رمان همسر بی معرفت من نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، درام
تعداد صفحات : ۱۸۲

خلاصه رمان: _پرستوجان معذرت میخوام منو ببخش. -نمی خوام پرویز تو خیلی بدی. تو دلم رو شکوندی. -فقط همین یه بار رو ببخش دیگه قول میدم هیچ موقع بهت بدبین نباشم. -نه پرویز مشکل تو اینه که اصلا عاشق من نیستی یه عاشق هیچ موقع به معشوقش بدبین نمیشه. -بخدا من عاشقتم اما نمی دونم چرا همش این افکار میاد تو ذهنم. -همین دیگه یه آدم عاشق هیچ موقع افکار پلید تو ذهنش نمیاد …
قسمتی از داستان رمان همسر بی معرفت من
یک هفته گذشته و من هنوز دارم فکر میکنم. چیزی که میدونم باید انجام بشه ازدواج منه.
چون با وجود مهدیه تو خونه ممکنه نتونم خودم رو کنترل کنم و دست به کاری بزنم که هم اون بی آبرو بشه و هم خودم.
اما نمی دونم که با مهدیه ازدواج کنم یا کس دیگه ای.
از این ترس دارم که مهدیه بعد از اینکه زن من بشه دیگه حاضر نشه به پرستو برسه و اون بیچاره رو از خونه بیرون کنه.
کلی با خودم کلنجار رفتم و بالاخره تصمیمم رو گرفتم.
گفتم همه حرفام رو به مهدیه میزنم.
اینکه باید همیشه مثل الان به پرستو برسه و اگه قبول کرد شرایط من رو اون وقت باهاش ازدواج میکنم.
به مهرداد تصمیمم رو گفتم و قرار شد اون با پدر مهدیه صحبت کنه.
حالا که تصمیمم رو گرفتم عجله دارم که زودتر اینکار انجام بشه
یه موقع هایی که میرم پیش پرستو و به من خیره میشه از خودم خجالت میکشم و سرم رو پایین می ندازم.
یه غمی رو تو چشاش میبینم که نمی تونم تحمل بیارم.
اگه یه روز بفهمه من ازدواج کردم نمیدونم چه حالی پیدا می کنه.
چند روز گذشت.
مهرداد باهام تماس گرفته و گفته امروز با بابای مهدیه میان خونه ما واسه حرف زدن درباره ازدواج ما.
دلهره عجیبی دارم.
از اینکه پرستو تو اون خونه هستش احساس شرم میکنم راجع به ازدواجم با کسی حرف بزنم.
با اینکه پرستو اینهمه به من بدی کرده و ازش متنفرم اما هنوز زنمه و نمیتونم به همین راحتی نادیده بگیرمش.
رمان همخون نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی، روانپزشکی
تعداد صفحات : ۴۴۴

خلاصه رمان : قصه دو همخون، قصه یک خواهر و برادر.. قصه ای که در ابتدا کمی تلخ مینماید، اما در پس این تلخی، شیرینی جاودانی همراه است. خواهری فداکار و دلسوز… به مقابله با برادرش که بیش از حد سرکش شده است میرود… در این راه، صدمات زیادی به خودش وارد میکند اما دست نمیکشد، به امید آنکه روزی برادرش را نجات دهد… درگیر عشقی سوزان می شود.. و خیلی از اتفاقات دیگر که همراهش است!
قسمتی از داستان رمان همخون
تو مراسم خاکسپاری بیشتر از همه حواسم ب مهنا بود،
مهنا روحیه ی حساسی داشت و طاقت اینجور جاها رو نداشت.
مامانم کلاً عادت داشت همیشه شلوغ بازی در میاورد و گریه می کرد برای همین زیاد نگران اون نبودم ولی مهنا فرق داشت.
کلاً مهنا برام تو خانوادم از همه مهم تر نزدیک تر… دل رحم تر بود..
نمی دونستم اگه اونو نداشتم با خیلی از مشکلاتم چجوری برخورد می کردم…
فکر نمیکنم یه روزی بتونم باهاش بدرفتاری کنم یا برنجونمش نه اینکارو نمیکنم.
همچین حقی رو به خود نمیدم… به هیچ کسم اجازه ی اینکارو نمیدم… هیچکس.
روزا گذشت و گذشت تا اینکه چهلم دایی هم گذشت..
انقدر درگیر بودم که زیاد به افسانه فکر نمی کردم.
یعنی اونم بهم زنگ نزده بود نمی دونم شایدم آگهی فوت دایی رو روی در مغازه دیده بود و نخواسته بود مزاحمم بشه دوس داشتم همدمم باشه درسته!
مهنا برای من همدم بود ولی من به یه همدم دیگه هم مث افسانه نیاز داشتم…
حس می کردم افسانه رو از دست دادم دیگه حسو حال قبل رو نداشتم…
انگار بی حوصله شده بودم. چرا اون روز شمارش رو نگرفتم؟
آه چقدر من احمقم. فکر نمی کردم دیگه نتونم ببینمش…
بعد اینکه افسانه رو دیده بودم و به دلم نشسته بود دیگه با کسی نبودم.
ولی آخرین پیشنهادی که بهم شد برای آشنایی رو قبول کردم و باهاش قرار گذاشتم.
خواستم یکم ازون حالو هوا در بیام. اونم کجا…
همون رستوران همیشگی. همونجا که افسانه رو دیده بودم.
نمی دونم چرا ولی ته دلم هنوز یکم امید داشتم.
رمان مردی که شناخته نشد نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی
تعداد صفحات : ۱۴۱۲

خلاصه رمان : عشقی یه طرفه و ممنوعه که بدجور دختر داستان رو اسیر کرده. سموئیل پسر یهودی و خاص و مرموزی که فاطمه به شدت عاشقش میشه! جلوی چشم های فاطمه اتفاقات خاصی بین سموئیل و دخترخاله ش می افته که حسابی فاطمه رو عصبی می کنه تا اینکه….
قسمتی از داستان رمان مردی که شناخته نشد
بالاخره بعد از کلی کلنجار رفتن با خودش تصمیم میگیرد در مورد فاطمه با مادرش حرف بزند.
آخرین بشقاب را که از سینک برمی دارد و آب می کشد از آشپزخانه بیرون میآید و روبه روی مادرش مینشیند و بی مقدمه می گوید:
مامان جان… اگه خسته نیستی میخوام در مورد موضوع مهمی باهات حرف بزنم؟
مادرش نگاه از تلویزیون می گیرد و به سمتش می چرخد.
_محمد جان من برا تو هیچ وقت خسته نیستم. خیر باشه. قضیه چیه؟ اتفاقی افتاده؟
محمد لبخند کم جانی میزند..
_نه چه اتفاقی می خواستم در مورد فاطمه باهات مشورت کنم ببینم شما هم متوجه رفتار غیر دوستانه ش با زندایی شدین؟
موشکافانه به محمد نگاه می کند و می گوید: چطور مگه؟ فاطمه حرفی زده؟
_یه اشاره کوچک کرده یه بار اما خودم زودتر از رفتارشون متوجه شدم.
مادرش به نشانه تایید سرش را تکان می دهد _جدیدا آمنه خیلی به پر و پای فاطمه میپیچه.
_خب شما چرا با زندایی حرف نمی زنید؟ اینطوری بدتر داره دختر شو تحریک میکنه.
اگه کاریم نخواد انجام بده از روی لجبازی ممکنه بره سراغش.
حال خراب محمد انگار اثر خودش را میگذارد.
من صحبت کردم با آمنه میترسم اگه بیشتر بگم… حس کنه میخوام تو تربیتش دخالت کنم.
محمد با آرامش و قدرت کلام همیشگی اش جواب می دهد.
_بالاخره یکی باید پادرمیونی کنه وگرنه عواقب بدی در انتظاره این دختره…
_داری با این حرفا جیگرمو میسوزونی. میدونی که من این بچه رو چقدر دوست دارم…
رمان تاریکی شهرت نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، هیجانی، رازآلود
تعداد صفحات : ۳۶۴۹

خلاصه رمان : وقتی یک رابطه به بنبست عاشقی میرسد؛ همان جایی که دیگر احساسی باقی نمانده و هر چه هست حسرت گذشتهی بر جای مانده است، امکان ندارد تمام تقصیرها بر گردن یک نفر باشد! یک جایی… یک روز و حتی لحظهای قدِ چشم بر هم زدن هر دو نفر خودخواه شدهاند، عشق را به سخره گرفتهاند و فکر کردهاند بدون عشق هم سَر میشود! اما کاش انسانها میفهمیدند وقتی یک روز دو قلب خالصانه با هم پیوند میخورند هرگز بعد از آن نمیتوانند…
قسمتی از داستان رمان تاریکی شهرت
قدم در سالن طبقه ی بالا که می گذاریم احساس میکنم قلبم نمیزند در واقع میتوانم ادعا کنم هیچ نبض تپنده ای در بدنم نمانده است.
با چشمانی از حدقه در آمده نگاه می چرخانم و هیچ خبری از حضور سهیل وجود ندارد.
یزدان به طرف تلویزیون روشن می رود و حین خاموش کردنش با اخم به طرف من سر می چرخاند.
چیزی به بر هم خوردن تعادلم نمانده است و فوراً دست روی دیوار می گذارم.
استرس و ترس مثل همیشه علایم حیاتیام را به یغما برده اند. کنار دیوار سُر میخورم و همه ی جانم سر است.
دست و پاهایم یخ زده اند و درست مثل انسانی هستم که تمرین نفس های عمیق و ممتد می کند! _ارمغان!
صدای تند قدم هایش و بعدش فشار دستش روی شانه ام نگاهم را میخ صورت او میکند.
ابروهایش انگار خیالِ فاصله گرفتن از یکدیگر را ندارند و همین باعث شده است چهره اش جدی و سخت به چشم بیاید. معلومه چته؟!
عصبی ست. حتی یقین دارم متوجه ی فضای غیر طبیعی خانه شده است و مقصر همه اینها من هستم که نتوانسته ام ترسم را کنترل کنم.
بازویش را می گیرم و می خواهم برخیزم که برای کمک کردن سریع نیم خیز می شود.
-نمیدونم چرا یهو سرم گیج میره! یهو همه جا سیاه میشه!
نگرانی مثل تبر شک رخنه کرده درون چشمانش را از ریشه قطع می کند.
_حتماً ضعف کردی چرا بهم زنگ نزدی؟ اگه یهو میخوردی زمین چی؟ اگه اتفاقی میفتاد!
رمان کد آبی نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، هیجانی
تعداد صفحات : ۲۰۵۱

خلاصه رمان : همه میگن بزرگترین و مخ ترین دکتر تهرون؛ ولی من میگم دخترباز ترین پسر تهرون! روزبه سرمد یه پسر سی و چند سالهی عوضی نخبهس که تقریباً تمام پرسنل بیمارستان خصوصیش؛ از زن و مرد گرفته تو کَفِش تاید شدن…. حالا… این قناری خفن سیکس پک دار قد بلندی که حتی سیبیل کلفتای حراست بیمارستانم میخوانش از شانس خوب یا بد پسر عموی مزخرف منه!
قسمتی از داستان رمان کد آبی
روز اول کار تو مطب جدید اونقدری شلوغ نیست. چندتا از بیمارهای قدیمی و کسایی که نمیتونن با شلوغی بیمارستان کنار بیان رو ویزیت میکنم.
حوصله ام که سر میره برای رسیدن سفارش هام با فروشنده ی فروشگاه لوازم پزشکی که ازش خرید کردم تماس میگیرم.
و کمی بابت بدقولی هاشون غر میزنم که ضمن عذرخواهی و ابراز تاسف بهم اطمینان میدن که دستگاه پروژکتور چشمی و چارت اسلنم فردا میرسن.
قرار شده تا وقتی که منشی استخدام کنم، منشی پروا کارهای من رو هم انجام بده.
وقتی تماس میگیره و اطلاع میده که بیمار دیگه ای ندارم کت پاییزه ام رو همراه ریموت ماشین و موبایلم چنگ میزنم و تقریبا از مطب فرار میکنم.
فکر می کردم مشکلی با محیط نداشته باشم و بعد از این همه سال با همه چیز کنار اومده باشم اما مطمئنا اشتباه می کردم و فضا به شدت خفه کننده بود.
قبول اینکه بعد از گذشت همه ی این سال ها هنوز ارتباط گرفتن با آدمای قدیمی برام مشکله، خیلی سخته.
فکر می کردم به اون درجه بلوغ رسیدم که از آدم ها بگذرم و برای خودم هر چیزی رو پیچیده نکنم.
اما خب معلوم شد تو خودم شناسی لنگ میزنم و هنوز
اونقدری بالغ نشدم.
اعتراف سختیه اما خب پدرم معتقد بود آدمیزاد باید بزرگترین منتقد خودش و شخصیتش باشه.
اونطوریه که میتونی به خودت ایمان داشته باشی.