رُمِنو – دانلود رمان ایرانی و خارجی
با رمنو هر رمان عاشقانه و رمان طنزی که بخوای رو میتونی پیدا کنی

دانلود رمان هانتر به قلم پرهام رسولی با لینک مستقیم

رمان هانتر نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، هیجانی، طنز، کلکلی

تعداد صفحات : ۱۷۲۷

خلاصه رمان : محراب فتوحی، مشاور تحصیلی دبیرستان دخترونه که فقط تو مقطع کنکور کار میکنه! ادم فوق العاده جدی و بددهن، که تو حرفه و شغلش با هیچکس تعارف نداره و بدجور سخت گیره… نسیم سرخوش، دختر شر و شیطون و بی ادبی که مدام به پر و پای این آقای مشاور می پیچه و مدام کل کل میکنه… ولی عاقبت همچین دختری تو حرفه ی محراب فتوحی، چیزی نیست جز …

قسمتی از داستان رمان هانتر

خسته از یه روز پر استرس ، کلید انداختم و درو با شدت باز کردم. نگاهم به حوض وسط حیاط قدیمیمون افتاد وکشون کشون رفتم لبش نشستم.

حس می کردم کشاله های رونم داشت از هم در می رفت از بس امروز زور زدم اون شلوار بی صاحبو نگه دارم. وقتی یادش میفتم که تمام مدت شلوار سایز خودم داشته و می خواسته تنبیهم کنه،

دندونام روی خرخره های بی خاصیتش کار می کنه. آشغال بی همه چیز چسخل! گیر آورده ما رو…

بی اعصاب خم شدم و صورتمو گرفتم زیر شیر آبی که توی حوض می ریخت. نن جونم با اون لپای گل انداختش دو سه تا پله ای که ایوونو به حیاط وصل می کرد رو اومد پایین و گفت:

– کجا بودی ورپریده؟ چرا انقدر دیر؟ هوووف … این نن جون ما حكايتش همون حکایت سر پیری و معرکه گیریه…

تو سن چهل و اندی سالگی یهو فیلش یاد هندوستان کرده و طی یه علمیات انتحاری و چریکی منجر به بدنیا اومدن اینجانب شده. بلهههه… و با درک نکردنای مکرر و غر زدنای مداوم،

باعث شده که هیچ رابطه صمیمی ای بینمون نباشه. خب درکم نمی کنه دیگه… چی کار کنم؟

-با توام عُمَر گلی! خندم گرفت اما به روی خودم نیاوردم و با غرولند و بی حال جواب دادم:

چی می گی؟ مدرسه بودم دیگه نن جون می خواستی کجا باشم؟ پی پسر بازی؟ ای مار بگزه اون زبونتو… لال شی به حق پنج تن…

دانلود رمان بهشت به قلم Hani با لینک مستقیم

رمان بهشت نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه

تعداد صفحات : ۳۸۳۱

خلاصه رمان: -زود باشید! زود باشید! همینجوری بیکار اینجا واینستید ببینم؛ تا ساعت چهار بعد از ظهر این حیاط و باغ پشتی باید آماده شده باشه. یالا بدویید! صدای جیغ جیغ ها و دستور دادنای خاتون از یه طرف، نوری که از سه تا لایه پرده رد میشد و صاف میخورد توی چشمم هم از یه طرف. پوفی کردم و با حرص پتو رو کنار زدم. یه چشمم و باز کردم و اطرافم و یه دور سریع از نظر گذروندم و در همون حال دنبال گوشیم می‌گشتم. ساعت نزدیک ده بود …

قسمتی از داستان رمان بهشت

کنار آرش و آرمین وایساده بودیم و چل گری می‌کردیم،

به قول بابا ماچهارتا ترکیب مرگ بودیم، قابلیت این رو داشتیم یه شهرو نابود کنیم.

همزمان اینکه یکی از فامیلا رو دست انداخته بودیم و رقصیدنشو مسخره می کردیم،

حواسم بود که بهشت رو پیدا کنم هرچی می‌گذشت و نمی‌دیدمش بیشتر میترسیدم.

ساعت رو دور تند بود انگار کسی دنبال عقربه ها گذاشته.

نزدیک ده بود که به خواست بابا خدمتکارا کیک چند طبقه ای با طرح گاد فادر… فیلم محبوبم آوردن.

همونطور که نگاهم رو جمعیت بود و با چشم های نگران دنبالش می‌گشتم سریع شمع هارو فوت کردم.

همه اومدن تبریک گفتن و هدیه دادن اما اونی که من می‌خواستم نبود.

تقریبا دورم خلوت شد آراز و ژیکان بودن غمزه به جمعمون اضافه شد تا موقع ندیده بودمش.

با لبخند تصنعی گفت: تولدت مبارک ژیهات خان امیدوارم سال های خوبی در انتظارت باشه.

– ممنون غمزه جان.

کادوش رو گذاشت رو میز ولی هنوز یه جعبه دستش بود: قابلتونو نداره.

-دستت درد نکنه چرا زحمت کشیدی.

+خواهش می کنم ناقابله.

دستپاچگی و کلافگیش کاملا مشخص بود، خواستم بپرسم بهشت کجاست؛ که ژیکان پیش دستی کرد:

+ راستی غمزه جان بهشت کجاست؟ ندیدمش اصلاً!

-بهشت؟! آره… چیزه…

نفس عمیقی کشید و جعبه رو به سمتم گرفت.

-این برای شماست ژیهات خان! -برای من؟

به شوخی گفتم: چند تا چندتا کادو میدی غمزه؟

_این از طرف بهشته!

دستام تو هوا خشک شد، عصبی گفتم پس خودش کجاست؟

چیزی نگفت و سرش رو انداخت پایین و رفت …

دانلود رمان تخریبگر به قلم مرضیه اخوان نژاد با لینک مستقیم

رمان تخریبگر نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه ، معمایی، هیجان‌انگیز ، رازآلود

تعداد صفحات : 2048

رمان تخریبگر

خلاصه رمان : دختری بزرگ شده پرورشگاه با هزار جور بدبختی برای خودش خونه ای دست پا کرده ولی سر بزنگاه متوجه کلاه بزرگی که سرش گذاشتن میشه خونه جدید و آمال آرزوهایش به نام شخصی دیگر است ..
و آن شخص پسری جذاب و همه چیز تمام…

قسمتی از داستان رمان تخریبگر

یک راست سروقت پنجره ی پذیرایی رفتم: پرده را کنار زدم و بعد از باز کردن پنجره، پرده را به حالت اسبق در آوردم و عقبگرد کردم؛

دست به سینه با تبسمی که روی لب هایم نقش بسته بود، به خانه ای که دیگر متعلق به خودم بود، چشم دوختم؛ خانه ی مبله ای که

ضروریترین لوازم زندگی را داشت و میشد چند صباحی با آن روزگار گذراند!

بالاخره بعداز آن زندگی سخت و گذراندن سال ها اجاره نشینی، این خانه ی نقلی هشتاد متری برایم حکم بهشت را داشت.

سرامیک های سفید و براق کف خانه، لبخند خبیثی روی لبم نشاند؛ به یاد دوران کودکی ام که همیشه از این سر پرورشگاه تا آن سرش را پا برهنه میدویدم و

سرمای سرامیک ها را به جان میخریدم، دمپایی هایم را از پا در آوردم. برخورد کف پاهایم با سرامیک های سرد، حالم را دگرگون می ساخت و من را به روزهایی که به سرعت برق و باد طی شدند برد.

با خنده سری تکان دادم تا خاطرات رقصان پیش چشمم کنار بروند و نگاهم روی جز به جز پذیرایی به گردش درآمد؛ یک دست مبل راحتی و یک قالیچه ی کوچک که آن را خودم خریده بودم، کل لوازم پذیرایی را تشکیل میداد.

میدانستم خانه به شدت عریان است و نیازمند یک تلوزیون برای سرگرم کردن خودم و دیگر اقلام تزئینی هستم، اما فعلاا تمام بودجه ی من برای خرید همین خانه خرج شده بود و پولی در دست …

دانلود رمان مدوسا به قلم پگاه رستمی فرد با لینک مستقیم

رمان مدوسا نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه

تعداد صفحات : ۲۹۴۵

خلاصه رمان : صدای موجِ دریا دنیایم را پر می کرد و خون می دوید در آبِ تیره ی ساحلِ گرگ و میشِ صبح! صدای قهقهه های آتشینش میان طوفانِ زندگی ام، میان رعد و برق و میانِ موج های تیره می پیچید و محو می شد و زیر هجوم باران و مه و طوفان، گُمَش می کردم. شقیقه هایم تیر می کشیدند. با بِهت به هر طرف نگاه می کردم و قهقهه دور سرم می چرخید. دور خودم می چرخیدم …

قسمتی از داستان رمان مدوسا

“موژان” گوش به صدای در خانه میان اتاق تاریک ایستاده و با نگاهی رو به بالا منتظر بودم تا عمران بعد از بدرقه ی پدرام برگردد.

بغض داشتم. اشک پشت پلکم بی تابی می کرد و سرم را برای مهار جاذبه بالا گرفته و پلک هایم را بسته بودم.

لبریز کردن عمران؟ بیشتر از این نمی خواستم!

عمران و پدرام و گل آرا یک ضلع باغچه را با گل هایی که می کاشتند، پر کرده و رسیده بودند به ضلع آخر.

صدای خنده هایشان نمی برید. پدرام تمام مدت پچ پچ می کرد و عمران…

صدای خنده هایش که ناگهان بلند می شدند و می رسیدند به گوش و دلم هوایم را تازه تر می کردند.

با همه این ها نشسته بودم روی یکی از پله های ایوان و از بین شمشادها نگاهشان می کردم و یادم می افتاد،

که همیشه شخص سومی هم بینشان بود که کمتر از دوتای دیگر می خندید اما… حال سه نفره بودنشان بهتر بود.

پدرام در حالی که دست هایش را با هم می تکاند از عمران و گل آرا که مشغول آبیاری باغچه بودند، جدا شد و به طرفم آمد.

قدم های کوتاه و نگاهی که هدفش من بودم و فکری مشغول…

برایش لبخند زدم؛ از آن سخت ها. روی پله ای که نشسته بودم کمی کنار کشیدم و پدرام نشست.

کف دستش را با خراش کوچکی که جای آن قرمز شده بود نشانم داد و گفت: این رد وحشی بازی های داداشته.

لبخندم هنوز هم بود. آهم را بی آنکه به لبخندم برخورد کند، کشیدم …

دانلود رمان بدون من جایی نرو به قلم سمانه قباشی با لینک مستقیم

رمان بدون من جایی نرو نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، روانشناسی، طنز

تعداد صفحات : ۱۶۷

خلاصه رمان : برهان دکتر روانشناسی‌ای که مذهبیه یک شب که می‌خواد بره دنبال برادرش متوجه‌ی کسی جلوی ساختمون مطبش می‌شه و باعث می‌شه سرنوشتش به اون شخص گره بخوره. گره‌ای که اون رو به سمت عشق و علاقه می‌بره و…

قسمتی از داستان رمان بدون من جایی نرو

نگاهش به مردم و مغازه ها افتاد. توی دلش به خودش قول داد که حتما باید یه روز توی این پیاده روها قدم بزنه و از هوای خوش شیراز لذت ببره.

تاکسی جلوی مسجدی که جلوی درش چند مرد میانسال ایستاده بود، توقف کرد.

راننده از ماشین پیاده شد و چمدون نازگل رو از صندوق عقب بیرون کشید. نازگل با دیدن گنبد و گلدسته های مسجد لبخند آرامش بخشی زد و از ماشین پیاده شد.

انگار شور و اشتیاقی در قلبش جوونه زد. بعد از این که هزینه ی تاکسی رو پرداخت کرد، چمدونش رو از راننده که پسر جوونی بود، گرفت و تشکر کرد.

با هیجان خودش رو به داخل مسجد رسوند. با دیدن حوض بزرگی که وسط مسجد قرار داشت، برق شادی توی نگاهش نشست.

به سرعت به سمتش رفت و آب زلالش رو به صورتش زد. وضویی گرفت و به طرف در ورودی خانم ها رفت. جلوی در کفشش رو از پاش بیرون کشید، پلاستیکی که روی سکو بود رو برداشت،

کفش هاش رو داخلش جا داد و همراه خودش داخل برد. چادر گلداری که تمیز تا شده بود برداشت و روی سرش انداخت.

مهری برداشت، به سمت قبله ایستاد و سلام داد. بعد از تموم شدن نمازش نگاهی به اطراف انداخت.

چند خانم شیکپوش و میانسال گوشه ای نشسته بودن و صحبت می کردن. به جز نازگل و اون خانم ها کسی توی قسمت خانم ها برای نماز نبود.

مطالب پر لایک
  • مطلبی وجود ندارد !
درباره سایت
بهترین رمان های عاشقانه رو توی رمنو دانلود کن شماره های پشتیبانی: 09388810316 09012347883
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رُمِنو – دانلود رمان ایرانی و خارجی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.