رمان گل های پیراهنت نسخه کامل رایگان
موضوع رمان: عاشقانه، معمایی
تعداد صفحات : ۴۷۴

خلاصه رمان : به زحمت قدم بعدی را برداشت و نفسش توی گلو گیر کرد. درد بد زمانی به قوزک پای زخمیاش پیچیده بود. دلش میخواست زار زار گریه کند. کمی بدن نحیفش را جلو کشید و دست به تنهی تنومند درخت کشید. ایستاد و به نفس نفس افتاد. جلوی چشمانش گاهی تیره میشد و گاهی انگار سوزن میرفت توی مردمک های خیسش. جان نداشت بیشتر از این راه برود. سرش را کمی بالا گرفت و نگاهش رفت تا روی ابری که چیزی به ترکیدن بغض سیاهش نمانده بود …
قسمتی از داستان رمان گل های پیراهنت
در خانه را باز کرد و اتومبیل نایب را دید هنوز از دستش کفری بود.
با حرص سمت خیابان رفت و در جلوی اتومبیلش را باز کرد.
– چیه؟ چیکارم داری؟ از صبح صد دفعه زنگ زدی.
نایب عینک آفتابی اش را بالای سرش گذاشت و با لبخندی به درنا چشم دوخت. – روز بخیر لیدی.
درنا چپ نگاهش کرد و گفت: با این خوشمزه گی ها نمیتونی گند دیشبو درستش کنی!
_چرا از دست من دلخوری؟ مگه من چیکار کردم؟
درنا عصبی و کلافه بود: نايب من حرفامو دیشب بهت زدم؟
– من چیزی نشنیدم!
از سماجت نایب کفرش درآمد. انگار تا سوار ماشینش نمیشد دست از سرش برنمی داشت.
– بیا بشین بریم یکم دور بزنیم اختلاط کنیم. قول میدم بهت بد نگذره.
با اینکه دلش راضی نبود اما برای تلافی از رفتار دیشب هورام سوار شد و نایب هم لبخند به لب حرکت کرد.
از گوشهی چشم حواسش به چهرهی پکر و غرق در فکر درنا بود: آبمیوه میخوری؟
نگاه درنا که به سمتش برگشت لبخند زد: یادمه آب زرشک دوست داشتی. از اون غلیظاش.
درنا پوزخند زد: دست بکش از این هورام تو فکر میکنی اون برای تو و احساست ارزشی قائله؟
نفس را با آهی بیرون فرستاد: میدونم تقلای بیخودیه.
-خب پس چرا تو این احساس به طرفه اینقدر دست و پا میزنی؟
بغض گلویش را گرفته بود برای اینکه نایب از حالش پی به ناراحتی او نبرد رویش را سمت پنجرهی اتومبیل چرخاند.
_چون برام مهمه.
-چه فایده وقتی خودتو کوچیک میکنی؟
درنا حرفی نزد …
رمان زنجیر و زر نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : ۴۵۷۰

خلاصه رمان: افراتاشچیان نوه تاشچیان بزرگ در یک مهمانی با اروند روبرو شده و در نگاه اول عاشق تصویر بی نقص او می شود. اما زمانی که در خانه با آن مرد گیر میفتد، این روبرویی منجر به یک رسوایی بزرگ میشود! اروند کامکار، مردی جذاب و تاجری ثروتمند که برخلاف ظاهر مبادی آداب و آرامش با هدف و برای انتقامی سخت به تاشچیانها نزدیک شده است و چیزی نمیگذرد که خودش را همسر نوه کوچک بزرگ ترین دشمنش میبیند! تاشچیان ها قرار ازدواج آن ها رو ترتیب میدهند تا آبروی رفته خانواده را برگردانند …
قسمتی از داستان رمان زنجیر و زر
قبل از این که بتوانم اتفاق افتاده را هضم کنم درب اتاق باز شد و یک جهنم واقعی اتفاق افتاد.
متين… شيدا… بابا و عمو صالح در چارچوب در ایستادند و خشک شده به من و مرد غریبه خیره شدند.
تنم مثل یک تکه چوب خشک شد. چشم بستم تا وضعیت پیش آمده را تجزیه و تحلیل کنم.
موهای آشفته و رها… ریمل و رژ لبی که به خاطر پوشاندن صورتم با دست پخش شده بود… یقهی پاره شدهی لباسم و از همه بدتر لباس و حالت خوابیدنمان روی تخت…!
خدایا اینجا آخر خط من بود. اینبار خطایم آنقدر بزرگ بود که مطمئن بودم هیچ بخششی در کار نیست.
قبل از بلند شدن صدای فریاد متین، مرد به خودش و از روی تخت بلند شد. اخم هایش درهم فرو رفته اما هیچ استرسی نداشت و خونسرد بود!
-بی همه چیز بی آبرو.. تو دیگه چجور دختری هستی؟ این چه بی آبروییه؟
عضلاتم سفت شده و دندان هایم صدادار به هم میخوردند کاملاً متوجه افتضاح به بار آمده بودم و قلبم در دهانم می کوبید.
متوجه بودم اما توانایی کوچکترین حرکتی را نداشتم.
_اونجوری که فکر میکنید نیست فقط یه سوء تفاهم پیش اومده و …
عمو صالح با صورتی سرخ شده مانند یک گولهی آتش نزدیک شد.
محکم تخت سینه مردی که با تعجب نظاره گرش بود کوبید و روی تنم خم شد. سیلی اول و تار شدن چشمانم…
-بی همه چیز! سیلی دوم و خونی که پایین بینی ام را خیس کرد
رمان خرمن ماه (سه جلد در یک فایل) نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : ۲۲۳۲

خلاصه رمان : ماوا حسینی پناه، روانشناس قَدَر و نازداری است که زنانگی و جذابیت با تار و پود او سرشته شده دخترکی دلبر که نازِ صدایش، تن ظریفش ارامش بخش یک مرد است. یک توطئه و یک دزدی… او حالا در اسارت قدرتی شوم است. گروهکی مخوف، تاریک و غارتگر گروهکی که اشک و خون یک دختر را تقدیم مردهای قدرتمندی میکند. مردهای قدرتمندی که جسم و روح یک دختر را دریده و خشم بی نهایتشان را با وجود نازدار دخترها ارام می کنند.
قسمتی از داستان رمان خرمن ماه
حرف هایش را باور داشتم او روزهای زیادی فرصت دست درازی به من را داشت اما این کار را نکرده بود.
نیازی نبود برای بودن با من دروغ بگوید وقتی فقط با یک حرکت می توانست مرا خلع سلاح کند. او ثابت کرده بود، دروغی در کارش نیست!
یک نفس عمیق و جمله نامفهومش: بخاطر این!
و قبل از اینکه متوجه منظورش شوم، دستانش دور شانه ام پیچیده شد.
من در آستانه نابودی بودم که گفت: به آسمون نگاه کن.
شوکه شدم اما وقتی سر بالا گرفتم، به معنی واقعی آچمز شدم.
تماما چشم شده و به این صحنه رویایی چشم دوختم دستم شل شد و خودم، با علم به همه چیز چاقو را کنار گذاشته و مات این بارش شهابی شدم.
خدايا، وسيم و غیرقابل توصیف بود.
آسمان انگار فقط یک وجب با من فاصله داشت و تمامی شهاب ها با قدرت به سمتمان پرتاب میشدند و کهکشان به زیبایی قابل رویت بود.
کهکشان، خدایا من رویای این صحنه را بارها دیده بودم.
شهاب ها با سرعت و زیبایی به زمین نزدیک میشدند و صحنه بی نظیری را پدید می آوردند.
همه جا سکوت بود و من انگار در یک فیلم سه بعدی قرار گرفته بودم و شهاب ها به مقصد من حرکت میکردند.
چنان محو این بارش شهابی بودم که حتی متوجه نشدم او کی متوجه پیریسنگم شد.
“هین” ای کشیده و نگاهم به سمت اویی که به پیریسنگم خیره بود کشیده شد.
تنم میلرزید و نمی دانستم چه باید بکنم که گفت: تو همونی از همون اولین باری که دیدمت، فهمیدم.
نفسی کشیدم و با لرز پرسیدم: کی؟
سر بالا گرفت و به چشمانم خیره شد و گفت: آندرومدا!
رمان التیام نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی، ازدواجاجباری
تعداد صفحات : ۲۷۴۷

خلاصه رمان : رعنا دختری که در روز ختم مادرش چشمانش به گلنار،زن پدر جدیدش افتاد که دوشادوش پدرش ایستاده بود. بلافاصله پس از مرگ مادرش پی به خیانت مهراب، پدرش، با گلنار آبدارچی مدرسه اش می برد. برای انتقام از مهراب خود را وارد یک ازدواج قراردادی با شاهرخ میکند. شاهرخ، مردی که در پی از دست دادن پدرش بار خانواده پنج نفره اش را به دوش می کشد و مردانه به روی خواسته های خود پا مینهد …
قسمتی از داستان رمان التیام
شاهرخ که در ابتدای جاده همچنان مشغول صحبت با بهادر بود، نگاهی به بالای سر انداخت.
با اشاره به شادی فهماند که عجله کند.
شادی که برادرش را به خوبی میشناخت و می دانست چقدر از معطل کردن بدش می آید، به سرعت و به اسانی پایین پرید.
رعنا از تنها ماندن لرزی بر تنش نشست. تمام امیدش به ماندن شادی در کنارش بود اما دیگر دستش به جایی بند نبود.
اگر همین جا میماند تا اکیپ به صعود ادامه دهند چه میشد؟
شادی با تعجب نگاهی به رعنا کرد و بلند گفت: رعناجون چرا نمیای؟
با صدای بلند او توجه شاهرخ و شایان هم جلب شد.
شاهرخ حرفش را قطع کرده و تمام رخ و با اخم او را می نگریست.
شایان که بهنام را به حرف گرفته بود تا چشمانش را اسوده بگذارد با تعجب به تعلل رعنا نگاه می کرد.
شادی دوباره پرسید: چیزی شده عزیزم؟ میترسی بپری؟
رعنا با بیچارگی به او نگاه کرد و گویی سکوتش گویای همه چیز بود.
بهنام به سرعت جلو رفت و همانطور که دوربینش را به گردن می انداخت دستانش را باز کرد و گفت:
برو من میگیرمت! جایی که خطر جانیه محرم نامحرم اشکال نداره!
رعنا به لحن دوم شخص مفردش و حالت مسخرهی او اخمی عمیق کرد. همین یک کارش مانده بود.
چشم در حدقه چرخاند و به پایین نگاه کرد. ارتفاع خیلی زیاد نبود اما برای او بیش از حد به نظر می رسید.
شادی به سمت شایان رفت و با لبانی که از نفرت جمع شده بود اهسته گفت: این دیگه چه چندشیه ایش!
رو به شاهرخ که نگاهش به او بود اشاره ای به رعنا کرد …
رمان رز خونی نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، درام، تخیلی
تعداد صفحات : ۱۴۶۷

خلاصه رمان : رز تنها دختریه که می تونه از آلفاهای غالب حامله بشه و کلا دوتا آلفای غالب تو این دنیا وجود داره. دوقلوهای یین و یانگ، لوکاس و کارلوس گرگ های آلفایی که همه از دیدنشون به وحشت میوفتن. دوقلوهایی که نیاز به وارث دارن اونم وارثی که از وجود جفتشون باش. رز ساده بدون اینکه بخواد وارد رابطه ای سه نفره میشه اما باید ببینیم میتونه همزمان با دوتاشون باشه یا نه! قطعا بودن همزمان با دوتا گرگ آلفا قرار نیست آسون باشه …
قسمتی از داستان رمان رز خونی
پتو رو از پایین تخت برداشت و روش کشید: بخواب….
استراحت کن بیدار که شدی تصمیم می گیریم بمونی یا نه….
صدای حرف زدنشونو میشنید اما انقدر خسته بود که بیشتر از این نمیتونست بیدار بمونه….
با تعجب به آیینه رو به روش نگاه کرد احساس شونه شدن موهاش خیلی لذت بخش بود.
دلش میخواست صورت زنی که موهاشو شونه میزنه رو ببینه اما نمی تونست.
هرچقد سرشو تکون میداد باز نمی تونست ببینتش: موهای قشنگی داری….
رز: ممنون ولی تو کی هستی؟!؟! _نمیدونی!؟
رز : می خوام صورتتو ببینم ولی… ولی نمیشه. _تو منو میشناسی رز عزیزم….
رز : ولی صداتو یادم نمیاد. _صدامو دوس داری؟!؟؟
رز با دقت بهش گوش می داد گوش نواز بود: صدای خیلی گوش نواز و قشنگی داشت!
_اوهوم می خوای برات آواز بخونم؟؟؟؟ یا شایدم لالایی!
رز نفس عمیقی کشید زن بوی خوبی میداد بوی رز می داد: بوی خوبی میدی!
زن اروم موهاشو بافت صدای آواز زیباش تو گوش رزی می پیچید نمی فهمید چی میخونه زبون عجیبی بود اما به شدت خواب آور و آرامش بخش بود….
_دلم واست تنگ شده….
رز: می خوام صورتتو… ببینم!
خیلی خوابش میومد چشماش سنگین شده بودن …
_میبینی عزیزم به زودی میام دیدنت واسه همیشه پیش من میمونی دیگه از هم دور نمیشیم….
رز: کی؟!؟!؟
زن سرشو کنار گوش رزی برد با نرم ترین حالت ممکن گفت: به زودی عزیزم خیلی زود…
دستی به شونه دردناکش کشید و رو تخت نشست، قصر برای اولین بار خیلی ساکت بود!
همیشه همه اروم بودن ولی این یکی بیش از حد بود انگار میتونست صدای سکوتو بشنوه!
کارلوس و لو رو نمیدید بلند شد لباس مردونه ای که زمین افتاده بودو پوشید