رمان نشون به اون نشونی نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : ۱۴۱۹

خلاصه رمان : درست یک روز قبل از عقد، وقتی ذوق سفره ی عقد نباتی رنگ و لباس پف دارم رو می کردم تو اومدی و با نشون دادن اون تیکه کاغذ لعنتی همه چیز رو به هم ریختی… قرار بود کنار هم روی صندلی های پوشیده از تور و گل و روبان بشینیم… قرار بود برای همیشه به هم محرم بشیم اما تو اومدی و گفتی یا خودم همه چیز رو به هم بزنم یا فردا سر اون سفره عقد نباتی، من، دریا، میشم اولین عروس بدون داماد…
قسمتی از داستان رمان نشون به اون نشونی
رسیدند به کوچه ی نسترن و خانه ی خاله فهیمه و عمو حسین! فهیمه زود پیاده شد و گفت: -بشین تا درو باز کنم! کلید را در قفل گذاشت اما قبل از اینکه آن را بچرخاند در باز شد.
دریا با دیدن عمو حسین فورا از ماشین پیاده شد. دستش را به سمت عمو حسین دراز کرد و گفت: -سلام عمو! حسین دستش را فشرد و گفت: -سلام خانم دکترا چه عجب یادی از ما کردی.
دریا شرمگین لبخند زد و گفت: -من همیشه به یادتون هستم! حسین لبخند زد و گفت: -شوخی کردم دخترم ! خوش آمدی… دلمون برات تنگ شده بود بیا تو!
دو لنگه ی در را از هم باز کرد و دریا سوار ماشینش شد و لحظاتی بعد ماتیزش را کنار جی ال ایکس بژ عمو حسین پارک کرد.
وقتی از ماشین پیاده می شد با خنده گفت: -عمو ! این پولاتو اینقدر جمع نکن! پژوتو عوض کن دیگه عمرشو کرده!
حسین خندید و گفت: -اگه دخترا بذارن من خیلی دوست دارم عوضش کنم… اما فعلا که هر چی داشتم شد جهیزیه بهار خانوم!
دریا لبخند زد و گفت: -انشاا.. خوشبخت بشه.. شوخی کردم. ساک کوچکش را از صندوق برداشت و گفت: -بهار نیست؟! فهیمه جواب داد: -عروسی دوست حامد دعوت بودن… وگرنه خیلی دلش برات تنگ شده بود. بیا بریم بالا !
رمان آدمکش نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، انتقامی
تعداد صفحات : 1155

خلاصه رمان : ساینا فتاح، بعد از مرگ مشکوک پدرش و پیدا نشدن مجرم توسط پلیس، به بهانهی خارج درس خوندن از خونه بیرون میزنه و تبدیل میشه به یکی از مواد فروشهای لات تهران! بالاخره رد قاتل رو میزنه… سورن سلطانی! مرد جوان و بانفوذی که ساینا قصد داره عاشقش کنه و بعد… بکشدش
قسمتی از داستان رمان آدمکش
می دانست محال است معذب بودنش با آن لباس ها را پیش چشم همه بروز دهد . بالاتنه ی سنگ دوزی شده و دامن کوتاه سرخش و شال طلایی رنگ عربی دور کمرش…
، تنها پوششی بود که به تن داشت و انگار نه انگار که همان تیرانداز ماهر چند دقیقه قبل بود .
او خیره به سومین دختری که در حال نمایش رقصش بود ، منتظر مانده بود تا نوبتش شود .
برای ورود به این عمارت ، باید مهارت های زیادی یاد می گرفت و گرفته بود ! از تیراندازی و دفاع شخصی ، تا تشخیص و جاسازی و فروش مواد…
و آخر از همه… در مواقع مورد نیارا یاد گرفته بودند زمانی که هیچ صلاحی ندارند ، از خودشان مایه بگذارند و ساینا هنوز هم اینجا بودنش را باور نمی کرد .
اگر پدرش زنده بود و در این وضعیت او را می دید ، چه می گفت ؟ تحسین و تشویقش می کرد برای ادامه ی انتقامی که همه چیز دخترش را گرفته بود ..
بعدی ! صدای زنی که مسئولشان بود ، هشدار داد که نوبتش رسیده … با قدم هایی محکم اما درونی لرزان وسط سالن رفت و در پیست ایستاد .
موهای بسته شده اش را با یک حرکت باز کرد و موهای مشکی رنگش که مثل آبشاری تا پایین کمرش رها شد ، از عمد تابی به گردنش داد و آهنگ پخش شد !
نفس عمیقی کشید و با لبخندی شروع کرد … شک نداشت
برنده ی بازی ، خودش است و خودش..صدای بلند آهنگ عربی آن هم وسط عمارت، باعث شد تک خنده ای کند : به نفعتونه گزینش تا قبل از رسیدن منصور تموم شه !
اگه بیاد و ببینه وسط عمارتش اتفاق های خوبی نمی افته … محافظ همانطور که پشت سرش حرکت می کرد جواب داد : -نگران نباشید قربان .
تا چند لحظه دیگه تمومه . سورن هر دو دستش را در جیب شلوارش فرو برد و درست لحظه ای قبل از کج کردن راهش سمت در خروج عمارت ، چشمش از در نیمه باز سالن گزینش به دختری وسط پیست افتاد و ایستاد .
موهای بلند و موج دارش ، با هر حرکتش تکان می خورد و
رمان خیمه شب بازی نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، مافیایی
تعداد صفحات : ۸۲۴

خلاصه رمان : دختری به نام ترسا که دنبال خواهر گم شدش هست که تو این بین با مردی باهوش اشنا میشه که ضریب هوشیش از همه بالاتر هست و تو زندان هایی به امینت بالا زندانیه ولی به راحتی از زندان همش فرار می کنه و دوباره خودش را لو می ده و اینگونه می خواد که گروه پلیس را احمق جلوه بده، اسمش سردینه و به ترسا کمک می کنه که خواهرش را از باند لولیتا نجات بده…
قسمتی از داستان رمان خیمه شب بازی
اورا به یتیم خانه برگرداندم و مثل همیشه وارد آن ساختمان بزرگ و ترسناک نشدم همیشه دم ورودی منتظرش می ایستادم.
الیسا دوست نداشت که به آن جا بروم. می گفت دوست ندارد دلم از دیدن رفتارشان با او بشکند.
دلم که هیچ… غرورم می شکست اگر خواهرم را با آن لباس ها و تبعیض ها می دیدم.
سر ساعت همیشگی او را به پروشگاه برگردانده و راه خانه را در پیش گرفتم.
شب خوبی بود و تا هفته ی دیگر که دوباره الیسا را ببینم باید خوب کار می کردم و شرایط برگرداندنش را فراهم می کردم.
امکان نداشت آن حجم ظرافت و زیبایی را در آن خانه ی وحشت تنها می گذاشتم!
طی سه روز گذشته به مزون می رفتم و با آرایش و پوشیدن پیراهن های شب و لباس های عروس و زبان ریختن پول خیلی خوبی به دست آورده بودم.
پنلوپه پورسانت قابل توجه با هر بار فروش لباس هایش می داد و حسابی دست و دل بازی خرج می کرد. و می دانستم که می داند محتاجم نه برای خودم، برای خواهرم.
در گاراژ را باز کردم و پاهایم عجیب درد می کردند. با هر قدم صدای تیک تیک استخوان هایم را می شنیدم.
اما وجودم با همه خستگی لبریز از حس زیبایی بود. که تنها خودم دلیلش را می دانستم.
نسیم خنکی از لابه لای تار و پود گسسته و خسته ی وجودم می گذشت و مرا غرق لذتی می کرد که فقط خدا می داند چه قدر شیرین و ملس است.
رمان تو را در گوش خدا آرزو کردم نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، معمایی
تعداد صفحات : 3298

خلاصه رمان : غزال دختر یه تاجر معروف به اسم همایون رادمنشه که به خاطر مشکل پدرش و درگیری اون با پدر نامزدش، مجبور میشه مدتی همخونهی خسروملکنیا بشه. مرد جذاب و مرموزی که مادرش بهخاطر اتفاقات گذشته قراره دمار از روزگار غزال دربیاره و این بین خسرو خان.
قسمتی از داستان رمان تو را در گوش خدا آرزو کردم
چشم هایش بگیرم و از شیشه ی جلو به خیابانی بدوزم
که سیاهی شب، روشنی دقایق پیشش را به یغما برده.
حوصله ی حرف زدن ندارم.
باید همه ی انرژیام را برای چانه زدن با همایون ذخیره کنم و برای این کار و حل کردن ماجرا فقط تا فردا فرصت باقی مانده.
خسرو خان، من باید برم خونه. حرکت نرم ماشین جوابش به خواسته ام است و چند ثانیه ی بعد، وقتی در لاین سرعت میراند، لحن محکم و جدیاش در گوشم مینشیند: نمیتونی!
با تعجب به طرفش سر میچرخانم. آنقدر صورتش عادی و بیتفاوت است، که انگار از سیاه شدن آسمان و رسیدن شب حرف میزند. همین اندازه بدیهی و تکراری! گیج میپرسم:
منظورتون چیه؟ چرا نمیتونم؟ بدون این که نگاهم کند، جواب میدهد: چون همایون گفته. همایون گفته؟ آن هم به خسرو؟
کسی که از وقتی یادم است، هیچ وقت آبشان با هم در یک جوب نمیرفت و شک ندارم تا آخر عمرش هم نخواهد رفت. پس … الان کجا دارید منو میبرید؟
به راحتی جواب میدهد: خونه ی من. داد بلند و کشیده ام، نگاه جدی شده اش را به طرف چی من می چرخاند. اخم هایش جوری در هم گره خورده اند..
که انگار او ساده ترین حرف ممکن را زده و من به بی ادبانه ترین حالت جوابش را داده ام. نیاز داری دوباره تکرار کنم؟
رمان سورئالیسم نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : ۱۲۶۸

خلاصه رمان : در مختصاتی از مشرق، زنی با ظاهری از جنسِ غرور، بعد از مرگ همسرش از خانوادهی پدری طرد میشود و تنها و مستقل با دخترش زندگی میکند. قصه در مغرب اما راجعبه هنرمندیست از قماشِ احساس و ردهی مردانگی! که اسم و راهِ پدر را درک کرده. خاطرهای از کودکی، احساسی با قدمت یک رویا در قلب مهدیار به جا گذاشته و او را وادار کرده با ازدواج و روابط عاطفی بیگانه باشد، تا اینکه درنهایت سرنوشت میچرخد و کودتایی پُر سروصدا آغاز میشود… عشقی ممنوع! از جنسِ رسوایی! زندگیِ مهدیار را دستخوش تغییر قرار میدهد …
قسمتی از داستان رمان سورئالیسم
پرده های نازک با نسیم سر صبحی تکان میخوردند و عطر گل های محمدی از حیاط تا اتاق بسامد پیدا کرده بود.
حاشیه سجاده یشمی هر از گاهی در دست باد تکان میخورد و مهدیار با صدایی نه خیلی بلند آخرین جمله از سلام نماز را ادا میکرد.
مادرش این شب ها با قرص های آرامبخش میخوابید و او دوست نداشت به هیچ دلیلی از خواب بیدارش کند.
سجده ای نسبتا طولانی و سه “سبحان الله” آرام، حسن ختامی بود که بعد از هر نماز به جا می آورد و بعد با نفسی عمیق سر بلند میکرد.
تسبیح جید سبز رنگ را دور شهر کربلا مرتب کرد و سجاده را گوشهی کمد گذاشت.
محمد علی دیشب خانه نیامده و او بعد از مدت ها به جای کاناپه روی تخت خودش خوابیده بود.
در مسائل خصوصی او و مهراد دخالت نمیکرد.
تفاوت دوقلوها از تخت مرتب مهدیار و ادکلن گرم و ملایمش تا شلختگی محمد علی و رایحهی تند و تیز عطرش بیداد میکرد.
آب تازه جوش آمده بود که قوری چینی و گلدار را روی سماور گذاشت برای رفتن به آموزشگاه وقت زیادی داشت.
سبد نان بربری های قیچی شده را روی میز گذاشت و دم شدن چای را چک کرد.
-واسه منم بريز!
صدای محدثه و پشت بند آن بانگ کشیده شدن صندلی، باعث شد با لبخندی کمرنگ سر سمت خواهرش کج کند و از دیدن مقنعه و مانتوی او یک تای ابروانش را سوی بالا تاب دهد.
-سحرخیز شدی شال و کلاه هم که کردی خیره؟
محدثه تکه ای نان بربری کنج دهان گذاشت و همانطور که میجوید گفت:
باید برم بیمارستان شیوع کرونا شده یه بهونهی خوب که از دانشجوهای پرستاری بیگاری بکشن …