رُمِنو – دانلود رمان ایرانی و خارجی
با رمنو هر رمان عاشقانه و رمان طنزی که بخوای رو میتونی پیدا کنی

دانلود رمان فریال به قلم رویا احمدیان با لینک مستقیم

رمان فریال نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه

تعداد صفحات : ۱۱۱۵

خلاصه رمان : فریال یه دختره آزاد و شر و شیطون ِنوزده ساله است که با مرگ مادربزرگش، بعد از سیزده سال بر میگرده و پیش خانواده پدریش زندگی میکنه. اما به یک ماه نرسیده، عاشقِ پسرعموی مذهبی و خود پسندش که از قضا توی همون خونه و همراه اونا زندگی میکنه میشه.از یه زندگی مرفه و خانواده کاملا آزاد، به یک خانواده مذهبی و فقیر میاد… زمانی که حاج میرانم عاشق میکنه همه چیز تغییر میکنه.. همین عشق، کل کل و تناقض ِاین دو نفر، استارت داستان رو میزنه و…

قسمتی از داستان رمان فریال

..فريال.. المیرا که از بیمارستان برگشت، میران هم دوباره در خانه لنگر انداخته بود.کمی حرص می‌خوردم اما نمی‌توانستم حرفی بزنم.

عیسی از صبح من را به فحش بسته بود که چرا هنوز برنگشته ام و از طرفی هم بابا چند روزی بود میگفت برگردم.

میترسیدم یهویی مجبور شوم بگردم و این دخترک چشم چرخان و نچسب را به اجبار با میران تنها بگذارم.

المیرا به آشپزخانه آمد. _حاج میران آب می‌خواستن.

نگاهی به لوندی های غیر قابل تحملش انداختم. -خودم میارم. قری به گردنش داد و با نارضایتی نشست. پوف کشیدم.

-خودت صبر بده! بعد از اینکه زیر غذا را روشن کردم، لیوان آبی ریختم و به هال برگشتم.

الميرا بي هدف و بی حرف کنار میران نشسته بود و میران هم با جدیت مشغول نگاه کردن به سریالی ایرانی بود.

آب را از دستم گرفت و تشکر کرد. خم شدم و دم گوشش با حرص لب زدم: من میخوام برم خونه ی دوستم.

اخم کرد آب را یک نفس سرکشید و با همان چشم های اخم آلود اشاره کرد به اتاق بروم.

لبخند زدم و با مکر و افتاده راهی اتاق خواب شدم. خیلی سریع دنبالم وارد شد. -خونه کی میخوای بری؟

زبانی بر لبم کشیدم و یقه پیراهنش را مرتب کردم در همان حال که دستم بنده پیراهنش بود، آرام لب جنباندم.

_همون که چند روز پیش باهم دیدیم.

میران به یکباره صورتش ناراحت شد. -فريال نرو… من شوهرتم میگم نه.

دستم را پشت گردنش بردم. -باید بگم چشم حاج آقا؟

چشم بست: چرا با من این کارو میکنی دختره ی آتیش پاره!

دانلود رمان بوسه بر گیسوی یار به قلم شیرین نور نژاد با لینک مستقیم

رمان بوسه بر گیسوی یار نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، طنز

تعداد صفحات : ۳۸۱۵

خلاصه رمان : دو همسایه با دو دنیا و عقیده متفاوت! یه دختر قرتی و باکلاس که زندگیش نظم خاصی داره. و یک پسر لات و ناخلف که کفتربازی یکی از تفریحاتشه. امااا هردو به یه چیزی عقیده دارن. اونم اینکه میتونن اون یکی رو به زانو دربیارن!! و از اون خونه که حق خودشون میدونن فراری بدن. سر کینه و لجبازی باهم ازدواج میکنن. هیچکدوم قصد کوتاه اومدن ندارن و هر راهی رو میرن تا اون یکی کم بیاره. اما در آخر به جایی میرسه …

قسمتی از داستان رمان بوسه بر گیسوی یار

هوا رو به روشنی میرود و چند ساعتی هست که از خواب بیدار شده و بی خوابی به سرم زده است.

دو روز است که به اتابک قول داده ام به او فکر کنم تا بشود یکی از دغدغه هایم…

فکر میکنم اما نه در مورد خودش بلکه در مورد حرف هایش، درمورد اروند و بهادر و ماجراهایی که نمیدانم چیست.

اما مرگ اروندی که اتابک می گوید باعثش نارفیقی بهادر است قلبم را آزرده می‌کند.

اتابک نه… نامرد بودن بهادر تمام ذهنم را دربرگرفته است. بهادری که سکوت اختیار کرده است!

از آن روز چشم در چشم نشده ایم و نگاه آخرش وقتی که با اتابک همراه شدم، آخرین چیزی ست که از خود در ذهنم بر جای گذاشته است‌.

سکوت کردنش هم ماجراست سکوتش… شلوغ بازی اش… اذیت هایش… نگاه کردن یا نکردنش… نزدیک شدن یا دور شدنش…

اصلا همه جور برخوردش برای من مشکوک است. که نکند نقشه ای داشته باشد؟ مشکوک میزند…

باید احتیاط کنم… باید حواسم را جمع کنم… ضربه های بهادر غافلگیرانه و کاری است…

بهادر… رفیق اروندی است که در حقش نارفیقی کرده… یا  نامردی!

این حس… به این آدم غلط ترین حس دنیاست و اگر… اگر بهادر بفهمد… وای اگر بفهمد که من بیچاره ام!

همین راهی می شود برای آسیب دیدن… ضربه خوردن… زمین خوردن… شکست خوردن!

نمیدانم چطور و چه وقت بین افکار دیوانه کننده به خواب میروم …

دانلود رمان کولی به قلم مژگان مظفری با لینک مستقیم

رمان کولی نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه

تعداد صفحات : ۲۴۴

خلاصه رمان : ﺳﯿﻠﻮﺍﻧﺎ ﺩﺧﺘﺮ ﺷﯿﻄﺎﻥ ﻭ ﺷﻠﻮﻏﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﻟﺒﺮﯼ ﻭ ﻋﺸﻮﻩ ﺭﺍ ﺧﻮﺏ ﺑﻠﺪ ﺍﺳﺖ. ﺗﺎﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺳﯿﻠﻮﺍﻧﺎ ﻭ ﻋﺎﺷﻖ ﺳﺮﻭﺵ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺳﯿﻠﻮﺍﻧﺎ ﺍﺳﺖ. ﺳﯿﻠﻮﻧﺎ ﭘﺲ ﺍﺯ شیطنت هاﯼ ﺯﯾﺎﺩ ﻋﺎﺷﻖ ﭘﺴﺮﯼ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﮐﯿﺎﻥ می شود، ﮐﯿﺎﻥ ﺩﻓﺘﺮﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﭘﺪﺭ ﺭﺍ می‌خواند ﻭ ﺑﻪ ﻋﺸﻖ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﭘﯽ می‌برد. ﺍﻭ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺭﺍ ﺩﺭ ﮐﻮﺩﮐﯽ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻩ ﻭ ﭼﻮﻥ ﺷﺎﻫﺪ ﺗﺼﺎﺩﻑ ﺑﻮﺩ ﺭﻭﺣﯿﻪ ﻣﻨﺎﺳﺒﯽ ﻧﺪﺍﺭد…

قسمتی از داستان رمان کولی

کیان وارد ویلا که شد از تاریکی آن جا به وحشت افتاد و مانند بچگی هایش از تنهایی ترسید،

صحنه ی افتادن اتومبیل توی رودخانه مانند یک فیلم مدام برایش تکرار می شد.

لباس هایش را در اورد جیب پیراهنش را خالی کرد که موقع شست و شو وسایل توی جیبش خراب نشود؛

با دیدن شاخه گل که تقریبا پلاسیده بود یاد سیلوانا افتاد با خود گفت:

«اگه این حادثه لعنتی پیش نمی اومد امروز می تونست یکی از بهترین روزهای عمر من باشه.»

شاخه گل را برداشت و کنار سوسک پلاستیکی جلو ایینه گذاشت و به حموم رفت.

بدون این که بخواهد گذشته دوباره پیش رویش زنده شد.

زیر دوش آب گرم بود که صدای گریه ی بچگی های خودش توی گوشش پیچید فریاد می زد:

«آقای پلیس! تو رو به خدا کمکم کنین سر پدرم اینجا افتاده…»

دست هایش را روی گوشش گذاشت. سعی کرد ذهنش را منحرف کند.

با شتاب دوش گرفت و از حمام بیرون آمد. سکوت ویلا بیشتر کسلش می کرد.

دوباره همان صدا توی گوشش پیچید و این بار خاطرات نیز زنده شد.

پسر بچه ای با نشاط که در عقب صندلی اتومبیل لم داده بود و با خنده های پدر و مادرش شادیش دو چندان می شد و دوباره قصه ی تلخ آغاز شد که شادی ها کم دوام هستند.

سر یکی از پیچ های خطرناک پدرش نتوانست اتومبیل را به موقع کنترل کند و با کامیونی که وحشیانه از رو به رو میامد برخورد کردند.

صدای وحشتناک تصادف هنوز تو گوشش بود.

با این که سرش از چند جا شکسته و خون از آن جاری بود اما کاملا حواسش برجای و تمام صحنه ها را با هوشیاری کامل به چشم خود میدید …

دانلود رمان منجی شیطان به قلم پاییزان با لینک مستقیم

رمان منجی شیطان نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، پلیسی، معمایی، هیجانی

تعداد صفحات : ۵۱۳

خلاصه رمان : دختر خبرنگاری که جون یه خلافکار رو نجات میده… آدمایی دنبال این خبرنگارن که بخاطر اطلاعاتش به قتل برسوننش. یه برادر گمشده داره و یه عشق نافرجام به خاطر بیماریش از مردا فراریه ولی رادمان سر راهش قرار میگیره یه ازدواج ناخواسته باعث میشه بیماریش فراموش بشه آوین عاشق رادمان میشه ولی تو راه عشقشون ….

قسمتی از داستان رمان منجی شیطان

“رامان” وقتی بله را گفت فک کردم اشتباه شنیده ام دست های سرد و لرزانش هنوز زیر دست هایم بود.

عاقد روی اعصابم بود با صدای چاپلوس شادمانش گفت: به به، به سلامتی و مبارکی.

دلم می‌خواست تیکه پاره اش کنم، من فقط دلم می‌خواست نگاه صورت اوینی بکنم که وقتی حلقه را در دستش کردم بدون مقاومت بله را داده بود و صیغه ۹۹ ساله من شده بود.

آرام رو به عاقد گفتم : _میشه زودتر تمومش کنی ؟

از لحنم فهمید اعصاب ندارم دلم می‌خواست زودتر تمامش کند و من اوین را به اتاقم ببرم.

اینبار یقین داشتم خیلی برای اوین فرق داشت و اینبار ایمان داشتم خیلی کارها می توانستم بکنم.

عاقد بی صبری من را که دید سریع خطبه را برای من خواند و آن موقع بود که من بدون معطلی بله را دادم.

سامان بلند شد تا با عاقد حساب کتابش را بکند پول قلمبه ای وعده داده شده بود و عاقد در پوست خودش نمی گنجید.

اوین که سر به زیر بود و نگاه من نمی کرد رنگ سفید عین گچش حالا کمی گلگون شده بود.

فشارش انگار بهتر شده بود. دست های سردش زیر دست های من گرم شده بودند.

آرام به حلقه ی دستش اشاره کرد: این برای چیه؟

چشم ازش نگرفته بودم، نمی توانستم. چقدر خواستنی بود برایم حالا خواستنی تر شده بود.

_زن شوهر دار باید نشونه داشته باشه.

آب دهانش را قورت داد: نشونه واسه کی؟ من که تو این خونه زندانی ام.

نگاهم روی صورتش می چرخید با لحن مهربان گفتم: تو زن باش از این خونه بیرونم میری …

دانلود رمان التهاب به قلم زینب بیش بهار با لینک مستقیم

رمان التهاب نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، معمایی

تعداد صفحات : ۱۴۵۳

خلاصه رمان : گلناز، دختری که برای کار وارد یک شرکت ساختمانی می‌شود، اما به‌ واسطهٔ یک کینه و دشمنی، به جرم رابطه با صاحب شرکت کارش به کلانتری می‌کشد…

قسمتی از داستان رمان التهاب

گلناز روی صندلی نشسته بود قطره های سرمی که به رگ مادرش می‌ریخت توی چشمانش ته نشین میشد.

چه دنیای مضحکی بود دیشب او روی یکی از تخت های همین مریضخانه بود و امشب مادرش.

ته همهی تلاش های زنانه شان ختم شده بود به سرم و تخت و رمقی که به انتها رسیده بود.

دست پیش برد و دست زبر مادرش را نوازش کرد. تب دار بود و بی تحرک.

دوباره دستش را کشید روی دست او و سر انگشتانش را میان دستش گرفت. تمام دارایی اش در دنیا مادرش بود.

پلک زد و رسول خان برادر حاج رفیع پشت پلکش نشست. چیزی مثل یک چسبندگی موذی ته حلقش را پر کرد.

خواسته بود حقش را از دنیا بگیرد، اما حالا می‌فهمید که چرا اسمش را عجوزه ی مکاره گذاشته بودند.

حتی هنوز هم باورش نمیشد که ماجرایش با فرشاد به آن همه تحقیر و فضاحت برسد و بدتر از آن پای حاج رفیع و برادر زن مرده اش وسط زندگیشان بیفتد.

اجابت همه ی آرزوهایش حالا او بود و مادری با صورتی زخمی و روحی زخمی تر.

دو ساعت پیش مهرگان زنگ زده بود و او از پای سفره ی شام دانشجوییشان برخاسته بود.

با ساده لوحی فکر کرده بود از خانه و محله و روستا که دور بشود همه چیز بهتر خواهد شد.

مهرگان تا رسیدن به بیمارستان به عالم و آدم بد و بیراه گفته بود،

و او با نگاهی نمناک زل زده بود به خیابان های خزان زده ی شهری که فکر کرده بود می شود آرمان شهرش و او و مادرش را رها می کند از سختی روزمرگی های کشنده ای که تمامی نداشتند …

مطالب پر لایک
  • مطلبی وجود ندارد !
درباره سایت
بهترین رمان های عاشقانه رو توی رمنو دانلود کن شماره های پشتیبانی: 09388810316 09012347883
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رُمِنو – دانلود رمان ایرانی و خارجی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.