
دانلود رمان توهمی به نام عشق جلد دو از عطیه شکوهی با لینک مستقیم
نام رمان: رمان توهمی به نام عشق [جلد ²]
نویسنده: عطیه شکوهی
دستهبندی رمان بر اساس ژانر: اجتماعی، عاشقانه، انتقامی
فرمت رمان: PDF
مناسب برای: تمام گوشیهای اندروید و آیفون، تبلت و سیستم
رها پس از ازدواج با امیرصدرا موحد، طعم یک زندگی راحت و آرام را چشیده و احساس خوشبختی میکند. اما این خوشبختی خیلی زود تحت تأثیر تلاطمهایی عجیب قرار میگیرد و او باید برای حفظ عشق تازه شکل گرفتهاش با همسرش، تمام تلاش خود را انجام دهد. سوالی که در ذهن رها به وجود میآید این است که آیا قادر خواهد بود تا زندگیاش را از بحرانها و مشکلاتی که سر راهش قرار گرفتهاند، نجات دهد و رابطهاش با امیرصدرا را حفظ کند؟
رمان توهمی به نام عشق داستانی پیچیده و پر از کشمکشهای درونی و بیرونی است که با پردازش روابط عاطفی و چالشهایی که زندگی واقعی با آن مواجه میشود، خواننده را در دنیای عمیق احساسات و انتقامجوییهای انسانی قرار میدهد.
رمان توهمی به نام عشق [جلد ²] با قلم عطیه شکوهی داستانی پر از تضادها و تعارضات درونی را روایت میکند که مخاطب را به چالش میکشد. این داستان در مورد عشق، انتقام و وفاداری است و نشان میدهد که چگونه افراد برای حفظ یک رابطه، میتوانند با مشکلات مختلف دست و پنجه نرم کنند.
در این رمان، شخصیتها با پیچیدگیهای روانی مواجهاند و مجبورند برای رسیدن به آرامش و حفظ روابط عاطفی خود، از سد مشکلات و بحرانها عبور کنند. نویسنده به خوبی توانسته است عواطف و احساسات شخصیتها را در موقعیتهای سخت و حساس به تصویر بکشد و خواننده را به تفکر و تعمق در مورد روابط انسانی و انتخابهای مهم زندگی وادار کند.
این رمان مناسب کسانی است که به داستانهای عاشقانه با ابعاد پیچیده و پر از تعلیق علاقه دارند و به دنبال داستانی هستند که در عین حال احساسات عاشقانه و درگیریهای درونی شخصیتها را به خوبی در هم تنیده باشد.
اگر از رمان توهمی به نام عشق [جلد ²] لذت بردید، پیشنهاد میکنیم که داستانهای مشابه در ژانرهای عاشقانه، اجتماعی و انتقامی را امتحان کنید. این نوع داستانها معمولاً شامل پیچیدگیهای عاطفی و روابط انسانی هستند که در موقعیتهای بحرانی و چالشبرانگیز شکل میگیرند و میتوانند خواننده را در دنیای خود غرق کنند.
رمان بی تو دوباره میشکنم نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : 426

خلاصه رمان : می اندیشم به نبودت به شکستنم در زیر پای غرورت لحظه هارا میگذرانم بی تو اما نفسم میگیرد پا پیش میکشی و بعد جوری پسم میزنی که قلبم طاقت نیاورد و دود همدم لحظاتم شود چگونه ببخشمت چگونه.
قسمتی از داستان رمان بی تو دوباره میشکنم
ولی صبر کن ببینم! آخه این همه آدم خرپول ساده!!! اینکه گریه زاري نداره. نکنه مثلث عشقیه؟ اینا رو ول کن بابا بعدا میفهمی _عه جدا؟ _بله _پس دیگه فکر نمیکنم. آرتیمان: سعی کردم یکم از بدبینی که نه واقعیت بینیم راجع به زنان کم کنم تا بفهمم موضوع چیه یهو دیدم هق هقش قطع شد و به یه جسم براق روي زمین خیره شد. دستش رو به سمتش برد و برش داشت. آروم جلو رفتم تا بفهمم اون چیه؟ اون یه… یه… یه تکه شیشه ي خورد شده بود… دختره آستین مانتوش بالا داد. حدود دو قدم باهاش فاصله داشتم و هر کاري میکرد و میدیدم. لرزش دستاش رو مخم بود. دلم میخواست سرش داد بزنم یا بزن و دنیا رو از وجود یه خائن راحت کن یا نزن و بزار برم سر کار و زندگیم.
_خف بابا _دیدین گفتم. تا خونه یه سره فشش دادم و روح خودشو جد و آبادشو مستفیض کردم. اصلا یادم رفته بود چقدر حالم بد بود. رسیدم خونه. در و واکردم و لباسامو پخش خونه. کولر رو تا ته زیاد کردم چون خیلی گرمم بود. لباسامو تو کمد گذاشتم و تا اومدم برم بیرون گوشیم زنگ خورد. دیدم طنازه. با اینکه حوصله حرف ها یا بهتر بگم غر هاشو نداشتم. گوشیو برداششتم و روح خودمو مستفیض کردم. طناز :الهی بري زیر تریلی 1354چرخ… الهی شوهر قزمیت گیرت بیاد که بو پیاز میده… الهی خرماهاتو خودم گردو بزارم و حلواتو خودم پخش کنم و دنیا رو از دست توي انگل راحت کنم. آخه نفهم….. الاغ…. گولاخ… دختره ي سه نقطه اون ماسماسکتو جواب بده خاك تو سر من که واسه تو نگرانم…
دیدم هرچی بگذره فش هاي بیشتري میده و فکش خسته میشه، حالا گوش من هیچی. گفتم :خاك تو سرت… +ها؟؟؟ بی شعور… قبل اینکه ادامه بده گفتم : _خودت گفتی. حالا اینارو ولش، چیکارم داشتی… دوباره شروع کرد :چی کارت داشتم؟ یعنی تو نمیدونی؟ نه. میخوام بدونم چیکارت داشته باشم… آخه… سرش داد زدم :طناز اعصابم خورده توهم تاتی نکن روشا! ولم کنید. اَه! نیلوفر : گوشی رو قطع کردم. وان حمام رو پر آب و کف کردم و توش دراز کشیدم. اعصابم هم از مهمونی و هم از دست خودم که سر طناز داد زده بودم خورد بود. تصمیم گرفتم فردا بچه ها رو دعوت کنم و از همه به خصوص طناز واسه اینکه نگرانشون کرده بودم معذرت خواهی کنم. بعد یه ساعت که اعصابم آروم شد، خودمو شستم و حوله پیچ اومدم بیرون.
رمان قاب سوخته نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : 1937

خلاصه رمان : نگاه پر از نگرانیم را به صورت افرا دوختم. بدون توجه به استرس من به خیارش گاز می زد. چشمان سیاهش با آن برق پر شیطنتش دلم را به آشوب کشید. چرا حرفی نمی زد تا آرام شوم؟ خدایا چرا این دختر امروز دردِ مردم آزاری گریبانش را گرفته بود؟ با حرص به صورت بیخیال دختر خالهام زل زدم و غریدم: – تورو خدا، اون خیار وامونده رو ول کن و بگو جواب بابامو چی بدم. ایکاش زودتر بهش گفته بودم کدوم شهرو توی انتخابم زدم.
قسمتی از داستان رمان قاب سوخته
نگاه پر از نگرانیم را به صورت افرا دوختم بدون توجه به استرس من به خیارش گاز می زد. چشمان سیاهش با آن برق پر شیطنتش دلم را به آشوب کشید. چرا حرفی نمی زد تا آرام شوم؟ خدایا چرا این دختر امروز درد مردم آزاری گریبانش را گرفته بود؟ با حرص به صورت بیخیال دختر خاله ام زل زدم و غریدم تورو خدا اون خیار وامونده رو ول کن و بگو جواب بابا موچی بدم ایکاش زودتر بهش گفته بودم کدوم شهرو توی انتخابم زدم.
افرا اخم هایش را در هم کشید و حق به جانب گفت: منو باش که از اون سر شهر به خاطر توی بی چشم و رو اومدم اینجا میتونستم همون پای تلفن تبریک قبول شدنت رو بگم اما دلم نیومد در این موقعیت تنهات بذارم خبر مرگم به دختر خاله ی خل و چل که بیشتر ندارم ترسیدم تنهایی ذوق مرگ بشی خانم دکتر بعد از این آخه به من چه بابای تو انقدر هیولاست که ازش میترسی دلم گریه میخواست با ناامیدی به حرفای صدمن به غازش گوش کردم درد من چه بود و او چه می گفت با کلی امید و ذوق اسمم را میان قبول شدگان رشته مورد علاقه ام (دندانپزشکی) را در سایت خواندم اما نام شهری که قبول شدم، ذوقم را کور کرد از یک طرف روی ابرها بودم و از طرف دلشوره امانم را بریده بود.
با ذوق به مادرم خبر دادم و با چهره ی غمزده اش روبرو شدم مادرم عزا گرفته بود که چگونه این خبر را به گوش پدرم برسانیم. نگرانیش به من هم سرایت کرده بود. از افرا که دختری بی پروا و معقول ،بود، کمک خواستم و او بی خیال و سرخوش بود و نگرانی مرا درک نمیکرد غوغایی در سرم برپا بود… هیچ وقت از مادرم دلیل مخفی کاریش را نپرسیدم اطمینان داشتم دانشگاه تهران قبول می شوم اما حالا میان یک برزخ بزرگ گیر افتاده بودم این سکوت همیشگی مادرم امروز به ترس تبدیل شده بود. ترسی که دلیلش را نمی دانستم مادرم اهل گفتگو نبود تا برایم این واکنش عجیب روشن شود…
رمان توهم واقعیت نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی، روانشناسی
تعداد صفحات : 924

خلاصه رمان : رها دختری از یک خانواده سنتی که تحت تاثیر تفکرات قدیمی و پوسیده خانواده اش مجبور به زندگی با مردی بی اخلاق و روانی میشود اما طی اتفاقاتی که میفتد تصمیم می گیرد روی پای خودش بایستد و از ادامه زندگی اشتباهش دست بکشد… اما حین طی کردن مسیر ناهمواری که پیش رو دارد متوجه میشود مدتی است قلبش برای ناجی روزهای سختش جوری دیگری میتپد. مردی که رفتارش با رها جدای از رفتار تمام مردان اطرافش بوده و به او احساس زیبای زن بودن، زیبا بودن، مهم و ارزشمند بودن را القا میکند.اما باید دید سرنوشت برای هرکدام چه خوابی دیده است.
قسمتی از داستان رمان توهم واقعیت
عمو نیز به دنبال حرف خاله زمزمه کرد -دخترم از الان به بعد باید بیشتر روی خودت کار کنی چون در ادامه ممکنه با هر نوع آدمی برخورد داشته باشی، پس باید قوی باشی و با رفتارهای درست اجازه ندی دیگران بخوان با حرفاشون شخصیت و آبروت رو نشونه بگیرن و دربارش حرفی بزنن، اولین راهش هم همینه که کمتر درباره زندگی شخصیت بدونن. سری تکان دادم -عمو من دیگه آب از سر خودم گذشته. خاله لبش را گاز گرفت. -اشتباه نکن رها از الان به بعد وارد جامعه ای میشی که دید مناسبی به زن مطلقه نداره و تو باید با ایجاد خط قرمزهایی اطراف خودت از شخصیت اجتماعی و ابروی خودت در عین بی توجهی به حرف دیگران حفاظت کنی. -چشم خاله. پری از جا بلند شد -بیا حاضرشیم زودتر بریم تا پاساژ خیلی شلوغ نشده.
سری تکان دادم و پس از گرفتن لقمه ای و خوردن آن به سمت اتاق رفتم، پری حاضر و آمده کش چادرش را جلوی آینه تنظیم می کرد که خاله مرا صدا زد، با تعجب از اتاق خارج شدم که خاله دست را کشید و به گوشه ای برد و یک کارت عابربانک را کف دستم گذاشت -دختر این کارت همراهت باشه، هرچیزی لازم داشتی بخر. با خجالت کارت را به سمت خاله گرفتم -ممنونم خاله من چیزی احتیاج ندارم. خاله اخمی کرد -دخترم این پول تو جیبیه خودته. متعجب زمزمه کردم -پول تو جیبیه من؟ -آقامصطفی هرماه به بچه ها پول توجیبی میده حالا که قرارشده دختر ما باشی پس تو هم سهم پول توجیبی داری. تکخندی زدم -واقعا؟ یعنی به پسرا هم پول توجیبی میدن؟ -آره دخترم البته مبلغش نسبت به مال من و پری متفاوت تره.
وقتی دید گنگ نگاهش میکنم ادامه داد. -پول توجیبی پسرا ماهی ۱۰تومنه مثل دوران نوجوونیشون اما همون ۱۰تومن هم هرماه باباشون براشون کارت به کارت میکنه. -چه عجیب حالا چرا اصرار دارن همون ۱۰تومن هم بگیرن؟ -از همون نوجوونی که گه گاه کار میکردن همیشه میگفتن پولی که باباشون بهشون میده انگار یجور برکت خاصی داره و از همون زمان آقا مصطفی دیگه پول توجیبیشون رو قطع نکرد. کارت را دوباره به سمت خاله گرفتم -ممنونم خاله ولی من فعلا به پول نیاز ندارم. خاله با ناراحتی گفت: -دخترم امروز نه فردا بالاخره ممکنه جایی نیاز پیدا کنی بعدشم مگه قول ندادی تا اینجا هستی دختر این خونه باشی، پس مثل دختر این خونه حق و حقوقت رو بگیر. جز به جز صورت مهربان خاله را از نظر گذراندم. -خاله یعنی میرسه روزی که بتونم گوشه ای از محبت های شما رو جبران کنم؟
رمان بر دلم حکمی راند نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، هیجانی، اجتماعی
تعداد صفحات : 986
خلاصه رمان : بهترین دوست بابام بود و من دختر خونده و عزیز دلش بودم! چهارده سال ازم بزرگتر بود و عاشق رفتار مردونهش شدم! اون هرچیزی که میخواستم بهم میداد بهجز یک چیز، خودش رو…! هیچجوره حاضر نبود به رفاقتش به پدرم خیانت کنه و با دلبریام وسوسه بشه پس مجبور شدم یه شب که مسته پا به اتاق خوابش بذارم تا برای همیشه مال من بشه ولی نمیدونستم که…
قسمتی از داستان رمان بر دلم حکمی راند
به سختی جلوی خنده ام را گرفتم. _چیه؟ نمیخوای ببینیشون؟ با لحن خودم ادایم را در آورد. _چندان کشته مردشون هم نیستم! صدای خندهام بلند شد. _به چی میخندی گندمک؟ بگو ما هم شاد شیم. نگاهی به کاوه انداختم. _تبریک میگم کاوه خان انشالله قسمت شما… صورتش را درهم کشید. _خدا زن جماعت رونصیب گرگ بیابون نکنه. نیشخندی زدم. _چرا عزیزم؟ نکنه به پسرا گرایش پیدا کردی؟ حس کردم فرهان خنده اش گرفت. کاوه چپچپی نگاهم کرد و دستش را به سوی فرهان گرفت. _از وقتی آقا فرهان شما رو دیدم دلم یه کمی قیلی ویلی میره به هرحال خوشتیپ، پولدار، اصیل، صبور در برابر ضربات انفجاری، نصیب هرکسی نمیشه که…
خوش اومدین جناب شایان! فرهان دستش را فشرد. _ممنون بابت استقبال گرمتون. نمیدونستم بین دوستای گندم انقدر طرفدار دارم. جلوی خندهام را گرفتم. رها چشمی چرخاند. _واقعا نمی دونستید؟ والله با تعریفای گندم ما هم تو این چندوقت عاشق شما شدیم فرهان خان باید دسته جمعی بگیریمون! صورت فرهان که درهم رفت نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم. اگر سکوت میکردم تا آخر مراسم باید شاهد تیکه پرانی هایشان به یکدیگر میبودم. به خصوص این که میدانستم هیچکدام از دوستانم ذرهای به خط قرمزها و آبرو و حیثیت اهمیت نمی دهند. _خب دیگه موهای همدیگه رو از چنگتون در بیارید. اومدیم عروسی خوش بگذرونیم و کدورتهارو با هم کنار بذاریم!
کاوه با نگاه خاصی خیره ام شد. _خوشگل شدی! به سختی جلوی خندهام را گرفتم. میخواست فرهان را بچزاند. _تو هم خوشتیپ شدی. دستی به موهایش کشید. _کِی نبودم؟ رها چشمی برایش چرخاند. _به جای این مسخره بازیا برو چهارتا آب شنگولی بیار بخوریم. اصلا نیلو اینا کی میان؟ خشک شدیم! کاوه اشارهای به پی شخدمت زد. _چهارتا نوشیدنی لطفا. فرهان به آرامی دستم را فشرد ولی اهمیتی ندادم. _بقیه ی بچه ها هم میان؟ فکر کنم ما زود رسیدیم. کاوه سری تکان داد. _زود نرسیدین اونا چصی میان. نگاهی به فرهان انداخت. _البته ببخشید… فرهان مودبانه سر تکان داد. _مشکلی نیست. خیال کنید من اینجا نیستم راحت باشید. کاوه نیشخندی زد.