رمان ستاره های نیمه شب نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : ۱۲۷۰
خلاصه رمان : مهتاب دختر خود ساخته ای که با مادر و برادر معلولش زندگی می کنه. دل به آرین، وارث هولدینگ بزرگ بازیار می دهد. ولی قرار نیست همه چیز آسان پیش برود آن هم وقتی که پسر عموی سمج مهتاب با ادعای عاشقی پا به میدان می گذارد.
قسمتی از داستان رمان ستاره های نیمه شب
سرش را به دو طرف تکان داد و افکار بد را از ذهنش دور کرد. این روزها از زندگیش راضی بود و نمی خواست با افکار منفی خودش را اذیت کند.
و از وقتی که مادرش سر کار می رفت دیگر دغدغه ی کرایه خانه و خورد و خوراک را نداشتند.
حقوق مادرش زیاد نبود ولی برای آنهایی که همیشه شب گرسنه سر روی بالش می گذاشتند، و می ترسیدند صاحب خانه بیرونشان کند این پول مثل یک هدیه آسمانی بود.
محسن هم از بودن او در خانه خوشحال و راضی بود. حالا که در خانه مانده بود وقت بیشتری برای رسیدگی به محسن پیدا کرده بود.
از روی اینترنت توانسته بود یک سری تمرینات و ورزش هایی که در بهبود حرکات محسن تاثیر داشت را پیدا کند و با محسن کار کند.
حالا محسن کمی بهتر و راحت تر از قبل می نشست. تازه فهمیده بود که چقدر در حق این بچه ظلم شده بود و اگر از همان کودکی با او کار می شد، چقدر در بهبود کیفیت زندگیش تاثیر داشت.
ممکن بود حتی می توانست راه برود و یا از پس بعضی از کارهای شخصیش بربیاید.
مهتاب حتی با استفاده از یک اپلیکیشن مخصوص معلولین شروع به آموزش مفاهیم اولیه به محسن کرده بود آموزش هایی مثل شناسایی اعداد و خواندن ساعت شاید بعدها حروف را هم به محسن یاد می داد تا محسن بتواند بخواند.
محسن از نظر ذهنی بچه سالمی بود و زود یاد می گرفت. فقط باید برای آموزش به او صبوری بیشتری به خرج می داد.

دانلود رمان ساتی به قلم فاطمه عبدی با لینک مستقیم
رمان ساتی نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : 301
خلاصه رمان : دختری به اسم گندم که شوهرش مرده و قراره طبق رسم ساتی اون رو هم زنده زنده قبر کنن .خان روستا که برادر شوهرش میشه عاشقانه دوسش داره برای نجات جونش جلوی این رسم می ایسته و در عوض باهاش ازدواج می کنه همه چی خوب پیش میره تا این که…
قسمتی از داستان رمان ساتی
بدنم از ترس زیاد منقبض کرده بودم؛ جوری که نمی تونستن روی قبر دراز کشم کنند. خانوم بزرگ جلو اومد با اسای دستش فشاری به قفسه سینه م وارد کرده و مجبورم کرد؛ دراز بکشم. همین که اومدن سنگ قبر رو روم بذارن با صدای داد فرهان همه از حرکت ایستادن.
_صبر کنید.
ترسیده و با هر سختی بود از اون چاله وحشتناک بلند شدم جمعیت با تعجب بهش نگاه می کردن خانوم بزرگ اخم غلیظی کرد و گفت:
چیشده خان.
_کسی حق نداره این دختر و گور کنه.
خانوم بزرگ با خشم گفت:
یعنی چی مرد؟ میخوای پا بذاری رو رسم چندین و چند ساله مون.
_من گفتم میخوام پا بذارم رو رسمتون؟
ابرویی بالا انداخت نگاهی به فرهان کرد،از استرس قلبم تند میزد یعنی خان از رابطه ما خبر داشت؟
_پس چی؟
با صدای خانوم بزرگ رشته افکارم پاره شد.
_یکی از قانون این مراسم اینه کسی که کنار شوهرش قبر می کنن زن باشه اما این دختر هنوز زن نشده. صدای هین کشیدن زنا خش انداخت به حال بدم.
***
فلش بک”
با ترس توی خودم جمع شدم ویهان کلافه نزدیکم شد جیغ خفه ای کشیدم. دستشو روی دهنم گذاشت و گفت:
هیس آروم باش ، آروم کاریت ندارم گندم بهم نگاه کن.
چشم های نمدارم رو دوختم به چشم های سیاه و پر جذبش با همون جدیت ادامه داد:
دستم رو از روی دهنت بر می دارم فقط قول بده جیغ نکشی باشه؟! سری تکون دادم که خوبه ای گفت دستش رو از روی دهنم برداشت با بغض چنگی به بازوش زدم.
رمان ده درجه زیر صفر نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : ۱۵۶۸
خلاصه رمان: خسته از صدای سرسام آور موسیقی، ظرفهای کثیف را به آشپزخانه بردم. دلم از بالا و پریدنهای مداوم مهمانها پیچ میخورد. از شیر آب لیوانی پر کردم بیتوجه به گرم یا سرد بودنش یک نفس سرکشیدم بلکه حالم را بهتر کند. -خوبی؟ به سینک پشت سرم تکیه زدم و چشم بسته برای مرضیه که برخلاف من از این هیاهو لذت میبرد و هر ازگاهی دور از چشم دیگران شیطنت میکرد سر بالا انداختم. ظرف شیرینی را مقابلم گرفت و خودش هم یکی برداشت. -بخور، رنگتم پریده فکر کنم قندت افتاده. -ساعت یازده شده، چرا تمومش نمیکنن گشنه نیستن اینا؟
قسمتی از داستان رمان ده درجه زیر صفر
حتى سخت ترین پیچیده ترین و سردترین آدم ها هم راه راهی برای ورود و شناخت دارند.
آدم هایی که مدام ترس هایشان را فریاد نمیزنند.
اندوهشان را راه و بیراه اشک نمیکنند و کمتر کسی شور و شعف پیروزی هایشان را میشناسد.
آدم هایی که سکوت را برای بیان تمامی این احساسات انتخاب میکنند.
ورود به دنیای این افراد اگرچه سخت اما شدنی است و بهداد آگاهانه یا ناآگاهانه داشت پا به دنیای سکوت خود خواسته من میگذاشت.
درست مثل خاتون و یا حتی مرضیه!
سکوت مطلقی که چند دقیقه اتاقک تمیز و خوشبوی ماشين بهداد را فرا گرفته بود، دقیقا همان چیزی بود که من به آن احتیاج داشتم.
-چرا دیروز از کارخونه زدی بیرون؟
-چون اخراج شدم!
نگاهم میخ خیابان بود اما از گوشه چشم دیدم که سرچرخاند و نگاهم کرد منتظر سوال دومش نماندم و خودم برای توضیح چرای ماجرا پیش دستی کردم.
– سرکارگر خط بهم گفت هو! منم جوابشو ندادم.
– سرکارگر کیه؟ لایقی؟
اولین بار بود که روی رئیس مابانه بهداد را میدیدم.
چنان با جدیت خانم لایقی را بی پس و پیش لایقی خطاب کرد که انگار هفت جدش رئیس بوده و خانم لایقی زیردست!
جالب بود که صحبت درباره کار تا این حد روی رفتارش اثر گذار بود.
نمیدانم ارتباط بهداد با کارخانه آقای نیکبخت چه بود اما به حتم موضوع حائز اهمیتی بود که اختلاف با من را نادیده گرفته و پیگیر ماجرا بود.
دست از تماشای خیابان برداشتم و نگاهم را به مردی دادم که دیدن این وجه شخصیتش برایم تازگی داشت. ریاست!

رمان نسل دلدادگان نسخه کامل رایگان

دانلود رمان نسل دلدادگان به قلم زینب محمدی با لینک مستقیم
موضوع رمان : عاشقانه، درام
تعداد صفحات : ۲۶۹
خلاصه رمان نسل دلدادگان:
دانلود رمان نسل دلدادگان… رمان نسل دلدادگان روایتگر خاندانیست که برای عشق میجنگند؛ عشقی که در گذشته اتفاق افتاده و در این میان کینهای پر از نفرت قلبی را سیاه کرده، حالا برای عشاق دیروز و امروز اتفاقاتی در شرف وقوع است! قلبهایی پر از عاشقانههای بیانتها.
پیشنهاد رمنو:
قسمتی از دانلود رمان نسل دلدادگان
“ياسمينا” از خیابون رد شدم و رفتم کنار رادمهر ایستادم.
سیگار رو از لای انگشتاش بیرون کشیدم و زمین انداختم زیر پامم لهش کردم.
نگاهی بهم انداخت که گفتم: دکترام مگه سیگار میکشن؟ خودتون به ملت میگین نکشید، نکشید! فکر نکن نمیدونم شبا میری تراس اتاقت میکشی بوش میپیچه.
رادمهر ابرویی بالا انداخت و گفت: پس توام پیگیر منی؟
نگاهی به چشمای دریایی مواجش کردم و گفتم: پیگیر؟ ناسلامتی چند روز دیگه میشی شوهرم چه آرزوهایی داشتم واسه روز عقدم؛ ولی الآن هیچی.
همه چی دود شده رفته قاطی هوای تهران شده!
رادمهر سرش رو پایین انداخت و گفت: بعضی مواقع اتفاقایی واسمون میفته که به نفع خودمونه؛ ولی خودمون نمیدونیم و بعداً واقعیت نمایان میشه.
منم میخواستم قصه مون یه جور دیگه بود، هرجوری بود؛ ولی اینطوری نبود که تو ازم متنفر باشی!
حس میکردم داره حرفاش رو با حسرت و یه غم سنگین بیان میکنه. بغض کرده بود تو چشماش نم اشک میدیدم.
سوار ماشین شدیم و به سمت مرکز خرید روندم. پونزده دقیقه ای رسیدیم.
ماشین رو پارک کردم و با آسانسور وارد مرکز خرید شدیم.
به سمت مزون لباس عروس و عقد رفتیم وارد مزون شدیم لباس های عقد قشنگی داشت.
رادمهر یه لباس نباتی پسندید پوشیده بود و مدلش خیلی شیک بود.
صاحب مزون هم یه دختر بود که همش دور و بر رادمهر میچرخید، حرصم گرفته بود یعنی میخواستم دختره رو لهش کنم.
رادمهر جوابش رو نمیداد. به دختره چشم غره میرفتم که رادمان و تیارا زمین و گاز میزدن…
عضویت در انجمن نودهشتیا (کلیک کنید)

رمان آبان نسخه کامل رایگان

دانلود رمان آبان به قلم هاله نژادصاحبی
موضوع رمان : عاشقانه، ازدواج اجباری
تعداد صفحات : ۲۹۳۴
خلاصه رمان آبان:
آبان زند… دختره هفده سالهای که به طریقی خون بس یک مرد متاهل میشه! مردی جذاب که دلبسته همسرشه اما مجبور میشه آبان رو عقد کنه!
رمان های پیشنهادی رمنو:
بخشی از دانلود رمان آبان
پشت در اتاق که رسید تقه ای به در کوبید و بلافاصله وارد شد.
آبان که تمام این مدت منتظرش بود، بلافاصله از روی تخت برخاست و خیره نگاهش کرد.
تمام این مدت هزاران بار با خودش تمرین کرده بود که چه کار کند؟ چه بگوید؟ اصلا چه بهانه ای برای عدم طلاق بیاورد؟
و هربار ناامیدتر از پیش به این نتیجه رسیده بود که هیچ دلیل منطقی ندارد تا حافظ را قانع کند.
و حالا همین باعث شده بود که با دیدن حافظ، بدنش بلرزد.
حافظ نگاهی به او انداخت و آرام زمزمه کرد: باید حرف بزنیم آبان.
روی تخت نشست. راه فراری نداشت. باید حرف میزدند… حافظ حق داشت دلیلش را بداند.
سمت دیگر تخت نشست و نگاهش را به موکت کف اتاق دوخت.
-هنوز یه ماه نیست زن من شدی تو این یه ماه، نه روی خوش دیدی ازم نه دلتو به بودنم گرم کردم.
منصفانه بخوای قضاوتم کنی از حیوون پست تر بودم برات.
مکثی کرد و نگاهش را به آبان دوخت گرفت و لب زد: طلاق بگیر آبان… حیف میشی پیش من. حیف میشی کنار مردی که دلش با یکی دیگه اس.
از روی تخت برخاست. دیدن مظلومیت آبان آزارش میداد چه نامردانه از او انتقام گرفته بود…
به سمت آبانی که همچنان ساکت بود چرخید.
شب اول ازدواجمون… بد کردم باهات… تا عمر دارمم شرمندتم به مظلومیت قسم شرمندتم آبان. پاشم هستم. بعد طلاق هم شناسنامه سفیدتو برمی گردونم بهت…
ناباورانه خندید. او در چه فکری بود و حافظ در چه فکر کاش سطح دغدغه هایش همینقدر کوچک بود…
عضویت در انجمن نودهشتیا (کلیک کنید)