رمان مردی که شناخته نشد نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی
تعداد صفحات : ۱۴۱۲

خلاصه رمان : عشقی یه طرفه و ممنوعه که بدجور دختر داستان رو اسیر کرده. سموئیل پسر یهودی و خاص و مرموزی که فاطمه به شدت عاشقش میشه! جلوی چشم های فاطمه اتفاقات خاصی بین سموئیل و دخترخاله ش می افته که حسابی فاطمه رو عصبی می کنه تا اینکه….
قسمتی از داستان رمان مردی که شناخته نشد
بالاخره بعد از کلی کلنجار رفتن با خودش تصمیم میگیرد در مورد فاطمه با مادرش حرف بزند.
آخرین بشقاب را که از سینک برمی دارد و آب می کشد از آشپزخانه بیرون میآید و روبه روی مادرش مینشیند و بی مقدمه می گوید:
مامان جان… اگه خسته نیستی میخوام در مورد موضوع مهمی باهات حرف بزنم؟
مادرش نگاه از تلویزیون می گیرد و به سمتش می چرخد.
_محمد جان من برا تو هیچ وقت خسته نیستم. خیر باشه. قضیه چیه؟ اتفاقی افتاده؟
محمد لبخند کم جانی میزند..
_نه چه اتفاقی می خواستم در مورد فاطمه باهات مشورت کنم ببینم شما هم متوجه رفتار غیر دوستانه ش با زندایی شدین؟
موشکافانه به محمد نگاه می کند و می گوید: چطور مگه؟ فاطمه حرفی زده؟
_یه اشاره کوچک کرده یه بار اما خودم زودتر از رفتارشون متوجه شدم.
مادرش به نشانه تایید سرش را تکان می دهد _جدیدا آمنه خیلی به پر و پای فاطمه میپیچه.
_خب شما چرا با زندایی حرف نمی زنید؟ اینطوری بدتر داره دختر شو تحریک میکنه.
اگه کاریم نخواد انجام بده از روی لجبازی ممکنه بره سراغش.
حال خراب محمد انگار اثر خودش را میگذارد.
من صحبت کردم با آمنه میترسم اگه بیشتر بگم… حس کنه میخوام تو تربیتش دخالت کنم.
محمد با آرامش و قدرت کلام همیشگی اش جواب می دهد.
_بالاخره یکی باید پادرمیونی کنه وگرنه عواقب بدی در انتظاره این دختره…
_داری با این حرفا جیگرمو میسوزونی. میدونی که من این بچه رو چقدر دوست دارم…
دانلود رمان غمزه… امیرکاوه کاویان ۳۳ ساله. مدیرعامل یه کارخونه ی قطعات ماشین فوق العاده بی اعصاب و کله خر! پدرش یکی از بزرگ ترین کارخانه دار های تهران! توی کارخونه با یک کارگر جرو بحث میکنه واتفاقی باعث مرگ اون فرد میشه! طرف دیگه ی قصه دختریه که ۲۵ سال بیشتر نداره و میشه ولی دَم! حالا امیرکاوه باید رضایت رخنه نامدار رو بدست بیاره وگرنه طی شش ماه بالای چوبه ی دار میره!…
دانلود رمان کوه مثل کوهیار… کوه مثل کوهیار، زلزله كوه را هم تكان داد… اما كوهيار را نه…. كوه تنها بود و فرو ريخت… اما كوهيار يارش را داشت… امانتى كه پدرش به دستش سپرده بود… امانتى كه ميان آوار جا مانده بود و بايد برايش كوه مى شد و شد… كوه بود… يار بود…. كوهيار بود… و براى يارش شد همه چي…
دانلود رمان پناهِ سیاوش… من سیاوش پاکزادم… برخاسته، از سختی های کوچک و بزرگی هستم، که سرنوشت در سر راه قرار داده بود… اما تصمیم گرفتم در برابر مشکلات صبور بمانم و زندگی کنم…
دانلود رمان در جگر خاریست… قصه نفس، قصه یه مامان کوچولوئه، کوچولو به معنای واقعی… مادری که مصیبت می کشه و با درد هاش بزرگ میشه. درد هایی که مثل یک خار میمونن توی جگر. نه پایین میرن و نه میشه بالا آوردشون…