رمان بز کوهی نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : ۱۹۵۴

خلاصه رمان : همه چیز از یک پیروزی آغاز شد. تنها آدم این حوالی هستم که اگر حوصله داشته باشم و دلم بخواهد مثل بز کوهی میتوانم حتی از صعب العبور ترین کوه ها بالا بروم. ورزشکار نیستم، احساس تندرستی و سلامت کامل ندارم، احساس سبکبالی نمیکنم، اما با تمام این اوصاف به وقتش آدم قوی و به قول بقیه یک بز کوهی به تمام معنا محسوب می شوم.
قسمتی از داستان رمان بز کوهی
دنیا برایم بهشت موعود شد. خدایا ممنونم. نفسی راحت کشیدم.
به او گفتم که فروهر هم باید هر ثانیه همراهم باشد چون او بهتر از من میتواند صحبت کند و وجود او برایم حیاتی است.
هر چه می خواستم، قبول کرد. حتی او هم چکی برای پیش پرداخت نوشت و قرار شد که از فردا هیچ کاری انجام ندهم،
فقط صبح تا شب اینجا باشم و به خانم روشن نزدیک شوم و از او نقاشی بکشم،
زندگی بر وفق مرادم بود از اتاق نیمه تاریک او بیرون آمدم فقط فروهر منتظرم بود.
با هم رقم چک پیش پرداخت را نگاه کردیم، سی میلیون وجه رایج برای پیش پرداخت نوشته بود.
و همین امروز می توانستیم آن را نقد کنیم. دنیا طوری به کامم بود که چیز دیگری از این زندگی نمی خواستم.
با فروهر بدون خداحافظی از فرهنگ راه افتادیم،
خوشحال و رقصان خودمان را به اولین بانک سر راه رساندیم.
چک را نقد کردیم و فروهر قرار گذاشت که نقاشی ها را من بکشم و او در سر و سامان دادن روابط عاشقانه ی رییس خانهی امید دست به کار شود.
در نتیجه پول ها را تقسیم بر کردیم. هر کدام یک سهم برداشتیم و یک سهم دیگر را هم برای خرید وسایل کنار گذاشتیم.
فرهنگ تماس گرفت و با تعجب می پرسید که کجا غیب مان زده است.
وقتی فهمید که کار را گرفته ایم و آمده ایم تا چک پیش پرداخت را نقد کنیم،
به قدری خوشحال شد که می خواست سریعا خودش را به ما برساند.
رمان فرابنفش نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، هیجانی
تعداد صفحات : ۱۴۳۸

خلاصه رمان : نیلای نامور دانشجوی رشته روانشناسی جنایی برای تکمیل پایان نامه دانشگاهیش به توصیه و معرفی یکی از استاداش با روانپزشک حاذق و معروفی به نام گرشاسب فرخزاد شروع به کار میکنه… نیلای دختر کنجکاو و هیجان دوستی هست که عاشق دنبال کردن پرونده های جناییه… اما این کنجکاوی و هیجان اونو تو مسیر بدی قرار میده و زندگیشو عوض میکنه.
قسمتی از داستان رمان فرابنفش
تو خونه عمه مامانم یه گوشه نشسته بودم و داشتم سعی میکردم مهمون خوبی باشم..
یه لحظه چشمم افتاد به رامین که داشت چپ چپ نگاهم می کرد،
آخه از در که اومدیم تو به جا احوالپرسی توپید بهم چرا انقدر دیر اومدم که مامان این ساعت برسه؟
با اینکه واقعا هم دیر نشده بود و تازه سر شب بود.
منم پررویی به خرج دادم و با اخم و خیره سری نگاهش کردم…
طلبکارانه به معنی چیه سرتکون داد، ازش رو برگردوندم و نادیده گرفتمش..
واقعا برام جای سوال بود مگه این آدم ادعا نمی کرد منو میخواد؟
با اینکه من صد سال سیاه نمی خواستمش و عمرا به ازدواج باهاش تن بدم ولی چرا همچین می کرد؟
چرا همش در حال پاچه گرفتن از من بود؟
معمولا آدم وقتی یکی رو میخواد سعی میکنه دلشو به دست بیاره نه اینکه طرفو از خودش متنفر کنه.
نگاهم به سمت آشپزخونه چرخید و دیدم خانوما تو آشپزخونه مشغولن،
با خودم فکر کردم زشته اونا مشغول کار و منم اینجا نشسته باشم.
بلند شدم تا کمکشون مامان داشت کاهو خرد می کرد ازش گرفتم و خودم انجامش دادم.
تو همین حین رامیلا، دختر عمه مامانم که تا الان باهام یه کلمه حرفم نزده بود نزدیکم شد و گفت:
معلومه اصلا کار نمی کنیا، این کاهو برا سالاده ریزتر خردشون کن.
بعد رو به مامانم با خنده مصنوعی ادامه داد: یکم از این دخترت کار بکش،
فردا روز تو خونه شوهر مدرک تحصیلی به دردش نمیخوره باید خونه داری بلد باشه.
رمان همسر بی معرفت من نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، درام
تعداد صفحات : ۱۸۲

خلاصه رمان: _پرستوجان معذرت میخوام منو ببخش. -نمی خوام پرویز تو خیلی بدی. تو دلم رو شکوندی. -فقط همین یه بار رو ببخش دیگه قول میدم هیچ موقع بهت بدبین نباشم. -نه پرویز مشکل تو اینه که اصلا عاشق من نیستی یه عاشق هیچ موقع به معشوقش بدبین نمیشه. -بخدا من عاشقتم اما نمی دونم چرا همش این افکار میاد تو ذهنم. -همین دیگه یه آدم عاشق هیچ موقع افکار پلید تو ذهنش نمیاد …
قسمتی از داستان رمان همسر بی معرفت من
یک هفته گذشته و من هنوز دارم فکر میکنم. چیزی که میدونم باید انجام بشه ازدواج منه.
چون با وجود مهدیه تو خونه ممکنه نتونم خودم رو کنترل کنم و دست به کاری بزنم که هم اون بی آبرو بشه و هم خودم.
اما نمی دونم که با مهدیه ازدواج کنم یا کس دیگه ای.
از این ترس دارم که مهدیه بعد از اینکه زن من بشه دیگه حاضر نشه به پرستو برسه و اون بیچاره رو از خونه بیرون کنه.
کلی با خودم کلنجار رفتم و بالاخره تصمیمم رو گرفتم.
گفتم همه حرفام رو به مهدیه میزنم.
اینکه باید همیشه مثل الان به پرستو برسه و اگه قبول کرد شرایط من رو اون وقت باهاش ازدواج میکنم.
به مهرداد تصمیمم رو گفتم و قرار شد اون با پدر مهدیه صحبت کنه.
حالا که تصمیمم رو گرفتم عجله دارم که زودتر اینکار انجام بشه
یه موقع هایی که میرم پیش پرستو و به من خیره میشه از خودم خجالت میکشم و سرم رو پایین می ندازم.
یه غمی رو تو چشاش میبینم که نمی تونم تحمل بیارم.
اگه یه روز بفهمه من ازدواج کردم نمیدونم چه حالی پیدا می کنه.
چند روز گذشت.
مهرداد باهام تماس گرفته و گفته امروز با بابای مهدیه میان خونه ما واسه حرف زدن درباره ازدواج ما.
دلهره عجیبی دارم.
از اینکه پرستو تو اون خونه هستش احساس شرم میکنم راجع به ازدواجم با کسی حرف بزنم.
با اینکه پرستو اینهمه به من بدی کرده و ازش متنفرم اما هنوز زنمه و نمیتونم به همین راحتی نادیده بگیرمش.
رمان بیوه برادرم نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، هیجانی، ازدواج اجباری
تعداد صفحات : ۲۴۸۷

خلاصه رمان : نازگل دختر روستایی که درست وقتی پنج ماه باردار بود، شوهرش و از دست میده و به خواست خان، باید با برادر شوهرش ازدواج کنه. برادر شوهر متعصب و غیرتی که وقتی مخالفت های نازگل و میبینه…
قسمتی از داستان رمان بیوه برادرم
عمارتشون از عمارت ما کوچیکتر بود و اینطور که پیدا بود مدت زیادی بود که کسی به باغش رسیدگی نکرده بود.
کمی که جلوتر رفتیم تارا و برادرش و که هنوز اسمشم نمی دونستم و جلوی در دیدیم.
تارا با دیدنم خوشحال اومد سمتم و در آغوشم گرفت و ابراز خوشحالی کرد.
برادرشم به نوبت با من و کامران احوالپرسی کرد و راهنماییمون کردن سمت سالن.
همون لحظه تارا نگاهی به کیان که تو آغوش کامران بود انداخت و گفت:
_وای آقای دکتر شما بچه دارین؟! ای جان پس چرا خانومتون و همراهتون نیاوردین؟!
نمیدونم چرا قبل از اینکه کامران دهان بازکنه و حرفی بزنه من زود گفتم:
_نه عزیزم این پسر بچه خوشگل پسر منه خانوم کامران کمی کسالت داشت نشد بیاد، انشاا… یه فرصت دیگه.
سالن برای لحظه ای سکوت شد…
قبل از اینکه تارا باز سوالی بپرسه برادرش با لبخند مهربونی گفت:
تارا عزیزم بذار بشینن، ازشون پذیرایی کن بعد وقت واسه این سوالات زیاده زشته سرپا نگهشون داشتی جلو در.
_وای خدا چقدر من بی حواسم تیران راست میگه بفرمایید بشینید سرپا نگهتون داشتم.
همینطور که می نشستم رو مبل به این فکر کردم برادرش چه اسم قشنگی داره «تیران»!
همگی نشستیم تو سالن و من ازترس قیافه ی کامران، حتیزیر چشمی هم نگاهش نکردم
خوب می دونستم الان ظرفیت اینکه بزنه گردنم و خرد کنه رو هم داره.
اینو از سکوتش و صدای تند نفس هاش میشد حدس زد.
رمان همخون نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی، روانپزشکی
تعداد صفحات : ۴۴۴

خلاصه رمان : قصه دو همخون، قصه یک خواهر و برادر.. قصه ای که در ابتدا کمی تلخ مینماید، اما در پس این تلخی، شیرینی جاودانی همراه است. خواهری فداکار و دلسوز… به مقابله با برادرش که بیش از حد سرکش شده است میرود… در این راه، صدمات زیادی به خودش وارد میکند اما دست نمیکشد، به امید آنکه روزی برادرش را نجات دهد… درگیر عشقی سوزان می شود.. و خیلی از اتفاقات دیگر که همراهش است!
قسمتی از داستان رمان همخون
تو مراسم خاکسپاری بیشتر از همه حواسم ب مهنا بود،
مهنا روحیه ی حساسی داشت و طاقت اینجور جاها رو نداشت.
مامانم کلاً عادت داشت همیشه شلوغ بازی در میاورد و گریه می کرد برای همین زیاد نگران اون نبودم ولی مهنا فرق داشت.
کلاً مهنا برام تو خانوادم از همه مهم تر نزدیک تر… دل رحم تر بود..
نمی دونستم اگه اونو نداشتم با خیلی از مشکلاتم چجوری برخورد می کردم…
فکر نمیکنم یه روزی بتونم باهاش بدرفتاری کنم یا برنجونمش نه اینکارو نمیکنم.
همچین حقی رو به خود نمیدم… به هیچ کسم اجازه ی اینکارو نمیدم… هیچکس.
روزا گذشت و گذشت تا اینکه چهلم دایی هم گذشت..
انقدر درگیر بودم که زیاد به افسانه فکر نمی کردم.
یعنی اونم بهم زنگ نزده بود نمی دونم شایدم آگهی فوت دایی رو روی در مغازه دیده بود و نخواسته بود مزاحمم بشه دوس داشتم همدمم باشه درسته!
مهنا برای من همدم بود ولی من به یه همدم دیگه هم مث افسانه نیاز داشتم…
حس می کردم افسانه رو از دست دادم دیگه حسو حال قبل رو نداشتم…
انگار بی حوصله شده بودم. چرا اون روز شمارش رو نگرفتم؟
آه چقدر من احمقم. فکر نمی کردم دیگه نتونم ببینمش…
بعد اینکه افسانه رو دیده بودم و به دلم نشسته بود دیگه با کسی نبودم.
ولی آخرین پیشنهادی که بهم شد برای آشنایی رو قبول کردم و باهاش قرار گذاشتم.
خواستم یکم ازون حالو هوا در بیام. اونم کجا…
همون رستوران همیشگی. همونجا که افسانه رو دیده بودم.
نمی دونم چرا ولی ته دلم هنوز یکم امید داشتم.