رمان تاراج نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، انتقامی
تعداد صفحات : ۳۰۸

خلاصه رمان : دختری که بی محبت پدر بزرگ شد زیر دست ناپدری دختری که روی پای خود ایستاد و زیر بار حقارت نرفت نابرداری که قاتل شد اعدام شد دختری هم لکه دار شد و مردی برای انتقام برخاست و هدفی جز به تاراج بردن جان و روح ”یغما“ ندارد…
قسمتی از داستان رمان تاراج
هیاهوی دادگاه سرسام آور بود مردی زنش را به یاد فحش ب چرا مهریه اش را به اجرا گذاشته است. و باز و باز …
همان مرد سیاه پوش و عینک به چشم… و محمدی که ب این مرد شک کرده بود.
محمد این کیه هر جا میریم هست شانه بالا انداختم: شاید از خسروی ها باشه. محمد اخم کرده غر زد عینکشم بر نمیداره قیافش معلوم شه… – ولش کن محمد حوصله داریا.
محمد با همان اخمش به پسره زل زد و چیزی نگفت نیم ساعت بعد دادگاه اجرا شد. وکیل میلاد گفت و گفت و نتیجه نگرفت.
-حکم اعدام. و گریه و شیون مادر بالا گرفت… مرد سیاه پوشی که بعد از دادن حکم اعدام رفت.
حاج را پیر شد و میلاد پر از کینه پدرش را مینگریست… و این میان چیزی درست نبود، نگاه پر کینه ی میلاد درست نبود.
چشمان پر از پشیمانی حاج رضا درست نبود. و این چیز درست نبوده آتش به عالم میزد،
– حکم را هفته ی بعد روز جمعه اجرا می کردند، میلاد نه ترس داشت نه عجز… فقط کینه داشت.
اگر جرمش تعرض بود با شلاق و عقد اجباری دختر خسروی ها حل میشد ولی جرم او قتل هم بود قتل پسر خانواده ی داغ دار و ابرو ریخته.
با مامان که بیرون آمدیم به حاج رضا گفتم چند روزی میبرم پیش خودم، حاج رضا بر افروخت صدا بلند کرد و داد زد تو خیلی غلط میکنی دختره ی نحس…
رمان گلاویژ نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، هیجانی، معمایی
تعداد صفحات : ۱۸۴۷

خلاصه رمان : محسن برادر گلاویژ برای انتقام برای شکنجه عکس های برهنه اش رو برای نامزد گلاویژ فرستاد… عکس هایی رو نشون عماد داد که هیچ وقت واقعیت نداشت…
قسمتی از داستان رمان گلاویژ
چشمم به مردی حدودا 30 ساله بود که به جرات ین مردی بود که توی عمرم دیده بودم. غربود اما هیکل بودم…
اخم وحشناک روی صورت سرد وبی روحش جذاب ترش کرده بود!
میشه گفت زیاد درشت هیکل نبود و لاغر بود اما هیکل ورزشکاری داشت و معلوم بود زیر ، شلوار پراز عضله اس…
پوست گندمی موهای مشکی خوش حالت، دماغ مرتب و لب های گوشتی…
اما چشم هاش… چشم هایی شاید نوک مدادی یا مشکی مایل به نوک مدادی!!!! چشمایی که باسرد ترین حالت نگاه گیرایی عجیبی!!
با تکون خوردن لب هاش به خودم اومدم! _سلام بلد نیستی؟ خجالت زده خودمو جمع وجور كردم و آروم سلام کردم! به رضا اشاره کرد وگفت: شما میتونی بری!
با گیجی به رضا نگاه کردم که با آرامش سر تکون داد و رو به من با اجازه ای گفت و از اتاق رفت بیرون!
با ترس پنهان به طرف مردی که فهمیده بودم اسمش عماده نگاه کردم…
از پشت میزش بلند شد و به طرف مبل چرمی که طرح در اتاق روش بود حرکت کرد و گفت: میتونی بشینی !
نفس حبس شدمو بیرون دادم سعی کردم مثل خودش محکم باشم.
نشستم روی مبل و اونم مقابلم نشست و پای راستشو روی پای چپش انداخت و سیگاری روشن کرد وگفت: رزمه ی کاری داری؟
مفرد حرف میزد و به شدت من از این کار متنفر بودم! یه استند روی میزش که اسم و فامیلش روی نوشته شده بود نگاه کردم.
“مدیریت عماد واحدی” صدامو جدی کردم و گفتم: خير من سابقه ی کاری ندارم آقای واحدی!
رمان توماژ نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، معمایی
تعداد صفحات : ۵۴۲

خلاصه رمان : رمان درباره مردیه به اسم توماژ، توماژ یه مهندس سرآمد با یه شرکت موفقه که با زحمت شبانه روزی خودش و دوستش تونسته پیشرفت زیادی بکنه. اما اون یه هدف دیگه هم داره، اون هم برنده شدن تو یه مناقصه برای یه پروژه بزرگه که با همین بهانه به سرزمین مادری بر می گرده و با افرادی شریک می شه که روزی اون رو به بدترین نحو زمین زدن. اما در این بین اتفاقات زیادی میافته و رازهای زیادی برملا می شه که رفاقت چندین ساله و عهد محکم برادریشون رو دست خوش طوفان های سهمگین می کنه…
قسمتی از داستان رمان توماژ
برای اخرین بار به سر در مطب دکتر خیره شدم و حرف هایی که ساعتی پیش بینمون رد و بدل شده بود و مرور کردم،
نفس عمیقی کشیدمو دسته ساکمو محکم تر گرفتمو برای اولین تاکسی دست تکون دادم و خودمو برای مهم ترین سفر زندگیم اماده کردم…
تمام طول راه نگاهمو به خیابونا دوختم محله ای که سال ها بین مردمش نفس کشیده بودم، تک تک لحظه هایی که به من گذشت وجز خدا کسی شاهد ذره ذره اب شدنم نبود…
کرایه رو حساب کردمو از ماشین فاصله گرفتم نگاهمو با تاخیر از مردم گرفتم و یاد اولین روزی که پا تواین خاک غریب گذاشتم تو ذهنم جون گرفت،
بغضی تو گلوم نشست و کام عمیقی از هوای دود گرفته شهر گرفتم که ساک از تو دستم با شدت کشیده شد، با تعجب به عقب برگشتم که با دوتا چشم به خون نشسته و صورتی سرخ از خشم روبرو شدم،
نگاهی به اطراف انداخت و قدمی بهم نزدیک شدو توپید: که یواشکی می ری بلیط می گیری و بدون خداحافظی راهتو کشیدی که بری منم که هویج ازم ارج و قرب بیشتری داره پیشت… هان؟
تا اومدم حرفی بزنم پاک مهر که تمام تلاششو می کرد صداش بالاتر از اینی که هست نره غرید: فقط دهنتو ببند تا وقتی رسیدیم بهت بگم یه من ماست چقدر کره داره رئیس.
اینو گفت و بی توجه به من به سمت سالن اصلی فرودگاه رفت و بین جمعیت گم شد، به سختی لبخندمو خوردم.
رمان رسم دلتنگی نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : 4581

خلاصه رمان : رسم عجیبی دارد این دلتنگی…وقتی دلت تنگ میشود، حجم بزرگش مانند بغض در گلو مینشیند؛ مانند اشک از چشم سرازیر میشود.
و مانند دستی نامرئی، قلبت را درهم میفشرد. تو را چنان در دنیای شیرین خیالت اسیر میکند.
تا به خود میآیی میبینی رویت چروکیده و مویت سپید شده؛ اما این دلتنگی به قوت خود باقیست.
قسمتی از داستان رمان رسم دلتنگی
با دستمال نم قلممو را گرفت و کنار بقیه سر جایش گذاشت.
بازم چشم.
زنده باشی مادر، اگر حوصله ات کشید یه جارو هم توی خونه بکش.
اینبار نوبت دکمه های روپوش تنش بود که آنها را یک به یک باز کند. اونم به چشم.
خانم جان که از در بیرون رفت، نگاهش را به گلدان کنار دستش دوخت.
هنوز برای کامل شدن طرح رویش وقت زیادی نیاز داشت که با دستورات جدید امروز دیگر فرصتی پیدا نمیکرد.
زیر زمین یا همان کارگاه کوچک و دوست داشتنی اش را کمی مرتب کرد. اینجا همه ی آرزوهایش را در دل خود جای داده بود.
برای اینکه دوباره مثل دو سال قبل از طرف ترنم و ترانه
غافلگیر نشود در را قفل کرد و از پله ها بالا رفت.
آن وقت ها تازه این زیرزمین را به عنوان کارگاه برای خود آماده کرده بود…
یک روز که از مدرسه برمیگشت در نیمه باز کارگاه توجه اش را جلب کرد.
متعجب و ترسیده پا به داخل گذاشت؛ اما چیزی نگذشت با دیدن فضای بهم ریخته اش غم جای ترس را در دلش گرفت.
چند قدم جلو رفت، دو تا از کوزه ها شکسته و مقدار زیادی خاک رُس کف زیرزمین ریخته بود.
رمان تب آغوش سرد نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی، اربابی
تعداد صفحات : 164

خلاصه رمان : داستان دوباره دختری به اسم«چکامه» هست، دختری که برای نجات جون مادرش مجبور میشه یک زندگی جدید انتخاب کنه،زندگی که با یک ازدواج اجباری یک ساله شروع میشه…
اونم با مردی که نقاب برچهره داره وحتی چکامه داستان حق شناختنش نداره،این مرد نقابدار پراز راز وبی احساس سنگ دل هست، برای چکامه توی این زندگی اجباری چه اتفاقی می افته وشرایط این زندگی چیه!؟؟…
قسمتی از داستان رمان تب آغوش سرد
منم بهش لبخندی زدم گفتم: همچنین . ازم پرسید حالت خوبه ؟منظورش رو خوب فهمیدم. خجالت کشیدم…
یاد مادرم افتادم . اگه الان چکامه دردمندش رو میدید، چه حالی پیدا میکرد. هوردخت دید حرفی نمیزنم .چیزی نپرسید. و بهم نزدیکتر شد
با دست های پلاسیده اش صورتم رو لمس کرد گفت: دختر زیبایی هستی مثل ماه شب چهارده میمونی. چشمان عسلیت دل هر مردی رو میتونه تصاحب کنه .
همه حرف هاش، از روی حسرت بود. نگاهش رو از چهره ام گرفت و روشو برگردوند سمت پنجره که از اونجا نمای باغ به خوبی پیدا بود.
یهویی گفت: فرزندی بیار تا ملکه دو جهان بشی. همین جور داشت بهم شوک وارد میکرد. هوردخت کی بود که از همه چیزم خبر داشت!!!
همه ی حرفاش تلنگری بود که بهم بفهمونه برای چی اینجا هستم. دوباره یاد شرایط صیغه نامه افتادم . صغیه نامه ای که با اومدن ین بچه تموم میشد.
و من مجبور بودم برای گرفتن حکم آزادیم بچه ای به دنیا بیارم و اون رو صحیح و سالم تحویل نقابدار بدم. این چند روز خیلی بهم سخت گذشته بود.