رمان دوباره سبز میشویم نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : 2591

خلاصه رمان : فلورا صدر، مهندس رشته ی گیاه پزشکی در سن نوجوونی، شیفته ی دوست برادرش می شه. عشقی یک طرفه که با مهاجرت اون مرد ناکام می مونه و فلورا، فقط به خاطر مهرش به اون پسر، همون رشته ای رو توی کنکور انتخاب می کنه که ونداد آژند از اون رشته فارغ التحصیل شده بود. حالا بعد از هشت سال، ونداد برگشته… به عنوان استاد توی همون دانشگاهی که فلورا داره طرح پایان نامه رو می گذرونه، غافل از این که شاگرد سخت کوشش، چه سال هایی رو پنهانی عاشقش بوده و حالا همکاریشون برای یک طرح تحقیقاتی، اون عشق و دوباره از نو زنده کرده.
قسمتی از داستان رمان دوباره سبز میشویم
صدای رعد بلند، لحظهای حواسش را پرت کرد و من توی همان لحظه صورتش را خوب تماشا کردم. کاش یک روز آنی میشدم که میتوانست اخمهایش را باز کند این بارون لعنتی چرا بند نمیآد؟ خون زخم تو هم مثل این بارون بند نیومدنیه!
نگاه دردآلود و رنجیدهام دوباره دوخته شد به درختان بلوطی که در حاشیهی دیدم بودند. بیاهمیت به سکوتم دستش را کشید روی آن زخمی که دردش تازه آرام گرفته بود و باز داد آن خراش را درآورد. درهم شدن چهرهام را دید که زمزمه کرد: درد داری؟
لبهایم را محکم به هم چسباندم تا چیزی نگویم، اما رعد بعدی باعث شد لعنتی زمزمه و همزمان با برخاستن از جایش نجوا کند: تقصیر بیاحتیاطی خودت بود و سعی نکن با اون نگاهت بهم عذابوجدان بدی!
***
ــ با این چوبا نمیشه آتیش روشن کرد. شنیدمش، اما به سمت او نچرخیدم. دلم میخواست به رشته کوههای مقابلم خیره بمانم، به زاگرس باشکوه، به مادرِ طبیعت که مثل او دل آدمها را نمیشکاند. ــ بذار ببینمت.
تکان نخوردم، اما او مرا دور زد، نشست مقابلم و آن نگاهی که دیوانهام میکرد را دوخت به زخمی که روی پیشانیام جا خوش کرده بود و حتی نمیدانستم چه ظاهری پیدا کرده است. صدای رعد بلند، لحظهای حواسش را پرت کرد و من توی همان لحظه صورتش را خوب تماشا کردم. کاش یک روز آنی میشدم که میتوانست اخمهایش را باز کند.
ــ این بارون لعنتی چرا بند نمیآد؟ خون زخم تو هم مثل این بارون بند نیومدنیه! نگاه دردآلود و رنجیدهام دوباره دوخته شد به درختان بلوطی که در حاشیهی دیدم بودند. بیاهمیت به سکوتم دستش را کشید روی آن زخمی که دردش تازه آرام گرفته بود و باز داد آن خراش را درآورد. درهم شدن چهرهام را دید که زمزمه کرد:
ــ درد داری؟لبهایم را محکم به هم چسباندم تا چیزی نگویم، اما رعد بعدی باعث شد “لعنتی” زمزمه و همزمان با برخاستن از جایش نجوا کند:ـ تقصیر بیاحتیاطی خودت بود و سعی نکن با اون نگاهت بهم عذابوجدان بدی! این بار نگاهش کردم، با همان چشمان سرخ که هنوز خیس بودند و لرزی که تمامی نداشت. نگاهی که چهرهاش را سختتر کرد و چشمانش را کلافه بست و باز کرد.
رمان مرد شیشه ای من نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، معمایی، هیجانی، اجتماعی
تعداد صفحات : 309

خلاصه رمان : شنیدی میگن عشق خودش میاد؟ یواش یواش توی دل جا باز می کنه و یهو مثل غده سرطانی کل وجودت و می گیره. حالا هر چقدرم سیاه و مغرور باشی بازم عشق کار خودشو می کنه. داستان درباره یه اشتباهه یه اشتباه که می تونست باعث خیلی چیزا بشه. نکته ی خیلی خیلی مهم: بعضیا فکر می کردن رمان دو جلده. عزیزای من رمان دو جلد نیست تکرار می کنم دو جلد نیست. من زمانی که رمان رو آنلاین می نوشتم برای راحتی خواننده هام که ممکنه با آنلاین خوندن راحت نباشن رمان رو تا یه پارتی فایل کردم که بعضیا به اشتباه فکر کردن جلد اوله.
قسمتی از داستان رمان مرد شیشه ای من
این کار یه لذت خاصی برام داشت که تو هیچ کاری این لذت نبود از آسانسور پیاده شدم و رفتم داخل خونه خسته بودم. به خاطر هدفم مجبور بودم شاهین و داخل خونه راه بدم مجبور بودم این کارا رو بکنم ولی آخرش خود شاهین و نابود میکنم. پوزخندی زدم و رو مبل نشستم . تلوزیون و روشن کردم تک تک کانالا رو بالا پایین کردم . هیچی نداشت به سمت موبایلم رفتم اس ام اسی از هانیه داشتم.
این دختره ی سیریش مطمئنا حالا حالاها بیخ ریشمه . باید مطمئنش کنم که بره به درک دخترا فقط به وسیله برای من بودن نه چیز دیگه . اخمی روی پیشونیم جا خوش کرد از اینکه فکر کنم هانیه موندگاره ، من از این دختر متنفرم اون وقت این مثل کنه خودش بیاد بهم بچسبه؟ چندش آوره اینکه بازیشون میدادم لذتی وصف نشدنی برام داشت. به قاب عکس کناریم دستی کشیدم. انگار که تیری در تاریکی زده باشن یه خط سفید بین یه قاب سیاه افتاد خاک هاشو پاک کردم و به عکس خودم زل زدم موقعی که لبخند به لب داشتم.
***
حس تنفر عجیبی نسبت بهش داشتم که تا حالا به بقیه دخترایی که باهاشون برخورد کردم نداشتم سیگارم رو از پنجره ماشین پرت کردم بیرون و از داشبورد گوشیم رو بیرون آوردم . اس ام اس امو چک کردم ، خدا رو شکر هیچ اس ام اسی از شاهین نداشتم . گوشی و انداختم بالا و گرفتمش شماره یک و فشار دادم و تماس برقرار شد . بدون اینکه بذارم حرفی بزنه گفتم حله . مورد بعدی و بگو. منتظر زنگتم .
بعدم قطع کردم ماشین و روشن کردم و پامو رو گاز فشردم . امروز خیلی خسته شدم اینقدر با این دخترهی جیغ جیغو سر و کله زدم . شعری به یادم اومد که زمانی خونده بودمش و معنیش رو متوجه نشده بودم اما الان خوب می فهمیدم چی داره میگه روز ها از پی هم می گذرند و من همانم همانم ولی اندکی بیشتر (تمامی اشعار رمان از خودمه به جز مقدمه اس ام اسی برام اومد از شاهین بود . بازش کردم . مورد بعدی ، دختری که اسمش آتارا تارا یه همچین چیزایی هست منتظرم کاوه آمار دختره رو برام در بیاره بهت بدم. منتظر زنگم باش. عصر جایی نرو می خوام بیام پیشت .
رمان غم و عشق نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : 239

خلاصه رمان : رادا دختری از دیار درد وغم ، فرزندی نا خواسته… دختری که در اوج کودکی طعم تنهایی ودرد رو می چشه وبا پدر بزرگ ونا مادری پدرش زندگی میکنه …
رادا فاقد هر نوع احساس ودوست داشتنه دختری سرد وبی تفاوت دختری با حسرت کودکی … با ازدواج سارا خواهر رادا با پسری به نام بنیامین شایسته ، پای رادا نا خواسته به خانواده ی شایسته باز میشه واونجا طعم محبت و دوست داشته شدن رو می چشه ، با اومدن آوید شایسته پسر از فرنگ برگشته ی خاندان شایسته با همه ی شایعه ها ونقطه های مبهم در زندگیش همه ی معادلات رادا برای اینده اش یک باره از هم میپاشه و ..
قسمتی از داستان رمان غم و عشق
خداي من اين چه حرفيه آويد ميزنه من جونمو براش ميدم اون وقت جونش برام ارزش نداشته باشه -نمي دونم به احتمال زياد يه ماه ديگه … نه نه يعني درست سه هفته ي ديگه تهرانيم يه هفته زودتر ميايم تا اماده بشيم … -اهان … باشه … رادا ! -بله؟ -دلم برات تنگ شده ،مراقب خودت باش با حرف آويد قند توي دلم قند اب شد اگه اون دلش برام تنگ شده پس نمي فهميد من عاشق چه حسي داشتم سريع گفتم : -آويد …. -جانم ؟ لبخند پتو پهني روي لبم جا خوش كرد سريع گفتم : -منم همين طور خدافظ … منتظر جوابش نموندم وسريع قطع كردم ،سونيا لبخند مهربوني بهم زد وبا بدجنسي گفت : -قند چند ؟ -هان ؟ -دارم ميگم قند چند ؟ مثل اينكه توي اين گرونی، قند ارزونه كه توي دلت دارن كيلو كيلو قند اب مي كنن … لبخندم بيش تر شد كه سونيا با تشر گفت : -ببند نيشو، زشته توي خيابون … چه خوششم اومده … ريز خنديدم كه سونيا سرشو رو به اسمون بلند كرد وگفت : خدايا هر چي مريضه عاشقه شفا بده …- با پرويي گفتم : -الهي آمين… سونيا با خنده گفت : -روتو برم … هي … بعد سري با افسوس تكون داد وگفت : -بسوزه پدر عاشقي … دخترم دختراي قديم ،والا به خدا ….
**********
با سونيا و شكرانه مشغول اب دادن گلها بوديم كه منير جون با خنده به ما پيوست وظرف ميوه اي رو كه دردستش بود روي تخته توي حياط گذاشت وگفت : -واقعا خوشحالمون كردي شكرانه …. حالا چرا يه دفعه ؟ شكرانه لبخند شيريني به منير جون زد و كنار اون روي تخت نشست در حالي كه پاهاشو تاب ميداد نفس عميقي كشيد و گفت: -محمد براش كاری پيش اومد مجبور شد بره شيراز منم ديدم برم خونه ي مامان اينا تنهايي چي كار كنم ،حالام كه رادا اينجا اومده بود تصميم گرفتم بيام اينجا و سورپرايزتون كنم … منير جون ظرف ميوه روبه سمت شكرانه هل داد وگفت : -خوب كاری كردي … ميوه بخور … منير جون روبه من كه شيلنگ اب دستم بود و گلها رو اب مي دادم كرد و گفت : -مامانت ،تماس گرفته بود…. لبخند كجي زدم و گفتم : -نگيد كه دلش براي من تنگ شده بود ؟! شكرانه و سونيا خنديدند سونيا گفت : -نه بابا مامانت كه دلش تنگ نشده بوده ،سارا دلتنگت بوده .. با اين حرف منير جونم خنديد شكرانه با تمسخر گفت : -اوه ،حتما … فكر نكنم اونم عجوزه دلش براي خودشم تنگ بشه ….
منير جون سري با تاسف تكون داد وگفت : -حالا ميزاريد من حرف بزنم يا نه … سونيا با شيطنت كنار منير جون نشست و دستشو دور گردن منير جون حلقه كرد و گونشو بوسيدو گفت : -اين حرفا چيه عشقم … شما بفرماييد … منير جون با لبخند سري تكون داد وگفت : -زنگ زده بود گلايه ودادو بيداد مي گفت آراد از پيش پدرش اومده ورفته يه جاي ديگه كار مي كنه و كلا اخلاقش تغيير كرده ،پيگير كه شدن فهميدن عاشق دوست تو همين سونيا خانم شده … شكرانه با تعجب به ما نگاه كرد و گفت : -كارتون ساختس … زن عمو پدر هر دوتونو جلو چشمتون درمياره … با خونسردي گفتم: -حتما منتظر چنين روزي مي شم … منير جون با تاسف سري تكون داد وبا تشر گفت : -رادا …….. بعد هم رو به شكرانه ادامه داد .. -كجاي كاري دختر … زنگ زده بود براي همين مي گفت رادا بسمون نبود حالا دوستشم اضافه شده ،مثل اينك زنگ زدن خونه ي سونيا اينا … اين خانم خانمام نامردي نكرده وگفته نه ….
رمان ستون فقرات شیطان نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، ترسناک، فانتزی
تعداد صفحات : 91

خلاصه رمان : یه دختر، که میون یه دنیای ترسناک گیر میفته! یه دختر که توی این خونه نفرین شده؛ اسیر شده و با تمام وجود آرزوی مرگ میکنه… یه دختری که از جای جای اون خونه میترسه… یه دختر که از لالایی های کودکانه هم میترسه. از عروسکهای پارچهای! این دختر، از همه چیز “وحشت” داره! از شیطانی که اون جا زندگی می کنه و اون هر لحظه با چشمش، ستون فقرات شیطان رو با چشم مشاهده می کنه! مقدمه: لالالا جیغ این صدای مرگه… این ترانـهی مرگه دیگه هیچوقـت، نمی.خوام لالایی بخونی! از عروسـکها بدم میاد، از نقاشیهای کودکانت کاش چشمهام رو ببندم و دیگه هیچوقت بیدار نشم!
قسمتی از داستان رمان ستون فقرات شیطان
پشت مبلا و صندلیها رو نگاه کردم. خبری نبود؛ جرات نداشتم به سمت پله های بالا برم. برای همین بیخیال شدم و دوباره همونجا مشغول گشتن شدم. به سمت پشت راهپله رفتم و چشمم به یه در افتاد؛ یه در مشکی رنگ. به سمتش رفتم و آروم دستگیرش رو به سمت پایین کشیدم و بازش کردم. همهجا تاریک بود. داشتم کورکورانه به داخلش نگاه میکردم که یهو، یکی از گردنم آویزون شد و چنان جیغی زد که خودم هم همراهش جیـغ بنفشی کشیدم.
فشارم افتاده بود و نشستم روی زمین. حنا با خنده دویید سمت مبل و دست گذاشت روش و گفت: – سوک سوک! نفس نفس میزدم. بدجوری امروز استرس بهم وارد شده بود؛ بیخیال شدم و سریع بلند شدم و در اتاق رو بستم. مطمئنم الان رنگم مثل گچ شده! نشستم روی مبل و گفتم: – آفرین عزیزم.اومد سمتم و گفت: – حالت خوبه؟
سرم رو تند تند تکون دادم و لبخند زدم. – آره گلم! این بچه خیلی عجیب بود. گاهی طوفانی و گاهی ابری و گاهی هم آفتابی! واقعا رفتاراش رو درک نمی کردم. امروز کلی باهام بازی کرد. جوری که به حرفای صبحش توی اتاقش شک کرده بودم. نزدیک ظهر بود که خسته ولو شد روی مبل و گفت: – آخ خیلی گرسنمه… به ساعت نگاه کردم، دوازده و نیم بود. – فکر کنم ناهار آماده باشه.
خسته نگاهم کرد و گفت: – خدمتکار امروز با عبدالله رفته بیرون و تا شبم برنمیگرده! برای همین ناهار نداریم. متعجب نگاهش کردم. یهو یه چیزی تو مغزم جرقه زد و قلبم از فکرش لرزید. بلند شدم و گفتم: – چطوره ناهار سفارش بدیم؟ نظرت با پیتزا چیه؟هراسون نگاهم کرد و گفت:- میترسم!
آب دهنم رو قورت دادم و نامطمئن گفتم: – ترس نداره که! مغازهش رو میشناسم، فوق العاده ست. سریع تلفنی که به سبک قدیمی بود رو برداشتم و شماره مغازه میلاد رو گرفتم. بعد از چند بوق جواب داد: – بله، بفرمایید؟ قلبم لرزید و دستپاچه شدم. تواین دو روز، چه دلم براش تنگ شده بود. بالاخره با هرجون کندنی بود حرف زدم: – سلام آقا میلاد! یکمی سکوت ایجاد شد و یهو صدای ناباورش بلند شد:
– ماحی خانوم؟ شمایید؟ کجایید شما؟ ندیدمتون از دیشب تا حالا! از اینکه نگرانم بوده خوشحال شدم و بیاختیار، لبخندی روی لبم نشست و گفتم: – واقعیتش باید ببینمتون و رو در رو بهتون توضیح بدم؛ ولی واسه امروز یه سفارش می خوام. هول گفت:
-بله، بله! در خدمتم.
رمان اتاق خوابهای خاموش نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : 349

خلاصه رمان : حوری مقابل آیینه ایستاده بود و به خودش در آیینه نگاه میکرد. چهرهاش زیر آن تاج با شکوه و آن تور زیبا، تجلی شکوهمندی از زیبایی و جوانی بود.
یک قدم رو به عقب برداشت و یکبار دیگر به خودش در آیینة قدی نگاه کرد. هنر دست آرایشگر ماهر، زیبایی صورتش را دو چندان کرده بود و آن لباس عروس خوش برش و خوشدوخت، هیکل تراشیده و ظریف و رعنایش را با ابهت تمام قاب گرفته بود.
قسمتی از داستان رمان اتاق خوابهای خاموش
بهادر مچاله شده بود توی راحتی که گوشة خانة حاج ایوب بود و ماتش برده بود به مانا که بوضوح شگفت زده و خوشحال بود و شادی کودکانه اش را با بالا و پایین پریدن و دست زدن و جیغ کشیدن های شادمانه اش نشان میداد. از وقتی مادرش رفته بود تا به حال، بهادر ندیده بود مانا اینقدر خوشحال باشد. نگار شادی و خوشحالی را هم با خودش از خانة آنها برده بود و حالا مانا… در این جمع و در این خانه، دوباره شاد ِ شاد بود. محمدعلی همانطور که کانال های ماهواره را بالا و پایین میکرد با سرخوشی گفت: -مانا از روی مبلها میافتی پایینها! از من گفتن بود! مانا با تُخسی خاصی گفت: -مانا نمی افته! تو میافتی! محمدعلی سرش را از سمت تلویزیون چرخاند سمت مانا و با لحن با نمکی جواب داد: -نه باااابااااا؟! تو رو خدا! حوری همچنانکه تند تند روی کاغذ و کارتابلی که زیر دستش بود چیزی میکشید زیرچشمی نگاهی به محمدعلی و مانا انداخت اما چیزی به هیچکدامشان نگفت.
محمدعلی دوباره زیرچشمی نگاهی به مانا انداخت و گفت: -میگم مانا نظرت چیه یه دونه از اون اسباببازی های بپر بپر که توی شهربازی بود واست بخریم بذاریم وسط حیاط هی روش بپری؟ میدونی کدوم رو میگم؟از اون که دورش توری داشت؟ روش هی میپریدی؟ اسمش چی بود؟ آهان… جامپینگ!…پینگگگگ….پینگگگ… پینگگگ! مانا به جای جواب گفت: -مانا میخواد فردا بره شهربازی! عمو فردا مانا رو ببره شهر بازی! محمدعلی ریسه رفت از خنده بعد سُر خورد سمت مانا و در حالیکه محکم بغلش میکرد و میچلاندش گفت: -نه باباااا؟ قربون چشمهای بادومیت! مانا بیتفاوت به حرف محمدعلی خودش را به زور از آغوش محمد علی بیرون کشید و در رفت سمت اتاق غذاخوری و رفت سراغ میزی که سکینه خانوم داشت برای شام تدارک میدید. بهادر باورش نمیشد میانة محمدعلی و مانا اینقدر خوب باشد. اصلا باورش نمیشد محمدعلی اینقدر بچه دوست باشد. این دیگر از کجای این آدم یبس و عبوس و اخمو در آمده بود.
حوری همچنانکه چشمش از دور به مانا بود رو به محمدعلی گفت: -محمدعلی!.. رفتی اون تاب رو خریدی هیچی بهت نگفتم. حالا نوبته جامپینگه؟ میخوای حیاط خونه رو بکنی شهر بازی؟ ول کن تو رو خدا! داری تربیت بچه رو خراب میکنی! محمد علی یک لنگه از ابروهایش را بالا داد و با حالت خاصی گفت: -حالا مگه چی میشه براش جامپینگ بخرم، خانوم ناظم؟ اصلا فرض کن کل حیاط رو براش بکنم شهربازی؟ چه مشکلی پیش میآد، میشه بگی؟ نکنه این هم باعث میشه اکوسیستم حرف زدنش به هم بریزه؟! یا شاید هم خارج از قوانین روانشناسی کودکه! حوری کلافه گفت: -محمدعلی، هر چیزی اندازه داره! کمش بده، زیادش هم بده! هر چیزی توی عالم تعادلش خوبه! حتی توجه و محبت به بچه! محمد علی پوزخند کجی زد و با طعنه گفت: -بررررو بابا! بگو حسودیم میشه! حوری سرش را با تأسف تکان تکان داد و در حالیکه کارتابل دستش را روی مبل میگذاشت، از جایش بلند شد و همزمان زیرلب گفت …