رمان آراج نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، درام، هیجانی، انتقامی
تعداد صفحات : 3134

خلاصه رمان : آراج شاهی…
مرد پولدار و پر ابهتی که تنها آدم زندگیش برادر زادشه!
با خودکشی برادرزادش به خاطر یک دختر اون دختر رو پیدا میکنه و جوری بهش تجاوز میکنه که از خونریزی بیهوش میشه..
با طرد شدن آوین از خانوادهش، آراج از فرصت استفاده میکنه و اون و به خونش میاره تا تلافی کنه و ازش انتقام بگیره..
قسمتی از داستان رمان آراج
تو تراس روی صندلی فلزی نشسته بودم و حیاط و تماشا میکردم. کار هر روزم. تموم این دو ماهی که اینجا بودم جز نشستن اینجا و رفتن و قدم زدن تو حیاط و ته باغ این ویلای بزرگ کار دیگه ای انجام نمیدادم. یعنی اگه میخواستم از اینجا بیرون بزنمم نمیشد. فرهان اجازشو نمیداد. جلو در نگهبان گذاشته بود مردک. هوا کمی سوز داشت اشارپی که روی شونهم انداخته بودم و کمی جلو کشیدم تا شکمم و سرما نگیره. _تو که بازم ایا نیشتی دختر جان! سرما خوریا (تو که بازم اینجا نشستی دختر جان! سرما میخوریا) لبخندی به خورشید خانوم زدم. پیر زنی که فرهان ازش خواسته بود مراقب من باشه.
خوب بلد نبود فارسی حرف بزنه و مدام فارسی و گیلکی و باهم قاطی میکرد مثل الان. خوب حرفاش و نمیفهمیدم در حد دست و پا شکسته. مثل الان که تقریبا فهمیدم بهم میگه اینجا نشستم سرما میخورم. _خوبم خورشید جون، یکم حال و هوام عوض میشن اینجا _این صندلی سرده، بیا بریم داخل. چقدر لحجه شو وقتی سعی داشت تلاش کنه و فارسی حرف بزنه دوست داشتم. _اگه بیام داخل برام از اون کیکای خوش مزهت درست میکنی؟ _تو بیه درون، مو هرچی دوست بداشتی تره چاکونم. نگاه گیج من و که دید حرفش و اصلاح کرد. _میگم تو بیا بریم داخل هرچی دلت خواست برات درست میکنم. آخ حواس ندارم که هی یادم میره متوجه حرفام نمیشی دخترم. با خنده به دنبالش رفتم..
***
دکتر معتمدی دکتر خانوادگیمون بود، دهنش قرص بود و از بابتش خیالم جمع بود. نیم ساعت بعد خودش و رسوند. قبلش پتو رو کشیدم روی تن آوین.. نگاهی بهش انداخت و فشارش و گرفت. _فشارش پایینه، الان براش سرم وصل میکنم. نپرسید چرا به این حال و روز افتاده، چون خوب من و میشناخت، آراج به کسی جواب پس نمیداد. سرمش و که زد، رفت.. کنار تخت ایستادم و به صورتش خیره شدم. زیبا بود، بی نهایت زیبا.. و همین زیبایی باعث شد آرش به حدی دلبستهاش بشه که بخاطر این دختر همچین حماقتی کنه. از یادآوری آرش پنجه هام مشت شد. پوست صورتم به کبودی زد و دوباره وجودم پر شد از خشم و نفرت. با نفرت نگاه ازش گرفتم و از اتاق زدم بیرون. سحر نگران جلو در ایستاده بود. _سرم درد میکنه میرم اتاق بغلی استراحت کنم بیدار که شد صدام کن. زیر لب باشه ای زمزمه کرد…
رمان عشق توت فرنگی نیست نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : 471

خلاصه رمان : ترمه بعد از قبولی دررشته دندانپزشکی از شیراز راهیه تهران میشه درحالی که پدرش دچار مشکلات مالی وحقوقی کارخونه اش است … او ساکن خونه عمویش میشود و مشکلات زیادی رو از طرف اقوامش تحمل میکنه ولی هیچ کدوم …
قسمتی از داستان رمان عشق توت فرنگی نیست
صورت مهربون مامانو چند بار پشت سر هم بوسیدم .اون قدر گریه کرده بود که چشم هاش ریزریز شده بود,دستم رو در شونه اش حلقه کردم : واي سودي جون سفر قندهار که نمی خوام برم این طوري میکنی ؟ هر وقت چند روز تعطیلی گیرم بیاد بدو بدو میام بهت سر می زنم ,خودتم میدونی که من یکی رو بدجوري بچه ننه بار اوردي و طاقت نمیارم زیاد ازت دور بمونم. مامانم میخواست لبخند بزنه ولی نتونست. با گوشه روسري اشک چشمش رو پاك کرد. بابام با خنده از جیبش یه دستمال در آورد: بگیر عزیزم ,روسریت میکروب داره,نکنه می خواي تراخم بگیري وبدبختم کنی,داري و نداري دو تا چشم شهلا داري,می خواي همونم ازم بگیري؟
مامانم طبق معمول غم وغصه هاش یادش ر فت,با ناز وکرشمه دستمالو گرفت و نم چشم هاش رو خشک کرد: باشه هاتف باشه,فقط چشمام قشنگه دیگه؟ بابا یواشکی در گوش مامان یه چیزي گفت که اولش سرخ شد وبعد شم غش کرد از خنده. ترنج آستین مانتوي مامانم و کشید:بابا چی گفت این قدر خوش به حالت شد؟ مامانم یه اخم قشنگ تحویلش داد:اوا!؟!بچه هم بچه هاي قدیم. ترنج لب ور چید:زشته توي جمع دو نفر در گوشی حرف بزنن تورنگ لپش رو کشید:اي دختر فضول!
ترنج دستشو انداخت دور کمرم:ترمه جون وقتی بري من حوصله ام سر میره. دلم واست خیلی تنگ میشه. دستمو انداختم دور کمر باریکش :حسابی درس بخون که دو سال دیگه بیاي پیشم. منم اونجا تنهام,اگه تو کنارم باشی دلم کمتر میگره,فقط فول بده خوب درس بخونی,مثل بچه آدم! موقع گفتن این حرفها بغض کردم,چقدر خواهرمو دوست داشتم ,کاش از هم جدا نمی شدیم, صداي کمک راننده منو از افکارم پرت کرد بیرون:مسافراي تهران ….جا نمونین مامانم دوباره منو چلوند:قربونت برم ترمه جون خیلی مواظب خودت باش.رسیدي زنگ بزن.
خیالشو راحت کردم:حتما سودي جون نگران نباش. بابا بغلم کرد :ترمه جون شرمنده ام که… نذاشتم حرفشو تموم کنه :زمستون می ره رو سیاهی به زغال می مونه,فکرشو نکن. ترنج بغل گوشم چنان جیغی زد که نیم متر پریدم هوا:اونم شاداب.
کفرمدر اومد!دندونامو رو هم فشار دادم که صدام در نیاد! یعنی اپه یه وقت دیگه بود ویه جاي دیگه اي غیر از ترمینال بودیم درسی بهش می دادم تا عمر داره یادش نره. پرده گوشم هنوز سوت میکشید .منتها نخواستم دم اخري پاچه اشو بگیرم که خودم عذاب وجدان بگیرم …
رمان میکائیل نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، بزرگسال
تعداد صفحات : 1209

خلاصه رمان : با قدم هایی لرزان و خسته؛ تلوتلو خوران از پله ها بالا رفت و دستگیره را پایین کشید و داخل شد. او زنی که روی تخت با لباس خوابی که بود و نبودش هیچ فرقی نداشت را میپرستید. با تیرکشیدن شقیقهاش، انگشتانش را به پیشانیاش فشرد و قدم به قدم نزدیک تخت شد. لباس کاریاش را از تنش درآورد و چهار دست و پا روی تخت خزید. موهای کوتاه همسرش را بوسید و انگشتان زخمیاش را روی استخوان گونهاش کشید و گوشهی لبش بالا رفت.
قسمتی از داستان رمان میکائیل
سرگردان در خیابانها میچرخد و نگاهی به ساعت میاندازد. نزدیک سه بود و اعصابش بهم ریخته بود. با صدای زنگ موبایلش ماشین را به گوشه ای میپیچد اسم ناشناس اخم هایش را در هم میکند آیکون سبز را لمس میکند. -بفرمایید… صدای گریه آلود شراره در گوشش میپیچد.
-میکائیل… سلام… خونه ای؟ -جانم؟! کجایی شراره؟ چرا گریه میکنی؟ -مارو گرفتن میای کلانتری… چنان داد زد که شراره از ترس به سکسکه افتاد: کدوم گوری بودی که پات به کلانتری باز شده؟ وای وای شراره… من بلاخره از دستت روانی میشم، الان میام… تلفن را قطع شد و در حالی که هق میزد روی صندلی کنار پارمیدا و بهزاد نشست. این بار میکائیل را نمیتوانست آرام بکند. -عصبانی شد؟ میاد دنبالت؟ نگاهش را به پارمیدا دوخت و سری به معنای آره تکان داد.
-این بار دیگه کوتاه نمیاد… برادرت رو هم اینجا ببینه دیوانه میشه پارمی. -ما هم تماس گرفتیم مامانم بیاد… بهزاد. هر کاری کرد قبول نکردن و شناسنامه خواستن!! با صدای سرگرد از هم فاصله گرفتند. تا کنون پایاش به کلانتری باز نشده و حالا ترسیده بود. -شوهرت نیومد دختر؟ یا سرکارمون گذاشتی؟ -زنگ زدم راه دوره… الان میاد. بعد از چند دقیقه درب اتاق باز شد و سرباز داخل آمد. -سرگرد همسر ایشون اومدند. -بگو بیاد داخل… با ورود میکائیل شراره با ترس بلند شد و سر پایین انداخت …
رمان عشق سیاه نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : طنز، تراژدی، پلیسی، معمایی
تعداد صفحات : 535

خلاصه رمان : من سوزانم، تو آمدی قلبم را مال خودت کردی و بد سوزاندیم.. و من می آیم به زودی زود.. قلبت را از ریشه میکنم و تو نمی دانی من دیگر دختر ساده و ابله اون روز ها نیستم. عوض شده ام .. و تو باعثش شدی….
قسمتی از داستان رمان عشق سیاه
صدای شرشر آب سکوت حاکم بر حمام را میشکست، با فرود آمدن قطرات آب سرد آب روی پوست بدنم احساس آرامش میکردم و برای لحظاتی هرچند کوتاه میتوانستم فکرهای متفرقه و مزخرف را از ذهنم خارج کنم، با لبخندی که آرامش در آن موج میزد دوش آب را بستم، حوله را برداشتم و مشغول خشک کردن بدنم شدم، همانطور که حوله را نرم روی سرم مالش میدادم سرم را بالا آوردم که نگاهم روی آینه بخار گرفته حمام قفل شد، حتی قطرات آب و بخار حمام هم نتوانسته بود تصویر چهره زیبای مرا پنهان کنند، حوله را گوشهای پرت کردم.
***
بالاخره بعد ساعتها خستگی رسیدم در را باز کردند و از پله ها پایین رفتم و پوزخندی بی ارادهای زدم. آن دختری که چند سال پیش از این کشور رفت در گوشه اتاقش مُرد و دختری دیگر متولد شد دختری که دیگر رحمی در خود ندارد و مملو است از خشم و نفرت و انزجار از خانواده خودش. منتظربودم تا چمدانم به دستم برسد
و بی حوصله به اطرافم نگاه میکردم، ایران خیلی تغییر کرده است هم نوع پوشش و هم انسان هایش. بعد از پیدا کردن چمدانم به سمت در خروجی فرودگاه رفتم، سامان را دیدم که با لبخند به سمتم میآمد او دو ماه زودتر از من به ایران آمد تا بعضی کارها را سروسامان بدهد.
کمی ته ریش درآورده بود که به صورت کشیده اش میآمد. با خوشحالی روبه رویم ایستاد و همانطور که دستم را در دست میفشرد گفت: سلام خوبی؟ خسته راه نباشی. لبخند کمرنگی روی لب نشاندم و سرم را خشک تکان دادم، لبخند ذوق زدهای روی لبش آمد، هرچقدر که او گرم و صمیمی برخورد میکرد
دو برابر آن من سرد و رسمی رفتار میکردم و این اصلا تقصیر من نبود بلکه تقصیر آن سه نفر بود سه نفری که مثلثی تشکیل دادند. زندگی ام به آن مثلث بسته بود اما همیشه زندگی به مرگ میانجامد. با شنیدن تعارف سامان از فکر بیرون آمدم: چمدونو بده من میارمش. اخمی روی پیشانی نشاندم …
رمان میراث من عذاب نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، اجباری
تعداد صفحات : 1443

خلاصه رمان : ماهرخ به رسم قدیم بعد از فوت همسرش به عقد برادرشوهرش امیر حسام در میآید؛ در حالیکه هر دو از این وصلت ناراضیند و امیرحسام و خواهر ماهرخ همدیگر را دوست دارند….
قسمتی از داستان رمان میراث من عذاب
آب دهان خشک شده ام رو فرو دادم و زبونم رو، روی لب های خشک و پوسته، پوسته، شده ام کشیدم و بدون این که اجازه ای از بزرگترها بگیرم؛ جواب دادم. _بله بعد از من صدای بله ی خش دار امیرحسام شببیه ناقوس مرگ توی گوش هام پیچید. صدا از کسی بیرون نیامد؛ نهدستی نه سوتی و نه شادی ای و نه هیچ چیز دیگه. انگار همه توی مجلس ختم بودیم. نقلی روی سرمون ریخته نشد و داماد پیشونی تازه عروسش رو نبوسید و کنار گوشم زمزمه های عاشقانه نکرد. نگاهم روی سفره ی عقد قدیمی ِ وسط محضر خشک شده بود. سفره ی خاک گرفته ای که بارنگ آبی فیروزه ای کدر گل های خشک شده اش بهم دهن کجی می کرد.
عجیب بود که نه بغضی توی گلو دارم و نه لبخندی روی لب هام دیده می شه؛ فقط بی اندازه آرومم! درست مثل یه ماهی مرده روی آب! با صدای عاقد نگاهم رو، از روی سفره ی عقدی که نمک روی زخمم شده بود؛ گرفتم و سرم رو بلند کردم. _امیدوارم به پای هم پیر بشین. مهر سکوت به لب هام زدم. مهر سکوتی که تک، تکِ این آدم ها با نگاهشون از من می خواستند تا روی دهانم بزنم و ساکت بمونم؛ سکوتی که دیگه دوست نداشتم، هیچ وقت بشکنم. از روی صندلی فلزی با روکش زرشکی رنگ بلند شدیم. زیر چشمی نگاهی به امیرحسام کردم که با شونه های افتاده و سر به زیر، کنارم ایستاده بود.
مامانم و حاج خانوم که جلومون ایستادند؛ مسیر نگاهم شکسته شد و نگاهم رو از امیرحسام گرفتم و به چشم های مادرم که اشک توشون حلقه زده بود و شاید منتظر یه تلنگر کوچک بودند تا روی گونه اش سرازیر بشه، نگاه کردم. مامانم بدون مکث بغلم کرد و دستهاش رو، دور شونه ام حلقه کرد. کینه ای نبودم! اما نتونستم، مثل خودش بغلش کنم یا دستهام رو، دور کمرش حلقه کنم. مگه نه این که مادر غمخوار بچه هاشه؟ پس چرا اون زمانی که بهش احتیاج داشتم، به جای این که کنارم باشه جلوم وایستاد و توی دهنم زد که لالمونی بگیرم که لام تا کام حرفی نزنم که بشم عروسک خیمه شب بازی این جماعت که مثلا دارند در حقم مردونگی می کنند. مردونگی! پوزخندی که روی لب های برجسته و ترک خورده ام ظاهر شد، دست خودم نبود. این جماعت با سوزندن روحم مردونگی کردند …