رمان بی تو نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، غمگین
تعداد صفحات : ۲۰۱۵

خلاصه رمان : داستان در مورد دختری به نام مهتابه، که با پسری به اسم امیرعباس دوست میشن، امیرعباس چندباری به خواستگاری مهتاب میره، اما هر بار به دلیل شرایط بد مادیش جواب منفی میشنوه، تا اینکه شب نامزدی مهتاب با پسرعموش باهم قرار فرار میذارن و فرار میکنن، اما متأسفانه فردای همون روز خانواده ی مهتاب اونا رو پیدا می کنن و مهتاب و عقد پسر عموش میکنن، پسر عمویی که از همون بچگی عاشق مهتاب بوده و اون و بشدت دوست داشته…
قسمتی از داستان رمان بی تو
“امیر عباس” نمی دونم چند دقیقه بود که داشتم توی اتاق راه می رفتم،
اعصابم بشدت بهم ریخته بود و نگران مهتاب بودم، از دیروز که رفته بودم مخابرات حالم بد بود.
مامان که در جریان همه چی بود وقتی حال اشفته مو دید گفت: بس امیر اونقدر خودخوری نکن پسر.
– دارم دیوونه میشم مامان، اگه من گردن شکسته همون موقع رفته بودم مخابرات الان اینجوری نمیشد، دلم داره مثل سیر و سرکه می جوشه.
نمی دونم اون داداش ناقص العقلش چه بلایی سرش آورده که حتی امروز مدرسه هم نرفته.
مامان سری تکون داد و گفت: الان فصل امتحان امیر، کلاساشون تعطیله و فقط موقع امتحان میرن مدرسه.
بدون توجه به حرف مامانم گفتم دیروز به محمد میگم، قبض خونه اشون و نصف کن، نصفشو بزن پای من، میگه نمیشه،
قبضی که از جای دیگه صادر شده رو هیچ کاری نمیتونم بکنم بگو نامرد میمردی به کمک به ما می کردی؟
التماسش کردم گفتم حداقل پرینت تلفن و بهشون نده، گفت: وقتی درخواست کنن کاری از دستم بر نمیاد، بخدا نامردی کردم که همونجا یه مشت حواله ی صورت قشنگش نکردم.
مامان اخمی کرد و گفت: همینم مونده که به خاطر یه دختر بری با بقیه دست به یقه بشی!
نگاهی دلخور به مامان انداختم و گفتم: اون دختر هر کسی نیس مامان، خاطرش خیلی برام عزیزه، دلم میخواد جونمو فداش کنم.
– خدا نکنه، سرت سلامت باشه امیر، والا اون دختر همچین تحفه ی هم نیس که تو به خاطرش اینجوری می کنی!
_ولى من دوستش دارم، از قدیم هم گفتن علف باید به دهن بزی شیرین بیاد.
_والا چی بگم، خودمون این همه دختر خوب داریم، اون وقت تو اومدی دست گذاشتی رو یکی که اصلا بهم نمیایم!
رمان متنفرم از اینکه عاشقتم رئیس نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، طنز، خارجی
تعداد صفحات : ۹۲۸

خلاصه رمان : سونیا دو ساله داره برای برد کار میکنه و همهی خانواده و دوستهاش میدونن چقدر از رئیسش متنفره. اون حتی یه سیبل با عکس برد تو خونه داره که هر روز به سمتش دارت پرتاب میکنه. اما خب ورق برمیگرده و یهو میبینی رئیس عوضیت شده ناجی و تو بهش حس داری.
قسمتی از داستان رمان متنفرم از اینکه عاشقتم رئیس
“برد” وقتی اون رفت من روزم رو شخم زدم اما نتونستم متوقف شم.
به اون فکر می کردم اما، وقتی اون وارد شد و ناهارم رو روی میزم گذاشت، چشمام رو روی صفحه کامپیوترم ثابت نگه داشتم.
متوجه شدم که لبخند اون با ژست من گشادتر شد چون فکر میکرد ما به حالت عادی خودمون برگشتیم، اما چیزی جز این بود.
چون هر فرصتی که به دست آوردم -وقتی به دستشویی رفتم، وقتی رفتم چیزی روی میزش بندازم یا وقتی رفتم یک کپی از دستگاه کنار میز اون تهیه کنم حتی وقتی نیازش -نداشتم نگاه دزدانه م به اون بود.
وقتی روی صفحه کامپیوترش تمرکز می کرد، مشخصات اون و برجستگی طبیعی لب هاش رو تحسین می کردم چیزی که قبلاً به اون توجه نکرده بودم.
و تقریبا کافی نبود. فکر دیوانه واری داشتم. بهانه ای برای انتقال میز اون به دفترم بیارم تا بتونم زمان بیشتری برای دیدن اون داشته باشم.
احساس می کردم که یه استاکر (تعقیب کننده) هستم.
با نزدیک شدن ساعت به پنج، شکمم به هم خورد.
می خواستم بهانه ای برای دیدن دوباره اون پیدا کنم. فیلم بگیر، شام بخور، لعنتی. هر چیزی لعنتی که باشه!
آیا این کارمای من برای تمام قلب های شکسته ای نبود که در شهر پراکنده کرده بودم؟
این چیزی بود که من برای قرار ملاقات با دخترهایی گرفتم که هرگز واقعاً دوستشون نداشتم.
پل دماغم رو نیشگون گرفتم. از اینکه شبیه خودم نباشم متنفر بودم.
دوباره سعی کردم بهانه ای بیندیشم تا اون اینجا نگه دارم، اما نشد.
از اون میخواستم تا مدتی بعد از اتمام ساعت کاری هم کار کنه اما اون همه چیز رو درباره برنامه من و همه معاملات بزرگی که روی اونها کار می کردم می دونست.
هیچ چیزی وجود نداشت. لعنتي لعنتي لعنتی…. اوه خدای من!
سونیا با عجله از درها عبور کرد گونه هاش برافروخته بود و چشماش برق می زد. -برد چیکار کردی؟
طوری به من خیره شد که انگار می خواست روی من بپره و دستاش رو دور گردنم حلقه کنه…
رمان تباهی ‘فساد’ (جلد اول مجموعه شب شیاطین) نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، خارجی
تعداد صفحات : ۵۸۰

خلاصه رمان : در نظر همه جردن و ترور از بچگی برای هم بودن و خانواده ها انتظار ازدواج اون ها رو می کشن اما خبر ندارن که جردن دلباخته پسر بد خانواده یعنی مایکله.
قسمتی از داستان رمان تباهی
(اریکا) “حال” از ماشین پیاده شدم و چوب بیسبالم را از صندلی مسافر برداشتم و در را بستم.
نبضم دیوانه وار می زد، گرمایی تمام بدنم را فرا گرفته بود و عرق روی پیشانی ام نشسته بود. به سختی می توانستم نفس بکشم.
همه چیز امن و امان است مایکل و کای زیاده روی می کنند ولی به من آسیب نمی زنند. همه چیز امن و امن است.
مادرم آن بیرون یک جایی است. خدا می داند کجا و او تنها دلیلی است که اینجا هستم.
به سمت خانه رفتم و متوجه شدم هیچ چراغی روشن نیست نه داخل نه خارج.
پنجره ها همه تاریک بودند به در نزدیک شدم و روی سایه درختان بالای سرم که جلوی نور ماه را می گرفتند پا گذاشتم.
دستانم می لرزید. همه چیز خیلی تاریک بود.
“مادرم.” کوتاه نیا و تا وقتی جواب نگرفتی اینجا را ترک نکن.
اگر به پلیس زنگ می زدم چندین هفته طول می کشید که او را پیدا کنند.
او روی کشتی بود. روی کشتی نبود خارج از کشور بود و البته دسترسی به او دشوار شده بود.
به او زمان بده. به مدرسه برگرد و بگذار کارمان را بکنیم.
دستگیره روی در را چرخاندم تمام ماهیچه های بدنم منقبض شده بود و صدای خش خش نوار چسبی که به بازویم چسبانده بودم آمد.
چوب بیسبار گول زنک بود. اگر فکر کردند که سلاحم را از من گرفته اند، مشکوک نمی شوند که سلاح دیگری با خود دارم.
هرچند، خنجر دمشقی را وقتی به خانه ام برگشتم تا ماشین را بردارم به داخل بازو زیر آستینم سنجاق کرده ام.
نفس عمیقی کشیدم و کمی لای در را باز کردم و قدم داخل خانه تاریک گذاشتم.
دست سردی مچم را گرفت و مرا به داخل کشید. جیغ کشیدم.
رمان به گذشته برگردیم نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، پلیسی
تعداد صفحات : ۲۱۳۵

خلاصه رمان : رمان راجع به سروان مازیار آرامش و دختری به نام سونیاست. سونیا دختری که بخاطر شیطنتهاش چند بار به دردسر میفته و تو جاهای مختلف دستگیر میشه، هربار هم مأمور رسیدگی به پروندهش مازیاره. از اونجایی که سونیا خانوادهای نداره، آخرین بار که دستگیر میشه، مازیار برای آزادیش شرط میذاره و اون شرط چیزی نیست جز…
قسمتی از داستان رمان به گذشته برگردیم
وقتى سونيا مطمئن شد از دیدرس مازیار و زهره خارج شده،
دست سهند رو رها کرد و با پرسیدن سؤالی مبنی بر اینکه “حمید کجاست” مانع از این شد که سهند سؤالی بپرسه. پیداش میشه…
و از اونجایی که سهند دلش تکرار اتفاق چند لحظه پیش رو می خواست گفت: دلیل این مهربونی یهوییت چی بود؟!
سونیا کامل به سمت سهند چرخید تا حرصش رو سرش خالی کنه، اما با دیدن مازیاری که از ته راهرو داشت به سمتشون میومد حرفش رو عوض کرد.
_به پیشنهادت فکر کردم. ابروهای سهند بالا پرید. -پیشنهادم؟
سونیا هیچوقت دلش نمی خواست اون روز و حرف های سهند رو به هر دلیلی یادآوری کنه،
اما از اونجایی که شک و تردید رو تو چشم های سهند میخوند به ناچار مجبور به اعتراف شد. _خواستگاریت… از من…
نفس تو سینه ی سهند حبس شد. باور می کرد سونیا جدیه؟! -خب؟!
سونيا لب هاش رو با زبون تر کرد. -خب… من میخوام بهت جواب بدم…
سهند درک نمی کرد چرا سونیا وسط بیمارستان یاد خواستگاریش افتاده!
با این حال کنجکاوی در این باره رو به زمان دیگه ای موکول کرد…
اون لحظه فقط و فقط می خواست جواب سونیا رو جواب بشنوه…
به خودش امیدواری می داد که جواب سونيا مثبته و صرفاً هم به خاطر همین موضوع رو پیش کشیده و رفتارش عوض شده…
اگه نظرش منفی بود، دلیلی وجود نداشت که یهو باهاش مهربون باشه!
حتی با اینکه حضور سونیا اون روز و اونجا فقط نقشه ی حمید بود اما سهند به نگرانی سونیا نسبت به خودش ربط می داد.
سونیا کمی مکث کرد تا مازیار کاملاً نزدیکشون بشه…
رمان دلدار بی دل نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : ۲۱۰۲

خلاصه رمان : -تو فکر نکن… محض رضای خدا هیچ فکری راجع به من نکن! من نه بگیرم نه پیگیر. یه مدت تحملت کردم الان دیگه نمیتونم. آقا نمیتونم! خجالت میکشم. تو همین جمع کی میدونسته من با این دختر دوستم؟ هیچکس! تو اینقدر سطح پایینی که حتی خجالت میکشم به دوستام بگم با منی! یه نگاه به سر و ریختت بنداز… کلاغ با اون سیاهیش از تو قشنگتره.. تحقیرش میکنه اما چرخ گردون تقدیر، درست وقتی که انتظارش رو نداشته تو موقعیتی باهاش روبه روش میکنه که حتی خوابشم نمیدیده و حالا..
قسمتی از داستان رمان دلدار بی دل
صدای تق تق برخورد قاشق به بشقاب های چینی و صدای پایین تلویزیون که شبیه زمزمه ای نامفهوم بود سکوت خانه را می شکست.
مامان قاشقش را گوشه ی ظرفش گذاشت و از پارچ روی میز برای خودش کمی آب ریخت.
همانطور که لیوانش را بالا می برد، ساده پرسید: امروز چطور بود؟
قاشقم را در بشقابم چرخاندم و لبم را کج و کوله کردم: بد نبود.
مامان لیوان را کنار بشقابش گذاشت و بابا بدون نگاه به من قاشقش را پر کرد: مشکلی چیزی نداری بابا؟
لبخندی زدم: نه، همه چی خوبه.
مامان بشقابش را کنار زد: امروز نرگس خانم و دیدم.
پوزخند زدم قاشق بی هدف در ظرفم می چرخید. بابا بی اعتنا به حرف من قاشق خالی شده اش را داخل ظرف رها کرد و کمرش را به پشتی صندلی تکیه داد.
_اینقدر حرف زد و از این و اون گفت که سرم رفت. فقط… سوگل بهنام زن گرفته؟
دستم متوقف شد و چشم های گرد شده از تعجبم تا روی مامان بالا آمد.
نگاهم بین چشم های پرسوال مامان و نگاه غیظ الود بابا در رفت و آمد بود که بابا سکوت یک دفعه ای میانمان را شکست.
_چرا سوگل باید خبر اون مرتیکه رو داشته باشه مهناز جان؟
مامان لب گزید و نگاهش را به دیس برنجی که نصف شده بود دوخت.
بابا منتظر جواب نگاهش را به من دوخت چشم هایم را پایین کشیدم حس می کردم گلویم خشک شده است.
نگاه بابا درست شبیه همان سال ها بود. وقتی که به خانه آمد و آن حقیقت زشت به صورتش کوبیده شد. ناباور، گیج و مستأصل… گوش هایش تنها منتظر یک جواب بود.
اینکه بهنام به من ربطی ندارد همین کافی بود تا این دریای پرتلاطم راه افتاده در چشمانش آرام بگیرد؛ اما…