رمان نشست محرمانه (جلد چهارم از مجموعه شب شیاطین) نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، خارجی
تعداد صفحات : ۹۸

خلاصه رمان : “دیمن” ویل رفته است. ماه هاست کسی او را ندیده و پیام هایی که از گوشی اش می رسند تقریبا مطمئن هستیم قلابی اند. چیزی این وسط درست نیست. باید همین الان اقدام کنیم. مایکل آماده است تا کوو را بخواباند. ریکا چیزی را پنهان می کند. اونز کریست یک تهدید است و پدر وینتر هنوز آن بیرون است. هر کس به هزاران جهت مختلف می روند و ما آسیب پذیر هستیم. وقتش شده تا کارمان را انجام دهیم. وقتش شده تا جایگاه خودمان را مطالبه کنیم.
قسمتی از داستان رمان نشست محرمانه
سرم را پایین میاندازم و به آرامی روی زمین می افتم.
زمزمه می کنم: “دیدنش با یه زن دیگه منو میکشه اگه با کس دیگه ای ازدواج بکنه و من مجبور بشم تو تاندربی زندگی کنم و اون ها رو ببینم چه؟
شروع به گریه کردن می کنم. دستانش را دورم حلقه می کند و می شکنم. ترس و انتظار در دلم میریزد و حالم را بهم می زند.
کای لای موهایم زمزمه می کند: “هیس…”
ولی در ناگهان باز می شود و ما سرهایمان را بالا می گیریم. مایکل آنجا ایستاده است و نگاه روی صورتش باعث می شود دلم هری بریزد.
دندان هایش را بهم می ساید و از کت کای می گیرد و او را از دستشویی بیرون می کشد.
وقتی دوستش را دوباره به سالن استراحت پرت می کند خودم را جمع می کنم.
کای به میز میخورد و گلدان رویش سر میخورد و روی زمین می افتد و می شکند.
راین جیغ کشد و از روی صندلی اش بلند می شود و از سر راه کنار می رود.
مایکل به سمت کای می رود و او را دوباره می گیرد و یقه کتش را مشت می گوید: “واو.. واو.. بس کن.”
داد می زنم: “مایکل بسه”.
کای را تکان می دهد و توی صورتش داد میزند: “چه غلطی می کردی”؟
کای به او میگوید: “فقط داشتیم حرف میزدیم.”
دیمن خشکش زده است. تماشا می کند ولی آماده است. در حالی که میشا، راین و بنکس با نگرانی به این صحنه خیره شده اند.
مایکل خم می شود و در صورت کای می گوید: “تو بهش دست نمی زنی.”
کای می گوید: “اونجوری نبود.” ” پس چطوری بود؟”
این حرف بنکس است و من چشم هایم را به سمت او برمی گردانم و شک او به من نیش می زند.
مایکل کای را به عقب پرت می کند به تندی نفس میکشد.
کای به بنکس نگاه کند، کتش را مرتب می کند و به نظر آزرده می رسد.
به همه می گوید: “فقط صبر کنید باشه؟”
مطمئن نیست چه بگوید تا خودش را برای همسرش توجیه کند و همزمان از من محافظت کند من او را در آن موقعیت قرار دادم.
قدمی جلو می گذارم: “مایکل…”
حرفم را قطع می کند و می گوید:”برو به جهنم ریکا،”
رمان کلید کشتار (جلد سوم مجموعه شب شیاطین) نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، خارجی
تعداد صفحات : ۱۲۹۵

خلاصه رمان : “من کارهای خیلی بدتر از اونایی که براشون زندان رفتم انجام دادم. هیچ نظری نداری که چقدر قراره اوضاع بدتر بشه.”
قسمتی از داستان رمان کلید کشتار
صدای موسیقی فضای اتاق را پر کرده بود و نوستالژی “قلب پلاستیکی” که برای من تنظیم شده بود به زودی در هیچ کجا و برای هیچ کس اجرا نمی شد.
هیچ کس مرا استخدام نمی کرد. سعی میکردم مثبت اندیش باشم.
مخصوصا از زمانی که بیش از همیشه احتیاج داشتم از اینجا دور بمانم ولی احساس حماقت نکردن برای ترک کالج هر لحظه سختتر و سختتر می شد.
تارا یکی از مربیان من بود و من در خانه به تمریناتم ادامه می دادم و همچنین هر از چندگاهی به استدیو می آمدم،
چون پدرم تا آخر سال پول کرایه ی اتاق برای پنج ساعت در هفته را پرداخته بود.
نمی خواستم چیزی را که برای من گذاشته است، استفاده کنم ولی از آن به عنوان بهانه ای برای بیرون آمدن از خانه استفاده می کردم.
دیمن از شب عروسی که چندین روز پیش بود به خانه باز نگشته بود ولی بالاخره که می آمد.
و من عاشق اینجا بودم. اینجا فقط به رقص فکر می کردم و نه چیز دیگری.
اولین خاطرات رقص من از اینجا بود و فکر میکنم از خیلی های دیگر خوش شانس تر بودم.
زمانی بود که می توانستم ببینم و قبل از اینکه بینایی ام را از دست بدهم.
چهار سال باله کار کردم می دانستم دولا شدن ها و پیچ خوردن ها چطور هستند.
حرکت ها و گام ها را می شناختم و تکنیکی داشتم.
وقتی به مونترال رفتم با یک مربی خصوصی ادامه دادم هرچند می دانستم آینده شغلی در انتظارم نیست.
رمان شیطان جذاب نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، خارجی
تعداد صفحات : ۵۱۷

خلاصه رمان : بین خونه من توی بوستون و دوستم تو لاس وگاس دقیقاً ۲۷۱۶ مایل فاصلهست. وقتی باهام تماس میگیره تا بهم بگه در شرف ازدواجه و پنج روز دیگه توی جشنش بهم نیاز داره، چطور میتونم رد کنم؟ این طوفان های زمستونی همه پروازها رو لغو کرده. از شانس خوبم، تنها کسی نیستم که از رسیدن به اون عروسی ناامیده.پدر کرستن، که من هیچ وقت ندیدمش، بیرون آپارتمانم منتظره، و میخواد باهام کل کشور رو رانندگی کنه تا هیچ کدوممون عروسی رو از دست ندیم…
قسمتی از داستان رمان شیطان جذاب
«لیلا» «به دلیل شرایط حاد جاده و هوای نامناسب، بزرگراه 70-1 بین گرند جانکشن و دنور بسته شده است.» – لعنتى.
ما تو یه پمپ بنزین درست خارج دنور نشستیم و ساعت تازه شش بعد از ظهره.
بسته شدن جاده ما رو به یه مسیر انحرافی و خلوت تو بزرگراه روستایی برد و این تقریباً به همان اندازه است که قبل از تبدیل شدن جاده ها به پارکینگ به آن رسیدیم.
هنوز یازده ساعت تا وگاس مونده. هر دومون احساس خستگی، بداخلاقی، گرسنگی و نیاز مبرم به تخت و دوش داریم.
حتی نمیتونم فکر یه شب دیگر تو ماشین رو تحمل کنم. زمزمه میکنم: متاسفم.
رادیو رو خاموش میکنه و صدای گوینده رو از وسط حرفش که میگه این مسدود بودن کوچیک باعث تاخیر در کل جاده میشه، قطع می کنه.
هنری از پنجره به بیرون خیره ست و میدونم که احساس شکست میکنه راستش منم همینطور جوابی نمیده،
و من سریع تلفنم رو بر میدارم و برنامه هتل رو باز میکنم و دنبال جایی برای اقامت امشب میگردم.
اولین جستجو چیزی نمیاره حدود پنجاه مایل خارج از شهریم بنابراین جستجوم رو افزایش میدم.
چندجا توی مرکز شهر دنور هست که بیش از شبی سیصد دلارن هتل های کنار جاده با قیمت مناسب… هیچی. لعنتي. واقعا دلم نمیخواد این خبر بد رو بهش بدم.
در حالی که همچنان بیخیال از پنجره به بیرون خیره ست، به اطرافمون نگاه میکنم…
رمان شب هنگام (جلد پنجم از مجموعه شب شیاطین) نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، خارجی
تعداد صفحات : ۹۰۹

خلاصه رمان : چه اتفاقی می افتد وقتی یه نفر در برابر پنج نفر قرار می گیرد و جایی برای فرار نیست؟ “اموری” اسمش را گذاشته اند بلک چرچ. یک عمارت دنج در یک محل بسته و متروکه که افراد قدرتمند و ثروتمند پسرهای بدکردارشون رو اونجا می فرستند تا از چشمان جاسوس وار دور بمانند. اگر چه ویل گریسون همیشه یک حیوان بوده است. بی انضباط، وحشی و کسی که هرگز قانونی در زندگی اش نداشته به جز اینکه کاری که دقیقا می خواهد را انجام دهد. امکان ندارد دوباره پدربزرگش ریسک کند و بگذارد خانواده را تحقیر کند.
قسمتی از داستان رمان شب هنگام
از پله های خانه ام بالا رفتم و به خون روی دستانم خیره شدم.
نمی خواستم داخل بروم به خانه ام نگاه کردم سنگ خاکستری با سه طبقه، یک انباری پر از نوشیدنی و یک زمین بسکتبال در پشت.
من یک پسر خوش شانس بودم. و یک بی عرضه لعنتی. حق داشت و هیچ چیز بهتر نشد.
برگشتم و قدم زدم از کنار ماشینم عبور کردم و گوشی را در جیبم فشردم. هیچ اشتیاقی نداشتم که دوباره تماشایش کنم.
از سواره رویمان عبور کردم و در سیاهی شب به سمت جاده و دهکده رفتم.
گوشی را بیرون کشیدم تا ویدیو را حذف کنم می خواستم نابود شود.
می خواستم هر چیزی را که در مورد من بود پاک کنم چون به اندازه او از خودم بدم می آمد. کسی داد زد: “هی مرد!”
سرم بالا آوردم و قبل از اینکه بتوانم کارم را تمام کنم گوشی را بستم و داخل جیبم چپاندم.
برایس به من رسید و از پنجره بازش به من خیره شد دختری در ماشینش بود.
خم شدم و لبخندی زدم و دستان خون آلودم را در جیبم گذاشتم.
مرا ورنداز کرد و چیزی احساس کرد و گفت: “سواری می خوای؟” سرم را تکان داد و گفتم: “نه. به هر حال ممنون.”
به آرامی سرش را تکان داد و هنوز نامطمئن بود. گفت: “با.. باشه.”
سرعتش را بالا برد و من دستانم را بیرون کشیدم و از احساس درونم حالم بهم می خورد.
اسکات حق داشت…
رمان اختلال سوگ نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی
تعداد صفحات : ۷۶۳

خلاصه رمان : آینور دختری که بخاطر اختلالش تو تیمارستان بستریِ و با هیچکس ارتباط نمیگیره؛ بجز خانم دکتر و برادر جذابش که دست برقضا زیادی هم شیطون تشریف داره…
قسمتی از داستان رمان اختلال سوگ
نیم ساعت دیگر در میدان اصلی نزدیک خانه با او قرار داشتم اما هنوز آماده نبودم، ذهنم درگیرم قدرت انتخاب را از من گرفته بود.
نگاهم مدام بین لباس هایم می چرخید تا ببیند کدامشان مناسب این دیدار است، در آخر مانتوی یشمی و با شال و شلوار مشکی ام را از کمد بیرون کشیدم و پوشیدم.
حرکت تند عقربه های ساعت وقتی برایم بودند،
کیف مشکی ام را چنگ زدم و با عجله کیف پول و گوشی و دسته کلیدم را درون کیف جا دادم و از اتاقم بیرون زدم.
مامان در آشپزخانه مشغول بود کنار در حالی که کفش هایم را می پوشیدم صدایم را کمی بالا بردم تا به گوش او برسد.
.مامان من میرم بیرون کار دارم.
طولی نکشید که مامان خودش را به ورودی خانه رساند، در نگاهش ته مایه هایی از نگرانی هنوز هم وجود داشت به قول خودش چشمش ترسیده بود.
_مراقب خودت باش مامان جان.
لبخندی به رویش زده و از خانه بیرون آمدم، آسانسور در طبقه ی بالا بود بی خیالش شده و راه پله ها را در پیش گرفتم.
با شمردن هر پله ای که از آن پایین می آمدم سعی می کردم بلوایی که قلبم به راه انداخته بود را نادیده بگیرم.
قبل از این که دستم به دستگیره برسد و در آهنی ساختمان را باز کنم، در از سمت کوچه باز شد و دختر همسایه ی طبقه ی بالا همراه مادرش وارد شدند.
دختر با دیدن من لبخند پهنی زد: سلام، آینورجون خوبی؟ خیلی وقته ندیدمت.
برخلاف او نگاه مادرش اصلا دوستانه نبود و به محض دیدن من اخم کرده رویش را برگردانده بود.
_سلام سایه جان خوبم تو خوبی؟
در حالی جواب سایه را می دادم که نگاهم حرکات مادرش را دنبال می کرد او بی توجه با همان اخم هایش از کنارم گذشت.