رُمِنو – دانلود رمان ایرانی و خارجی
با رمنو هر رمان عاشقانه و رمان طنزی که بخوای رو میتونی پیدا کنی

دانلود رمان دل بی جان به قلم سیما احمدی با لینک مستقیم

رمان دل بی جان نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی
تعداد صفحات : ۳۸۵۱

خلاصه رمان : من جانانم… دختری در دنیای واقعی… بدون فانتزی ها و تخیلاتی که در ذهن وجود دارد… جهانم پر از درد و رنج،مملو از شادی های کوچک است… اینجا خبری از مهر و محبت های کلیشه ای نیست… تک به تک صفحات زندگیم پر از اتفاقات خوش و ناگوار هست، اما در بین تمام این اتفاقات دست هایی برای حامی بودن هست دست هایی که…. اینجا خود برزخ است، مرزی بین خواستن و نداشتن….

قسمتی از داستان رمان دل بی جان

افسان یه گوشه نشسته بود و تو یه حال و هوای دیگه ای بود، این میزان از آروم بودن از افسان بعید بود…

از جام بلند شدم و سمتش رفتم… کنارش نشستم، بهم نگاه کرد… _چی شده؟ چیزی نگفت ولی قشنگ معلوم بود چشماش آماده باریدنه.

_چرا چیزی نمیگی؟ +هیچی نشده. _از چشمات و قیافه ت معلومه هیچی نشده. بازم چیزی نگفت…

لبخند زدم _باز با بردیا دعوات شده؟ عصبی گفت: +اصلا اون بیشعور لیاقت اینو نداره باهاش دعوا کنم، اون ور دل مامان جونش باشه بسه، اصلا لیاقتش همینه.

لبام برای لبخند بیشتر کش اومد. +الان حرفای من کجاش خنده داشت که نیشتو باز کردی؟ -تو که گفتی چیزی نشده… اصلا هم با بردیا دعوا نکردی و این کامله معلومه راستی چرا امشب نیومدن؟

+مامان خانومش سردرد داشت اینا هم نیومدن. _خب حداقل بردیا و آرمان میومدن. با صدای دو رگه ای که عصبانیت و بغضشو نشون می داد جواب داد.

+چون مامانش سردرد داشته نگران شده نیومد، من از دیشب دارم چیزایی که آقا دوست داره رو درست میکنم که وقتی اومد خوشحال بشه،

لباسیو پوشیدم که اون دوست داره، اصلا براش اهمیتی ندارم، بخاطر منم شده باید میومد. نفس عمیقی کشید و غمگین نگام کرد

+بعضی وقتا حس میکنم دوسم نداره اونقدری که من برا دیدنش ذوق دارم هیچ وقت اون نداره.

_الکی چرت نگو، بردیا خیلی هم دوست داره، نمیدونم اون بدبخت دیگه باید چیکار کنه که نکرده، شاید واقعا حال زن عمو لیلا خیلی بد بوده دلش نیومده بیاد.

+بخاطر منم شده باید میومد، میدونست چقدر منتظرشم، یه هفته ست که ندیدمش، آرمان و دایی پیش زن دایی بودن دیگه.

دانلود رمان مدوسا به قلم پگاه رستمی فرد با لینک مستقیم

رمان مدوسا نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه

تعداد صفحات : ۲۹۴۵

خلاصه رمان : صدای موجِ دریا دنیایم را پر می کرد و خون می دوید در آبِ تیره ی ساحلِ گرگ و میشِ صبح! صدای قهقهه های آتشینش میان طوفانِ زندگی ام، میان رعد و برق و میانِ موج های تیره می پیچید و محو می شد و زیر هجوم باران و مه و طوفان، گُمَش می کردم. شقیقه هایم تیر می کشیدند. با بِهت به هر طرف نگاه می کردم و قهقهه دور سرم می چرخید. دور خودم می چرخیدم …

قسمتی از داستان رمان مدوسا

“موژان” گوش به صدای در خانه میان اتاق تاریک ایستاده و با نگاهی رو به بالا منتظر بودم تا عمران بعد از بدرقه ی پدرام برگردد.

بغض داشتم. اشک پشت پلکم بی تابی می کرد و سرم را برای مهار جاذبه بالا گرفته و پلک هایم را بسته بودم.

لبریز کردن عمران؟ بیشتر از این نمی خواستم!

عمران و پدرام و گل آرا یک ضلع باغچه را با گل هایی که می کاشتند، پر کرده و رسیده بودند به ضلع آخر.

صدای خنده هایشان نمی برید. پدرام تمام مدت پچ پچ می کرد و عمران…

صدای خنده هایش که ناگهان بلند می شدند و می رسیدند به گوش و دلم هوایم را تازه تر می کردند.

با همه این ها نشسته بودم روی یکی از پله های ایوان و از بین شمشادها نگاهشان می کردم و یادم می افتاد،

که همیشه شخص سومی هم بینشان بود که کمتر از دوتای دیگر می خندید اما… حال سه نفره بودنشان بهتر بود.

پدرام در حالی که دست هایش را با هم می تکاند از عمران و گل آرا که مشغول آبیاری باغچه بودند، جدا شد و به طرفم آمد.

قدم های کوتاه و نگاهی که هدفش من بودم و فکری مشغول…

برایش لبخند زدم؛ از آن سخت ها. روی پله ای که نشسته بودم کمی کنار کشیدم و پدرام نشست.

کف دستش را با خراش کوچکی که جای آن قرمز شده بود نشانم داد و گفت: این رد وحشی بازی های داداشته.

لبخندم هنوز هم بود. آهم را بی آنکه به لبخندم برخورد کند، کشیدم …

دانلود رمان بهشت به قلم Hani با لینک مستقیم

رمان بهشت نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه

تعداد صفحات : ۳۸۳۱

خلاصه رمان: -زود باشید! زود باشید! همینجوری بیکار اینجا واینستید ببینم؛ تا ساعت چهار بعد از ظهر این حیاط و باغ پشتی باید آماده شده باشه. یالا بدویید! صدای جیغ جیغ ها و دستور دادنای خاتون از یه طرف، نوری که از سه تا لایه پرده رد میشد و صاف میخورد توی چشمم هم از یه طرف. پوفی کردم و با حرص پتو رو کنار زدم. یه چشمم و باز کردم و اطرافم و یه دور سریع از نظر گذروندم و در همون حال دنبال گوشیم می‌گشتم. ساعت نزدیک ده بود …

قسمتی از داستان رمان بهشت

کنار آرش و آرمین وایساده بودیم و چل گری می‌کردیم،

به قول بابا ماچهارتا ترکیب مرگ بودیم، قابلیت این رو داشتیم یه شهرو نابود کنیم.

همزمان اینکه یکی از فامیلا رو دست انداخته بودیم و رقصیدنشو مسخره می کردیم،

حواسم بود که بهشت رو پیدا کنم هرچی می‌گذشت و نمی‌دیدمش بیشتر میترسیدم.

ساعت رو دور تند بود انگار کسی دنبال عقربه ها گذاشته.

نزدیک ده بود که به خواست بابا خدمتکارا کیک چند طبقه ای با طرح گاد فادر… فیلم محبوبم آوردن.

همونطور که نگاهم رو جمعیت بود و با چشم های نگران دنبالش می‌گشتم سریع شمع هارو فوت کردم.

همه اومدن تبریک گفتن و هدیه دادن اما اونی که من می‌خواستم نبود.

تقریبا دورم خلوت شد آراز و ژیکان بودن غمزه به جمعمون اضافه شد تا موقع ندیده بودمش.

با لبخند تصنعی گفت: تولدت مبارک ژیهات خان امیدوارم سال های خوبی در انتظارت باشه.

– ممنون غمزه جان.

کادوش رو گذاشت رو میز ولی هنوز یه جعبه دستش بود: قابلتونو نداره.

-دستت درد نکنه چرا زحمت کشیدی.

+خواهش می کنم ناقابله.

دستپاچگی و کلافگیش کاملا مشخص بود، خواستم بپرسم بهشت کجاست؛ که ژیکان پیش دستی کرد:

+ راستی غمزه جان بهشت کجاست؟ ندیدمش اصلاً!

-بهشت؟! آره… چیزه…

نفس عمیقی کشید و جعبه رو به سمتم گرفت.

-این برای شماست ژیهات خان! -برای من؟

به شوخی گفتم: چند تا چندتا کادو میدی غمزه؟

_این از طرف بهشته!

دستام تو هوا خشک شد، عصبی گفتم پس خودش کجاست؟

چیزی نگفت و سرش رو انداخت پایین و رفت …

دانلود رمان جهنمی به نام عشق به قلم آراز طالبی با لینک مستقیم

رمان جهنمی به نام عشق نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، هیجانی

تعداد صفحات : ۴۳۱۰

خلاصه رمان: درباره‌ یک عشق ممنوعه که شخصیت های داستان رو دچار چالش بدی می کنه… عشقی که می تونه خطرناک باشه. آوات جوانی ۲۸ساله است که عاشق روژان خواهر زاده اش شده… این که عاقبت این دوتا چی میشه باهم میریم جلو تا بفهمیم… داستان بر اساس واقعیت نوشته شده و پایانی خوش داره …

قسمتی از داستان رمان جهنمی به نام عشق

احساس می کردم، مثل آلیس در سرزمین عجایب هستم،

آوات هم از همون روستایی اومده بود که من اومدم،

ولی اون درس خونده بود، یاد گرفته بود، آموخته بود که درست چیه و حالا داشت سعی می‌کرد هر طوری شده به من یاد بده…

و من سفت چسبیده بودم به اصول و قواعد متحجر روستایی خودم …

این روزها با دیدن کارهای آوات خیلی فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که وقتی اون تونسته عوض بشه،

پس من هم میتونم پس باید از آوات بیشتر یاد بگیرم تا بتونم عوض بشم بهتر بشم…

امروز از مریضیم پاک شدم و قصد حموم دارم،

آوات شیفت نداشت ولی صبح بعد از صبحانه رفت بیرون و چیزی هم نگفت،

سریع دست می جنبونم تا آوات نیومده حموم کنم و حالا که حالم خوبه برای ناهار یه فکری بکنم…

تازه از حموم اومده بودم و همونطور که موهامو آزاد گذاشته بودم تا خشک بشن.

جلوی آیینه قدی اتاق وایستادم و داشتم به صورت و دستام کرم مرطوب کننده می زدم، که آوات درو باز میکنه و وارد میشه،

از توی آیینه می بینم که سمت اتاق میاد و به نظر خوشحال میرسه؛

_به به… روژی خانم صفا دادی.

_سلام دایی!

-سلام نازار. خوبی؟ بهتری؟ دوره ات تموم شد؟

از این همه بی پروایی آوات در پرسیدن درباره دوره ام گونه هام از خجالت گر گرفت و آروم زیر لب پچ زدم: بله تموم شد.

_باز که لبو شدى دختر… بيا… بیا که برات یه خبر خوب دارم …

دانلود رمان هبه به قلم آذین بانو با لینک مستقیم

رمان هبه نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه

تعداد صفحات : ۷۳۲

خلاصه رمان : هبه دختری که بخاطر نجات جانِ برادرش قراردادی رو قبول میکنه که به قیمتِ تمام زندگیشه… زندگی با امیر حسامی که تلاش میکنه آزارش بده …

قسمتی از داستان رمان هبه

تمام طول مسیر برگشت هبه خواب بود. امیر حسام بی حوصله نگاهش کرد پخش را روشن کرد که خودش هم خوابش نگیرد.

هبه با کش و قوسی که به تنش داد چشم باز کرد: کجاییم!

_یه نیم ساعت دیگه میرسیم. بخواب تو!

هبه خمیازه کشید: نه گرسنه شدم. خوابم نمیاد دیگه.

امیر حسام به پشت سرش اشاره کرد از کلوچه ها در بیار بخور.

هبه لبخند زد: نه دلم غذا میخواد به قول شما پلو.

امیر حسام اخم کرد: بدم میاد میگی شما از ضمایر مفرد استفاده کن برا من.

پخش را کم کرد شماره گرفت و منتظر شد تا امیر رضا جواب داد: جانم حسام؟

_امیر رضا میگم یه ربع دیگه میرسیم شما برید ویلا من برم غذا بگیرم برم.

امیر رضا حرف امیرحسام را برای اسما و حاج احمد بازگو کرد.

_باشه داداش میخوای وایسم یه جا هبه رو ببریم با به رو خودمون تا تو بیای!

امیر حسام نگاهش را به هبه ای دوخت که چشم بسته بود و سرش را ریتمیک با آهنگ تکان می‌داد.

_نه با خودم میمونه فقط زنگ زدم ببینم چی بگیرم.

هبه زیر لب زمزمه کرد: اکبر جوجه با زیتون پرورده.

امیر حسام خنده اش گرفت.

_امیر رضا اکبر جوجه میخوام بگیرم گفتم در جریان باشی.

_باشه داداش، دمت گرم.

امیر حسام گوشی را قطع کرد. امیرحسام نوک سر انگشتانش را آرام لمس کرد: خیلی گرسنه ای!

هبه ترسید و دستش را عقب کشید: نترس نترس، حواسم نبود دستتو لمس کردم.

هبه سرش را به علامت دانستن تکان داد: حواسم پرت بود یه لحظه جا خوردم …

مطالب پر لایک
  • مطلبی وجود ندارد !
آخرین مطالب
درباره سایت
بهترین رمان های عاشقانه رو توی رمنو دانلود کن شماره های پشتیبانی: 09388810316 09012347883
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رُمِنو – دانلود رمان ایرانی و خارجی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.