رمان گلاویژ نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، هیجانی، معمایی
تعداد صفحات : ۱۸۴۷

خلاصه رمان : محسن برادر گلاویژ برای انتقام برای شکنجه عکس های برهنه اش رو برای نامزد گلاویژ فرستاد… عکس هایی رو نشون عماد داد که هیچ وقت واقعیت نداشت…
قسمتی از داستان رمان گلاویژ
چشمم به مردی حدودا 30 ساله بود که به جرات ین مردی بود که توی عمرم دیده بودم. غربود اما هیکل بودم…
اخم وحشناک روی صورت سرد وبی روحش جذاب ترش کرده بود!
میشه گفت زیاد درشت هیکل نبود و لاغر بود اما هیکل ورزشکاری داشت و معلوم بود زیر ، شلوار پراز عضله اس…
پوست گندمی موهای مشکی خوش حالت، دماغ مرتب و لب های گوشتی…
اما چشم هاش… چشم هایی شاید نوک مدادی یا مشکی مایل به نوک مدادی!!!! چشمایی که باسرد ترین حالت نگاه گیرایی عجیبی!!
با تکون خوردن لب هاش به خودم اومدم! _سلام بلد نیستی؟ خجالت زده خودمو جمع وجور كردم و آروم سلام کردم! به رضا اشاره کرد وگفت: شما میتونی بری!
با گیجی به رضا نگاه کردم که با آرامش سر تکون داد و رو به من با اجازه ای گفت و از اتاق رفت بیرون!
با ترس پنهان به طرف مردی که فهمیده بودم اسمش عماده نگاه کردم…
از پشت میزش بلند شد و به طرف مبل چرمی که طرح در اتاق روش بود حرکت کرد و گفت: میتونی بشینی !
نفس حبس شدمو بیرون دادم سعی کردم مثل خودش محکم باشم.
نشستم روی مبل و اونم مقابلم نشست و پای راستشو روی پای چپش انداخت و سیگاری روشن کرد وگفت: رزمه ی کاری داری؟
مفرد حرف میزد و به شدت من از این کار متنفر بودم! یه استند روی میزش که اسم و فامیلش روی نوشته شده بود نگاه کردم.
“مدیریت عماد واحدی” صدامو جدی کردم و گفتم: خير من سابقه ی کاری ندارم آقای واحدی!
رمان توماژ نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، معمایی
تعداد صفحات : ۵۴۲

خلاصه رمان : رمان درباره مردیه به اسم توماژ، توماژ یه مهندس سرآمد با یه شرکت موفقه که با زحمت شبانه روزی خودش و دوستش تونسته پیشرفت زیادی بکنه. اما اون یه هدف دیگه هم داره، اون هم برنده شدن تو یه مناقصه برای یه پروژه بزرگه که با همین بهانه به سرزمین مادری بر می گرده و با افرادی شریک می شه که روزی اون رو به بدترین نحو زمین زدن. اما در این بین اتفاقات زیادی میافته و رازهای زیادی برملا می شه که رفاقت چندین ساله و عهد محکم برادریشون رو دست خوش طوفان های سهمگین می کنه…
قسمتی از داستان رمان توماژ
برای اخرین بار به سر در مطب دکتر خیره شدم و حرف هایی که ساعتی پیش بینمون رد و بدل شده بود و مرور کردم،
نفس عمیقی کشیدمو دسته ساکمو محکم تر گرفتمو برای اولین تاکسی دست تکون دادم و خودمو برای مهم ترین سفر زندگیم اماده کردم…
تمام طول راه نگاهمو به خیابونا دوختم محله ای که سال ها بین مردمش نفس کشیده بودم، تک تک لحظه هایی که به من گذشت وجز خدا کسی شاهد ذره ذره اب شدنم نبود…
کرایه رو حساب کردمو از ماشین فاصله گرفتم نگاهمو با تاخیر از مردم گرفتم و یاد اولین روزی که پا تواین خاک غریب گذاشتم تو ذهنم جون گرفت،
بغضی تو گلوم نشست و کام عمیقی از هوای دود گرفته شهر گرفتم که ساک از تو دستم با شدت کشیده شد، با تعجب به عقب برگشتم که با دوتا چشم به خون نشسته و صورتی سرخ از خشم روبرو شدم،
نگاهی به اطراف انداخت و قدمی بهم نزدیک شدو توپید: که یواشکی می ری بلیط می گیری و بدون خداحافظی راهتو کشیدی که بری منم که هویج ازم ارج و قرب بیشتری داره پیشت… هان؟
تا اومدم حرفی بزنم پاک مهر که تمام تلاششو می کرد صداش بالاتر از اینی که هست نره غرید: فقط دهنتو ببند تا وقتی رسیدیم بهت بگم یه من ماست چقدر کره داره رئیس.
اینو گفت و بی توجه به من به سمت سالن اصلی فرودگاه رفت و بین جمعیت گم شد، به سختی لبخندمو خوردم.
رمان الهه شرقی نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، تلخ
تعداد صفحات : ۲۳۹

خلاصه رمان : درباره ی دختری هستش که یه بار ازدواج کرده و از شوهرش جدا شده و بعد از مدتی به خارج میره و اونجا با به پسری آشنا میشه و…
قسمتی از داستان رمان الهه شرقی
توقف هواپيما كه كامل شد، كمربندش را باز كرد. حدود پنج ساعت پرواز، خسته و كلافه اش كرده بود.
كيف دستي اش را برداشت و وقتي از جا برخاست، از پنجره نگاهي به فرودگاه بزرگ اورلي انداخت و بي اختيار ياد
آخرين لحظات در فرودگاه مهر آباد افتاد و چشمانش از اشك لبريز شدند. وقتي مقابل در خروجي رسيد، كريدور
متحركي را ديد كه به دهانه ي خروجي هواپيما وصل گرديده بود. آهسته قدم به داخل كريدوري نهاد كه انتهاي آن به محل بازرسي فرودگاه مي رسيد.
برگه پذيرش و پاسپورتش را در دست گرفت. فرمي را هم كه در هواپيما گرفته بود و پر كرده بود ضميمه آنها كرد و به سوي قسمت كنترل گذرنامه به راه افتاد. نوبتش كه رسيد،
افسر گمرك كه مرد جواني با صورت اصلاح كرده و لباسي مرتب بود، به رويش لبخند زد و گفت: – Bonsoir (شب بخير)
كيميا با ترديد به مرد نگاه كرد. اين آغاز سفر بود و اين بار زبان و لهجه فرانسوي به نظرش هيچ دلچسب نيامد.
با بي حوصلگي و حركت سر، پاسخ مأمور را داد و مداركش را به دست او سپرد. مأمور گمرك نگاهي به كیمیا و
نگاهي به گذرنامه كرد و چند لحظه اي را هم صرف بررسي بقيه مدارك كرد و در حالي كه به كيميا لبخند مي زد، مداركش را مهر كرد
رمان مسلخ نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی
تعداد صفحات : ۲۹۲۲

خلاصه رمان : ارغوان دختر سادهایه که به بهانهی پول بیشتر و کار بهتر وارد خونهای میشه که از همون اول همه چی به نظرش عجیب میاد! همه ی اتفاقا توی اون خونه زیادی محرمانست و آدماش قانونای عجیبی دارن و ارغوان هم زیادی قانون شکنه و خبر نداره با کاراش چه سرنوشتی قراره براش رقم بخوره …
قسمتی از داستان رمان مسلخ
پله های قدیمی را بالا رفت تا به در کرم رنگ خانه ی خودشان رسید. کلید را در قفل چرخاند و وارد شد. خنکی خانه و بوی پوشال خیس خورده ی کولر حالش را جا آورد.
لبخندی روی لب نشاند: – آرزو جون ، آرزو جونم… کجایی؟ صدای آرزو از آشپزخانه آمد: – مامان ! بگو مامان بذار دهنت عادت کنه دختر.
ارغوان به سمت آشپزخانه رفت و با دیدن مادرش که کنار گاز ایستاده و کتلت سرخ می کرد گل از گلش شکفت: – ای قربون ریختت برم من آرزو! نمیگم مامان.زوره؟ من و تو که این حرفا رو نداریم آخه.
به سمت گاز رفت و نگاهش به سیب زمینی های طلایی شده ماند. چشمهایش برق زد: – چه کردی!
همین که خواست سیب زمینی بر دارد کفگیر به پشت دستش کوبیده شد که بلافاصله خودش را عقب کشید: – آی درد داره ها!
-منم زدم درد بگیره. دست و بالت رو شستی که داری میری غذا؟ ارغوان بوسه ای صدا دار روی گونه ی آرزو کاشت: – دستامو بشورم سیب زمینی میدی بهم؟
– نه واسه شامه. – همچین میگی شام! سر شامم من و توییم دیگه.
از آشپز خانه بیرون زد و در همان حال شالش را از روی موهای قهوه ای روشنش که انتهای آن رنگ فانتزی سبز خورده بود برداشت.
آرزو دنبالش راه افتاد: – مصاحبه چی شد ؟ خوب بود ؟ ارغوان غر زد: – گند دماغ و گوشت تلخ بودن.
آرزو خیالش راحت شد.
رمان عشق با اعمال شاقه نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، معمایی، همخونه ای
تعداد صفحات : ۶۵۰

خلاصه رمان : داستان در مورد دختریه که خیلی اتفاقی با یه تصادف سرنوشتش عوضش میشه و پا تو مسیری میزاره که بخاطر عشق مجبور به سکوت میشه و منتظر تلافی می شینه، اما باز هم عشق دیگه ای همه ی حساب کتاباش رو بهم میریزه…
قسمتی از داستان رمان عشق با اعمال شاقه
تو راه پله ی ورودی ویلا نشسته بودم دریا از دور با جوش و خروشش وادارم می کرد نزدیک تر بهش بشینم،
دریا رو دوست داشتم اما رنگش اما این خروش بی وقفه ش باعث میشد بترسم، خیلی وقت بود میترسیدم از همه چی” اما تا کی؟!
از جام بلند شدم با برداشتن اولین قدمم صدای ماشینی از دور میرسید ماشین زانتیای بژ رنگی وارد محوطه ی ویلا شد و پارک کرد.
هنوز بهش مات نگاه می کردم اولین باری بود که بجز ماه بانو و حورا و دکتر شفق کس دیگه رو می دیدم ۶ ماهی میشد که حرف زدن فراموشم شده بود.
مردی پیاده شد تقریبا ۴۰ دو سه ساله قد بلند و هیکل چهارشونه و صورت کرد و جدی داشت از دور گره ی ابروهاش درهم بود.
در سمت دیگه ماشین باز شد و زنی پیاده شد همون حول و حوش شیک و قد بلندی به نسبت مرد همراهش داشت دوتاتون نزدیک و نزدیک تر میشدن میتونستم چهرشون ببینم.
مرد که ابروهای پرپشت و چشم و ابروی مشکی و نافذی داشت و لب و دهن متناسب و بینی گوشتی که با نشستن عینک روش کمتر بزرگیش تو چشم بود نگاهم و به زن همراهش دادم چهره ی زیبایی نداشت اما فوق العاده مهربون و متین به نظر می رسید
حالا فاصله ی کمتری باهام داشت میتونستم تو چهرشون تعجب و تو نگاه مرد و همون دلسوزی و ترحم آشنا رو تو چهره ی زن ببینم.
مرد نزدیک تر شد و سلام کرد و همزمان صدای ظریف زن بلند شد دست و پامو گم کرده بودم و نمی دونستم باید چه عکس العملی نشون بدم سرمو زیر انداختم و عصبی نفس می کشیدم.