رُمِنو – دانلود رمان ایرانی و خارجی
با رمنو هر رمان عاشقانه و رمان طنزی که بخوای رو میتونی پیدا کنی

دانلود رمان خانم دو وینتر به قلم سوزان هیل با لینک مستقیم

رمان خانم دو وینتر نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، تاریخی

تعداد صفحات : ۳۹۵

خلاصه رمان : زندگی خانم دو وینتر که با ماکسیم مرموز ازدواج کرده‌است، باید شاد و کامل باشد، اما شبح انتقام‌جو ربکا، همسر اول ماکسیم، همچنان سایهٔ طولانی خود را بر سر آن‌ها می‌اندازد. پس از بیش از ده سال غیبت، به انگلیس برگشته‌اند، به‌نظر می‌رسد که سرانجام، خوشبختی نصیب آن‌ها خواهد شد.

قسمتی از داستان رمان خانم دو وینتر

از همه بدتر، فوراً فهمیدم، حتی پیش از آن که مغزم آکنده از پرس شها شود،

چنانکه سیلابی به گاه طوفان صخره ها را در بر بگیرد، حتی پیش از آن که واقعاً بترسم، آری دانستم از همه بدتر این است که باید این بار را تنهای تنها به دوش کشم؛

در تمام دنیا حتی یک نفر هم نبود که بتوانم این را با او در میان گذارم.

اما بعد، پس از آن که زخم اولیه خنجر را دریافت کردم، ترس و وحشت از راه رسید.

طوری که دچار ضعف و سرگیجه شدم و ناچار در گذرگاه کنار گور بئاتریس و گل های بر هم انباشته نشستم و سر به زانو نهادم.

حالم بهتر شد، احساس کردم که قلبم باز به تندی می‌تپد و خون به سرم بر می‌گردد.

به سرعت بلند شدم، مبادا کسی آمده و مرا دیده باشد، احساس حماقت و سردرگمی می‌کردم؛ اما کسی نبود،

حیاط کلیسا مثل وقتی که آمده بودم، آرام و خالی بود و آفتاب صبحگاهی بر آن می‌تابید.

فقط توکای سیاه یکی دو بار از بوته برگ بو نغمه هشدار دهنده اش را سر داد.

حلقه گل‌های سفید از خود بیخودم کرد نمی‌خواستم دوباره نگاهش کنم در عین حال نمی‌توانستم از آن چشم برگیرم  از آن گذشته چنان زیبا بود که ناچار نگاهش کردم.

زیبا لطیف و بی نقص به آن خیره شدم، اما، شاید وقتی با عجله زانو می‌زده ام کارت را پشت و رو کرده باشم، چه دیگر نوشته را ندیدم.

بعد عقب رفتم و از آن دور شدم انگار گیاهی زهرآلود باشد و افسانه ای، چنان مسموم که اگر حتی دستم به آن بخورد، خواهم افتاد و جان خـواهـم سپرد.

پشت به آن کردم به گور و همه گل‌های خوش رنگ و بیهوده، و به سرعت کوره راه شنی را دور زدم و به طرف کلیسا رفتم. باز بود. کسی آنجا نبود …

دانلود رمان حوالی این شهر به قلم سمیرا ایرتوند با لینک مستقیم

رمان حوالی این شهر نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی

تعداد صفحات : ۱۱۸۵

خلاصه رمان : صدای داد و فریاد مرد ستون‌های خانه را می‌لرزاند، زن ترسیده کنارش رفت: عزیزم آروم. -یه هفته‌ست ازش خبری نیست. -شاید براش اتفاقی افتاده! -نمی‌بینی تو نامه چی نوشته؟ آب دهانش را قورت داد، می‌دانست! متن نامه را از بر بود… دخترش رفته بود تا عاشقی کند و وای به روزشان اگر این عشق خطا می‌رفت! -عزیزم… -اون دختر خرابت زیر دست تو خراب شد. آهی کشید؛ وقتی شاگرد اول مدرسه بود دخترِ عزیزم خطاب می‌شد و حالا شده بود دخترِ خرابش. -با اون پسره‌ی الدنگ فرار کرده. -صداتو بیار پایین همسایه‌ها می‌شنون. مرد با نفرت به همسرش زل زد …

قسمتی از داستان رمان حوالی این شهر

پشت میز نشسته بودیم و داشتیم به دستگاه های بدون استفاده نگاه می‌کردیم.

زمانی با این دستگاه ها سفارشات زیادی آماده کرده بودیم اما اینکه در آینده نیز بتوانیم ازشان استفاده کنم کمی دور از ذهن به نظر می‌رسید.

-اینجوری نمیشه باید نیرو استخدام کنیم.

با حرف رضا، نگاه من و بهنام سمتش چرخید. او هم از نارو بچه ها و حقه‌ی حسام شدیدا عصبی بود.

-فکر کردم بچه ها دست به دست هم میدن و سفارشا رو تحویل می‌دیم و بعدش دستی به سر و روی اینجا می‌کشیم و باز تو بازار خودی نشون می‌دیم نمی‌دونستم انقدر زود قضاوتم می‌کنن!

-حالا ظاهر اینجا مهم نیست کلی سفارش داریم که باید تحویل بدیم.

-اتفاقا عقل مردم به چشمشونه احتمالا پشت سرمون شایعه کنن هیچی نداریم و از عهده‌ی انجام سفارشاتم بر نمیایم،

مشتریام که بیان و اینجا رو ببینن قطعا پیش خودشون میگن شایعات راسته و سفارشاتو می‌برن اون سمت!

حق به جانب گفتم اما رضا با من هم عقیده نبود.

-نسترن خانم این چه حرفیه؟ هتل که نیست شیک و پیک باشه کارگاهه… سفارش می‌گیریم و با کیفیت مناسب تحویل میدیم.

– بازار امروز فرق داره شیک نباشی و کلاس نذاری کنارت می‌ذارن همه چیز سر انگشت تبلیغات می‌گرده.

نمیگم كيفيت فدا شه، کیفیت سر جای خودش اما شیک بودن مكان هم این روزا تو رقابت اهمیت داره.

-به نظرم چند نفر استخدام کن با حقوق پایین یکی دو سال کار کن پول که جمع کردی یه جا خودت می‌خری.

-آقا رضا تا سال دیگه تمام مشتریامونو از دست دادیم میترا همه شونو می‌شناسه پس بیکار نمی‌شینه …

دانلود رمان رقص های بی ناز به قلم مهین امراللهی با لینک مستقیم

رمان رقص های بی ناز نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی، درام

تعداد صفحات : ۱۰۷۹

خلاصه رمان: سدنا بخاطر مشکلات مالی خانواده و محدودیت ها عاشق پسری خوش‌گذرون میشه و اون پسر رو بت خود می‌‌دونه ولی با رها کردن اون پسر، سدنا برای ترس از حرف های بقیه کاری می‌کنه که شاید بخشودنی نباشه…

قسمتی از داستان رمان رقص های بی ناز

از درد یا بی خوابی صورتم پف کرده بود؟

بدنم از بی خوابی درد می‌کرد یا ضربات دیشب؟

به در بسته زل زدم و هنوز باز نشده بود دیشب کجا رفت و چه بلایی سرم میآد؟

دست هامو روی زمین نهادم و آروم بلند شدم و استخوان های بدنم از ثابت نشستن چند ساعته فریاد زدند.

دستمو پشت کمرم گذاشتم و آروم قدم برداشتم.

قیافه آرایش پخش شده و موهای پریشونم بیچاره ترین زن تاریخ رو رقم زده.

وحشت داشتم…

تجربه ترسیدن کنار علیرضا اولین تجربه ام بود و طعمش رو چشیدم.

در اتاق رو گشودم و به هال که نور خوشید وسطش تابیده بود، زل زدم اینجا هم نبود.

کل خونه نقلی رو گشتم و ناامید به اپن تکیه زدم و به تلویزیون خاموش خیره شدم.

سرم آویزان شد و طاقتم شکست و با زانو روی زمین نشستم و بلند ضجه زدم: خدا بسمه!

چرا پسرها تاوان ندارن؟

دلم داشت از این بی عدالتی از هم پاشیده میشد.

دستم رو مشت کردم و نالیدم چرا تو این داستان ها گناه پای دختر نوشته میشه؟

خدا خیلی مردمت بی انصافن.

دست های بی حسم اطراف سرم رو گرفتند و از این زندگی گله کردم و مویه سر دادم ضجه زدم برای تنهاییم هق زدم.

برای بدنی که درد می‌کرد و کسی رو نداشتم تا دردهام رو مداوا کنه.

درد بین سلول هام پیچید و آخم رو بلند کرد و صاف نشستم.

دستم رو روی پهلوم فشار دادم و اشک هایی که حالا از درد بودند بیرون آمدند.

بدنم کوفته بود و نشستنم تا صبح بهش افزود.

دستمو دراز و بند اپن کردم و با صورت جمع شده برخاستم.

قدم اول رو طی نکردم صداش از پشت وارد گوشم شد و پاهام رو خشک کرد …

دانلود رمان آقای سردبیر به قلم مرضیه نعمتی با لینک مستقیم

رمان آقای سردبیر نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه

تعداد صفحات : ۸۶۱

خلاصه رمان :

هدیه خبرنگار است و با پدر و نامادی و دختر نامادری اش زندگی می‌کند و از زندگی با نامادری و دخترش رضایت چندانی ندارد. اخیرا سردبیر جدیدی با روحیه خشک و سخت و جدی و غیرقابل انعطافی وارد دفتر مجله شده که تا حدودی محیط را مشموش کرده و در این بین رفتارهایی از خود نشان داده که سوءظن هدیه را برای رابطه ناسالمش با دختر نامادری اش فراهم کرده…

قسمتی از داستان رمان آقای سردبیر

فردای روز عروسی پدرم در مورد زنی که توی مراسم در موردم برای پسرش کنجکاوی کرده بود گفت و من بدون پرسیدن شرایط پسر رد کردم.

پدرم لبخندی زد و گفت: اول بپرس اون طرف چه شرایطی داره بعد اگه دیدی مناسبت نیست رد کن!

-من قصد ازدواج ندارم بابا.

-چرا دخترم؟

-دلم نمی‌خواد فعلاً زیر بار مسئولیت برم.

پدرم شروع به نصیحتم کرد اما من هیچ نشنیدم.

یعنی نمی‌توانستم بشنوم توی دل من فقط یک نفر بود که با تمام وجود برای زندگی مشترک می‌خواستمش و او هم نوید بود و نمی‌دانستم دارم با او به کجا می‌روم.

دو هفته از عقد طناز و پارسا می‌گذشت و طناز در خانه پیدایش نبود.

من همچنان سر کار می‌رفتم و می‌آمدم و ندا سعی داشت با نامزدی طناز و پارسا کنار بیاید و روابطش با پدرم مثل گذشته گرم نبود.

توی دفتر مجله سرم شلوغ بود و نوید همه کارمندان را به کار گرفته بود خوشحال بودم که کنارم داشتمش و هر روزم را با او می‌گذراندم.

در واقع حضور نوید در محل کارم آرامشی به من می‌داد که دلم نمی‌خواست با هیچ چیز عوض کنم.

پنج شنبه عصر وقتی به خانه برگشتم آنقدر خسته بودم که لباس عوض نکرده روی تخت دراز کشیدم.

بین خواب و بیداری بودم که یکدفعه صدایی به گوشم رسید و توجهم به آن جلب شد.

-پارسا جان آخه من باید بدونم این پنجاه میلیونو برای چی می‌خوای… اوهوم…

باشه من سعی می‌کنم تا دو روز دیگه پولو برات جور کنم… نه نه اصلاً نگران نباش… عزیزم تو از من جون بخواه…

خواب کاملاً از سرم پرید زیر لب گفتم: «پسره عوضی حقه باز پس ندای بدبخت تقصیر نداشت که مخالف ازدواجشون بود…

دانلود رمان نیم نگاه به قلم فاطمه مفتخر با لینک مستقیم

رمان نیم نگاه نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه

تعداد صفحات : ۲۷۰۶

خلاصه رمان :

دختر قصه کافه داره و خیلی شیطون و شاده! پسر داستان اما خیلی جدی و مذهبیه! این دختر، پسره رو به زور سوار موتور می‌کنه، می‌برتش برف بازی، کله پاچه به خوردش میده، مجبورش می‌کنه نصف شبی از دیوار بالا بره.. دست تقدیر باعث میشه این دوتا آدم که هیچ شباهتی به هم ندارن، با هم رو به رو بشن و … داستان آقا سید و این دخترک شیطونمون به کجا ختم میشه؟! چی میشه که این پسرِ مذهبی عاشق این دختر میشه؟

قسمتی از داستان رمان نیم نگاه

با چشمانی که به زور باز نگه داشتمشان لباس پوشیدم و موهایم و موهایم را شانه کردم و جسم کوفته ام را روی تخت اتاقم پرت کردم.

دلم خانه‌ی عزیز را می‌خواست بیشتر از یک هفته بود که شب را آنجا نخوابیده بودم.

پتو را روی خودم کشیدم مهم نبود که هوا تا چه اندازه گرم ،باشد بدون پتو خوابم نمی‌برد.

با لذت و احساس سبکی چشم بستم. ناخداگاه به خانه‌ی حاج عباس فکر کردم.

زیاد هم ناخداگاه نبود، فکرم واقعا مشغول بود.

مرد سیاه پوشی که دیروز از راه رسیده بود و صدای زیادی خوش و چشم های یخ زده داشت که از قرار معلوم هم حافظ نام داشت کمی بیشتر از کمی برایم مجهول بود.

حالت نگاهش وقتی درون آشپزخانه چشم در چشم شدیم درست جلوی چشمانم بود.

نگاهش… نگاهش را دوست داشتم با آن که غمگین بود و یبس، اما در نهایت مثل صدایش حس خوبی می‌داد.

معلوم بود که غم جا خوش کرده میان جانش و حیف که صدای خوبش رنگ غم داشت.

رفتارش عجیب بود شاید هم نبود و من اینطور فکر می‌کردم اما نوع رفتار حاج عباس و خانواده اش به حسم دامن میزد.

مرتیکه‌ی یبس، خوش به حالش که شب را در خانه‌ی زیبای حاج عباس می‌گذراند حتم داشتم شب های آن خانه هم به اندازه‌ی روزش زیبا بود و پر از آرامش.

خمیازه کشیدم؛ فردا باید می‌رفتم سر کار دلم برای شازده‌ی آسمانی‌ام تنگ شده بود و قطعا فردا روز پرکاری پیش رو داشتم و بجای اینکه با وجود این حجم از کار بخوابم به رسم عادت داشتم تمام اتفاقات روزم را مرور می‌کردم.

چرخیدم و به پهلوی چپم خوابیدم.

با لبخند عمیقی که حاصل فکر کردن به حیاط زیبای حاج عباس بود پلک روی هم فشردم؛ مطمئن بودم شب های آرامی دارد آن خانه …

مطالب پر لایک
  • مطلبی وجود ندارد !
آخرین مطالب
درباره سایت
بهترین رمان های عاشقانه رو توی رمنو دانلود کن شماره های پشتیبانی: 09388810316 09012347883
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رُمِنو – دانلود رمان ایرانی و خارجی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.