رمان چشم زخم نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : ۱۹۵۷

خلاصه رمان : حلما دختر مستقلی است که با انجام پروژه های دانشگاهی برای سایر دانشجویان، کسب درآمد میکنه.. ولی مدتیه بخاطر مشکل مالی دنبال کاری با درآمد بالاتره… پدر و مادر حلما براش گذشته سیاهی رو رقم زدن که حلما فقط برای ماکان استاد دانشگاهی که با هم عاشق و معشوق بودن تعریف کرده.. ماکان هنوز عاشقه و پای حلما مونده ولی خانواده ماکان نه… اَرَس مهندسیه که دچار بیماری ایه و عاشق مادربزرگش آنام.. اَرَس که دنبال پرستار یا همون همدم برای آنام میگرده توی عروسی فامیلش، حلما رو میبینه و …
قسمتی از داستان رمان چشم زخم
صدا آشناست… به امید دیدن ماکان چشم باز میکنم و تصویر هادیان…
با پیشانی غرق خون و گوشه ی لبی که پاره شده است جلوی چشمم ظاهر می شود.
اشکی که از گوشه ی پلکم سر می خورد به پاس حسرتی است که همچنان در دلم ماند تصویر آخرین خداحافظی ام از ماکان تلخ است…. هنوز تلخ است.
او هم با چشمانی باز و نگاهی مات و مبهوت خیره ام مانده بود. _چی شد؟
گیج می زند. تکیه سرش را از صندلی برمی دارد و پر درد… ناله می کند.
_خدای من… داشتیم میرفتیم زیر کامیون.
و راننده همان ماشینی که انگار پشت فرمان خوابش برده و کم نمانده بود تا ما را زیر کند، پیدایش می شود.
_آقا… شما حالتون خوبه؟ خدا رحم کرد من… چرتم برد. یهو چشم باز کردم و…..
ماشینمان خلاف مسیر اتوبان چرخیده است. ماشین ها دارند یکی یکی به سمتمان می آیند و هادیان پیاده می شود.
راننده کامیون کنارش راه میرود مدام عذرخواهی می کند و قسمش می دهد که حلالش کند.
برخلاف هادیانی که از آینه ماشین میبینم مدام دستش به سمت سرش… گردنش…
و حتی کمرش می رود من صحیح و سالم سرجایم نشسته ام و هیچ کجای بدنم هم احساس درد ندارد.
تصویر ماکان را پشت پلک هایم دارم. همیشه آنقدر درد می کشید که من… هیچوقت نتوانستم پیش او از دردم حرف بزنم.
چه وقت هایی که خارپاشنه ام زمین گیرم کرده بود و چه وقت هایی که از سردرد توان راه رفتن نداشتم و باید… می رفتم.
رمان شکارگر (جلد اول مجموعه منظومه تاریک) نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، مافیایی، معمایی، انتقامی
تعداد صفحات : ۵۷۴

خلاصه رمان: چه اتفاقی میفته وقتی یک نیروی توقف ناپذیر با یک جسم غیر متحرک در میدان مرگ برخورد کنه؟ در زیر پوسته تاریک جهان مافیا، تریستن کین یک ناهنجاریه. تنها عضو غیرخونی اوتفیت تنبرآ که تونسته به ردههای بالا برسه.اون یک معماست. مهارتهاش بی همتان. وفاداریش شک برانگیزه. اهدافش مبهمن. اون مرگباره و خودشم اینو میدونه. و از طرفی دیگه مورانا ویتالیو، دختر نابغه و خارق العاده خانواده رقیب. کاری که تریستن کین با اسلحه انجام میده، موانا با کامپیوتر انجام میده …
قسمتی از داستان رمان شکارگر
“عریان” خون مورانا داشت روی زمین میچکید. یک قطره خون از روی بازوش سر خورد.
مورانا سرشو چرخوند و با شگفتی نگاه کرد که قطره ی خون از قوس آرنجش قل خورد و رد قرمز تازه ای روی پوستش به جا گذاشت.
چشماش یک قطره ی خون رو دنبال کردن که به آرومی پایینتر می چکید، پشت دستش تا روی انگشت خالی حلقهش، درست تا نوک انگشتش.
قطره ی خون نوک انگشتش متوقف شد تاب خورد لغزید و در برابر نیروی جاذبه مقاومت کرد اما در نهایت شکست خورد.
نتونست به نیروی شدیدی که به پایین میکشیدش غلبه کنه، از نوک انگشت مورانا پرت شد و روی سنگ سفید کف آسانسور پاشید.
یک قطره ی خون دیگه سریع جاشو گرفت و به همون سرعت روی زمین پرتاب شد.
گرانیت سفید داشت با رگه های خون آمیخته میشد.
مورانا چند لحظه به زمین خونی خیره موند، زخم باز روی بازوش میسوخت و مغزش تازه داشت اتفاقات امروز عصر رو هضم می کرد.
اینکه تونسته بود زنده از کازینو بیرون بیاد خودش یک معجزه محسوب میشد.
و اینکه علاوه بر زنده بودن، فقط با یک خراش کوچولو بیرون اومده بود یک معجزه ی بزرگتر.
و حالا که تنها شده بود و سطح آدرنالین در بدنش فروکش کرده بود، تازه داشت عقلش به کار میوفتاد و منطقش بیدار شده بود.
باز شدن درهای آسانسور مورانا رو از افکارش به بیرون پرتاب کرد. نفس عمیقی کشید و پا به سالن گذاشت.
آسمون شهر مثل الماسهای رنگارنگ، بیرون دیوار شیشه ای میدرخشید.
دستشو بالا نگه داشته بود تا جریان خون رو متوقف کنه …
رمان منفصل نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : ۱۲۳۳

خلاصه رمان : گلمیس افخمی بعد از هشت سال برگشته تا انتقام گذشته رو از آراسپ بگیره. همه چیز طبق نقشه اون پیش میره، اما اومدن یه نفر تموم معادلات ذهنی گلمیس رو بهم میریزه. کسی که داره تلاش میکنه تا گلمیس رو از آراسپ دور کنه…
قسمتی از داستان رمان منفصل
ساعت نزدیک چهار صبح بود بی حوصله در تراس نشسته بودم.
ندیم همراه پدر و مادرش به تهران رفته بود و من در شمال خودم را خانه نشین کرده بودم.
برخلاف اصرار ندیم به تهران نرفتم، حتی با اینکه میگفت بیا ولی در خانه پدر و مادرم یا خانه سابق خودمان بمان، اما باز هم مخالف بودم.
اگر به تهران میرفتم نمیتوانستم بگذارم تنهایی به مهمانی برود، آن وقت چه میشد؟
میشدم همسر مردی که نگاهش به فرنوش است، میشدم زنی که فقط روی کاغذ همسر ندیم است،
میشدم لقلقه دهان بقیه، میشدم سیبل پوزخندها و پچ پچ های بقیه،
من طاقت نداشتم بمانم و ببینم ندیم به فرنوش نگاه میکند.
ترجیح دادم در شمال بمانم، خودم را در تراس حبس هوایی کنم.
هوایی که عطر ندیم را داشت نفس بکشم، از سر دلتنگی اتاقش را بارها و بارها متر کنم، اما جایی باشم که حس خوب حضور ندیم را دارد.
عادت کرده بودم در تراس بنشینم و چوب ها را در جای مخصوصی که روی تراس قرار داشت بریزم و سوختنشان را نگاه کنم.
باران به تازگی قطع شده بود و هوا سوز برف داشت. لباس به تازگی شده بود و هوا سوز برف داشت.
لباس گرم به تن داشتم و یک پتو دورم پیچیده بودم و داشتم با میله درون دستم چوب های در حال سوختن را زیر و رو می کردم.
من هم داشتم میسوختم، از اینکه میدانستم چند ساعتی است مهمانی شروع شده و بند بند وجودم پیش ندیم مانده بود.
بغض داشتم، به سختی جلوی ریزش اشک هایم را میگرفتم و دلم میخواست باور کنم فرنوش در زندگی ندیم جایی ندارد
رمان غثیان نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : ۲۱۰۴

خلاصه رمان : مدتها بعد از غیبتت که اسمی از تو به میان آمد دنبال واژهای گشتم تا حالم را توصیف کنم… هیچ کلمهای نتوانست چون غَثَیان حال آشوبم را به تصویر بکشد.باشنیدن اسمت غَثَیان کردم.تمام خاطراتمان را.. تمام نگاههای عاشقانه ای که میانمان رد و بدل شده بود. توصیف حال من، توصیف دل آشوبههایم بعد از بازگشتت وقتی دیگر عاشقانه هایت به من تعلق نداشت فقط یک کلمه بود. “غَثَیان” غَثَیان در لغت بمعنی آشوب و شوریدگی دل است که منجر به حال بد شود.
قسمتی از داستان رمان غثیان
دیوان فروغ را در آغوشم گرفته بودم، نگاهم روی ابیات شعر می چرخید و حواسم در دنیای دیگر اسیر شده بود.
انگشتانم را روی کلمات شعر کشیدم و به این فکر کردم که برای فرار کردن از فکرهای مزاحمم به چه چیز اشتباهی پناه برده بودم؛ دیوان شعر!
چیزی که وقتی اسمش به میان می آمد بلافاصله یاد البرز می افتادم. با غم شعر فروغ را نجوا کردم؛
ای مرا با شور شعر آمیخته، این همه آتش به شعرم ریخته، چون تب عشقم چنین افروختی، لاجرم شعرم به آتش سوختی.
روی تختم دراز کشیدم و کتاب را کنار گذاشتم.
از شرکت زود گریخته و به خانه پناه آورده بودم تا سرم را با اهالی خانه گرم کنم،
اما انگار فراموش کرده بودم که من صاحب یک خانواده ی عادی نبودم؛
آیدین حوصله نداشت، بابا خواب بود و مامان خیلی سریع شامی سبک خورده و بعد از خوردن قرصهایش از همان عصر خودش را در اتاق زندانی کرده بود.
دلم نیامده بود خاله مهناز را کنار خودم نگه دارم؛ خودم از او خواسته بودم استراحت کند.
حالا با وجودم در خانه نه تنها فکر و ذهنم مشغول نشده بود که بلکه آنقدر تایم خالی داشتم که فقط و فقط میتوانستم به البرز عمو پرویز و تمام اتفاقات از سر گذرانده بیاندیشم.
سر جایم غلت زدم. اگر از اوضاع خانه باخبر بودم حتما امشب خودم را مهمان سیامک می کردم.
سیامک دوست خوبی بود و فیلم دیدن کنار او که میتوانست تک تک حرکات هنرپیشه های یک اثر را تجزیه و تحلیل کند برای من جذابیت زیادی داشت …
پوزخندی زدم و با خودم واگویه کردم: دنبال سیامکی چون بعضی از حرکاتش تورو یاد البرز میندازه بدبخت!
رمان خاک خون آلود نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، مافیایی، خارجی
تعداد صفحات : ۹۳۹

خلاصه رمان : دوست پسرم به من خیانت کرد، اونم نه فقط با یک دختر،با ده ها دختر، اون هم روی کانتر آشپزخونه ی من. من با گرفتن پول هاش ازش انتقام گرفتم و فرار کردم، ولی نمی دونستم که اون و پدرش بزرگ ترین خلافکارهای انگلیس هستن. اون منو پیدا کرد ولی منو نکشت، بلکه بهم دست درازی کرد، نه فقط اون، بلکه پدرش هر روز به سراغم میومد و اذیتم می کرد. به عنوان مجازات کاری کردم پدرش به زندان بیفته، حالا اون اومده و تنها هدفش اینه که منو آزار بده و وقتی نابودم کرد منو بکشه.
قسمتی از داستان رمان خاک خون آلود
نیت سه روز نیامد و ترس و وحشت همنشین من شده.
لطف اروین به اندازه عطسه کردن با چشم باز غیر ممکن است. از لحاظ اصولی این نقشه شکست خورده بود.
او به اندازه ی یک دیوار آجری دلرحم است و به اندازه ی همان دیوار سلول مغزی دارد. حق با گادفریست. زمان با ارزش است.
فعلا تنها کاری که برای سپری شدن روزهایم می کردم هیچی بود.
کتابی که برایم آورده بود هزاران بار خوانده بودم. توپ ضد استرسم هم پاره شده و بیشتر شبیه دانه های برف خرد شده بنظر می رسید.
در راه کندن قاب چوبی پنجره هیچ ناخنی برایم نمانده آینده ی من به لطف نیست بستگی داشت و حتی اگر زیر ظاهر خشن اینک روح دلسوزانه ای هم وجود داشته باشد نشان نمیداد، او قبل از هر چیزی یک مرد بود.
یک مرد که ثابت کرد دقیقا مثل بقیه است. او می گرفت و میرفت.
اگر نیت سر عقل نمیامد عقلم را از دست می دادم. بعد چه اتفاقی می افتاد؟
با دستان خالی به اروین حمله می کردم و سعی می کردم فرار کنم. میتوانستم او را بکشم.
ولی حداقل این آن ها نیستند که مرا می کشند. همانطور که زانوانم را روی سینه ام بغل کردم نالیدم. “بیا نیت … بیا پیش من”
نه، نیت شبیه مردان دیگر نمی گرفت، چون او بغیر از اینکه می گرفت می داد.
نیت به من چیزی را داده بود که تقریبا حسش را فراموش کرده بودم. او به من امید داد.