رُمِنو – دانلود رمان ایرانی و خارجی
با رمنو هر رمان عاشقانه و رمان طنزی که بخوای رو میتونی پیدا کنی

دانلود رمان پروانه میخواهد تو را به قلم فاطمه قیامی با لینک مستقیم

رمان پروانه میخواهد تو را نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی

تعداد صفحات : ۲۲۹۲

خلاصه رمان : برکه‌ سماوات دلباخته‌ی کاوه؛ پسرعمه‌ی پزشکش است و تمام خانواده آن‌ها را نامزد هم می‌دانند اما کاوه در نهایت سنگدلی برکه را پس می‌زند و مقابل چشم همه برکه را کوچک می کند اما…

قسمتی از داستان رمان پروانه میخواهد تو را

میان تاریکی و گنج دیوار نشسته و نمی داند دقیقا چه ساعتی است اما باید شب از نیمه گذشته باشد.

این سکوت و گذری اتومبیل ها نشان از به خواب رفتن اکثر مردم عبور شهر دارد.

نور قرمز رنگ از بیرون به روی سنگ سفید نمایشگاه افتاده و تکه ای از این نور روی صورت و تن او را گرفته است.

تکیه به دیوار داده و هر دو پایش را دراز کرده است.

نگاهش به لاشه های موبایل است و حس می کند آن غده ی بدخیم هنوز هم درون گلو حضور دارد و تخلیه خشم هم نتوانسته آن را به عقب براند.

پای راست را تکان می دهد و با نوک کفش به زیر گارد موبایل میزند.

گارد مشکی رنگ چند سانت آن طرف تر پرت می شود گردن کج می کند و به تلفنی که از برق کشیده زل میزند.

پوزخند میزند. تمام دل نگرانی عماد سماوات خلاصه در دو دفعه زنگ زدن به نمایشگاه شده بود. دلش میخواست از این شهر و آدم هایش فاصله بگیرد.

دیروز صبح پشت تلفن کلی لیچار بار محمد کرده بود اما حس می کرد؛

زندگی در یک شهر کوچک و به دور از آدمهایی که حضورشان مخلِ آرامش است بهتر از ماندن در شهری است که آدم هایش آزارت می دهند.

دلش رفتن به یک شهر دور را میخواست یک خانه ی نقلی با حوضی در وسط حیاط و تختی چوبی به زیر درختان انجیر.

بارها همچین خانه ای را با تمام جزئیاتی که دوست داشت در ذهن ترسیم کرده بود.

دانلود رمان ادیسه تاریک به قلم Mariska با لینک مستقیم

رمان ادیسه تاریک نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، مافیایی

تعداد صفحات : ۹۰۷

خلاصه رمان : نیکولی جوردانو،چهارمین پسر از خانواده‌ی ایتالیایی مافیایی شیکاگوئه. اون جسور، کله‌شق و بی‌رحمه، طوری‌که برادرهای دیگه‌ش سعی در کنترلش دارن. وقتی تامی، بهترین دوست نیک ترور میشه، خشونت‌های نیک هم اوج می‌گیره. واسه همین، خانواده بهش پیشنهاد می‌کنن تا اداره کلاب‌شون رو بعهده بگیره، بلکه اینجوری حواسش پرت شه. نیک فقط تو دنیای مافیا بی‌رحم نیست، اون توی رابطه هم خاصه. تااینکه میا برای شغل پیش خدمتی به کلاب ادیسه تاریک میره..

قسمتی از داستان رمان ادیسه تاریک

” نیک” تمام شب به فکر کردم…. برنامه ریزی هایی کردم.

برنامه ریزی کردم همون طور که بهم هشدار داده شده بود، خودمو درگیر نکنم تا زمانی که مجبور بشم.

بنابراین به این راه حل رسیدن که حد امکان نزدیک به خودم نگه دارم تا بیشتر در دسترسم باشه.

این ایده هفته ی گذشته به ذهنم خطور کرد همون وقتی که درباره ی وکالت و تخصصش تو حوزه ی قانون بهم گفت،

ولی مردی که باید در این باره باهاش صحبت می کردم واسه کار رفته بود و نتونستم عملیش کنم.

امروز تازه برگشته. باهاش تماس گرفتم تا با هم صحبت کنیم اما منشیش گفت که تا آخر ماه نوبتی نیست، برای همین من اسمم رو گفتم و یکهو یه وقت ملاقات واسم جور شد.

یه ساعت بعد وارد موسسه بارکر میشم و میفهمم که پیتر بارکر خودش منتظر منه. عصبی به نظر میاد.

من هرگز تحت شرایط دیگه ای این جا نبودم، شرایطی که در اون این مرد نگران جونشه و یا درباره‌ی کاری که بهش گفتیم انجام بده نگرانه.

این جوری نیست که ما هیچ ندای وجدانی نداشته باشیم و راه به راه آدم بکشیم،

فقط واسه این که به جورایی ما از اون آدم هایی نیستم که واسه گفتگوهای معمولی پیش کسی بریم.

آخرین باری که به دیدن این مرد اومدم و وینسنت باهام بود و اصلا خوب پیش نرفت.

یکی از کارگرهای کمپانی کشتیرانی فکر می کرد میتونه زرنگ بازی دربیاره و به خاطر شرایط کاری نامناسب از ما شکایت کنه…

دانلود رمان افسانه هفت رئیس به قلم علی پاینده با لینک مستقیم

رمان افسانه هفت رئیس نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : حماسی، تاریخی

تعداد صفحات : ۱۹۸

خلاصه رمان : روایت بردیا و کمبوجیه پسران کورش وجنگ قدرت بین این دوبرادر برای به‌سلطنت رسیدن است!کمبوجیه که مصر را فتح کرده و در آنجا مستقر است، برادرش بردیا برعلیه او، شورش می کند که خبر به کمبوجیه می رسد، در راه برگشت به ایران توسط جاسوسان بردیا کشته می شود درآنسو داریوش رئیس طایفه پارس ها به سلطنت رسیدن، بردیا مخالف است و با دانستن راز بردیا، مقدمات عزل او و به پادشاهی رسیدن خودش را فراهم می کند…

قسمتی از داستان رمان افسانه هفت رئیس

اکنون کل سرزمین پارس در تصرف سران طوایف بود. بار دیگر آنان جلسه ای در منزل داریوش تشکیل دادند تا اوضاع را بررسی کنند.

در آن جلسه باز هم در ابتدا اینتافرن لب به سخن گشود و گفت ما باید هر چه زودتر یک نفر را به عنوان شاه انتخاب کنیم تا وحدت جامعه ی پارسی در این موقعیت خطرناک حفظ شود.

شاهی که بر تخت می نشیند. دیگر نباید از خانواده کوروش باشد.

در غیر این صورت مادها باز هم مدعی سلطنت باقی می مانند در حال حاضر قسمت بزرگی از ارتش ماد از میان رفته است و مادها در حالت ضعف قرار دارند.

ولی این ضعف همیشگی نیست تقدیر هر روز در حال تغییر است و سکه دو رو دارد زمانی فرا می رسد که مادها قوی هستند و ما در حالت ضعف قرار داریم.

آن وقت از موقعیت استفاده می کنند و دوباره قدرت را به دست می گیرند.

به نظر من چون ما پنج نفر در حوادث اخیر بیشترین نقش را داشته ایم و به پیروزی نائل گردیده ایم… شاه باید یکی از ما پنج نفر باشد.

داریوش مگابیز و گبریاس با سخنان اینتافرن موافقت کردند اما آتانس گفت: من میلی به شاه شدن ندارم و با شرایطی حاضرم از این میدان بیرون بروم.

پس از چند لحظه ای که دهان داریوش، مگابیز اینتافرن و گبریاس باز مانده و چشمانشان در حال بیرون آمدن از جایگاه خویش بود.

مگابیز از اتانس پرسید: شرایط تو چیست؟

آتانس پاسخ داد: هر کدام از شما پنج نفر که به مقام شاهی برسد. من باید نفر دوم مملکت باشم.

شاه باید در تمام امور از من کسب اطلاع کند و کارها را با نظر من انجام دهد.

دانلود رمان یاقوت سیاه به قلم Hera با لینک مستقیم

رمان یاقوت سیاه نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، مافیایی

تعداد صفحات : ۲۹۹

خلاصه رمان : سوین خبرنگاری که برای مجله‌ش به اوکراین فرستاده میشه و اونجا باید با یه خواننده همخونه شه… کسی که در نقش خواننده‌ست ولی کسی از اون روی تاریکش که رئیس مافیاس خبری نداره….

قسمتی از داستان رمان یاقوت سیاه

شب باید به موزه می رفتم همه ی کاراشو کرده بودم…. ساعتای ۱ بود لباسامو پوشیدم و نقابمو زدم…..

با طناب از دیوار موزه بالا رفتم و قلابشو بنده گوشه دیوار کردم و پایین اومدم سکه ای رو انداختم که اشعه محافظتی شو گرفت همشونو جمع کردم و از اونجا بیرون زدم کار راحتی بود…

همینجور که داشتم می دوییدم سردی اسلحه رو روی شقیقم حس کردم و در اخر صدای مردونه ای کنار گوشم بلند شد:

ادوارد: اسلحتو رد کن بیاد دستاتم ببر بالا سرت…

سوین: صداش آشنا بود خیلیم آشنا صدایی که هر شب تو کابوسام می شنیدمش که چطور تحقیرم می کرد.

دندونام و روی هم سابیدم و اروم برگشتم طرفش و خواستم یه مشت حواله صورتش کنم که مچمو تو هوا گرفت و با چشمای سیاه رنگش به چشام نگاه کرد.

ادوارد: چشماش خیلی شبیه سوین بود اولش فک می کردم یاقوت سیاه مرده ولی اندامش و که دیدم فهمیدم اشتباه می کردم.

مچ دستشو با قدرت فشار دادم که اسلحه از دستش افتاد.

ادوارد: همونطور که به یه دستم دستاشو قفل کرده بودم بر گردوندمش.

سوین: با استرس بهش زل زدم با دیدنش مثل همیشه ضربان قلبم رفت بالا اشک توی چشمام حلقه زد ولی اجازه فرود اومدن بهشون و ندادم.

ادوارد: با یه دست دیگم ماسکشو پایین کشیدم با کسی و که دیدم جا خوردم توقع هرکسی و داشتم الا سوين!

به چشماش ناباورانه نگاه می کردم حلقه دستام شل شده بود از این فرصت استفاده کرد و فرار کرد هنوز خشکم زده بود…

ياقوت سیاه…. سوین بود؟؟؟!!!

دانلود رمان آبروی ماه به قلم نیلوفر قنبری با لینک مستقیم

رمان آبروی ماه نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه

تعداد صفحات : ۱۹۶۳

خلاصه رمان : شرط بستیم عاشقم کنه، بدجوری عاشقش شدم. اما درست روز موعود ترکم‌ کرد و بعد از هفت سال برگشت تا انتقام بگیره. گناه من چی بود؟ بی‌گناهی!

قسمتی از داستان رمان آبروی ماه

محمد با خروج آی پری از اتاق غیاث، فورا از جا بلند شد.

اما سرش را بلند نکرد می دانست دختر بیچاره دوست ندارد کسی صورت ناراحتش را ببیند و برایش دلسوزی کند.

آی پری با قدمهایی بلند از دفتر بیرون رفت و سمت آسانسور قدم تند کرد. کابین در حال بالا آمدن بود و درست در همان طبقه متوقف شد.

در که باز شد با دیدن جهانگیر، کیارش و سپهر دست به سینه کناری ایستاد و با سری بالا و لبخندی حرص دربیاور گوشه ی لبش سر خم کرد.

_به به برادران دیروز و دشمنان خونی امروز من بفرمایید. خوش گلدیز.

جهانگیر اول پا بیرون گذاشت صورت برافروخته و رد اشک روی گونه های آی پری حکایت از این داشت که پیش غیاث بوده و حسابی به پر و پای هم پیچیده بودند.

_خودت باعث شدی دشمنت بشیم. هر کی عزیز داداشمون بود عزیز ما هم بود ولی تو خرابش کردی.

کیارش کنارش ایستاد. -جهان هیچی نگو. بیا بریم تو.

آی پری رو به صورت پر از اخم جهانگیر کرد:تو و اون رئیست خیلی زود متوجه میشین اشتباه بزرگی مرتکب شدین.

اون وقت فقط میخوام بدونم با چه رویی میاین و از من حلالیت می طلبين.

جهانگیر پوزخند زنان رخ از او گرفت. هه کی؟ ما؟! اون روز هیچ وقت نمی رسه آی پری جلوتر رفت و در چشمان گیرا و تو خالی او خیره شد.

-کور خوندی اگر به آرزوت برسی من هیچ جا نمیرم ناراحتی خودت برو تو همون شعبه هایی که دلت م یخواد منو بفرستي. من والا جام خوبه خوب.

– سماوات ببين. کیارش دست جهانگیر را کشید و سمت در دفتر غیاث هلش داد.

– برو تو جهان اینجا جای یکی به دو نیست. برو دهن منو وا نكن. سپهر تو هم بیا برو.

سپهر غر زد: من که چیزی نگفتم این خانوم خودش شروع کرد.

جهانگیر باز خواست دهانش را باز کند، اما کیارش چشم غره رفت: جهان!

مطالب پر لایک
  • مطلبی وجود ندارد !
آخرین مطالب
درباره سایت
بهترین رمان های عاشقانه رو توی رمنو دانلود کن شماره های پشتیبانی: 09388810316 09012347883
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رُمِنو – دانلود رمان ایرانی و خارجی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.