رمان رنگ سال نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، کلکلی
تعداد صفحات : 1782

خلاصه رمان : تابان امیری که استعداد عجیب و خارقالعادهای تو طراحی لباس داره، طی اتفاقی پاش به بهترین برند طراحی کشور باز میشه بی خبر از رئیس بداخلاق و جدی که تو شرکت براش کمین کرده و از هر راهی برای بیرون کردنش استفاده میکنه اما تابان که سعی داره راز مهم زندگیش رو از همه پنهان کنه تو همین درگیریها عاشق میشه و راز مهم زندگیش فاش میشه که اتفاقی میافته و مجبور به…
قسمتی از داستان رمان رنگ سال
با پیدا کردن هدف مورد نظرم جیغی از سر هیجان سر دادم و با خوشحالی زایدالوصفی دست به گشودن کاغذها کردم اما هر چه گشتم طرح های اصلی را نیافتم و تنها چیزی که چشمان متعجبم رصد می کرد یکسری طرح هایی که از قبل کشیده و یکسری برگه هایی با نوشته ای که هیچگونه سر از آن در نمی آوردم و در آن لحظه پی به این بردم که کاغذ طرح های من با برگه های آن شخص مذکور عوض شده و من درمانده تر از همیشه ناله ای سر دادم و روبه بهار کردم: _بدبخت شدم… و بهار که انگار با دیدن قیافه ی درهمم تا ته قضیه را گرفت دستش را به شدت به پیشانی کوبید بهار: د لعنتی زمانی که
داشتی این بی صحابارو جمع می کردی یه نگاه نکردی ببینی اینا مال خودتن یا اون فلک زده؟ بهار من چه غلطی کنم، اون طرحایی بود که بعد از این همه سال زحمت زدم اصلا همه اینا به کنار، من لعنتی خیلی از جزئیات رو یادم نمیاد الان چطور برم دقیقا شکل همون طرحارو بزنم؟ بهار با حالتی متفکر قیافه نالان و درمانده مرا می نگریست که ناگهان چشمش به ساعت طلایی رنگ رو به روی تخت خورد. بهار: فعلا بیا بریم شام بخوریم الان صدای بانو درمیاد بعدش اگر به نتیجه نرسیدیم با بردیا حرف میزنیم… روی تنها نیمکت خالی نشسته و غرق در فکر بودم، سه روز به قول بهار از آن روز شوم
میگذرد و من دست از پا درازتر راه حلی برای به دست آوردن طرح هایم نیافتم. تنها حسی که در این چند روز در من جاریست این است که دستی دستی کار پیدا کردن را به بخش نمیشه ی مغزم منتقل کنم. شبی که بالاخره آن طرح های هیجانی را قلم زدم، چقدر مطمئن بودم که اگر استاد تقی زاده نگاهی به آن ها بیاندازد میتواند برای به دست آوردن کار در یک شرکت دستم را بگیرد اما حالا چه؟ تمام آمال و آرزویم به باد هوا رفت. ای خدا لعنتت کند مردک مزخرف إد آن وقت زمان سر بردن به آن ماسماسک آخرین مدل بود؟… بهار: بگو چیشد؟ کنارم نشسته بود و من آنچنان غرق، که حتی متوجه نشستنش هم نشدم…
رمان همخونه استاد نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، استاد دانشجویی، طنز
تعداد صفحات : 760

خلاصه رمان : داستانمون درباره یه پسر کاملا مذهبیه که اسمش امیر حافظ و یه دختر به اسم ترمه که بی بند و بار و دختره آزادی هست زندگی این دوتا شخصیت داستان مقابل هم قرار میگیره و امیرحافظ و ترمه به عقد صوری هم درمیان و همخونه ی همدیگه میشن که کلی داستان بینشون پیش میاد که …
قسمتی از داستان رمان همخونه استاد
متحیر بهش خیره شدم و پرسیدم: خانواده به شما اطلاع داده بودن؟ به سمت ساختمون برگشت و گفت: بیاید اتاقتون رو نشونتون بدم به سمتش رفتمو بازوشو گرفتم سریع عکس العمل نشون داد و بازوشو عقب کشید و زیر لب زمزمه کرد: استغفرالله… بلند به این کاراش خندیدم چقدر مسخره بود
این آدم به سمت در برگشتم و گفتم: من تو این خونه نمیمونم میرم خوابگاه بگیرم. چند قدم بلند برداشت و خودش و بهم رسوند و سد راهم شد: باید اول به خانوادت خبر بدم بهشون بگم شما میخوای بری خوابگاه بعد میتونین هر جایی که بخواین برین. کلافه پامو به زمین کوبیدمو داد زدم: وای خدا
تقاص کدوم گناه رو دارم پس میدم اخه؟ خوب میدونستم اسم خوابگاه بیاد مامانم راضی میشه من دانشگاه نرم و برگردم خونه، وا رفته به سمت در رفتم که دوباره سعی کرد سد راهم بشه… از کنارش گذشتم و گفتم: چمدونم پشت دره جناب میرم اونو بیارم. ببخشیدی گفت و کنار رفت چمدون به
دست به زندان جدیدم وارد شدم و با اخم از کنار اخونده گذشتم. پشت سرم داشت میومد و من با خودم فکر میکردم پدر و مادرم چطور راضی شدن من توی این خونه که این مردک هم توش زندگی میکنه بمونم؟ -میشه توضیح بدی اینجا چخبره؟ عمهی مادرم کجاست؟ کلافه نفسشو بیرون داد …
رمان در سایه جنون نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، معمایی، پلیسی
تعداد صفحات : 2496

خلاصه رمان : نازنین دختری از خانوادهای معمولی که طی همکاری با پلیس وادار میشه تا به زندگی پارسا، پسری از خانوادهای ثروتمند و پر رمز و راز وارد بشه، غافل از اینکه تمام این اتفاقات هر چقدر برای نازنین حکم بازی داره برای پارسا جدیه تا جایی که….
قسمتی از داستان رمان در سایه جنون
با کلید در خانه را باز کردم و وارد شدم، چند قدم که جلوتر رفتم بوی قرمه سبزی در مشامم پیچید…زیر لب غریدم: -اه لعنت به این شانس، آخه قرمه ی سبزی هم شد غذا این ایرانیا چی دیدن تو این غذای سبز مسخره که دست از سرش بر نمیدارن؟! از حرصم به آشپزخانه چشم غرهای رفتم و در اتاقم را با شدت باز کردم… با صدای در، نیما دو متر به هوا پرید و دوباره سر تخت نشست… با وحشت گفت: -بابا دختر خوب یه اِهِنی یه اوهونی، در طویلست مگه اینطوری باز می کنی؟! چشم هایم از تعجب گرد شد. نیمااااا. ردیف دندان هایش را به نمایش گذاشت و قیافه اش را مظلوم کرد. -آجی گلم!!
کیفم را از همان جلوی در پرت کردم توی سرش که صدای آخ گفتنش بلند شد… سعی کردم جلوی خنده ام را بگیرم و با اخم و عصبانیت ساختگی توپیدم: کوفت، حقته، مگه تو خودت اتاق نداری که همش اینجا ولویی؟! برو سر درس و مشقت، مامان کجاست؟ -مشق چیه خواهر من؟ من یه سال پشت کنکور موندم که بهم بگن برو سر مشقت؟ چه می دونم خونه زری خانم، سبزی پاک می کنن! ای کاش ییک پیدا میشد و به مامان می گفت لااقل در طول روز دو ساعت در خانه خودش بماند… یک روز خانه زری خانم، روز بعد صغری خانم، روز دیگر کبری خانم! با تاسف جواب نیما را دادم: -چه افتخار هم
می کنه که یه سال پشت کنکور مونده، پاشو برو درست رو بخون، یعنی اگر امسال هم قبول نشیمن می دونم و تو! -آقاااا من اصلا نمی خوام قبول شم، من دوست دارم برم دانشکده افسری… با حرص و از میان دندان های چفت شده ام گفتم: -نیما هر غلطی می خوای بکن، فعلا پاشو برو از اتاق من بیرون می خوام لباسام رو عوض کنم… -وااای باز این ننه غرغرو اومد تو خونه این غرغر هاش شروع شد، خدایا این چه خواهریه نصیب من شده؟ دستش را گرفتم و از روی تخت به پایین کشاندمش… همانطور که به سمت بیرون هولش می دادم گفتم: -برو تو اتاق خودت و دیگه هم نبینم که اینجایی…
رمان دو ماه و چند روز نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی
تعداد صفحات : 488

خلاصه رمان : ذهنم می شمرد
حواست هست چی گفتم؟
من نمی شمردم
ذهنم می شمرد
از تعداد روزایی که بین من و تو ایستاده بود و تو نمی دیدی بگیر تا تعداد گالی زرد و سفید یاس که از زیر دستم در رفته بودن و هنوز شهد شیرین پرچم وسطشونو نچشیده بودم و خشک شده بودن و ریخته بودن .
من دلم تا ابد همون تخت یه نفره و دو تا بالش روی هم افتاده و پرتقاالی ریز و آبدار و ترش باغچه رو می خواست که چارزانو می نشستم رو تخت و پوستشو با ناخونام که می کندم ، چند تا ذره ی آبدار از پوستش می پاشید بیرون و هم چشممو می سوزوند و هم بوش تا عمق مشامم می نشست و وای از بوش …انقدر خواستنی بود که دلت می خواست ….
قسمتی از داستان رمان دو ماه و چند روز
خواستنی بود که دلت می خواست یه تیکه از پوستشو بگیری رو شعله ی ریز فندک و بسوزونی و بو کنی. من هیچ وقت نمی شمردم. نمی خواستم که بشمرم ولی ذهنم می شمرد و حساب کتاب می کرد ولی باز حرف حساب حالیش نمی شد که بهش می گفتم “لامصب اون چرتکه رو غلاف کن”!.
ریشه ی موهام از عرق نم داشت و خواب عصر به جای آنکه سرحالم بیاره، کرخت و سنگینم کرده بود. پتوی نازکی که روم کشیده شده بود، کلافه با پا عقب زدم. دوست نداشتم با پتو بخوابم. همین پتوی نازک حکم بختک را برام داشت.
اولاد صفت نداره . از دختر و پسر خودم چه خیری دیدم که از بچه هاشون ببینم ؟
با احتیاط پنجه ی دستشو گرفتم و سعی کردم نرم صحبت کنم.؟ تو بری من تنهایی چیکار کنم ؟
توام دو روز دیگه شوهر می کنی تنها نمی مونی. خدا از دهنت بشنوه کدوم خری میاد منو بگیره آخه بالاخره ابروهای تو هم رفتهش باز شد و با زحمت نشست. از خداشونم باشه پاشو برو آش بیار واسم . آبغو رمبریزی…
رمان زرخرید نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، هیجانی
تعداد صفحات : 1297

خلاصه رمان : زرخرید داستان یه پسر تعمیرکاره که وسط کلی بدبختی، گیر یه دختر همسایهٔ محیطزیستی خلوچل افتاده. فکر میکنید چی میشه اگه یه پسر بیاعصاب کچل، عاشق یه دختری بشه که همهٔ فکر و ذکرش محیط زیست و دفاع از حقوق حیواناته هیچی… تنها راه نفوذ به دل دخترمون رو انتخاب میکنه، اونم….
قسمتی از داستان رمان زرخرید
اون دخترو برام بیار، یاشار! صدای لطیف زنانهاش هیچ تناسبی با آن لحن بیرحم دستوریاش نداشت. از پله های دانشکده تندتند پایین میرفت و من هم پی او، شاید با کمی فاصله… – سلام استاد! تنها چیزی که هرکسی از کنارش رد میشد میگفت و او شاید برای اولین بار از وقتی که میشناختمش تظاهر را فراموش کرده و حتی سری برایشان تکان نمیداد.
اکیپ دختر و پسرهایی که از پله ها بالا و پایین میرفتند و وجه اشتراک همگیشان نگاه متعجب و سنگینشان بود به قیافه ی من که مثل یک محافظ و سرباز پی استاد عصبانیشان میرفتم. نگاهم به اتاقک نگهبانی افتاد، محل کار قدیم پدرم. – حواست کجاست، یاشار! دارم با تو حرف میزنم. نگاهم را به صورت درهم پیچیده شده از عصبانیتش دادم. چیزی از زیبایی در صورتش به چشم نمیخورد، به جز… شاید… لبهایش؟ گوشتی و قلوه ای! قابلیت پرت کردن حواسم را داشت! عینک طبیاش که در نور آفتاب تیره شده بود را با نوک انگشت بالا داد و با صدایی کنترل شده و پرحرص ادامه داد:..
_ دارم بهت می گم دختره برام آبرو نذاشته! تمام دانشگاه دارن حرفش رو می زنن، یه مشت گوساله هم براش کف می زنن و هورا می کشن. برو از هر گورستونی که رفته بگیرش و برام بیارش.
پوست صاف و روشن، کنار چشم های سیاه مورب، در نگاه اول سی و چند ساله به نظر می رسید، ولی رنگ قهوه ای موهایش عقب رفته و جوگندمی ها سنش را لو می دادند. موهایی که می دانستیم کلی خرج رنگ و مش و کوفت و زهر مارش می کند!
دستانم را پشتم گره کردم، برای نگاه به من گردنش را تا جایی که می شد عقب داد.