رمان رد پای سایه نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی
تعداد صفحات : 1204

خلاصه رمان : سه خاندان بزرگ…
خاندان زند، خاندان راد، خاندان شاهی…
سه خاندان که بخاطر اتفاقات تلخ گذشته از هم کینه دارند و هیچ احدی خبری از این تنفر ندارد…!
زندگی یک دختر و دو پسر خانزاده…
دلدادگی سه خانزاده که به طرز عاشقانه و غمگینی به هم گره میخورد…!
عشقی افلاطونی که از کینه و تنفر شکل میگیرد اما سایهی تلخش بر روی زندگی یک کودک بیگناه تاثیر میگذارد…
رمانی کاملاً بر اساس واقعیت…
قسمتی از داستان رمان رد پای سایه
تو یه کوچه ی بن بست پیچیدم که دیگه صدای ماشین رو نشنیدم و حس کردم کسی پشتمه! برگشتم عقب و با دیدنش حس کردم قلبم ایستاد! عقب عقب رفتم که راه تموم شد و چسبیدم به دیوار. وای خدا بدبخت شدم! دیگه داشت اشکم در میومد. پسره چشم هاش برقی زد و گفت: -به به عجب جیگری پیدا کردم، چرا تنهایی؟ بیا شب و باهم باشیم موش کوچولو خوش میگذره. با ترس گفتم: -گمشو چی میخوای از جونم؟ ولم کن.
بهم نزدیک تر شد که بوی گند دهنش حالم رو بهم زد، گیج بود! بیشتر به دیوار چسبیدم که دستش رو روی سینه م گذاشت که جیغی زدم. اون هم خودش رو بهم نزدیکتر کرد که یه دفعه از پشت کسی از یقه ش چسبید و به عقب کشیدش و با خشم گفت: -مرتیکه ی آشغال با ناموس مردم چه غلطی داری میکنی؟ با ترس هینی گفتم و خودم رو به دیوار چسبوندم و بهشون خیره شدم. همون پسری بود که همیشه جلوی مدرسهم بهم خیره میشد!
جوری داشت بهش کتک میزد که پسره واقعاً دیگه شل و پل شد. با نفس نفس گفتم: -کشتیش ولش کن! با این حرفم مشتی که داشت روی صورت پسره روونه میشد، تو هوا موند. با خشم ولش کرد و لگدی بهش زد. – برو گمشو مرتیکه عوضی. پسره به سختی با صورت خونی بلند شد و تلو تلوخوران از کوچه خارج شد. سریع خودم رو جمع و جور کردم و سرم رو پایین انداخت الآن باید چی می گفتم؟ تشکر می کردم یا می گفتم چرا من هرجا میرم توام پیدات میشه؟
رمان عشق همین حوالیست نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی
تعداد صفحات : 1062

خلاصه رمان : بهار و عليرضا همچنان رابطه ي خوبي با همديگه ندارن اما مثل دو تا همخونه كنار هم زندگي ميكنن و درواقع همديگرو تحمل ميكنن… بعد از سفرشون به مشهد،بهار بين ايميلاش،ميرسه به يه پيام ناشناس كه بعدا متوجه ميشه از سمت كيارش،عشق سابقش بوده… حالش خراب ميشه و با عليرضا دعوا ميكنه… عليرضا كه با كيارش در ارتباط بوده،بهش ميگه با اون قرار گذاشته و ميخواد با هم روبروشون كنه… اما روز قرار،بهار متوجه ميشه كيارش تو زندانه،به جرم قتل… باورش نميشه اما اسنادي كه عليرضا رو ميكنه،باعث ميشه به اين باور برسه كه كيارش واقعا قتلي انجام داده و الان هم توي زندانه…
بهار كارش به بيمارستان ميكشه و…
قسمتی از داستان رمان عشق همین حوالیست
با پریا و بقیه دخترا رفتیم سمت مردا… یه دایره درست کرده بودن و داشتن بچه های کوچیکو با توپ بازی سرگرم می کردن…
-ما هم بازی… ما هم بازی…
عمو بهرام گفت: پاشید برید ببینم… بازی مردونس! انگشت اشارمو گرفتم جلو صورتش و گفتم: آتیش میسوزونما! این تهدیدم همیشه کارساز بود… همه می دونستن اگه مطابق میلم عمل نکن دودمانشونو به باد میدم! البته این مال الان نبود… مال بچگیام بود که یه سرتق به تمام معنا بودم… تا اینو گفتم صدای خنده بلند شد… عمو محمود بود…
-تو هنوزم آتیش میسوزونی آتیش پاره؟! سرخ شدم و سرمو انداختم زیر… به جای من عمو بهرام جواب داد:
نه جناب مهندس… دوره ی آتیش پاره بودنش تموم شده! الان دکترا گرفته، شده وروجک! با دهان باز عمومو نگاه کردم…
-إ. . .عمو؟داشتیم؟! -خوب باید بدونن… یه وقت نیان سراغ وسایل محترقه… منظورش از وسایل محترقه من بودم که آتیش میسوزوندم! بی مزه… انقد از این شوخیاش بدم میومد که خدا میدونه… ولی هم عمو هم بابا هی از این شوخیا می کردن و خودشونم از خوشمزگی خودشون پخش زمین میشدن! حالم گرفته شده بود… رومو از عمو گرفتم و به طرف دیگه نگاه کردم که نگاهم با نگاه علیرضا گره خورد… برادرش نزدیک گوشش چیزی می گفت و اون با حرص نگاهم می کرد…
سرخ شده بود و خون خونشو می خورد… محلش نذاشتم و رومو کردم اونور… کم کم داشت حوصلمون از این بازی بچگونه سر میرفت که پریا گفت: بهار؟ بریم بیرون؟ انقد پسر ریخته اینجا که خدا میدونه!
-خاک تو سرت! باز جلف بازی؟! -اه… ضدحال… پاشو دیگه… -پس به بقیم بگو بیان…
-إ…اونا بیان نمیتونم شماره بگیرم که!
-همی یه بارا… با اکراه سری تکون داد و با هم رفتیم تو محوطه… توی محوطه نشسته بودیم و شماره هایی رو که گرفته بودیم رو بین خودمون تقسیم می کردیم!
-آقا قبول نیس… اون قد بلنده مال منه! من قدم بیشتر بهش میخوره! چه ربطی داره؟دیدی که به من شماره داد…
رمان آسمان بی تو نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : 397

خلاصه رمان : سپهر دکتر جوان و جذابی با کوله باری از تجربه و غصه ی مرموزی که تو چهره اش داره به اصرار دوستش سیاوش به ایران برمیگرده مرد مغرور و موفقی که صدای گیراش میتونست قلب هر دختری رو از جاش بکنه اما سرنوشت اینبار هم بازی جدیدی رو با اون شروع کرده بود…. با خیره شدن نگاهش در نگاه آشنایی……
قسمتی از داستان رمان آسمان بی تو
با صدای بلند گوی فرودگاه به خودم اومدم و با گرفتن چمدونم به سمت در خروجی پا تند کردم، میدونستم تا الان حسابی معطل من شده.. با چشمام دنبالش میگشتم که دیدم دستشو بلند کرد و به طرفم اومد به محض اینکه مقابلم قرار گرفت درآغوشم کشید و با زدن چند ضربه به پشتم ازم
فاصله گرفت… -نمیدونی چقدر از دیدنت خوشحالم سپهر، ممنون که درخواستم رو قبول کردی.
-منم همینطور، ببخشید معطل شدی، پروازم تأخیر داشت.
–عیب نداره بیا بریم که میدونم حسابی خسته شدی. چمدونم رو پشت ماشینش گذاشتو حرکت کرد: یه کم چشماتو ببند تا میرسیم، میدونم
پرواز خسته کنندست.. و من چقدر ممنون سیاوش بودم که میدونست ورود من به ایران بعد از پنج سال با هجوم خاطراتی همراه میشه که من برای هضم کردنشون به سکوت نیاز دارم. وقتی رسیدیم خونش اتاقی که درست کنار اتاق خودش بود و از قبل برام آماده کرده بود بهم نشون داد.
-تا دوش بگیری میز شام رو آماده میکنم. با لبخند ازش تشکر کردم و در اتاق رو پشت سرم بستم. دو تا تقه به در زد اما داخل نیومد پشت سرش صداشو بلند کرد و گفت: سپهر بیا شام حاضره. موهامو با حوله خشک کردمو رفتم بیرون تا منو دید اشاره کرد به صندلی جلوش و بادی به غبغب انداخت…
بخند بابا دنیا دو روزه اگر به خاطر این استادِ ناراحتی که ولش کن ارزش ناراحتی تو رو نداره، پسرِ مغرورِ از خود راضی دانشگاه رو با پادگان اشتباه گرفته. با صدای گرفته جوابش رو دادم -مگه چیکار کرده؟
– دیگه میخواستی چیکار کنه؟! گاومون زاییده مریم… ترم بعدم با همین چوب خشک انوتومی ۳ داریم.
سه تام امتحان تو طول ترم میگیره که اگر به هر دلیلی غیبت کنی فکر قبولی رو از سرت بیرون کن. -چوب خشک کیه؟ اصلا استاد…
رمان زاده نور نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، خیانتی، ازدواج اجباری
تعداد صفحات : 2037

خلاصه رمان : پدر خورشید ، کارگر کارخونه امیرعلی کیان آراست . اما طی یک حادثه ای ضرر چند میلیاردی به کارخونه می زنه . امیرعلی ادعای خسارت می کنه ، پدر خورشید قادر به پرداخت نیست و امیرعلی که مرد 33 ساله و متاهلی هست ، شرط می زاره ، پدر خورشید باید خسارت و پرداخت کنه و در صورت قادر نبودن در پرداخت خسارت ، یا باید به زندان بره و یا دختر 20 سالش و به عقدش در بیاره . امیرعلی نشون می ده که مرد بول هوس و هوسبازیه که با وجود زن و زندگی بازهم چشمی به جسم باکره خورشید داره ، در صورتی که خورشید را با قصد و نیت دیگه ای به خونش کشونده و می خواد ….
قسمتی از داستان رمان زاده نور
امیرعلی از جلوی ویترین مغازه ای رد شد که با گوشه چشم مانتویی نظرش را جلب کرد… توقف کرد و دو سه قدمی عقب گرد کرد و با دقت بیشتری به مانتو تن مانکن نگاه کرد… نگاهی به خورشید که جلو جلو داشت می رفت انداخت و صدایش زد. -خورشید. خورشید بی حرف ایستاد و برگشت و نگاهش کرد. -بیا این و ببین چطوره… همون رنگ مانتو قبلیه اس که دوستش داشتی… بنفشه. -اون بادمجونی بود. -من نمی دونم بادمجونی چه فرقی با بنفش داره که انقدر روش تاکید می کنی، هر جفتش یه رنگه… حالا بیا این و ببین.
خورشید با فاصله اما شانه به شانه او ایستاد و به تنها مانتو بادمجانی درون ویترین نگاه کرد و آه کشید… این مانتو کجا آن یکی کجا… نه اینکه این مانتو زشت باشد… نه، این مانتو هم زیبا بود اما مانتوی قبلی چیز دیگری بود. -می خوای بری داخل بپوشیش ؟… نسبتا شبیه همونه. دلش نمی خواست داخل برود و تن بزند… اما زشت بود حالا که امیرعلی بی منت و حرفی، او را بیرون آورده بود، برایش طاقچه بالا بگذارد و بگوید نمی پوشدش… سرش را ارام تکان داد. -باشه.
داخل رفتند و امیرعلی مانتو را درخواست کرد و خورشید خودش بی نگفت سمت اطاق پرو رفت و داخل شد تا امیرعلی مانتو را برایش بیاورد… مانتو اش را در آورد و به دسته روی دیوار اویزان کرد. -خورشید ؟ لای در را کمی باز کرد و از میان همان در به امیرعلی نگاه کرد. -بله؟ امیرعلی تمام دکمه های جلو مانتو را باز کرد و به دست خورشید داد. -بیا… بپوشش. مانتو را گرفت و در اطاق پرو را بست و مانتو را پوشید. در تنش قشنگ بود… جلوی لباس نقوش منظم و متقارن سنتی تا کمرش کار شده بود…
رمان عاشقی خاص من و تو نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، استاد دانشجویی، جدید
تعداد صفحات : 392

خلاصه رمان : درمورد « فاطمه » دختر با حجاب و خیلی خجالتیه که توی دانشگاه یکی از پسرای خوشتیپ و پولدار عاشقش میشه… فاطمه به خاطر اذیت های ارسلان دانشگاهشو عوض میکنه ارسلان در به در دنبالش میگرده ولی پیداش نمیکنه،تا اینکه چند سال بعد فاطمه برای کار کردن توی یه شرکت برای مصاحبه میره و اونجا …..
قسمتی از داستان رمان عاشقی خاص من و تو
از دردسر راحت شده بودم و توی دانشگاه جدید حسابی بهم خوش می گذشت… چون کسی نبود که اذیتم کنه فرزاد خودش من و می آورد و برم می گردوند… امروز داشتم از کلاس بیرون میزدم که یه نفر محکم خورد بهم… سرمو که بلند کردم چشمم خورد به یه دختر خوشکل… واقعا خوشکل بود ببخشیدی گفت و رفت کنار… یکی از کتابام افتاده بود روی زمین دولا شدم و خواستم برش دارم که چشمم به یه آشنا خورد… احساس کردم اشتباه دیدم ولی وقتی بیشتر توجه کردم دیدم دختر خالم وایساده و داره با یه پسری حرف میزنه… بابام نمی ذاشت
باهاش ارتباط داشته باشم می گفت دختر درستی نیست… رومو برگردوندم و راهمو ادامه دادم. از در دانشگاه بیرون زدم که دیدم فرزاد منتظرم وایساده با لبخند به سمتش رفتم… ارسلان: توی شرکت بودم و سرم گرم کارا بود دوسه روز بابا شده بود یه هفته و هنوز نیومده بودن. پریا گفت دیروز زنگ زده و حالشون خوب بوده ولی مادربزرگ حالش خوب نبوده.. درست نمی دونستم مادر بزرگ چشه. گوشیم زنگ خورد.. برش داشتم پریا بود که با هق هق گفت: داداش زود بیا خونه، زود… من: چی شده؟ حرف بزن.. پریا: بابا و عمو تصادف کردن. با این حرفش
سریع بلند شدم و از اتاق زدم بیرون… سوار ماشینم شدم و با سرعت بالایی رفتم سمت خونه بابا… بابا و عمو تصادف رده بودن و بابا توی ماشین سکته کرده بودو در جا مرده بود… این بدترین شکی بود که میتونست به ما وارد بشه… شک دومم این بود که عمو توی کما بود. اینطور که مشخص شده بود بابا سکته کرده و عامل تصادف اون سکته لعنتی شده بوده… با صدای گریه های ریحانه (زن بابا) و پریا به خودم اومدم… خودمم بغضم گرفته بود ولی نمی تونستم گریه کنم… چهلمم گذشت ولی خبری از به هوش اومدن عمو نشد… همه چیز مثل برق و باد گذشت …