رمان قاب سوخته نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : 1937

خلاصه رمان : نگاه پر از نگرانیم را به صورت افرا دوختم. بدون توجه به استرس من به خیارش گاز می زد. چشمان سیاهش با آن برق پر شیطنتش دلم را به آشوب کشید. چرا حرفی نمی زد تا آرام شوم؟ خدایا چرا این دختر امروز دردِ مردم آزاری گریبانش را گرفته بود؟ با حرص به صورت بیخیال دختر خالهام زل زدم و غریدم: – تورو خدا، اون خیار وامونده رو ول کن و بگو جواب بابامو چی بدم. ایکاش زودتر بهش گفته بودم کدوم شهرو توی انتخابم زدم.
قسمتی از داستان رمان قاب سوخته
نگاه پر از نگرانیم را به صورت افرا دوختم بدون توجه به استرس من به خیارش گاز می زد. چشمان سیاهش با آن برق پر شیطنتش دلم را به آشوب کشید. چرا حرفی نمی زد تا آرام شوم؟ خدایا چرا این دختر امروز درد مردم آزاری گریبانش را گرفته بود؟ با حرص به صورت بیخیال دختر خاله ام زل زدم و غریدم تورو خدا اون خیار وامونده رو ول کن و بگو جواب بابا موچی بدم ایکاش زودتر بهش گفته بودم کدوم شهرو توی انتخابم زدم.
افرا اخم هایش را در هم کشید و حق به جانب گفت: منو باش که از اون سر شهر به خاطر توی بی چشم و رو اومدم اینجا میتونستم همون پای تلفن تبریک قبول شدنت رو بگم اما دلم نیومد در این موقعیت تنهات بذارم خبر مرگم به دختر خاله ی خل و چل که بیشتر ندارم ترسیدم تنهایی ذوق مرگ بشی خانم دکتر بعد از این آخه به من چه بابای تو انقدر هیولاست که ازش میترسی دلم گریه میخواست با ناامیدی به حرفای صدمن به غازش گوش کردم درد من چه بود و او چه می گفت با کلی امید و ذوق اسمم را میان قبول شدگان رشته مورد علاقه ام (دندانپزشکی) را در سایت خواندم اما نام شهری که قبول شدم، ذوقم را کور کرد از یک طرف روی ابرها بودم و از طرف دلشوره امانم را بریده بود.
با ذوق به مادرم خبر دادم و با چهره ی غمزده اش روبرو شدم مادرم عزا گرفته بود که چگونه این خبر را به گوش پدرم برسانیم. نگرانیش به من هم سرایت کرده بود. از افرا که دختری بی پروا و معقول ،بود، کمک خواستم و او بی خیال و سرخوش بود و نگرانی مرا درک نمیکرد غوغایی در سرم برپا بود… هیچ وقت از مادرم دلیل مخفی کاریش را نپرسیدم اطمینان داشتم دانشگاه تهران قبول می شوم اما حالا میان یک برزخ بزرگ گیر افتاده بودم این سکوت همیشگی مادرم امروز به ترس تبدیل شده بود. ترسی که دلیلش را نمی دانستم مادرم اهل گفتگو نبود تا برایم این واکنش عجیب روشن شود…

دانلود رمان توهمی به نام عشق جلد دو از عطیه شکوهی با لینک مستقیم
نام رمان: رمان توهمی به نام عشق [جلد ²]
نویسنده: عطیه شکوهی
دستهبندی رمان بر اساس ژانر: اجتماعی، عاشقانه، انتقامی
فرمت رمان: PDF
مناسب برای: تمام گوشیهای اندروید و آیفون، تبلت و سیستم
رها پس از ازدواج با امیرصدرا موحد، طعم یک زندگی راحت و آرام را چشیده و احساس خوشبختی میکند. اما این خوشبختی خیلی زود تحت تأثیر تلاطمهایی عجیب قرار میگیرد و او باید برای حفظ عشق تازه شکل گرفتهاش با همسرش، تمام تلاش خود را انجام دهد. سوالی که در ذهن رها به وجود میآید این است که آیا قادر خواهد بود تا زندگیاش را از بحرانها و مشکلاتی که سر راهش قرار گرفتهاند، نجات دهد و رابطهاش با امیرصدرا را حفظ کند؟
رمان توهمی به نام عشق داستانی پیچیده و پر از کشمکشهای درونی و بیرونی است که با پردازش روابط عاطفی و چالشهایی که زندگی واقعی با آن مواجه میشود، خواننده را در دنیای عمیق احساسات و انتقامجوییهای انسانی قرار میدهد.
رمان توهمی به نام عشق [جلد ²] با قلم عطیه شکوهی داستانی پر از تضادها و تعارضات درونی را روایت میکند که مخاطب را به چالش میکشد. این داستان در مورد عشق، انتقام و وفاداری است و نشان میدهد که چگونه افراد برای حفظ یک رابطه، میتوانند با مشکلات مختلف دست و پنجه نرم کنند.
در این رمان، شخصیتها با پیچیدگیهای روانی مواجهاند و مجبورند برای رسیدن به آرامش و حفظ روابط عاطفی خود، از سد مشکلات و بحرانها عبور کنند. نویسنده به خوبی توانسته است عواطف و احساسات شخصیتها را در موقعیتهای سخت و حساس به تصویر بکشد و خواننده را به تفکر و تعمق در مورد روابط انسانی و انتخابهای مهم زندگی وادار کند.
این رمان مناسب کسانی است که به داستانهای عاشقانه با ابعاد پیچیده و پر از تعلیق علاقه دارند و به دنبال داستانی هستند که در عین حال احساسات عاشقانه و درگیریهای درونی شخصیتها را به خوبی در هم تنیده باشد.
اگر از رمان توهمی به نام عشق [جلد ²] لذت بردید، پیشنهاد میکنیم که داستانهای مشابه در ژانرهای عاشقانه، اجتماعی و انتقامی را امتحان کنید. این نوع داستانها معمولاً شامل پیچیدگیهای عاطفی و روابط انسانی هستند که در موقعیتهای بحرانی و چالشبرانگیز شکل میگیرند و میتوانند خواننده را در دنیای خود غرق کنند.
رمان توهم واقعیت نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی، روانشناسی
تعداد صفحات : 924

خلاصه رمان : رها دختری از یک خانواده سنتی که تحت تاثیر تفکرات قدیمی و پوسیده خانواده اش مجبور به زندگی با مردی بی اخلاق و روانی میشود اما طی اتفاقاتی که میفتد تصمیم می گیرد روی پای خودش بایستد و از ادامه زندگی اشتباهش دست بکشد… اما حین طی کردن مسیر ناهمواری که پیش رو دارد متوجه میشود مدتی است قلبش برای ناجی روزهای سختش جوری دیگری میتپد. مردی که رفتارش با رها جدای از رفتار تمام مردان اطرافش بوده و به او احساس زیبای زن بودن، زیبا بودن، مهم و ارزشمند بودن را القا میکند.اما باید دید سرنوشت برای هرکدام چه خوابی دیده است.
قسمتی از داستان رمان توهم واقعیت
عمو نیز به دنبال حرف خاله زمزمه کرد -دخترم از الان به بعد باید بیشتر روی خودت کار کنی چون در ادامه ممکنه با هر نوع آدمی برخورد داشته باشی، پس باید قوی باشی و با رفتارهای درست اجازه ندی دیگران بخوان با حرفاشون شخصیت و آبروت رو نشونه بگیرن و دربارش حرفی بزنن، اولین راهش هم همینه که کمتر درباره زندگی شخصیت بدونن. سری تکان دادم -عمو من دیگه آب از سر خودم گذشته. خاله لبش را گاز گرفت. -اشتباه نکن رها از الان به بعد وارد جامعه ای میشی که دید مناسبی به زن مطلقه نداره و تو باید با ایجاد خط قرمزهایی اطراف خودت از شخصیت اجتماعی و ابروی خودت در عین بی توجهی به حرف دیگران حفاظت کنی. -چشم خاله. پری از جا بلند شد -بیا حاضرشیم زودتر بریم تا پاساژ خیلی شلوغ نشده.
سری تکان دادم و پس از گرفتن لقمه ای و خوردن آن به سمت اتاق رفتم، پری حاضر و آمده کش چادرش را جلوی آینه تنظیم می کرد که خاله مرا صدا زد، با تعجب از اتاق خارج شدم که خاله دست را کشید و به گوشه ای برد و یک کارت عابربانک را کف دستم گذاشت -دختر این کارت همراهت باشه، هرچیزی لازم داشتی بخر. با خجالت کارت را به سمت خاله گرفتم -ممنونم خاله من چیزی احتیاج ندارم. خاله اخمی کرد -دخترم این پول تو جیبیه خودته. متعجب زمزمه کردم -پول تو جیبیه من؟ -آقامصطفی هرماه به بچه ها پول توجیبی میده حالا که قرارشده دختر ما باشی پس تو هم سهم پول توجیبی داری. تکخندی زدم -واقعا؟ یعنی به پسرا هم پول توجیبی میدن؟ -آره دخترم البته مبلغش نسبت به مال من و پری متفاوت تره.
وقتی دید گنگ نگاهش میکنم ادامه داد. -پول توجیبی پسرا ماهی ۱۰تومنه مثل دوران نوجوونیشون اما همون ۱۰تومن هم هرماه باباشون براشون کارت به کارت میکنه. -چه عجیب حالا چرا اصرار دارن همون ۱۰تومن هم بگیرن؟ -از همون نوجوونی که گه گاه کار میکردن همیشه میگفتن پولی که باباشون بهشون میده انگار یجور برکت خاصی داره و از همون زمان آقا مصطفی دیگه پول توجیبیشون رو قطع نکرد. کارت را دوباره به سمت خاله گرفتم -ممنونم خاله ولی من فعلا به پول نیاز ندارم. خاله با ناراحتی گفت: -دخترم امروز نه فردا بالاخره ممکنه جایی نیاز پیدا کنی بعدشم مگه قول ندادی تا اینجا هستی دختر این خونه باشی، پس مثل دختر این خونه حق و حقوقت رو بگیر. جز به جز صورت مهربان خاله را از نظر گذراندم. -خاله یعنی میرسه روزی که بتونم گوشه ای از محبت های شما رو جبران کنم؟
رمان بر دلم حکمی راند نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، هیجانی، اجتماعی
تعداد صفحات : 986
خلاصه رمان : بهترین دوست بابام بود و من دختر خونده و عزیز دلش بودم! چهارده سال ازم بزرگتر بود و عاشق رفتار مردونهش شدم! اون هرچیزی که میخواستم بهم میداد بهجز یک چیز، خودش رو…! هیچجوره حاضر نبود به رفاقتش به پدرم خیانت کنه و با دلبریام وسوسه بشه پس مجبور شدم یه شب که مسته پا به اتاق خوابش بذارم تا برای همیشه مال من بشه ولی نمیدونستم که…
قسمتی از داستان رمان بر دلم حکمی راند
به سختی جلوی خنده ام را گرفتم. _چیه؟ نمیخوای ببینیشون؟ با لحن خودم ادایم را در آورد. _چندان کشته مردشون هم نیستم! صدای خندهام بلند شد. _به چی میخندی گندمک؟ بگو ما هم شاد شیم. نگاهی به کاوه انداختم. _تبریک میگم کاوه خان انشالله قسمت شما… صورتش را درهم کشید. _خدا زن جماعت رونصیب گرگ بیابون نکنه. نیشخندی زدم. _چرا عزیزم؟ نکنه به پسرا گرایش پیدا کردی؟ حس کردم فرهان خنده اش گرفت. کاوه چپچپی نگاهم کرد و دستش را به سوی فرهان گرفت. _از وقتی آقا فرهان شما رو دیدم دلم یه کمی قیلی ویلی میره به هرحال خوشتیپ، پولدار، اصیل، صبور در برابر ضربات انفجاری، نصیب هرکسی نمیشه که…
خوش اومدین جناب شایان! فرهان دستش را فشرد. _ممنون بابت استقبال گرمتون. نمیدونستم بین دوستای گندم انقدر طرفدار دارم. جلوی خندهام را گرفتم. رها چشمی چرخاند. _واقعا نمی دونستید؟ والله با تعریفای گندم ما هم تو این چندوقت عاشق شما شدیم فرهان خان باید دسته جمعی بگیریمون! صورت فرهان که درهم رفت نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم. اگر سکوت میکردم تا آخر مراسم باید شاهد تیکه پرانی هایشان به یکدیگر میبودم. به خصوص این که میدانستم هیچکدام از دوستانم ذرهای به خط قرمزها و آبرو و حیثیت اهمیت نمی دهند. _خب دیگه موهای همدیگه رو از چنگتون در بیارید. اومدیم عروسی خوش بگذرونیم و کدورتهارو با هم کنار بذاریم!
کاوه با نگاه خاصی خیره ام شد. _خوشگل شدی! به سختی جلوی خندهام را گرفتم. میخواست فرهان را بچزاند. _تو هم خوشتیپ شدی. دستی به موهایش کشید. _کِی نبودم؟ رها چشمی برایش چرخاند. _به جای این مسخره بازیا برو چهارتا آب شنگولی بیار بخوریم. اصلا نیلو اینا کی میان؟ خشک شدیم! کاوه اشارهای به پی شخدمت زد. _چهارتا نوشیدنی لطفا. فرهان به آرامی دستم را فشرد ولی اهمیتی ندادم. _بقیه ی بچه ها هم میان؟ فکر کنم ما زود رسیدیم. کاوه سری تکان داد. _زود نرسیدین اونا چصی میان. نگاهی به فرهان انداخت. _البته ببخشید… فرهان مودبانه سر تکان داد. _مشکلی نیست. خیال کنید من اینجا نیستم راحت باشید. کاوه نیشخندی زد.
رمان میرا نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، طنز
تعداد صفحات : 3548

خلاصه رمان : “اسم طرف رو تریلی نمی کشه” قطعا اینو شنیدید ،داریوشِ سلطانی؛اسمشو تریلی نمی کشید حقیقتا اما من چی کار کردم؟ اوه صبر کنید….این تمومِ فاجعه نیست”جلویِ قاضی و ملق بازی؟ من،آمینِ رزاقی؛جلویِ داریوش سلطانی،قاضیِ معروف شهر نه تنها ملق می زدم، بلکه چنان لنگم به هواهایی جلوش اجرا کردم که بند و بساطِ چهل سالشو؛راهی تعمیرگاه کردم. اونقدری خواستمش که تو بچگیم بهش گفتم “میخوام عروست بشم” اگه اون مرد معنایِ “نظم و آرامش” “جذابیت” “بزرگ سایز بودن” “مردونگیه” من معنی “فاجعهِ قرن” “سلیطگیِ تمام عیار” “دیوانگی” “دلبری” بودم.
قسمتی از داستان رمان میرا
پریسا دستش را به علامت سکوت روی بینی اش گذاشت که مامان با اخم گفت زبونشم که شش متره جون به جونش میکنن جواب نده خوبه برای تو خوب نیست اصلا باز همان بحث قدیمی. آهی کشیدم و بیخیال شیرینی شدم که پریسا تماس را قطع کرد و با هیجان گفت: وای پونه سرکوچه ،ان امیرعلیو بفرس بره سر کوچه مامان به قدری ذوق کرد که گویی برای او خواستگار آمده بود. باشه ، باشه. و مثل تیری که از چله رها شده باشد، سمت سالن دویید به این سنگی تکیه دادم که پریسا با استرس دستی به موهایش کشید و گفت خوبم؟ تكان دادم و چند لحظه بعد، وقتی خیالش از جانب وسایل آشپزخانه راحت شد، بیرون زدیم.
به السایی که با لباس عروسکی اش وسط سالن ایستاده بود و با گوشی بابا برای خودش آهنگ های گذاشت و قر می داد نگاه کردم و لبخند زدم. چنان همه نفس بریده ایستاده بودیم گویی قرار بود رئیس جمهور آمریکا بیاید البته که کنده شدن شر پریسا از سر آقاجون همچون هدیه الهی بود. اقاجون همچون هدیه الهی بود و باید پاهای سپهر و خانواده اش را هم می بوسیدیم. مامان با چشم و ابرو اشاره کرد شالم را سر کنم، چشمانم را چپ کردم و غر زدم گشت ارشاد، شروع نکن باز. دهن باز کرد تا مرا به باد ناسزا دهد که صدای خنده امیرعلی و سپهر به گوش رسید و بابا با لبخند گفت اومدن و رفت مقابل در خانه ایستاد. به پریسا طعنه زدم دهنت.
گیج گفت: دهنم چی؟ الکی دستی به دهنم کشیدم و گفتم ببندش، آب همه جا رو برداشت. خودتی.. صدای سلام و احوالپرسی بابا و خانواده سپهر که به گوش رسید، پریسا محکم دستم را گرفت و من بی اختیار نیشم شل شد. هنوز چشممان به قدوم خانوادهاش منور نشده بود که بابا با ذوقِ خاصی گفت: – بفرمایید داخل بفرمایید توروخدا خوش اومدید خیلی خوش اومدید. عجب کم مانده بود برای باجناقش سینه اش را پاره کند… آرام پدرم آرام لبخند روی لبم بود و وقتی آهنگ گل رویایی” امید از گوشی بابا بلند شد و السا با ناز و ادا قر داد، عمیق تر هم شد. بی اختیار نگاه همه به سمت خواهرک رقاصم که وسط سالن برای خودش میرقصید چرخید و قر میداد.