رمان لمس تنهایی ماه نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : ۱۹۹۹

خلاصه رمان : همیشه آدمها رو با ظاهرشون نباید قضاوت کرد. پشت همهی چهرههایی که میبینیم، آدمهایی هستن که نمیشه فهمید تو قلب و فکر و روحشون چه چیزی جریان داره. گاهی باید دستشون رو گرفت، روحشون رو لمس کرد و به تنهاییهاشون نفوذ کرد تا بشه اون پوستهی سفت و سخت رو شکوند. این قصه، قصهی بیرون کشیدن یه روح پاک از یه جسم خسته و آسیبدیدهست. قصهی دیدن زیباییهای ذاتی آدمها، بیتوجه به حصار جسمانی اونها. این قصه… یعنی قصهی «لمس تنهایی ماه» …
قسمتی از داستان رمان لمس تنهایی ماه
ماشین جلوی در بزرگ کارخانه توقف کرد و ماهرخ پیاده شد.
کیفش را روی شانه بالاتر کشید و نفس نامطمئنی بیرون داد.
فضای آنجا بزرگتر از حد تصورش بود، درهای کارخانه کاملا باز بود و جلوی ورودی ماشین رو با گیت مخصوص بسته شده بود.
به تابلوی بزرگی که بالای ساختمان کوچک نگهبانی خودنمایی میکرد نگاه انداخت.
اگر از همین جا برمیگشت و به استاد سلامی میگفت که نمیتواند درخواستش را قبول کند چه میشد؟
قلبش یکی درمیان میزد و چیزی در دلش مدام فرو میریخت که وجودش را بیشتر به تشویش میکشید.
مطمئن نبود از پس کاری که به او محول شده بربیاید. او فقط دنبال یک شغل ساده برای گذران زندگی بود اما حالا…
باید اعتماد به نفس همیشگی اش را برمیگرداند.
فرصتی شبیه به این شاید دیگر پیش نمیآمد، پس بهتر بود پشت پا به آن نزند، ضمن اینکه از همین حالا نسبت به گرفتن نتیجهی مثبت زیاد خوشبین نبود.
پلک هایش را روی هم گذاشت، دم عمیقی گرفت و با گفتن «بسم الله عزمش را برای ورود جزم کرد.
هنوز چیزی نشده باید خودش را برای رویارویی با هر رفتاری آماده می کرد.
ماسکی که از روی دهانش پایین داده بود را دوباره بالا کشید و به سمت ورودی رفت.
نگهبان از پنجرهی اتاقک سرش را بیرون کشید و با جدیت تمام پرسید: بفرمایید خانوم امرتون؟
بدون اینکه دست به ماسکش بزند یا توجهی به نگاه خیرهی مرد بدهد محکم جواب داد: میخوام برم دفتر مدیریت.
-بابت چه کاری؟
-برای استخدام …