رمان پری زاده نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، تخیلی
تعداد صفحات : 1420

خلاصه رمان : مازر ، جنی که عاشق پریزاد میشه . نامزد دخترک رو میکشه و به جای اون باهاش ازدواج میکنه….
قسمتی از داستان رمان پری زاده
در حالی از فرط ترس و وحشت می لرزیدم ود سرمای هوا به پوست خیسم فشار بیشتری وارد می کرد با دیدن آشپزخونه خالی لبم رو محکم گزیدم. خواستم به اتاقم برگردم که ناگهان فردی جلوی راهم سبز شد.
هینی کشیدم و وحشتزده به عقب رفتم که نگاهم به چهره شیطنت بار فرهاد افتاد. نفس پر التهابم رو به سختی بیرون فرستادم و دستم رو روی قلبم که به شدت می کوبید گذاشتم. چشم غره ای بهش رفتم که نگاهش رو به بازو های برهنه ام داد و گفت: _چیه ترسیدی؟ بی توجه بهش وارد اتاقم شدم که دنبالم راه افتاد.
لباس هام رو از روی تخت برداشتم و در حالی که سعی داشتم ترسم رو پنهون کنم گفتم _مامان کجاست؟ به چهار چوب در تکیه زد و در حالی که با نگاه چندش آورش بدنم رو رصد می کرد تا حوله رو از روش بردارم جواب داد. _یه ساعت پیش رفت چند تا خرت و پرت برای شام شب بخره.
سری تکون دادم و گفتم: _خیله خب حالا برو بیرون درم پشت سرت ببند. بی حرف بهم خیره شد و حرکتی نکرد که پشت بهش لبه تخت نشستم و مشغول پوشیدن دامن شلواری سفید رنگم شدم. مکثی کردم و با فکری که توی ذهنم اومد عصبی و هیستریک توپیدم. _بار آخرت باشه وقتی میرم حموم میای سرک می کشی فرهاد! اون از اون برق کوفتی که قطعش کردی و نزدیک بود زمین بخورم.
اونم از این وقاحت و بی شرمی که سرتو عین چی میندازی پایینو میای تو حموم… همون طور که ترس و استرسم رو از تاریکی حموم و لمس اون دست های زمخت سر فرهاد خالی می کردم بی توجه به چهره مبهوتش فریاد میکشیدم.
این دفعه از این غلطا کنی ده تا روش میذارم تحویل بابات میدم تا با کمربندش خوب ادبت کنه! با لحن حق به جانبی گفت: _برق حموم؟ من اصل پامو توی اتاقت نذاشتم. چه برسه به این که… نیشخندی زدم و لباس زیر هام رو که پایین تخت افتاده
بودن برداشتم. با لحنی کنایه آمیز گفتم: _آهان پس عمه من اینارو مثل همیشه برداشته! وقتی جوابی نداد لباسم رو از روی حوله پوشیدم و در حینی که لباسم رو مرتب می کردم حوله رو از زیرش بیرون کشیدم.