رمان هیله نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : اجتماعی
تعداد صفحات : 220

خلاصه رمان : دختری به اسم هیله است دختری از دیارِ افغان زمین دختری که همانند اسمش آرزو های هنگفتی داشت اما اینکه سرنوشت چه بازي را برای او رقم زده است خودش هم نمیدانست
تو هرگز ناامید مباش..
ما همه انسانیم گاهی ممکن خسته شویم و گاهی نا امید اما همین که الله در کنار مان است خیلی زیباست مگر نه؟؟
گاهی اوقات لازم است تا همه را از دست بدهیم و خدا را بدست بی آوریم… و پناه ببریم به خالقی که بی هیچ منتِ در کنار مان هست.
قسمتی از داستان رمان هیله
در مقابل در ایستاده و با تکان دستش بسوی مادر و خواهرش که قصد ترک کردن خانه را به مقصد خرید لباس داشتند؛ آنها را بدرقه نمود… با بسته شدن در نفس آسوده یی کشیده و بیدون هیچ تاخیری راه اتاقش را در پیش گرفت… از گوشه ای تخت خوابش جعبه ای آهنی را برداشت…. گوشی کوچک را در دست گرفته قدری منتظر ایستاد تا روشن شود.. با روشن شدن گوشی وارد صفحه مخاطبین شده و با دیدن اسمی که در آن قبل تر از همه ذخیره شده بود.. ضربان پر سرعت قلبش را میتوانست احساس کند. کیهان…. چندین بار با خود تکرار کرد… یعنی پسری که همیشه اسمش را یما صدا میزد در اصل اسمش کیهان بود.
با دستان لرزان کلید زنگ را فشرد. امروز وقت مناسبی برای صحبت بود… بوق های پی در پی بود که در فضاء پیچید… از پانزده بوق هم گذشته بود… میخواست تماس را قطع نماید… اما با پیچیدن صدایی شخصی گوشی را در مقابل گوش اش قرارداد… فقط صدایی نفس های عمیقی بود که در فضاء پیچیده بود.. هر دو سکوت کرده بودند… اما پسرک این سکوت را شکسته گفت.. -ســ…ــلَم وقــ…ــــت بخـــ..ــیر…. دخترک لب زده گفت…. -علــ..علیکم سلَم… -گمان میکردم فراموش شدم… هیله سکوت کرد مگر حرفی هم برای گفتن داشت. کیهان که دانست دخترک میلی برای ادامه ی این بحث ندارد لب زده گفت… -میشود اسم این بانوی خوش قلب را بدانم؟؟؟ دخترک سکوت کرد.
کیهان گمان کرد ارتباط قطع شده است. برای همین گفت… -صدایی من را دارید؟؟؟ +هیله… اسمم هیله است… -هیـــــلـــه…. پسرک اسم را با خود تکرار کرد.. طنین صدایش چه زیبا بود و چه دل فریب… -اسم منم کیهان است… هیله دستش را محکم فشرد تا از استرسی که در وجودش داشت قدری کاسته شود.. از سوی هم عذاب وجدانی داشت..
فکر میکرد.. دارد گناهی بزرگی را مرتکب میشود. او که تا حالا با هیچ مردی چشم در چشم نشده بود.. چه بسا که همکلام شود… با اضراب و ترسی که نمیدانست سرچشمه ای آن از کجا است آهسته گفت.. -خوشبختم… میشود بگوید برای چه این
همه پافشاری میکردید تا با مـ..من صحبت کنید.. مــ..من واقعاً نمیخواهم این تماس دردسر ساز شود.. خواهش میکنم هرچه میخواهید سریع تر بگوید…