رُمِنو – دانلود رمان ایرانی و خارجی
با رمنو هر رمان عاشقانه و رمان طنزی که بخوای رو میتونی پیدا کنی

دانلود رمان من شوری به قلم فاطمه عیسی زاده با لینک مستقیم

رمان من شوری نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، طنز، اجتماعی

تعداد صفحات : 702

خلاصه رمان : چه کسی می داند، شاید الان خواب هستیم و زندگی واقعی؛ همان است که ما خیال می کنیم درخواب می بینیم. شاید ثانیه ای قبل مرده ایم و هنوز نمی دانیم، همه چیز شدنی است؛ حتی احتمال تراوش من در جسم دیگری، همان قدر ممکن که خود را در آینه دیده ای. شاید منه آن سوی آینه واقعی تر از منی است که چشم هایش عکس خود را در آینه رصد می کند. چه اهمیتی دارد؛ گذشته درگذشته و من نیز هم… به راستی من، منم یا عکس در آینه؟

 

قسمتی از داستان رمان من شوری

پوشه سبز موکلم را بین انگشت و بازو گیر انداختم و کلافه با دست بالا آمده؛ مقنعه بهم ریخته ام را جلو کشیده تا از نو مرتبش کنم .آفتاب درست مغزم را هدف قرار داده و از شدت تابشش حتی ذره ای کم نمی کرد؛ گذر زمان و خدا دست در دست هم داده بودند تا جوری رقم بزنند که حتما دیر به قرارم برسم . از فشار دستم؛ چند کوک از پایین مقنعه کرپ پاره شد ،مقنعه روی صورتم پایین تر آمد و کاملا جلوی دیدم را گرفت .یعنی حتی یک ماشین هم قصد رفتن به دادسرا را نداشت؟ !چطور آن قدر هماهنگ همه مقصد هایشان را به سمت مولوی ست کرده بودند؟ هرچه می کردم با دست پرم توان برگرداند مقنعه به جای اولش را نداشتم ،نه می توانستم ببینم و نه به درستی در آن هیاهو می شنیدم .فقط ثانیه ای صدای
نجات بخش بلند «دادسرا »گفتن راننده ای به گوشم رسید ،بی درنگ برای از دست ندادن ماشین؛ بدون آنکه چیزی ببینم چند قدم به جلو برداشتم .همه جا ساکت شد ،صدای ساییده شدن لاستیک ماشینی را می شنیدم و با کنجکاوی به آن سو چرخیدم .از تار و پود سیاه مقنعه ام نیسان را دیدم که به قصد جانم هر لحظه بهم نزدیک تر می شد. ناخودآگاه دست هایم برای محافظت از صورتم جلو آمد و صدای برخورد استخوان هایم با سپر آهنی ماشین مانند صدای خورد شدن شیشه به جانم نشست . نه توانستم جیغ بکشم ،نه توانستم خود را از مخمصه خلاص کنم؛ تنها با یک «هیع »خفه متر ها به عقب پرت شده و چرخ کاغذ هایم به روی هوا را دیدم .آن طور که دراز کش روی زمین افتادم ،آفتاب با خصومت بیشتری شیار چشم هایم را آزار می داد و خونی که از گوشم می رفت را به جوش می آورد . دردی نداشتم ،هیچ دردی،کم _کم افرادی که بالای صورتم سر کشیدند؛ مانع اشعه های خورشید شدند و چشمم باز شد.

  • برچسب ها:
لینک کوتاه مطلب:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب پر لایک
  • مطلبی وجود ندارد !
آخرین مطالب
درباره سایت
بهترین رمان های عاشقانه رو توی رمنو دانلود کن شماره های پشتیبانی: 09388810316 09012347883
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رُمِنو – دانلود رمان ایرانی و خارجی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.