رمان ماز نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، معمایی
تعداد صفحات : ۱۲۱۰

خلاصه رمان : یه ماز بزرگ تو مغز منه… دقیقا یه جایی که تو حتی فکرشو هم نمیتونی بکنی… این ماز یک کم پیچیده است… یعنی این طور بگم که این ماز اونقدری پیچیده است که تو نتونی ازش خلاص بشی… من این مازو درست کردم… فقط خودم بلدشم… نمیتونی … نمیتونی ازش خلاص بشی… اشتباه بزرگی کردی… از وقتی پاتو تو ماز ذهن من گذاشتی، اشتباه بزرگی کردی …
قسمتی از داستان رمان ماز
شاید ساعتی گذشت. شاید حتی چند ساعت گذشت. نمیدانم فقط سرما بود و لرز.
فقط دردی بود که به استخوان هایم میتاخت. من درد میکشیدم از سرما…
بابا به خاطرم میآمد. بابایی که فقط درد به همراه داشت. همان مردی که مرا به خاطر کارهایی که باید، طعمه قرار میداد.
من از دست بابا خلاصی نداشتم. از دست هیچ کدام از کارهای نفرین شده اش.
اشک هایم جان آمدن نداشتند. میخواستم هق بزنم. نمیتوانستم.
می خواستم تمام این سالهای زندگی را بالا بیاورم. میخواستم صحنه مرگ مامان را بالا بیاورم.
صحنه دست های خونی بابا را. صحنه تیمارستان را.
کم کم صدای ماشینها و حرکتشان باعث ترس بیشترم شد.
خودم را بیشتر در سایه اتومبیل پنهان کردم. لرز ترس هم به لرز سرما اضافه شد.
کم کم صدای دویدن. صدای داد و بیداد… به گوش میرسید.
چشم هایم را بستم. پیدایم میکردند. میدانستم.
لب پایینم را زیر دندان فشردم و مزه شور خون در دهانم پیچید.
پاهایی را برابرم دیدم. خشم شد. بیشتر لرزیدم. خودم را در آغوش گرفتم. چشم هایم بالاترین حد التماس را داشت.
-تو این سرما این بیرونی چرا؟
دیدنم، این حد دلسوزی داشت؟
دست سمتم دراز کرد. کنارش زد. قاتل جانم اوی مهربان مو بلند را کنار زد.
-میکشمت نهال… میکشمت!
بازویم را کشید. درد تا مغز استخوانم پیشروی کرد. مرا پی خود کشید. مرد مو بلند خواست ممانعت کند. او را هم کنار زد …