رمان آخرین اَشوزشت نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، فانتزی، تخیلی، معمایی، هیجانی
تعداد صفحات : ۶۲۷

خلاصه رمان : دلآشوب، دختر خیالپردازیه که کلی رویای متفاوت توی ذهنش داره. یکی از همون روزهایی که به نظر میاد قراره مثل همیشه همه چیز کسلکننده پیش بره، این دختر هدیهای متفاوت دریافت میکنه. یک قلم، و همه چیز بدجوری دگرگون میشه وقتی که خیالهاش با واقعیت یک گره محکم میخوره. انگار همه دنیا رو به نابودیه! دلآشوبی که زندگیش پر از آشوب شده باید یک راه برای خاموش کردن این دریای پرتلاطم پیدا کنه. اون آرامش رو چطور به جهانش بر میگردونه… شاید هم، اون نیروی افسانهای در وجود خودش خوابیده باشه …
قسمتی از داستان رمان آخرین اَشوزشت
کمی که به وسطهای جنگل رسیدیم از آنجایی که هوا تاریک شده بود، مشعلی که ثروت به ما داده بود را آتش زدیم و به راه افتادیم.
فریال با ترس به من نزدیک شد و لرزان گفت: دلی اون صداهایی که من میشنوم رو تو هم میشنوی؟
با تعجب نگاهی به اطراف انداختم.
-كدوم صدا؟!
اشک در چشمانش جمع شد: صدای نفس نفس زدن! صداهای عجیب و غریب!
با دقت به صداهای اطرافم گوش دادم سرم را به نشانهی نفی بالا انداختم و بی تفاوت گفتم: من چیزی نمیفهمم!
با لجبازی روی زمین نشست و با بغض گفت: من دیگه یک قدم هم برنمیدارم.
دستی به صورتم کشیدم و جلویش ایستادم. -شاید خیالاتی شدی!
ناخنهایش را از بین دندانهایش بیرون کشید و جیغ زد.
-دارم بهت میگم احساس میکنم یک نفر داره کنار گوشم نفس نفس میزنه اون وقت تو میگی خیالاتی شدی؟ یعنی فکر میکنی این قدر بچه ام که فرق بین رویا و واقعیت رو نمیفهمم؟
دستم را جلوی بینی قلمیام گرفتم و با تشر گفتم: هیس! چه خبرته؟ اگر کسی هم نباشه با این جیغی که زدی همه فهمیدن ما اینجا هستیم!
راست میگفت! خودم هم سنگینی نگاهی را حس میکردم، اما دلم نمیخواست که باور کنم!
نمیخواستم باور کنم که توی این جنگل درندشت با یک سری موجوداتی که حتی نمیدانستیم چه شکلی هستند، تنها هستیم و معلوم نیست که حتی یک دقیقهی دیگر چه بلایی سرمان خواهد آمد؛
حتی دوست نداشتم به انگشتر در دستم که به صورت چشمک نور قرمزی را از خود ساطع میکرد نگاه بیندازم،
ملکه گفته بود در هنگام خطر این عکس العمل را از خود نشان میدهد و میخواستم حتی این را هم به فراموشی بسپارم …