
دانلود رمان آبان به قلم هاله نژادصاحبی با لینک مستقیم
دانلود رمان آبان… آبان زند…دختری هفدهساله که به واسطه رسم خونبَس، همسر مردی متأهل میشود؛ مردی جذاب که عاشق همسرش است، اما ناچار میشود آبان را به عقد خود درآورد.
پشت در اتاق که رسید، تقهای به در زد و بلافاصله وارد شد.
آبان که تمام این مدت منتظرش بود، بهسرعت از روی تخت بلند شد و با نگاهی خیره به او زل زد.
هزاران بار در ذهنش تمرین کرده بود که چه کار کند، چه بگوید، و حتی چه بهانهای برای عدم طلاق بیاورد. اما هر بار ناامیدتر از قبل به این نتیجه میرسید که هیچ دلیل منطقیای وجود ندارد تا حافظ را قانع کند.
حالا همین بلاتکلیفی باعث شده بود که با دیدن حافظ، بدنش بلرزد.
حافظ نگاه کوتاهی به او انداخت و با صدایی آرام زمزمه کرد:
ــ باید حرف بزنیم، آبان.
روی تخت نشست. راه فراری نبود. باید حرف میزدند. حافظ حق داشت دلیلش را بداند.
آبان با تردید سمت دیگر تخت نشست و نگاهش را به موکت کف اتاق دوخت.
ــ هنوز یه ماه نشده زن من شدی. تو این یه ماه، نه روی خوش دیدی ازم، نه دلت به بودنم گرم شد.
منصفانه بخوای قضاوتم کنی، از حیوون پستتر بودم برات.
مکث کرد، سپس نگاهش را به آبان دوخت و لب زد:
ــ طلاق بگیر، آبان… حیف میشی پیش من. حیف میشی کنار مردی که دلش جای دیگهست.
از روی تخت برخاست. دیدن مظلومیت آبان برایش زجرآور بود. چه ناجوانمردانه از او انتقام گرفته بود…
به سمت آبان چرخید، او هنوز ساکت و بیحرکت مانده بود.
ــ شب اول ازدواجمون… بد کردم باهات. تا عمر دارم شرمندتم. به مظلومیتت قسم، شرمندتم، آبان.
پاشم هستم. بعد طلاق، شناسنامه سفیدتو بهت برمیگردونم…
آبان ناباورانه خندید. او در چه فکری بود و حافظ در چه فکر؟ کاش سطح دغدغههایشان به همین کوچکی بود…
عضویت در انجمن نودهشتیا (کلیک کنید)