رمان ماساژور گنگستر مافیا نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، مافیایی
تعداد صفحات : ۴۳۲

خلاصه رمان : “مدو” وقتی امروز صبح از خواب بیدار شدم، هرگز انتظار نداشتم اولین مشتری ماساژ روز من، رئیس بدنام گنگستر مافیای بوستون، واکر مک مانوس باشه. انتظار نداشتم که جنایتکار جذاب و خطرناک و تبهکار مافیا به جای اون، پنجاه هزار دلار برای دادن ماساژ بهم پیشنهاد بده. غافلگیری ها همچنان در راهه. چون که واکر از یه جلسه ماساژ راضی نیست. ای وایِ من، نه. اون یه عمر کامل از اونا رو می خواد. با من. و اون به شنیدن کلمه «نه» عادت نداره…
قسمتی از داستان رمان ماساژور گنگستر مافیا
_مدو، این در لعنتی رو باز کن وگرنه در رو خواهم شکست. اون از داخل آپارتمانش صدا میزنه: _ میخوام تو بری. من علاقه ای ندارم.
اصلا این باورم نمیشه. اون حتی منو نخواهد دید. انکار کردنش توی سینه ام رو داره زخمی میکنه، انگار که داره توی قفسه سینه ام رو سیخ میزنه.
_ببین، می دونم که از دست من ناراحتی، خوشگله، اما اگه می دونستم ممکنه صدمه ببینی، هرگز تو رو در اون مکان رها نمی کردم.
_من مسئولیتت نیستم. من می دونستم که رندال چطور آدمیه… من در تمام زندگیم از مردانی مثل اون طفره می رفتم. چیز جدیدی نیست.
تعجب می کنم که صدای خشم من ساختمان رو فرو نمی ریزه.
اون پشت در ادامه میده: _تصمیمات من متعلق به خودمه و وقتی اون چک رو از تو قبول کردم، تصمیم بدی گرفتم. حالا من اخراج شدم، بیکارم و شکسته شده ام.
اما ترجیح میدم اینطور باشم تا اینکه بذارم کسی ازم مراقبت کنه. من خودم می تونم این کار رو انجام بدم، من اینو خودم انجام خواهم داد.
سرم رو به در می کوبم. البته زنی که من دارم عاشقش میشم و میدونم که همین الانم توی راه عاشق شدنشم، وقتی من یه بی همه چیز مالکیت گرا و تصاحب گر و کنترل کننده هستم، یه مایل راه مستقل بودن داره.
اون یه رگه مستقل حدود یه مایل پهنا داره. از اینجا به بعد، آتش بازی دائمی بین من و این دختر خواهد بود، اما من هیچ راه دیگه ای ندارم…
رمان کمی برایم عشق دم کن نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : ۱۵۷۹

خلاصه رمان : مهندس نوشین مجد، دختر جوانی که توانسته خلاقیت و توانایی و شایستگی خود به عنوان یک خانمِ مهندس، به تمام همکاران و اطرافیانش ثابت کند، حالا قراره است وارد یک کمپ پر از مرد شده تا جایگزین معاون یک پروژه (پل سازی) بشود، اما سرپرست کارگاه کسی نیست جز (یاشار توانا) یک مهندس به شدت ضد زن کسی که اجازه نزدیکی هیچ خانمی را به کارش نمی دهد، او با کارشکنی های زیادی برای از بین بردن این پروژه روبه رو است اما…
قسمتی از داستان رمان کمی برایم عشق دم کن
با حس کمر درد، صاف ایستادم و دستانم را به کمرم زدم. بعد از ظهر بود و من هنوز مشغول کار بودم.
با وجود این که می دانستم حق چنین رفتاری را با من ندارند و به راحتی می توانستم به مرکز گزارش کنم اما تصمیم گرفته بودم خودم مقابل مهندس یاشار توانا بایستم و بچه بازی درنیاورم.
من آن قدری قوی بودم که با این چیزها ککم نگزد.
تقه ای به در خورد و همزمان در فلزی کانکس با صدای قیژی باز شد و جوانکی کوتاه قد که معلوم بود تازه پشت لبش سبز شده است با یک سینی غذا وارد اتاق شد.
_سلام خانم مهندس. جواب سلامش را دادم و خواستم سینی را روی تنها میز کوچک گوشه ی کانکس بگذارد.
با تعجب به دور و برش می نگریست که همزمان با قراردادن سینی روی میز گفت: -یعنی واقعا این جا رو بهتون دادن خانم مهندس؟
لحنش تحقیر نداشت فقط متعجب شده بود. کاملا متوجه بودم که مهندس توانا بازی اش را شروع کرده است اما کور خوانده بود من از آن بیدها نبودم که به این بادها بلرزم.
با نگاهم محتویات سینی را رصد کردم: -آشپزخونه کجاست؟
منظورم را گرفت اما در جواب گفت:نیازی نیست شما تا اشپزخونه بیایی، مهندس توانا منو مسئول این کار کردن.
دلم می خواست بگویم مهندس توانا خیلی بی جا کرده است اما به جایش گفتم: -خوبه حداقل این یکی رو فهمید…
دانلود رمان پروانه میخواهد تو را به قلم فاطمه قیامی با لینک مستقیم
رمان پروانه میخواهد تو را نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی
تعداد صفحات : ۲۲۹۲

خلاصه رمان : برکه سماوات دلباختهی کاوه؛ پسرعمهی پزشکش است و تمام خانواده آنها را نامزد هم میدانند اما کاوه در نهایت سنگدلی برکه را پس میزند و مقابل چشم همه برکه را کوچک می کند اما…
قسمتی از داستان رمان پروانه میخواهد تو را
میان تاریکی و گنج دیوار نشسته و نمی داند دقیقا چه ساعتی است اما باید شب از نیمه گذشته باشد.
این سکوت و گذری اتومبیل ها نشان از به خواب رفتن اکثر مردم عبور شهر دارد.
نور قرمز رنگ از بیرون به روی سنگ سفید نمایشگاه افتاده و تکه ای از این نور روی صورت و تن او را گرفته است.
تکیه به دیوار داده و هر دو پایش را دراز کرده است.
نگاهش به لاشه های موبایل است و حس می کند آن غده ی بدخیم هنوز هم درون گلو حضور دارد و تخلیه خشم هم نتوانسته آن را به عقب براند.
پای راست را تکان می دهد و با نوک کفش به زیر گارد موبایل میزند.
گارد مشکی رنگ چند سانت آن طرف تر پرت می شود گردن کج می کند و به تلفنی که از برق کشیده زل میزند.
پوزخند میزند. تمام دل نگرانی عماد سماوات خلاصه در دو دفعه زنگ زدن به نمایشگاه شده بود. دلش میخواست از این شهر و آدم هایش فاصله بگیرد.
دیروز صبح پشت تلفن کلی لیچار بار محمد کرده بود اما حس می کرد؛
زندگی در یک شهر کوچک و به دور از آدمهایی که حضورشان مخلِ آرامش است بهتر از ماندن در شهری است که آدم هایش آزارت می دهند.
دلش رفتن به یک شهر دور را میخواست یک خانه ی نقلی با حوضی در وسط حیاط و تختی چوبی به زیر درختان انجیر.
بارها همچین خانه ای را با تمام جزئیاتی که دوست داشت در ذهن ترسیم کرده بود.
رمان ادیسه تاریک نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، مافیایی
تعداد صفحات : ۹۰۷

خلاصه رمان : نیکولی جوردانو،چهارمین پسر از خانوادهی ایتالیایی مافیایی شیکاگوئه. اون جسور، کلهشق و بیرحمه، طوریکه برادرهای دیگهش سعی در کنترلش دارن. وقتی تامی، بهترین دوست نیک ترور میشه، خشونتهای نیک هم اوج میگیره. واسه همین، خانواده بهش پیشنهاد میکنن تا اداره کلابشون رو بعهده بگیره، بلکه اینجوری حواسش پرت شه. نیک فقط تو دنیای مافیا بیرحم نیست، اون توی رابطه هم خاصه. تااینکه میا برای شغل پیش خدمتی به کلاب ادیسه تاریک میره..
قسمتی از داستان رمان ادیسه تاریک
” نیک” تمام شب به فکر کردم…. برنامه ریزی هایی کردم.
برنامه ریزی کردم همون طور که بهم هشدار داده شده بود، خودمو درگیر نکنم تا زمانی که مجبور بشم.
بنابراین به این راه حل رسیدن که حد امکان نزدیک به خودم نگه دارم تا بیشتر در دسترسم باشه.
این ایده هفته ی گذشته به ذهنم خطور کرد همون وقتی که درباره ی وکالت و تخصصش تو حوزه ی قانون بهم گفت،
ولی مردی که باید در این باره باهاش صحبت می کردم واسه کار رفته بود و نتونستم عملیش کنم.
امروز تازه برگشته. باهاش تماس گرفتم تا با هم صحبت کنیم اما منشیش گفت که تا آخر ماه نوبتی نیست، برای همین من اسمم رو گفتم و یکهو یه وقت ملاقات واسم جور شد.
یه ساعت بعد وارد موسسه بارکر میشم و میفهمم که پیتر بارکر خودش منتظر منه. عصبی به نظر میاد.
من هرگز تحت شرایط دیگه ای این جا نبودم، شرایطی که در اون این مرد نگران جونشه و یا دربارهی کاری که بهش گفتیم انجام بده نگرانه.
این جوری نیست که ما هیچ ندای وجدانی نداشته باشیم و راه به راه آدم بکشیم،
فقط واسه این که به جورایی ما از اون آدم هایی نیستم که واسه گفتگوهای معمولی پیش کسی بریم.
آخرین باری که به دیدن این مرد اومدم و وینسنت باهام بود و اصلا خوب پیش نرفت.
یکی از کارگرهای کمپانی کشتیرانی فکر می کرد میتونه زرنگ بازی دربیاره و به خاطر شرایط کاری نامناسب از ما شکایت کنه…
رمان افسانه هفت رئیس نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : حماسی، تاریخی
تعداد صفحات : ۱۹۸

خلاصه رمان : روایت بردیا و کمبوجیه پسران کورش وجنگ قدرت بین این دوبرادر برای بهسلطنت رسیدن است!کمبوجیه که مصر را فتح کرده و در آنجا مستقر است، برادرش بردیا برعلیه او، شورش می کند که خبر به کمبوجیه می رسد، در راه برگشت به ایران توسط جاسوسان بردیا کشته می شود درآنسو داریوش رئیس طایفه پارس ها به سلطنت رسیدن، بردیا مخالف است و با دانستن راز بردیا، مقدمات عزل او و به پادشاهی رسیدن خودش را فراهم می کند…
قسمتی از داستان رمان افسانه هفت رئیس
اکنون کل سرزمین پارس در تصرف سران طوایف بود. بار دیگر آنان جلسه ای در منزل داریوش تشکیل دادند تا اوضاع را بررسی کنند.
در آن جلسه باز هم در ابتدا اینتافرن لب به سخن گشود و گفت ما باید هر چه زودتر یک نفر را به عنوان شاه انتخاب کنیم تا وحدت جامعه ی پارسی در این موقعیت خطرناک حفظ شود.
شاهی که بر تخت می نشیند. دیگر نباید از خانواده کوروش باشد.
در غیر این صورت مادها باز هم مدعی سلطنت باقی می مانند در حال حاضر قسمت بزرگی از ارتش ماد از میان رفته است و مادها در حالت ضعف قرار دارند.
ولی این ضعف همیشگی نیست تقدیر هر روز در حال تغییر است و سکه دو رو دارد زمانی فرا می رسد که مادها قوی هستند و ما در حالت ضعف قرار داریم.
آن وقت از موقعیت استفاده می کنند و دوباره قدرت را به دست می گیرند.
به نظر من چون ما پنج نفر در حوادث اخیر بیشترین نقش را داشته ایم و به پیروزی نائل گردیده ایم… شاه باید یکی از ما پنج نفر باشد.
داریوش مگابیز و گبریاس با سخنان اینتافرن موافقت کردند اما آتانس گفت: من میلی به شاه شدن ندارم و با شرایطی حاضرم از این میدان بیرون بروم.
پس از چند لحظه ای که دهان داریوش، مگابیز اینتافرن و گبریاس باز مانده و چشمانشان در حال بیرون آمدن از جایگاه خویش بود.
مگابیز از اتانس پرسید: شرایط تو چیست؟
آتانس پاسخ داد: هر کدام از شما پنج نفر که به مقام شاهی برسد. من باید نفر دوم مملکت باشم.
شاه باید در تمام امور از من کسب اطلاع کند و کارها را با نظر من انجام دهد.