رُمِنو – دانلود رمان ایرانی و خارجی
با رمنو هر رمان عاشقانه و رمان طنزی که بخوای رو میتونی پیدا کنی

دانلود رمان درناز به قلم غزاله جعفری با لینک مستقیم

رمان درناز نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه

تعداد صفحات : ۳۴۷۰

خلاصه رمان : درناز دختری مستقل که ابتدای ورودش به محله‌ای پائین شهر، دشمنیِ گنده لات محل را برای خود می‌خرد. در این بین، عشق قدیمی‌اش را می‌بیند…

قسمتی از داستان رمان درناز

صدای آلارم موبایلم مرا به سمت فر کشاند عطر کیک سیب و دارچین مشامم را پر کرده بود.

اهالی خانه کناری به فکر حلوا و خیرات برای مراسم خانوادگی هفتم سر خاک کمال بودند و من در این خانه به فکر کیکی کوچک برای همسرم.

قصد خوشحال کردنش را داشتم، عزادار بود و من هم برنامه ای برای شادی نداشتم…

هرچند به نظرم تولد منوچهر شادی کردن هم نداشت ولی این هم از برنامه های تغییر زندگی بود.

کیک را داغ و داغ از قالب بیرون آورده و به روی ظرف مورد  نظرم گذاشتم.

نگاهی به موبایلم انداخته و در فکر شهاب بودم انگار چندین نفر در دلم رخت می شستند!

اگر منوچهر به خانه می آمد با خبری که به نظرش خوش بود، آن وقت….

صدای سرفه های بلندش از حیاط به گوش رسید، سرماخوردگی بد موقع اش گریبان من را هم گرفته بود از صبح گلو درد عجیبی داشتم.

شمع نیم سوخته ی قدیمی که از گوشه ی کابینت پیدا کرده بودم را به روی کیک گذاشته و هول زده روشنش کردم.

شعله کشیدن شمع با ورود منوچهر همزمان شد…

نگاهش قفل صورتِ بشاش و کیک در دستم شد ظرف را تا نزدیکی اش بردم.

+ببخشید… میدونم هنوز غمِ داداشت رو دلت سنگینی میکنه ولی خواستم اینجوری تولدت تبریک بگم.

با تمام شدن جمله ام، نگاه از لب هایم برداشت و به چشمم دوخت. + شمعت فوت کن.

لبخند کم جانی زد و با آرامش شمع را فوت کرد: آخرین باری که تولد مبارک بهم گفتن مال بچگیام بوده… کیک میک که اصن هیچ وخ!

به یاد خودم افتادم که هر سال کیک و مراسم تولدم جایش بود هرچند در این سال نحس آن را هم فراموش کرده بودم!

حالا از امسال کیک داریم. برو بشین چایی بریزم کیک بخوریم.

دانلود رمان حربه ی احساس به قلم کیمیا وارثی با لینک مستقیم

رمان حربه ی احساس نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، معمایی، جنایی

تعداد صفحات : ۵۲۴

خلاصه رمان : دختری ۲۳ساله به اسم رها که کمی متفاوت‌تر از سایر دخترهای دیگست، تظاهر می کند بی‌ احساس است اما برعکس، کوهی از احساسات است! اما از بخت بدش تنهاست، پدر رها یه عملی معتاده که زنش را موقع دعوا به قتل می‌رساند و از آن به بعد رهای ۱۸ساله را مدام کتک می‌زند، رها تا جایی که می تواند تحمل می‌ کند اما زمانی که پدرش قصد سو استفاده از او را دارد، از خونه فرار می کند! تک و تنها و آواره می چرخد، تا اینکه کسی پیدایش می کند، یک زن، مثل یه ناجی نجاتش می دهد اما…

قسمتی از داستان رمان حربه ی احساس

(رها) بی حال از دست شویی اومدم بیرون نفس گرفتم و با قدم های آهسته رفتم سمت تراس تا هوا بخورم.

روی نرده ها خم شدم و پیشونیم رو چسبوندم به نرده ی خنک هوای تازه ی صبح باعث شد حالم به کم بهتر بشه.

دیگه داشتم کلافه می شدم از این حال بد خیلی بروز ندادم جلوی بقیه؛

اما انگار سامیار خیلی تیزه و فهمید یه طوریم هست و من رو برد بیمارستان دکتر گفت آزمایش بدم و  حدس هم میزد به خاطر فشارمه؛

چون تو کودکیم به دلیل بیماری هایی که داشتم بدنم ضعیفه و به قول صوف هم از بس زخمی شدم دیگه سیستم دفاعیم کلاً نابود شده.
خیلی دلم می خواست به روی سام بیارم که این حال بد چند روز هم به خاطر اونه؛ چون تقصیر اون بود که اینطور فشارم افتاده؛

اما باز عصبی میشد و مخصوصاً اینکه امروز یه مهمون کاری هم داره، نمیدونم طرف کیه؛

اما خیلی تأکید داشت روی شراکتش با باند سام و سامیار هم اون رو دعوت کرد اینجا تا باهم صحبت کنن.

نمی دونم اصرار مانی برای چیه که می گفت من و آنید هم تو گفت وگوشون باشیم و آنید هم از خدا خواسته قبول کرد و من هم کلاً برگ درخت!

احتمالاً مهمون کاریشون تا نیم ساعت دیگه میرسه و من هم فقط دلم میخواد بخوابم؛ اما باید می رفتم پایین. میتونستم نرم؛ اما ممکن بود سامیار دلخور بشه.

با سرگیجه ی ناگهانی ای که گرفتم به نرده چنگ زدم و سرم
رو چسبیدم.

زیر لبی ناله ای کردم و نفسم رو فوت کردم بیرون. صاف ایستادم که در اتاق سام باز شد و…

دانلود رمان الهه ی خونین به قلم کیمیا وارثی با لینک مستقیم

رمان الهه ی خونین نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، معمایی، تراژدی

تعداد صفحات : ۳۶۵

خلاصه رمان : الهه ۲۰ ساله، به‌ همراه آلاله خواهر ۱۵ساله‌اش، در کنار مادر و پدر ناتنی‌ش زندگی می‌کنند، پدر و مادر آنها پنج‌سال پیش در تصادف فوت کردند و بعد از مدتی موندن در پرورشگاه، خانواده زمانی آن ها را به فرزند خواندگی قبول می‌کنند، اما بعدها الهه با پسری به‌ اسم آرش پارسا آشنا می شود؛ بعد از آن، اتفاقات عجیب و وحشتناکی برای آن ها می افتد! الهه هر روز، وقتی به اتاقش برمی‌گشت، پرهای مورد علاقه‌اش که همیشه عاشق جمع کردنشان بود؛ خونی شده، ریخته شدن روی تختش را می دید…

قسمتی از داستان رمان الهه ی خونین

سینی چای رو سمتش گرفتم که لبخند زد و گفت: ممنون الهه خانم! در حد توانم لبخند زدم. _خواهش میکنم آقای محمدی.

چای برداشت و من و رفتم سمت آرش و تعارف کردم نگاه مهربونی بهم کرد و گفت: ممنون من نمیخورم.

بهش لبخند زدم و رفتم سمت آلاله که توی خودش بود. حتی با وجود سپهر محمدی هم باز هم آروم بود. سینی رو سمتش گرفتم. – آلاله؟

بدون اینکه سرش رو بلند کنه، زمزمه کرد: نمی خوام! با غم نگاهش کردم و بعد سینی رو گذاشتم روی عسلی و روی مبل نشستم.

سپهر گفت: من باز هم تسلیت میگم الهه خانم، رو کرد سمت آلاله. و همچنین شما آلاله خانم.آلاله فقط به تشکری خالی اکتفا کرد.

نفس عمیقی کشیدم که سپهر گفت: حتماً این مدتی هم که الهام خانم نبودن، خیلی سرتون شلوغ بوده.

موهام رو داخل شال مشکیم کردم و گفتم: بله. اهالی روستا واقعاً لطف ،دارن میان و تسلیت میگن؛ ولی آقا آرش خیلی کمک دستم بودن.

و به آرش اشاره کردم سپهر به آرش نگاه کرد و گفت: شما تازه به روستا اومدین درسته آقای پارسا؟ شما رو تو تولد الهه خانم دیده بودم!

آرش سر تکون داد و گفت:بله تازه اومدم راستش برای نظارت دکوراسیون اومده بودم اینجا که دیگه الهه خانم هم اصرار کردن شب بیام.

نگاهم کرد و لبخند محوی زد بهش لبخند زدم که سپهر گفت: پس برای همین فضا این قدر زیبا شده بود.

آرش لبخند زد و گفت: فقط کار من نبود آقای محمدی سلیقه ی عالی الهام خانم و الهه هم بود.

سپهر: شکست نفسی میکنین آقا آرش.

آرش فقط لبخند زد و بعد بینمون سکوت حاکم شد…

دانلود رمان سایه پرستو به قلم هینا محرر با لینک مستقیم

رمان سایه پرستو نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه

تعداد صفحات : ۵۰۵۸

خلاصه رمان : آرنگ راستگو مردی ۳۳ ساله استاد آمار و کارمند اداره بورس کسی که تو ازدواج اولش خیانت میبینه و جدا میشه‌. تاثیرات این زندگی شوم از او مردی شکاک، مغرور، تندخو، منظم، جدی و وسواسی ساخته آرنگ بطور کل عشق و زن ها را توی خودش کشته. دست سرنوشت اونو با پناه دختری هنرمند، شیطون و پرانرژی آشنا میکنه…

قسمتی از داستان رمان سایه پرستو

پگاه با نگرانی گفت: جواب نداد؟ -اصلا خاموشه بوق نمی خوره تا جواب بده نمیخوره تا جواب بده!

پگاه زد روی دستش: وای خدا چیشده! این دختر تا الان باید رسیده باشه.

گیلدا: خب به همکاراش زنگ بزنید شاید هنوز دارن ضبط میکنن!

نگاه نگرانم روی پگاه نشست که در جواب گیلدا گفت: من شماره شون و ندارم!

دستی به صورتش کشید و نالید: خدایا ساعت ۸ شد کجا مونده؟

بهم نگاه کرد و بغض آلود گفت: نکنه تصادف کرده باشه؟

کلافگی عصبانیت نگرانی اینا تمام حسای بدی بود که داشتم و تنها چیزی که الان آرومم می کرد این بود که در باز بشه و پناه صحیح و سالم بیاد داخل…

-پگاه منفی بافی نکن، بچه نیست که حتما تا چند دقیقه دیگه میرسه!

مرد بودن این بود؟ اینکه خودت غرق در نگرانی باشی اما نتونی حرفی بزنی و به همه امید بدی؟

آره من از درون داشتم تیکه تیکه می شدم اما باید یه جسم استوار باقی بمونم تا بیشتر از این باعث ترس بقیه نشم…

راستین لوگو به دست کنارم ایستاد و همونجور که متفکر به لوگوی هزار کاره ش زل زده بود گفت: عمو آرنگ این طوری بسته میشه؟

لوگو رو از دستش گرفتم و گفتم:بسته میشه نه سرهم میشه.

روی مبل نشستم اما تمام اجزای بدنم بسیج شده بودن تا یه راهکاری پیدا کنن. در همون حین به پگاه گفتم: شماره متین و بگیر!

گیلدا: غروب که اینجا بود گفت میره ویلا، بنظرت آنتن میده؟

_این چه سوالیه؟ غریدم! _حالا بگیرید جای کآلم یکن گذاشتن…

نگاهم و معطوف الگو کردم و یه دونه از روش سر هم کردم…

پگاه: بوق خورد بوق خورد…

سریع برگشتم چشمام برق زد و با هیجان و پرسیدم: کی؟ گوشی پناه؟

پگاه: نه متین!

انرژیم فروکش کرد و فقط داشتم به این فکر می کردم که اگه پناه بخاطره حواس پرتی همیشگیش امشب مارو حرص داده باشه یه صحبت جدی باهاش می کنم!

دانلود رمان شومینه به قلم نرگس نعمت زاده با لینک مستقیم

رمان شومینه نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه

تعداد صفحات : ۲۸۷۸

خلاصه رمان : حامی پسری از مناطق محروم پایین شهره که بخاطر جور کردن پول دیه فردی که خواهرش باهاش تصادف کرده، پاش به خلاف و دزدی وا می شه. آرامش(ملقب به طوفان) دختری ۱۹سالس که از وقتی شروع به تاتی تاتی کرد، دور و برش فقط کیسه بوکس دیده و وسایل رزمی! روحیش با دخترای هم سن خودش زمین تا آسمون متفاوته! پدر و مادر آرامش که از ماموران اطلاعاتی و خبره کشورن، طی یه سانحه جونشون رو از دست میدن. اما کیارش، پدر آرامش، قبل از مرگش مسئولیتی رو به گردن آرامش می ذاره، که…

قسمتی از داستان رمان شومینه

“حامی” سینی گوشت را که برداشت، از پشت میز بلند شدم و به سمتش رفتم.

-بدش من آبجی. نگاه خیره اش رویم ثابت ماند.

تازه فهمیدم چرا وقتی به او می گفتم آبجی” آنگونه نگاهم می کرد و دمق می شد.

خیره شدم در چشمانش. یک طرف سینی در دست من بود، طرف دیگرش در دست او. حتی پلک هم نمی زد.

انگار در این عالم نبود ولی من خوب حواسم جمع بود.

سینی را کمی کشیدم سمت خودم. به خودش آمد و رهایش کرد.

سرش را انداخت پایین و با یک تشکر نصفه و نیمه به سمت سینک رفت.

باید پرونده ی این موضوع را هرچه زودتر می بستم، باید اگر به من دل بسته بود هرچه سریعتر تکلیفش را روشن می کردم.

انصاف نبود دختر مردم منتظر بماند. باید امید واهی در دلش را از بین می بردم.

اگر همان موقع این کار را می کردم ممکن بود دلخور شود، ولی به نفعش بود.

نمی شد خودم را بزنم به بیخیالی و بگویم شاید نباشد و چنان باشد.

احتمال داشت هر چه که می گذرد بیشتر دلبسته ی این پسر یتیم و اس و پاس شود.

سینی گوشت را گذاشتم روی میز. دستم را به تکیه گاه صندلی زدم و خیلی بی مقدمه گفتم: چرا هر وقت بهت میگم آبجی یهو از این رو به اون رو می شی؟

سرش را بلند کرد ولی به طرفم برنگشت. می توانستم حالت چهره اش را تصور کنم.

حتما چشمانش را کمی گرد کرده بود و مشغول جویدن لبش بود.

کمی من من کرد و به سختی گفت: من؟ نه! واسه چی باید از این رو به اون رو شم؟

تک خنده ای کردم و با لحن شوخی گفتم: حاج خانم من خودم زغال فروشم میخوای منو سیاه کنی؟

_ن… نه بخدا چرا همچین فکری می کنین؟

شیر آب را زیاد کرد. فهمیدم از اضطراب است.

اگر یک درصد هم به حرف های آرامش شک داشتم، به کل از بین رفت…

مطالب پر لایک
  • مطلبی وجود ندارد !
درباره سایت
بهترین رمان های عاشقانه رو توی رمنو دانلود کن شماره های پشتیبانی: 09388810316 09012347883
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رُمِنو – دانلود رمان ایرانی و خارجی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.