رُمِنو – دانلود رمان ایرانی و خارجی
با رمنو هر رمان عاشقانه و رمان طنزی که بخوای رو میتونی پیدا کنی

دانلود رمان کلید کشتار (جلد سوم مجموعه شب شیاطین) به قلم پنلوپه داگلاس با لینک مستقیم

رمان کلید کشتار (جلد سوم مجموعه شب شیاطین) نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، خارجی

تعداد صفحات : ۱۲۹۵

خلاصه رمان : “من کارهای خیلی بدتر از اونایی که براشون زندان رفتم انجام دادم. هیچ نظری نداری که چقدر قراره اوضاع بدتر بشه.”

قسمتی از داستان رمان کلید کشتار

صدای موسیقی فضای اتاق را پر کرده بود و نوستالژی “قلب پلاستیکی” که برای من تنظیم شده بود به زودی در هیچ کجا و برای هیچ کس اجرا نمی شد.

هیچ کس مرا استخدام نمی کرد. سعی می‌کردم مثبت اندیش باشم.

مخصوصا از زمانی که بیش از همیشه احتیاج داشتم از اینجا دور بمانم ولی احساس حماقت نکردن برای ترک کالج هر لحظه سختتر و سختتر می شد.

تارا یکی از مربیان من بود و من در خانه به تمریناتم ادامه می دادم و همچنین هر از چندگاهی به استدیو می آمدم،

چون پدرم تا آخر سال پول کرایه ی اتاق برای پنج ساعت در هفته را پرداخته بود.

نمی خواستم چیزی را که برای من گذاشته است، استفاده کنم ولی از آن به عنوان بهانه ای برای بیرون آمدن از خانه استفاده می کردم.

دیمن از شب عروسی که چندین روز پیش بود به خانه باز نگشته بود ولی بالاخره که می آمد.

و من عاشق اینجا بودم. اینجا فقط به رقص فکر می کردم و نه چیز دیگری.

اولین خاطرات رقص من از اینجا بود و فکر میکنم از خیلی های دیگر خوش شانس تر بودم.

زمانی بود که می توانستم ببینم و قبل از اینکه بینایی ام را از دست بدهم.

چهار سال باله کار کردم می دانستم دولا شدن ها و پیچ خوردن ها چطور هستند.

حرکت ها و گام ها را می شناختم و تکنیکی داشتم.

وقتی به مونترال رفتم با یک مربی خصوصی ادامه دادم هرچند می دانستم آینده شغلی در انتظارم نیست.

دانلود رمان اغیار به قلم هانی با لینک مستقیم

رمان اغیار نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی

تعداد صفحات : ۱۱۱۴

خلاصه رمان : نازلی ۲۱ ساله با اندوهی از غم به مردی ده سال از خود بزرگتر پناه میبرد، به سید محمد علی که….

قسمتی از داستان رمان اغیار

بالاخره آمد، راس ساعت… نازلی پاورچین سمت در رفت و گوش هایش را به در چسباند.

احمقانه بود اما حتی به شنیدن صدای نفس ها و قدم هایش هم راضی بود…

دردش لاعلاج بود و درمانش لاعلاج تر. عشق…

دردی که تا مغز استخوانش را می سوزاند اما نمی کشت…

محمد علی که وارد اتاقش شد، آه نازلی هم درآمد.

روی تختش برگشت و خود بیچاره اش را در آغوش کشید و تکرار بی رحمانه ی شب هایش…

صبح با صداهایی که بی بی طبق معمول هر روز در آشپزخانه به راه انداخته بود چشم باز کرد.

چشمان دردناکش را با نوک انگشت مالید و خودش را شماتت کرد.

_یه بار دیگه به خاطر اون بیشعور گریه کنی چشاتو از کاسه در میارم دختره ی احمق!

و خودش هم می دانست تهدیدهایش کارساز نیست.

کش و قوسی به تنش داد و چشم غره ای به تیشرت محمد علی رفت.

حین چشم غره رفتن هم تیشرت را مانند شی ای با ارزش تا کرد و زیر متکایش گذاشت!

تناقض در فکر و عمل هم جزوی از مراحل عاشقی بود؟! اگر نبود پس حتما نازلی عقلش را از دست داده بود.

وارد سرویس بهداشتی شد و چندمشت آب سرد به چشمانش پاشید تا قرمزی اش را کاهش دهد.

هر چند بی بی هم دیگر هیچ چیز از او نمی پرسید، اما به حفظ ظاهر عادت کرده بود.

بی بی چند باری خواست پا درمیانی کرده و آشتیشان دهد اما سردی و بی میلی محمد علی را که دید، بیخیال شد.

کاری از دستش برنمی آمد جز صبوری…

دانلود رمان متنفرم از اینکه عاشقتم رئیس به قلم الهه با لینک مستقیم

رمان متنفرم از اینکه عاشقتم رئیس نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، طنز، خارجی

تعداد صفحات : ۹۲۸

خلاصه رمان : سونیا دو ساله داره برای برد کار می‌کنه و همه‌ی خانواده و دوست‌هاش می‌دونن چقدر از رئیسش متنفره. اون حتی یه سیبل با عکس برد تو خونه داره که هر روز به سمتش دارت پرتاب می‌کنه. اما خب ورق برمی‌گرده و یهو می‌بینی رئیس عوضیت شده ناجی و تو بهش حس داری.

قسمتی از داستان رمان متنفرم از اینکه عاشقتم رئیس

“برد” وقتی اون رفت من روزم رو شخم زدم اما نتونستم متوقف شم.

به اون فکر می کردم اما، وقتی اون وارد شد و ناهارم رو روی میزم گذاشت، چشمام رو روی صفحه کامپیوترم ثابت نگه داشتم.

متوجه شدم که لبخند اون با ژست من گشادتر شد چون فکر میکرد ما به حالت عادی خودمون برگشتیم، اما چیزی جز این بود.

چون هر فرصتی که به دست آوردم -وقتی به دستشویی رفتم، وقتی رفتم چیزی روی میزش بندازم یا وقتی رفتم یک کپی از دستگاه کنار میز اون تهیه کنم حتی وقتی نیازش -نداشتم نگاه دزدانه م به اون بود.

وقتی روی صفحه کامپیوترش تمرکز می کرد، مشخصات اون و برجستگی طبیعی لب هاش رو تحسین می کردم چیزی که قبلاً به اون توجه نکرده بودم.

و تقریبا کافی نبود. فکر دیوانه واری داشتم. بهانه ای برای انتقال میز اون به دفترم بیارم تا بتونم زمان بیشتری برای دیدن اون داشته باشم.

احساس می کردم که یه استاکر (تعقیب کننده) هستم.

با نزدیک شدن ساعت به پنج، شکمم به هم خورد.

می خواستم بهانه ای برای دیدن دوباره اون پیدا کنم. فیلم بگیر، شام بخور، لعنتی. هر چیزی لعنتی که باشه!

آیا این کارمای من برای تمام قلب های شکسته ای نبود که در شهر پراکنده کرده بودم؟

این چیزی بود که من برای قرار ملاقات با دخترهایی گرفتم که هرگز واقعاً دوستشون نداشتم.

پل دماغم رو نیشگون گرفتم. از اینکه شبیه خودم نباشم متنفر بودم.

دوباره سعی کردم بهانه ای بیندیشم تا اون اینجا نگه دارم، اما نشد.

از اون میخواستم تا مدتی بعد از اتمام ساعت کاری هم کار کنه اما اون همه چیز رو درباره برنامه من و همه معاملات بزرگی که روی اونها کار می کردم می دونست.

هیچ چیزی وجود نداشت. لعنتي لعنتي لعنتی…. اوه خدای من!

سونیا با عجله از درها عبور کرد گونه هاش برافروخته بود و چشماش برق می زد. -برد چیکار کردی؟

طوری به من خیره شد که انگار می خواست روی من بپره و دستاش رو دور گردنم حلقه کنه…

دانلود رمان تباهی ‘فساد’ (جلد اول مجموعه شب شیاطین) به قلم پنلوپه داگلاس با لینک مستقیم

رمان تباهی ‘فساد’ (جلد اول مجموعه شب شیاطین) نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، خارجی

تعداد صفحات : ۵۸۰

خلاصه رمان : در نظر همه جردن و ترور از بچگی برای هم بودن و خانواده ها انتظار ازدواج اون ها رو می کشن اما خبر ندارن که جردن دلباخته پسر بد خانواده یعنی مایکله.

قسمتی از داستان رمان تباهی

(اریکا) “حال” از ماشین پیاده شدم و چوب بیسبالم را از صندلی مسافر برداشتم و در را بستم.

نبضم دیوانه وار می زد، گرمایی تمام بدنم را فرا گرفته بود و عرق روی پیشانی ام نشسته بود. به سختی می توانستم نفس بکشم.

همه چیز امن و امان است مایکل و کای زیاده روی می کنند ولی به من آسیب نمی زنند. همه چیز امن و امن است.

مادرم آن بیرون یک جایی است. خدا می داند کجا و او تنها دلیلی است که اینجا هستم.

به سمت خانه رفتم و متوجه شدم هیچ چراغی روشن نیست نه داخل نه خارج.

پنجره ها همه تاریک بودند به در نزدیک شدم و روی سایه درختان بالای سرم که جلوی نور ماه را می گرفتند پا گذاشتم.

دستانم می لرزید. همه چیز خیلی تاریک بود.

“مادرم.” کوتاه نیا و تا وقتی جواب نگرفتی اینجا را ترک نکن.

اگر به پلیس زنگ می زدم چندین هفته طول می کشید که او را پیدا کنند.

او روی کشتی بود. روی کشتی نبود خارج از کشور بود و البته دسترسی به او دشوار شده بود.

به او زمان بده. به مدرسه برگرد و بگذار کارمان را بکنیم.

دستگیره روی در را چرخاندم تمام ماهیچه های بدنم منقبض شده بود و صدای خش خش نوار چسبی که به بازویم چسبانده بودم آمد.

چوب بیسبار گول زنک بود. اگر فکر کردند که سلاحم را از من گرفته اند، مشکوک نمی شوند که سلاح دیگری با خود دارم.

هرچند، خنجر دمشقی را وقتی به خانه ام برگشتم تا ماشین را بردارم به داخل بازو زیر آستینم سنجاق کرده ام.

نفس عمیقی کشیدم و کمی لای در را باز کردم و قدم داخل خانه تاریک گذاشتم.

دست سردی مچم را گرفت و مرا به داخل کشید. جیغ کشیدم.

دانلود رمان اختلال سوگ به قلم فاطمه جعفری با لینک مستقیم

رمان اختلال سوگ نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی

تعداد صفحات : ۷۶۳

خلاصه رمان : آینور دختری که بخاطر اختلالش تو تیمارستان بستریِ و با هیچکس ارتباط نمیگیره؛ بجز خانم دکتر و برادر جذابش که دست برقضا زیادی هم شیطون تشریف داره…

قسمتی از داستان رمان اختلال سوگ

نیم ساعت دیگر در میدان اصلی نزدیک خانه با او قرار داشتم اما هنوز آماده نبودم، ذهنم درگیرم قدرت انتخاب را از من گرفته بود.

نگاهم مدام بین لباس هایم می چرخید تا ببیند کدامشان مناسب این دیدار است، در آخر مانتوی یشمی و با شال و شلوار مشکی ام را از کمد بیرون کشیدم و پوشیدم.

حرکت تند عقربه های ساعت وقتی برایم بودند،

کیف مشکی ام را چنگ زدم و با عجله کیف پول و گوشی و دسته کلیدم را درون کیف جا دادم و از اتاقم بیرون زدم.

مامان در آشپزخانه مشغول بود کنار در حالی که کفش هایم را می پوشیدم صدایم را کمی بالا بردم تا به گوش او برسد.

.مامان من میرم بیرون کار دارم.

طولی نکشید که مامان خودش را به ورودی خانه رساند، در نگاهش ته مایه هایی از نگرانی هنوز هم وجود داشت به قول خودش چشمش ترسیده بود.

_مراقب خودت باش مامان جان.

لبخندی به رویش زده و از خانه بیرون آمدم، آسانسور در طبقه ی بالا بود بی خیالش شده و راه پله ها را در پیش گرفتم.

با شمردن هر پله ای که از آن پایین می آمدم سعی می کردم بلوایی که قلبم به راه انداخته بود را نادیده بگیرم.

قبل از این که دستم به دستگیره برسد و در آهنی ساختمان را باز کنم، در از سمت کوچه باز شد و دختر همسایه ی طبقه ی بالا همراه مادرش وارد شدند.

دختر با دیدن من لبخند پهنی زد: سلام، آینورجون خوبی؟ خیلی وقته ندیدمت.

برخلاف او نگاه مادرش اصلا دوستانه نبود و به محض دیدن من اخم کرده رویش را برگردانده بود.

_سلام سایه جان خوبم تو خوبی؟

در حالی جواب سایه را می دادم که نگاهم حرکات مادرش را دنبال می کرد او بی توجه با همان اخم هایش از کنارم گذشت.

مطالب پر لایک
  • مطلبی وجود ندارد !
درباره سایت
بهترین رمان های عاشقانه رو توی رمنو دانلود کن شماره های پشتیبانی: 09388810316 09012347883
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رُمِنو – دانلود رمان ایرانی و خارجی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.