رُمِنو – دانلود رمان ایرانی و خارجی
با رمنو هر رمان عاشقانه و رمان طنزی که بخوای رو میتونی پیدا کنی

دانلود رمان گریزگاه (جلد دوم مجموعه شب شیاطین) به قلم پنلوپه داگلاس با لینک مستقیم

رمان گریزگاه (جلد دوم مجموعه شب شیاطین) نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، خارجی

تعداد صفحات : ۷۸۷

خلاصه رمان : دوباره شب شیطان! جاهای پنهان، تعقیب و گریزها و تمام بازی ها از نو شروع می شوند…

قسمتی از داستان رمان گریزگاه

همین که مایکل درهای هتل پوپ را باز کرد صدای نعره و شادی به گوشم رسید.

کمتر از چهل و پنج دقیقه طول کشید که به مریدیان سیتی برسیم.

تمام خیابان ها از روستای ساحلی ما به کلانشهر پرتکاپو، حالا تاریک و ساکت بود. حداقل سی نفر در لابی پرسه می زدند.

وقتی به اطراف نگاه کردم و کلاه سوئیشرتم یا سوئیشرت مایکل را روی سرم کشیدم نگران بودم که مبادا گریم صورتم کافی نباشد.

گروه های نوجوانان درمیان ستون های سیاه گرد هم آمده بودند که تا سقف سیاه و بلند با کارهای چوبی و لوسترهای کریستال کشیده شده بود.

چند نفر روی کاناپه و مبل نشسته بودند یا کنار پنجره های بزرگ با پرده های زیبای سفید و درخچه ها و گلدان های بلند ایستاده بودند.

هرگز قبلا اینجا نیامده بودم پدرمان به ندرتی دلیلی پیدا می کرد که ما را یا حتی دیمز حتی دیمن را به شهر بیاورد.

حتی می دانستم که در خطر تعطیلی است. استادیومی که قرار بود سال ها پیش اینجا تاسیس شود هرگز اتفاق نیفتاد و کسب و کار در خطر بود واقعا خالی بودنش خجالت آور بود.

دستی دور گردنم افتاد و دیدم مایکل کنارم ایستاده است هنوز پیراهنی به تن نداشت.

در حالی که به اطراف لابی نگاه می کرد گفت: “پاهای قشنگی داری. شاید حالا از طرف دیمن در امان باشی ولی فکر نکن از دست بقیه مون هم در امانی.”

بعد با حالتی در چشمانش به من نگاه کرد.

گفتم: “و فکر نکن نمی دونم چطور از خودم مراقبت کنم. فقط دوست ندارم به دختر رو بزنم.”

لب هایش گشوده شد و زیر لبی خندید. مایکل پسری به نظر نمی رسید که پاچه خواری کند ولی احساس غرور می کردم که مرا جالب می دانست.

دانلود رمان پادشاه ماه به قلم هانیه محمدی با لینک مستقیم

رمان پادشاه ماه نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی

تعداد صفحات : ۳۳۸

خلاصه رمان : ماهورا شمس، دختری از جنس قدرت، که به دنبال قاتل خواهرش است، آیهان زرنگار، مردی از جنس غرور، به دنبال انتقام از خاندان شمس! دست تقدیر آنها را به هم وصل می کند، ماهی می‌داند، آیهان می داند و آن دو از سودای عشق خود را به ندانستن می زنند…

قسمتی از داستان رمان پادشاه ماه

“آیهان” آرمان: پردیس چرا چرت میگی؟ من کی به کسی ابراز علاقه کردم که تو دیده باشی اصلا؟

پردیس مستانه خندید و جرعه از نوشیدنی اش نوشید و گفت: نازی منتظرته برو ناراحت میشه.

پک دیگری از سیگارم گرفتم و پوزخندی زدم.

آرمان کلافه از جایش برخواست و گفت: آره دوسش دارم، مشکلیه؟

پردیس با ذوق برخواست و مشتش را به مشتم زد و گفت: اعتراف گرفتمممم.

خندیدم و سرم را به نشانه تاسف تکان دادم و مجدد از سیگار کامی گرفتم.

حالا پردیس درست مقابل من بود. نگاهش مرموز بود. پا روی پا انداخت و گفت: ادامه نقشه چیه؟

نگاهم را از پنجره به او دادم و گفتم: نقشه؟

هومی زیر لب گفت و ادامه داد: آره،اطلاعات اصلی از شرکت فتحی به دستمون نرسید و تو همینقدر ریلکس نشستی و داری سیگار دود میکنی؟

سیگار را خاموش کردم و گفتم:جاش امنه.

گیج لب زد: امنه؟ یعنی چه؟ ماهی نتونست رمز دومو بزنه، همونجا مونده متوجه ای؟

سری تکان دادم و گفتم: به موقعش اونم معلوم میشه.

پردیس: این همه بی خیالی از تو دور از انتظاره آیهان!

پوزخندی زدم که ادامه داد: با ماهی میخوای چیکار کنی؟ به نظرم زودتر این مسخره بازی هارو جمع کن.

ابرویی بالا انداختم و گفتم: با من واضح حرف بزن پردیس!

دستی به چتری هایش کشید و گفت: درسته از این دختره خوشم نمیاد، اما به نظرم حقش نیست اینطوری رو دست بخوره، یا زودتر همه چیو بهش بگو یا…

دانلود رمان شیطان جذاب به قلم سارا کیت با لینک مستقیم

رمان شیطان جذاب نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، خارجی

تعداد صفحات : ۵۱۷

خلاصه رمان : بین خونه من توی بوستون و دوستم تو لاس وگاس دقیقاً ۲۷۱۶ مایل فاصله‌ست. وقتی باهام تماس میگیره تا بهم بگه در شرف ازدواجه و پنج روز دیگه توی جشنش بهم نیاز داره، چطور می‌تونم رد کنم؟ این طوفان‌ های زمستونی همه پروازها رو لغو کرده. از شانس خوبم، تنها کسی نیستم که از رسیدن به اون عروسی ناامیده.پدر کرستن، که من هیچ‌ وقت ندیدمش، بیرون آپارتمانم منتظره، و می‌خواد باهام کل کشور رو رانندگی کنه تا هیچ‌ کدوممون عروسی رو از دست ندیم…

قسمتی از داستان رمان شیطان جذاب

«لیلا» «به دلیل شرایط حاد جاده و هوای نامناسب، بزرگراه 70-1 بین گرند جانکشن و دنور بسته شده است.» – لعنتى.

ما تو یه پمپ بنزین درست خارج دنور نشستیم و ساعت تازه شش بعد از ظهره.

بسته شدن جاده ما رو به یه مسیر انحرافی و خلوت تو بزرگراه روستایی برد و این تقریباً به همان اندازه است که قبل از تبدیل شدن جاده ها به پارکینگ به آن رسیدیم.

هنوز یازده ساعت تا وگاس مونده. هر دومون احساس خستگی، بداخلاقی، گرسنگی و نیاز مبرم به تخت و دوش داریم.

حتی نمیتونم فکر یه شب دیگر تو ماشین رو تحمل کنم. زمزمه میکنم: متاسفم.

رادیو رو خاموش میکنه و صدای گوینده رو از وسط حرفش که میگه این مسدود بودن کوچیک باعث تاخیر در کل جاده میشه، قطع می کنه.

هنری از پنجره به بیرون خیره ست و میدونم که احساس شکست میکنه راستش منم همینطور جوابی نمیده،

و من سریع تلفنم رو بر میدارم و برنامه هتل رو باز میکنم و دنبال جایی برای اقامت امشب میگردم.

اولین جستجو چیزی نمیاره حدود پنجاه مایل خارج از شهریم بنابراین جستجوم رو افزایش میدم.

چندجا توی مرکز شهر دنور هست که بیش از شبی سیصد دلارن هتل های کنار جاده با قیمت مناسب… هیچی. لعنتي. واقعا دلم نمیخواد این خبر بد رو بهش بدم.

در حالی که همچنان بیخیال از پنجره به بیرون خیره ست، به اطرافمون نگاه میکنم…

دانلود رمان شب هنگام (جلد پنجم از مجموعه شب شیاطین) به قلم پنلوپه داگلاس با لینک مستقیم

رمان شب هنگام (جلد پنجم از مجموعه شب شیاطین) نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، خارجی

تعداد صفحات : ۹۰۹

خلاصه رمان : چه اتفاقی می افتد وقتی یه نفر در برابر پنج نفر قرار می گیرد و جایی برای فرار نیست؟ “اموری” اسمش را گذاشته اند بلک چرچ. یک عمارت دنج در یک محل بسته و متروکه که افراد قدرتمند و ثروتمند پسرهای بدکردارشون رو اونجا می فرستند تا از چشمان جاسوس وار دور بمانند. اگر چه ویل گریسون همیشه یک حیوان بوده است. بی انضباط، وحشی و کسی که هرگز قانونی در زندگی اش نداشته به جز اینکه کاری که دقیقا می خواهد را انجام دهد. امکان ندارد دوباره پدربزرگش ریسک کند و بگذارد خانواده را تحقیر کند.

قسمتی از داستان رمان شب هنگام

از پله های خانه ام بالا رفتم و به خون روی دستانم خیره شدم.

نمی خواستم داخل بروم به خانه ام نگاه کردم سنگ خاکستری با سه طبقه، یک انباری پر از نوشیدنی و یک زمین بسکتبال در پشت.

من یک پسر خوش شانس بودم. و یک بی عرضه لعنتی. حق داشت و هیچ چیز بهتر نشد.

برگشتم و قدم زدم از کنار ماشینم عبور کردم و گوشی را در جیبم فشردم. هیچ اشتیاقی نداشتم که دوباره تماشایش کنم.

از سواره رویمان عبور کردم و در سیاهی شب به سمت جاده و دهکده رفتم.

گوشی را بیرون کشیدم تا ویدیو را حذف کنم می خواستم نابود شود.

می خواستم هر چیزی را که در مورد من بود پاک کنم چون به اندازه او از خودم بدم می آمد. کسی داد زد: “هی مرد!”

سرم بالا آوردم و قبل از اینکه بتوانم کارم را تمام کنم گوشی را بستم و داخل جیبم چپاندم.

برایس به من رسید و از پنجره بازش به من خیره شد دختری در ماشینش بود.

خم شدم و لبخندی زدم و دستان خون آلودم را در جیبم گذاشتم.

مرا ورنداز کرد و چیزی احساس کرد و گفت: “سواری می خوای؟” سرم را تکان داد و گفتم: “نه. به هر حال ممنون.”

به آرامی سرش را تکان داد و هنوز نامطمئن بود. گفت: “با.. باشه.”

سرعتش را بالا برد و من دستانم را بیرون کشیدم و از احساس درونم حالم بهم می خورد.

اسکات حق داشت…

دانلود رمان نشست محرمانه (جلد چهارم از مجموعه شب شیاطین) به قلم پنلوپه داگلاس با لینک مستقیم

رمان نشست محرمانه (جلد چهارم از مجموعه شب شیاطین) نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، خارجی

تعداد صفحات : ۹۸

خلاصه رمان : “دیمن” ویل رفته است. ماه هاست کسی او را ندیده و پیام هایی که از گوشی اش می رسند تقریبا مطمئن هستیم قلابی اند. چیزی این وسط درست نیست. باید همین الان اقدام کنیم. مایکل آماده است تا کوو را بخواباند. ریکا چیزی را پنهان می کند. اونز کریست یک تهدید است و پدر وینتر هنوز آن بیرون است. هر کس به هزاران جهت مختلف می روند و ما آسیب پذیر هستیم. وقتش شده تا کارمان را انجام دهیم. وقتش شده تا جایگاه خودمان را مطالبه کنیم.

قسمتی از داستان رمان نشست محرمانه

سرم را پایین میاندازم و به آرامی روی زمین می افتم.

زمزمه می کنم: “دیدنش با یه زن دیگه منو میکشه اگه با کس دیگه ای ازدواج بکنه و من مجبور بشم تو تاندربی زندگی کنم و اون ها رو ببینم چه؟

شروع به گریه کردن می کنم. دستانش را دورم حلقه می کند و می شکنم. ترس و انتظار در دلم میریزد و حالم را بهم می زند.

کای لای موهایم زمزمه می کند: “هیس…”

ولی در ناگهان باز می شود و ما سرهایمان را بالا می گیریم. مایکل آنجا ایستاده است و نگاه روی صورتش باعث می شود دلم هری بریزد.

دندان هایش را بهم می ساید و از کت کای می گیرد و او را از دستشویی بیرون می کشد.

وقتی دوستش را دوباره به سالن استراحت پرت می کند خودم را جمع می کنم.

کای به میز میخورد و گلدان رویش سر میخورد و روی زمین می افتد و می شکند.

راین جیغ کشد و از روی صندلی اش بلند می شود و از سر راه کنار می رود.

مایکل به سمت کای می رود و او را دوباره می گیرد و یقه کتش را مشت می گوید: “واو.. واو.. بس کن.”

داد می زنم: “مایکل بسه”.

کای را تکان می دهد و توی صورتش داد میزند: “چه غلطی می کردی”؟

کای به او میگوید: “فقط داشتیم حرف میزدیم.”

دیمن خشکش زده است. تماشا می کند ولی آماده است. در حالی که میشا، راین و بنکس با نگرانی به این صحنه خیره شده اند.

مایکل خم می شود و در صورت کای می گوید: “تو بهش دست نمی زنی.”

کای می گوید: “اونجوری نبود.” ” پس چطوری بود؟”

این حرف بنکس است و من چشم هایم را به سمت او برمی گردانم و شک او به من نیش می زند.

مایکل کای را به عقب پرت می کند به تندی نفس میکشد.

کای به بنکس نگاه کند، کتش را مرتب می کند و به نظر آزرده می رسد.

به همه می گوید: “فقط صبر کنید باشه؟”

مطمئن نیست چه بگوید تا خودش را برای همسرش توجیه کند و همزمان از من محافظت کند من او را در آن موقعیت قرار دادم.

قدمی جلو می گذارم: “مایکل…”

حرفم را قطع می کند و می گوید:”برو به جهنم ریکا،”

مطالب پر لایک
  • مطلبی وجود ندارد !
درباره سایت
بهترین رمان های عاشقانه رو توی رمنو دانلود کن شماره های پشتیبانی: 09388810316 09012347883
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رُمِنو – دانلود رمان ایرانی و خارجی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.