رمان لالایی برای خواب های پریشان نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : ۱۲۷۶

خلاصه رمان : دریا دختر مهربون اما بی سرزبونی که بعد از فوت مادر و پدرش زندگی روی جهنمی خودش رو با دوتا داداشش بهش نشون میده جوری که از زندگی عرش به فرش میرسه…
قسمتی از داستان رمان لالایی برای خواب های پریشان
عقربه ها بازی به راه انداخته بودند. عقربه ی کوچکتر می دوید و از دو عقربه ی دیگر پیشی می گرفت.
ولی هیچ کدامشان به فکر سنگ اندازی سر راه دیگری نبودند. با هم راه می آمدند تا زمان را جلو ببرند.
بر خلاف آدم ها که تا جلو افتادن دیگری را می بینند شیطان درونشان بیدار شده و دنبال راهی می گردد تا آنها را متوقف کند.
تیک و تاک عقربه ها را دوست داشتم. امشب خوب داشتند با من راه می آمدند تا بهداد را برسانند.
دوست داشتم خودم برای استقبال از او بروم. اما تاکید کرده بود نصفه شب راهی خیابان ها نشوم تعصب بهداد روی من عادتی ترک نشدنی بود.
با تمام ژست های روشنفکرانه اش گاهی صاحب سنتی ترین افکار روی زمین میشد و آن وقت دیگر مقاومت کردن در برابرش معنی نداشت.
در خانه مانده و با تتمه ی خوراکی ها ضیافتی به پا کرده بودم.
پگاه قبل از رفتنش روی میزها را گردگیری کرده و ظرف هایی که از خانه آورده بودم را شسته و داخل کابینت گذاشته بود.
مهارتش در خانه داری هم مانند درس خواندنش بود؛ بی صدا و تمیز از اینترنت آدرس کترینگ های اطراف خانه را پیدا کرده و از نزدیک ترینشان سفارش شام داده بودم.
بهداد به محض پیاده شدن از هواپیما زنگ زده بود و حالا من برای رسیدنش لحظه شماری می کردم.
رمان هوو نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : ۶۴۷

خلاصه رمان : سامر تقوی دکتر مغز و اعصابه که با دختر عموش سمیره ازدواج کرده و بچه دار نمیشن. سامر، مریم ک یکی از مراجعینشه رو بدون اینکه ب سمیره بگه رحمشو اجاره میکنه برا بچه دار شدن…
قسمتی از داستان رمان هوو
“سمیره” از دیدن حال و روز مریم کمی آرام گرفته و سعی می کردم که با کارهایم اذیتش نکنم تا بچه هایم را به دنیا بیاورد،
هر چه نباشد بچه های من را در شکم داشت و با این اوضاع و احوال روحی که این زن داشت می توانستم تصور کنم که بچه هایم حسابی بچه هایی ناسازگار از آب در می آمدند،
چون که آن ها صدای مادر را می شناسند و از مریم اصلا مهری دریافت نمی کنند چه برسد که بخواهد با آن ها حرف بزند یا لالایی بخواند.
هر چند که من بعد از آن شب مریم را تنها نگذاشته و مدام به آن سر میزنم و با بچه هایم صحبت میکنم.
حتی ریز ریز مریم را هم تشویق می کنم ولی به دلیل افسردگی که داشت به آن دچار میشد زیاد به من اهمیتی نمی داد کار خودش که زانوی غم به بغل گرفتن بود ادامه می داد.
_عشق من داره به چی فکر میکنه. از صدای سامر که به من نزدیک شد در جا تکانی خوردم که سریع به بغل گرفته و در گوشم گفت:
هيششش نترس عشقم کی بغیر از من جرات داره بیاد طرفت آخه نفسم.
از این حرفش خنده کوتاهی کردم و گفتم: _فکر کنم اجنه.
سامر همانطور که من را برروی تخت می خوابوند شروع به قلقلک دادنم کرد: _که اجنه ها، ها اجنه.
بقدری از دست سامر خندیدم که حد نداشت طوری که فقط با جیغ زدن از آن خواستم تا رهایم کند که در آخر قبول کرده.
_سامر میخوای مریم رو چیکارش کنی.
سامر از روی تخت بلند شد و به طرف اینه رفت و شروع به دست کشیدن در موهایش کرد که برای ژستش مردم
_خودمم نمیدونم بیشتر باید بدونم اون میخواد چیکار کنه اگر بخواد بمونه میمونه بخواد بره هم با حمایت من از عمارت خارج میشه.
رمان کابوس پر از خواب نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی
تعداد صفحات : ۱۵۰۵

خلاصه رمان: صدای بگو و بخند بچهها و آمدو رفت کارگران، همراه با آهنگ شادی که در حال پخش بود، ناخودآگاه باعث جنب و جوش بیشتری داخل محوطه شده بود. لبخندی زدم و ماگ پرم را از روی میز برداشتم. جرعهای از چای داغم را نوشیدم و نگاهی به بالای سرم انداختم. آسمانِ آبی، با آن ابرهای دودیرنگ که جابهجای آن را لک انداخته بود، انگار آبستنِ خبرهای خوبی نبود.آن هم برای من که نیمی از دغدغه ام این داخل و نیمِ دیگر آن بیرون و هنوز بار ماشین بود….
قسمتی از داستان رمان کابوس پر از خواب
نتوانست بیشتر از آن خوددار بماند. اشکش چکید و او مثل قبل به آن توجه ای نشان نداد.
_خواستم بهش بگم من الان سه ساله تمومه دارم هر شب خوابتو میبینم من هر شب دارم خواب تو رو میبینم خواب زندگیمونو… خونه مونو… بچه مونو.
چشمان خیسش را به نگاهم دوخت.
اولین امیدم اون شب با حرف شاهد خشکید. دومیشم وقتی بود که مامانش گفت طبقه بالا رو داده مستاجر آخریشم که… کلاً زد همه چی رو از ریشه و بن سوزوند.
بند کیفش را دور انگشتش پیچاند و گفت: امروز که گفت شاهد داره زن میگیره و گفت با مستاجر طبقه بالا قرار و مدار داره؛
یه لحظه یاد دختری که چند روز پیش جلوی در دیدم افتادم.
چهرهت دقیق یادم نبود ولی یادم بود که اون روز با دیدنت جلوی در تو دلم اقرار کردم که دختر جذابی هستی.
امروزم با حرف مامانش باز تو دلم اقرار کردم به شاهدم می آی. میتونین کنار هم به زوج جذاب و دوست داشتنی باشین.
لبخندش حسرت داشت.
_درست مثل اون موقع های ما اینو بارها از بچه های دانشکده و حتی بیرون، از این و اون شنیده بودم.
هر بارم با افتخار لبخند زده بودم و شاهدو که هر بار کلافه سر پایین می نداخت نگاه می کردم و تو دلم از این حجب و حیای ذاتيش قند تو دلم آب میشد.
محزون سر تکان داد و گفت: نمی دونم شاید دلیل این که نتونستم بیخیال دیدنت بشم و تا اینجا اومدم همین وجه تشابه…
البته که نمی شه گفت وجه تشابه. چون این طوری که از رویا خانوم شنیدم پیشنهاد این انتخاب و این قول و قرار از طرف خود شاهد طرف خود بوده…
رمان پادشاه ماه نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی
تعداد صفحات : ۳۳۸

خلاصه رمان : ماهورا شمس، دختری از جنس قدرت، که به دنبال قاتل خواهرش است، آیهان زرنگار، مردی از جنس غرور، به دنبال انتقام از خاندان شمس! دست تقدیر آنها را به هم وصل می کند، ماهی میداند، آیهان می داند و آن دو از سودای عشق خود را به ندانستن می زنند…
قسمتی از داستان رمان پادشاه ماه
“آیهان” آرمان: پردیس چرا چرت میگی؟ من کی به کسی ابراز علاقه کردم که تو دیده باشی اصلا؟
پردیس مستانه خندید و جرعه از نوشیدنی اش نوشید و گفت: نازی منتظرته برو ناراحت میشه.
پک دیگری از سیگارم گرفتم و پوزخندی زدم.
آرمان کلافه از جایش برخواست و گفت: آره دوسش دارم، مشکلیه؟
پردیس با ذوق برخواست و مشتش را به مشتم زد و گفت: اعتراف گرفتمممم.
خندیدم و سرم را به نشانه تاسف تکان دادم و مجدد از سیگار کامی گرفتم.
حالا پردیس درست مقابل من بود. نگاهش مرموز بود. پا روی پا انداخت و گفت: ادامه نقشه چیه؟
نگاهم را از پنجره به او دادم و گفتم: نقشه؟
هومی زیر لب گفت و ادامه داد: آره،اطلاعات اصلی از شرکت فتحی به دستمون نرسید و تو همینقدر ریلکس نشستی و داری سیگار دود میکنی؟
سیگار را خاموش کردم و گفتم:جاش امنه.
گیج لب زد: امنه؟ یعنی چه؟ ماهی نتونست رمز دومو بزنه، همونجا مونده متوجه ای؟
سری تکان دادم و گفتم: به موقعش اونم معلوم میشه.
پردیس: این همه بی خیالی از تو دور از انتظاره آیهان!
پوزخندی زدم که ادامه داد: با ماهی میخوای چیکار کنی؟ به نظرم زودتر این مسخره بازی هارو جمع کن.
ابرویی بالا انداختم و گفتم: با من واضح حرف بزن پردیس!
دستی به چتری هایش کشید و گفت: درسته از این دختره خوشم نمیاد، اما به نظرم حقش نیست اینطوری رو دست بخوره، یا زودتر همه چیو بهش بگو یا…
رمان کافه آگات نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، انتقامی
تعداد صفحات : ۱۲۶۰

خلاصه رمان : زندگی کیارش کامیاب به دنبال حرکت انتقام جویانه ی هومن، سرایدار ویلای پدرش با زندگی هانیه، خواهر هومن گره می خوره…
قسمتی از داستان رمان کافه آگات
مسیر حیاط را با عجله طی کردم چراغ های ماشین کیارش تاریکی کوچه را تحت الشعاع قرار داده بود.
در حیاط را پشت سرم بستم و رو به او که کمرش را به در بسته ی ماشین تکیه داده بود سلام کردم.
تکیه اش را برداشت و کمی جلو آمد. هنوز جوابی نشنیده بودم چهره اش اخم آلود و حیرت زده به نظر می آمد.
وقتی صفحه ی روشن موبایلش را رو به صورتم گرفت، نور چشمانم را زد و بی اراده پلک بستم.
حتما داشت میزان صدمه وارده را بررسی می کرد. چند ثانیه بعد نور رفت و نوک انگشتش بود که جایی درست روی کبودی را لمس کرد.
اشک تا پشت پلکم بالا آمد و نتوانستم مانع سقوطش شوم.
خواسته یا ناخواسته، ارادی یا غیر ارادی، از تمام حوادث ناگوار از همه ی دردهای جسمی و فشارهای روانی،
از پلیدی و زشتی های این دنیا این دنیای به قول هومن کثیف، به آغوش اویی که انگار در این لحظه از همه به من نزدیک تر بود پناه بردم.
برایم مهم نبود در آن لحظه چه فکری می کند. مهم نبود که کسی ما را ببیند مهم نبود کارم درست نیست هیچ چیز مهم نبود
من فقط به دست هایی می اندیشیدم که هرچند مردد و نامطمئن… اما مرا در بر گرفتند و سعی در تسلا دادنم داشتند!
به اشک هایی می اندیشیدم که در تار و پود لباس او فرو می رفتند و به انگشتانی که محکم او را نگه داشته بودند.