رمان جهنمی به نام عشق نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، هیجانی
تعداد صفحات : ۴۳۱۰

خلاصه رمان: درباره یک عشق ممنوعه که شخصیت های داستان رو دچار چالش بدی می کنه… عشقی که می تونه خطرناک باشه. آوات جوانی ۲۸ساله است که عاشق روژان خواهر زاده اش شده… این که عاقبت این دوتا چی میشه باهم میریم جلو تا بفهمیم… داستان بر اساس واقعیت نوشته شده و پایانی خوش داره …
قسمتی از داستان رمان جهنمی به نام عشق
احساس می کردم، مثل آلیس در سرزمین عجایب هستم،
آوات هم از همون روستایی اومده بود که من اومدم،
ولی اون درس خونده بود، یاد گرفته بود، آموخته بود که درست چیه و حالا داشت سعی میکرد هر طوری شده به من یاد بده…
و من سفت چسبیده بودم به اصول و قواعد متحجر روستایی خودم …
این روزها با دیدن کارهای آوات خیلی فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که وقتی اون تونسته عوض بشه،
پس من هم میتونم پس باید از آوات بیشتر یاد بگیرم تا بتونم عوض بشم بهتر بشم…
امروز از مریضیم پاک شدم و قصد حموم دارم،
آوات شیفت نداشت ولی صبح بعد از صبحانه رفت بیرون و چیزی هم نگفت،
سریع دست می جنبونم تا آوات نیومده حموم کنم و حالا که حالم خوبه برای ناهار یه فکری بکنم…
تازه از حموم اومده بودم و همونطور که موهامو آزاد گذاشته بودم تا خشک بشن.
جلوی آیینه قدی اتاق وایستادم و داشتم به صورت و دستام کرم مرطوب کننده می زدم، که آوات درو باز میکنه و وارد میشه،
از توی آیینه می بینم که سمت اتاق میاد و به نظر خوشحال میرسه؛
_به به… روژی خانم صفا دادی.
_سلام دایی!
-سلام نازار. خوبی؟ بهتری؟ دوره ات تموم شد؟
از این همه بی پروایی آوات در پرسیدن درباره دوره ام گونه هام از خجالت گر گرفت و آروم زیر لب پچ زدم: بله تموم شد.
_باز که لبو شدى دختر… بيا… بیا که برات یه خبر خوب دارم …
رمان هانتر نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، هیجانی، طنز، کلکلی
تعداد صفحات : ۱۷۲۷

خلاصه رمان : محراب فتوحی، مشاور تحصیلی دبیرستان دخترونه که فقط تو مقطع کنکور کار میکنه! ادم فوق العاده جدی و بددهن، که تو حرفه و شغلش با هیچکس تعارف نداره و بدجور سخت گیره… نسیم سرخوش، دختر شر و شیطون و بی ادبی که مدام به پر و پای این آقای مشاور می پیچه و مدام کل کل میکنه… ولی عاقبت همچین دختری تو حرفه ی محراب فتوحی، چیزی نیست جز …
قسمتی از داستان رمان هانتر
خسته از یه روز پر استرس ، کلید انداختم و درو با شدت باز کردم. نگاهم به حوض وسط حیاط قدیمیمون افتاد وکشون کشون رفتم لبش نشستم.
حس می کردم کشاله های رونم داشت از هم در می رفت از بس امروز زور زدم اون شلوار بی صاحبو نگه دارم. وقتی یادش میفتم که تمام مدت شلوار سایز خودم داشته و می خواسته تنبیهم کنه،
دندونام روی خرخره های بی خاصیتش کار می کنه. آشغال بی همه چیز چسخل! گیر آورده ما رو…
بی اعصاب خم شدم و صورتمو گرفتم زیر شیر آبی که توی حوض می ریخت. نن جونم با اون لپای گل انداختش دو سه تا پله ای که ایوونو به حیاط وصل می کرد رو اومد پایین و گفت:
– کجا بودی ورپریده؟ چرا انقدر دیر؟ هوووف … این نن جون ما حكايتش همون حکایت سر پیری و معرکه گیریه…
تو سن چهل و اندی سالگی یهو فیلش یاد هندوستان کرده و طی یه علمیات انتحاری و چریکی منجر به بدنیا اومدن اینجانب شده. بلهههه… و با درک نکردنای مکرر و غر زدنای مداوم،
باعث شده که هیچ رابطه صمیمی ای بینمون نباشه. خب درکم نمی کنه دیگه… چی کار کنم؟
-با توام عُمَر گلی! خندم گرفت اما به روی خودم نیاوردم و با غرولند و بی حال جواب دادم:
چی می گی؟ مدرسه بودم دیگه نن جون می خواستی کجا باشم؟ پی پسر بازی؟ ای مار بگزه اون زبونتو… لال شی به حق پنج تن…
رمان بهشت نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : ۳۸۳۱

خلاصه رمان: -زود باشید! زود باشید! همینجوری بیکار اینجا واینستید ببینم؛ تا ساعت چهار بعد از ظهر این حیاط و باغ پشتی باید آماده شده باشه. یالا بدویید! صدای جیغ جیغ ها و دستور دادنای خاتون از یه طرف، نوری که از سه تا لایه پرده رد میشد و صاف میخورد توی چشمم هم از یه طرف. پوفی کردم و با حرص پتو رو کنار زدم. یه چشمم و باز کردم و اطرافم و یه دور سریع از نظر گذروندم و در همون حال دنبال گوشیم میگشتم. ساعت نزدیک ده بود …
قسمتی از داستان رمان بهشت
کنار آرش و آرمین وایساده بودیم و چل گری میکردیم،
به قول بابا ماچهارتا ترکیب مرگ بودیم، قابلیت این رو داشتیم یه شهرو نابود کنیم.
همزمان اینکه یکی از فامیلا رو دست انداخته بودیم و رقصیدنشو مسخره می کردیم،
حواسم بود که بهشت رو پیدا کنم هرچی میگذشت و نمیدیدمش بیشتر میترسیدم.
ساعت رو دور تند بود انگار کسی دنبال عقربه ها گذاشته.
نزدیک ده بود که به خواست بابا خدمتکارا کیک چند طبقه ای با طرح گاد فادر… فیلم محبوبم آوردن.
همونطور که نگاهم رو جمعیت بود و با چشم های نگران دنبالش میگشتم سریع شمع هارو فوت کردم.
همه اومدن تبریک گفتن و هدیه دادن اما اونی که من میخواستم نبود.
تقریبا دورم خلوت شد آراز و ژیکان بودن غمزه به جمعمون اضافه شد تا موقع ندیده بودمش.
با لبخند تصنعی گفت: تولدت مبارک ژیهات خان امیدوارم سال های خوبی در انتظارت باشه.
– ممنون غمزه جان.
کادوش رو گذاشت رو میز ولی هنوز یه جعبه دستش بود: قابلتونو نداره.
-دستت درد نکنه چرا زحمت کشیدی.
+خواهش می کنم ناقابله.
دستپاچگی و کلافگیش کاملا مشخص بود، خواستم بپرسم بهشت کجاست؛ که ژیکان پیش دستی کرد:
+ راستی غمزه جان بهشت کجاست؟ ندیدمش اصلاً!
-بهشت؟! آره… چیزه…
نفس عمیقی کشید و جعبه رو به سمتم گرفت.
-این برای شماست ژیهات خان! -برای من؟
به شوخی گفتم: چند تا چندتا کادو میدی غمزه؟
_این از طرف بهشته!
دستام تو هوا خشک شد، عصبی گفتم پس خودش کجاست؟
چیزی نگفت و سرش رو انداخت پایین و رفت …
رمان از نو متولد شده (جلد سوم تبدیل شوندگان شیطانی سایه) نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، تخیلی، معمایی
تعداد صفحات : ۵۱۳

خلاصه رمان : رویای دوران بچگیم بالاخره داشت به حقیقت میپیوست. اما میدونین چی جالبه؟ اینکه خیلی سریع همون رویا، تبدیل شد به کابوس! اونها بهم دروغ گفتن که فقط چند هفته و چند ماه از خاطراتم رو از دست دادم. میدونم که یه چیزی این وسط درست نیست… یه نفر یه گند بزرگ به زندگیم زده… به خاطراتم! و اهمیتی نداره که چندبار به خودم بگم این موضوع رو کنار بذارم …
قسمتی از داستان رمان از نو متولد شده
هر هشت نفرمون روبه روی ققنوس دنی قرار گرفتیم.
شاید از همون اول هم باید همین کار رو انجام می دادیم… قدرت ما در مقابل قدرت دنی!
نیازی نبود که این بازی ها رو راه بندازیم. نیازی نبود که انرژی هامون رو صرف ساخت قلعه کنیم…
نیازی نبود که با دنی حرف بزنیم و برای نجاتش تلاش کنیم…
البته من پشیمون نیستم که به دنی اجازه دادم تا به فرصت برای نجات خودش داشته باشه؛ اما این فرصت حالا دیگه تموم شده.
حالا ما باید با تمام توان بجنگیم و… من دیگه مانعی سر راه بقیه نیستم که دنی رو نکشن.
دنی ثابت کرد که دیگه راه برگشتی براش وجود نداره.
لن عقب رفت؛ چون باید انرژیش رو برای خارج کردن سنگ خورشید ذخیره می کرد؛ اما من و بقیه قدرت هامون رو به سمت دنی پرتاب کردیم.
هممون روی قدرت ها و جادوهای خاص خودمون تمرکز کردیم…
و به قدرتمندترین ورژن و برترین مهارت های گونه امون متوسل شدیم.
ریس با قدرت کویریش سعی می کرد دنی رو محدود کنه…
امواج خشک و گرم قدرتش درست مثل کاغذ سنبادهی جادویی روی پوست بدنمون کشیده میشدن…
قدرت آلستر بر پایه ی آب بود؛ اما آلستر آب رو به سلاح های بزرگی تبدیل می کرد و بعد اون ها رو به سمت دنی شلیک میکرد.
مثل خنجرهای یخی سبز، نیزه های تیز و مهلک… و یه عالمه سلاح جنگی یخی دیگه….
تا الان هیچکدوم از این سلاح ها نتونستن به درون سپر محافظی که دنی اطراف خودش ایجاد کرده بود، نفوذ کنن؛
اما همشون برای ضعیف کردن دنی شدیدا کارساز بودن …
رمان خوب ترین حادثه نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، معمایی
تعداد صفحات : ۱۶۸۶

خلاصه رمان: خزر در تدارک مراسم عروسی با نامزدش پدرام است. همه چیز خوب پیش میرود تا اینکه درست چند روز مانده به مراسم عروسی، جسد افرا، خواهر فراری خزر، توسط پلیس پیدا میشود و مراسم عروسی به هم میخورد. با یافتن یک عکس در اینستاگرام خزر در پی گذشتهی تاریک خواهرش افرا راهی امارات میشود تا راز قتل خواهرش را بفهمد و این تازه شروعماجراست. زیرا پای پدرام به عنوان…
قسمتی از داستان رمان خوب ترین حادثه
گارسون که می رود فرناز لبخند میزند: اینجا رو دوست دارم منو یاد ایران میندازه یاد وطن یاد… آه میکشد: یاد مادرم، یاد…
پوزخند میزند: البته فقط یاد جاهای خوب وطن یاد اتفاقای خوبش،
وگرنه که همیشه همه چیز خوب نبوده، بد بدم خیلی داشت.
اونقدر بد که منو کشوند این گوشهی دنیا که تو قصر یه مرد عرب که میتونه جای بابام یا بابابزرگم باشه امنیت و آرامشو پیدا کنم.
در مقابل نگاه ماتم میگوید:
همیشه نمیشه همه چیزو با هم داشت الان پول هست رفاه هست، آسایش هست با یه نیمچه آرامش با یه قلب خالی که کارش پمپاژ خونه نه دیوونه بازی در آوردن.
میخندد. فاصلهی سنیمون زیاد نرمال نیست. من سی و یکم، اون شصت و نه.
شانه بالا میاندازد بعد میخندد. از همان ها که از گریه غم انگیزتر است و مملو از درد.
چهار سال پیش نجاتم داد از نکبتی که همهی عمرم توش دست و پا زده بودم.
آنقدر ناگهانی تغییر حالت میدهد که نگاهم جا میماند از دنبال کردن حرکاتش دستش را به بالا پرتاب میکند.
_بیخیال دکی جون!
متنفرم از این لفظ، اما حرفی هم نمیزنم. مگر قرار است چند بار دیگر هم را ببینیم یا با هم هم کلام شویم.
فرناز قاشق و چنگال را برمیدارد و با چانه اش به میز اشاره میکند.
_بخور تا از دهن نیفتاده عزیز دلم!
لحنش یکباره از لاتی حرف زدن در می آید و لطافت زنانه به خودش میگیرد …