رُمِنو – دانلود رمان ایرانی و خارجی
با رمنو هر رمان عاشقانه و رمان طنزی که بخوای رو میتونی پیدا کنی

دانلود رمان سیاه مست به قلم تمنا زارعی با لینک مستقیم

رمان سیاه مست نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، انتقامی، ازدواج اجباری، درام

تعداد صفحات : ۱۵۱۲

خلاصه رمان : جنازه‌ی لخت خواهرِ یارا، نامزدِ سهند خان بزرگ آبادی رو صبح زود تو خونه باغ یه مرد غریبه پیدا کردن! سهند خان انتقامِ این رسوایی و بی آبرویی رو از خواهر کوچیک یلدا گرفت! …

قسمتی از داستان رمان سیاه مست

تمام تن و بدنم تیر می‌کشید سرم دنگ دنگ صدا می‌داد و گریه های آرام مامان هم قرار نبود کمکی به حال خرابم بکنند.

نگاهم به ساک کوچک جلوی پایم دوخته شده بود.

تمام دار و ندارمان را تو همان یک ساک کوچک گذاشته بودیم و نمی‌دانم برای کدام گناه کرده یا نکرده مان درحال فرار بودیم.

تکان‌های بیش از حد ماشین، به حالت تهوعی که بیخ گلویم را گرفته بود دامن می‌زد.

صدای شلیک پشت سر هم و ترمز ناگهانی ماشین باعث شد هردو نفرمان به جلو پرت شویم.

قلبم دیوانه وار می‌کوبید و با چشم‌های گشاد شده به مردی نگاه می‌کردم که نور ماشین‌ها چهره اش را توی تاریکی فرو برده بود.

با هر قدمی که جلوتر می‌آمد تپش قلب من هم بالاتر می‌رفت و دلم گواه بد می‌داد.

بی توجه به درد انگشت هایم چنگی به دست مامان انداختم که عمو با عصبانیت گفت: این دیگه کدوم دیوونه ایه؟!

و مامان بود که با هول و ولا پرسید: چه خبر شده آقا رسول؟

عمو بدون توجه به سوال مامان خواست در را باز کند که در به ضرب توسط همان مرد بسته شد و در عوض در سمت من باز شد.

خودش بود، خود دیوانه اش؛ سهند خان!! -پیاده شو!

جوری غرید که حتی اگر می‌خواستم هم نمی‌توانستم دهان باز کنم.

مثل یک ربات از پیش برنامه ریزی شده یک پایم را که از ماشین بیرون بردم عمو فریاد زد: چته مرتیکه دیوونه؟ این کارا چ…

سهند اما نگذاشت حرفش تمام شود و با بالا گرفتن لوله اسلحه اش یک بار دیگر شلیک کرد.

-دهنت رو نبندی تیر بعدی رو می‌زنم تو مغزت!

و با گرفتن بازوم حرفش را سمت من ادامه داد: تو هم جون بکن دیگه! پیاده شو …

و به ضرب بدنم را از روی صندلی پایین کشید …

دانلود رمان دستان به قلم فرشته تات شهدوست با لینک مستقیم

رمان دستان نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه

تعداد صفحات : ۱۲۸۲

خلاصه رمان : دستان سپه سالار آرایشگر جوانی است که اهل محل از روی اعتبار و خوشنامی پدر بزرگش او را نوه حاجی صدا می‌زنند. دستان طی اتفاقاتی عاشق جانا، خواهر زاده‌ی بزرگترین دشمنش می‌شود چشم روی آبروی خود می‌بندد و جوانمردانه به پای عشق و احساسش می‌ایستد. به ظاهر همه چیز با یک معامله شروع می‌شود. این در حالی است که جانای زخم خورده از تقدیر گمان می‌کند دستان دشمن اوست و محض انتقام آمده… اما دستان برای اینکه حامی این دختر باشد ناچار است آبرویش را گرو بگذارد …

قسمتی از داستان رمان دستان

مقابل نگاه ملتمس و محزون دستان که قلباً و عاجزانه می‌خواست برای آخرین بار چشمان جانا را ببیند و از آن کوهستان برود سوار اسب شد و افسارش را کشید.

قلب دستان نای جنبیدن نداشت بر خلاف نگاهش که سرد بود، دلش برای یک نیم نگاه این دختر جان می‌کند باشد…

مغرور باشد. حتی از او نفرت هم داشته باشد. از تکبر بیش از حد و از خودرأی بودنش هم چشم پوشی می‌کند.

فقط نگاهش کند… برای آخرین بار به چشمان دستان نگاه کند، بعد برود به امان خدا.

با رفتن جانا تکیه اش را از دیوار گرفت و چند قدم کوتاه پشت سر او روی برف‌ها راه رفت.

وسط کوچه‌ی سنگی ایستاد زخمش تیر کشید و ابروهایش از درد جمع شد.

پنجه هایش را از روی کاپشن پاره به پانسمان بازویش فشرد و با لب‌هایی خشکیده سرش را پایین انداخت.

مثل قبل قدم‌هایش را استوار و محکم برنمی‌داشت. فکرش به هم ریخته بود.

زیر لب وا‌گویه می‌کرد:

کاش نمی‌دیدمت… کاش نمی‌اومدم… منی که برای همیشه می‌خواستم از خودت و چشمات فرار کنم… رفتن و سخت کردی واسه‌م لامصب.

من نامرد… بالاغيرتاً تو مردی می‌کردی بی وجدان یه نیم نگاه حقم نبود که این جوری نیفتم به دل دل کردن؟

به خودش که آمد جلوی خانه حاج کریم ایستاد گفته بودند تا عصر برنمی‌گردد؟

خسته و گرسنه شانه اش را به در تکیه داد سردش شده بود و برف هنوز هم می‌بارید.

سوز هوا استخوان می‌ترکاند کمتر کسی از خانه اش بیرون می آمد

دانلود رمان سس خردل (جلد دوم) به قلم فاطمه مهراد با لینک مستقیم

رمان سس خردل (جلد دوم) نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : انتقامی، عاشقانه، اجتماعی

تعداد صفحات : ۱۲۷۷

خلاصه رمان : ناز دختر شر و شیطونی که با امیرحافظ زند بزرگ ترین بوکسور جهان ازدواج می‌کنه اما با خیانتی که از امیرحافظ می‌بینه، ازش جدا میشه. با نابود شدن زندگی ناز، فکر انتقام توی وجود ناز شعله می‌کشه، این دفعه نوبت ناز بود که اومده بود انتقام بگیره و تو این راه از سیاست مدار بزرگی کمک می‌گیره تا …

قسمتی از داستان رمان سس خردل

نبات با دلبری خندید و دستای کوچولوش دور گردن ارسلان حلقه کرد: بابا السلان “بابا ارسلان.

ارسلان بلند خندید و محکم دستاشو دور کمر نبات حلقه کرد و به خودش فشار داد: من قربون شيرين زبون خودم برم.

و محکم نبات رو توی بغلش گرفت. -بریم یه سر به نفس کوچولو ام بزنیم هوم؟

نبات سر تکون داد و با ارسلان از اتاق خارج شدن. لبخند محوی روی لبام جا خوش کرد. با کمک ارسلان تونستم دوباره سر پا بشم.

اون به من عشق رو یاد داد. یاد داد دوباره بتونم کسی رو دوست داشته باشم. از همه چیم راضی بودم.

دو سال پیش ارسلان دستم رو گرفت و حالا با هم به زندگی آروم و عاشقانه داشتیم.

آروم قدم برداشتم و از اتاق خارج شدم. دیگه گذشته آزارم نمی‌داد دیگه کمتر حالم بد میشد.

یه چهارچوب در تکیه دادم و با لبخند به ارسلان نگاه کردم.

جوری با عشق با بچه ها بازی می‌کرد که کسی حتی یه درصد هم شک نمی‌کرد این بچه ها بچه های واقعی اون نیستن.

از پدری برای بچه هام کم نذاشت جوری بهشون محبت می‌کرد که به آرش محبت می‌کرد.

تو فکر بودم که با کوبیده شد در بهم، هینی کشیدم و از جا پریدم.

با دیدن آرش اخمو لبخند کمرنگی زدم: آرش جونم؟ بابات اومده نمیای پیشش؟

پوزخندی زد: آقا ارسلان بابای من نیست که ایشون فقط دو تا دختر دارن منم از تو جوب پیدا کردن.

ناباور نگاهش کردم. بچه‌ی ۱۰ ساله چنان زبونی داشت که با هر حرفش جوری کیش و مات می‌کرد ادمو که آدم واقعا نمی‌تونست جوابش بده…

ارسلان اخم کمرنگی کرد: آرش با مامانت درست صحبت کن.

آرش تیز نگاهش کرد: این مامان من نیست فهمیدی؟

ارسلان از جا بلند شد و به سمتش رفت: تو نمی‌خوای بس کنی؟ نه؟ آرش دیگه شورش در اوردی!

-نه نمی‌خوام بس کنم. من این زنو نمی‌خوام نمی‌خوام نمی‌خوام …

دانلود رمان هوادار حوا به قلم فاطمه زارعی با لینک مستقیم

رمان هوادار حوا نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه

تعداد صفحات : ۸۹۲

خلاصه رمان : درباره دختری نازپروده است ‌که نقاش ماهری هم هست و کارگاه خودش رو داره و بعد مدتی تصمیم گرفته واسه اولین‌ بار نمایشگاه برپا کنه و تابلوهاشو بفروشه ک تو نمایشگاه سر یک تابلو بین دو مرد گیر می‌کنه و …

قسمتی از داستان رمان هوادار حوا

داخل خانه‌ی مادربزرگ یک حال و هوای خوبی بود انگار آنجا را برای یک خواب آرام، یک گپ صمیمی و یک حال خوب ساخته بودند.

یک بوی آشنایی داشت، به همین خاطر حتی با چشم های نیمه باز و مغز نیمه فعال هم حال آن فضای دلنشین را درک می‌کردم.

توی اتاق خواب رفتیم سپهر در کمد دیواری را باز کرد و برایم رختخواب پهن کرد.

بدون فکر کردن به چیزهای اضافه در آغوش گرم رختخواب به آن خواب عمیق در ماشین ادامه دادم.

صدای خروس بی محل من را از دنیای خواب نجات داد.

خورشید نورش را به داخل اتاق می‌تاباند و نور نارنجی رنگ قشنگی فضای کوچک اتاق را لبریز از خودش کرده بود.

رختخوابم را جمع کردم و دستی روی آن پتو که ملحفه‌ی آبی و طرح عروس و داماد داشت کشیدم.

همیشه از بچگی این پتو را دوست داشتم، انگار از خودش یک خنکی نازل می‌کرد که من آن خنکی را دوست داشتم.

سپهر حتى نصفه شب هم حواسش به علایق من بود و آن پتو را روی من انداخته بود.

از اتاق بیرون رفتم، صدای سپهر و عزیزجون از داخل ایوان شنیده می‌شد.

وارد ایوان شدم سفره‌ی صبحانه توی ایوان پهن شده بود.

چهره‌ی عزیزجون وقتی جواب سلام را داد با لبخند پهن و دلنشینی که مخصوص به خودش بود دوست داشتنی تر از همیشه شده بود.

آنقدر با خدا بود که انگار در چشم هایش نور دویده بود و برقی با رنگ میشی نگاهش عجین شده بود.

مثل همیشه وقتی سر سفره نشستم شروع کرد محتویات سفره را یکی یکی نام ببرد و از خواصش بگوید تا به قول خودش من بخورم و جون بگیرم.

با اینکه نوه‌ی اصلی او نبودم ولی مثل یک مادربزرگ واقعی برای قوت تن من نگران بود …

دانلود رمان سس خردل (جلد اول) به قلم فاطمه مهراد با لینک مستقیم

رمان سس خردل (جلد اول) نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : طنز، عاشقانه، اجتماعی

تعداد صفحات : ۱۸۱۵

خلاصه رمان : ناز دختر فقیری که برای اینکه خرجش رو در بیاره توی ساندویچی کوچیکی کار می‌کنه. روزی از روزا، این‌ دختر سر به هوا به یه بوکسور معروف، امیرحافظ زند که هزاران کشته مرده داره، ساندویچ پر از سس خردل تعارف می‌کنه و غافل از اینکه امیرحافظ به سس خردل حساسیت داره و نمی‌دونه. قراره بخاطر این سس خردل زندگیشون بهم گره بخوره! …

قسمتی از داستان رمان سس خردل

با صدای آلارم گوشیم خسته کش و قوسی به بدنم دادم. لعنتی آرزوی به خواب به دلم مونده بود.

پوفی کشیدم و از جام بلند شدم بابا هنوز خواب بود. لبخند پررنگی زدم و با عشق قربون صدقش رفتم.

قطعا اگه بابا نبود من می‌مردم خیلی بهش عادت کرده بودم. خم شدم پتو رو روش کشیدم و رفتم تا حاضر شم. امروزم یه شروع تازه بود.

صبحونه و ناهار بابا رو براش حاضر کردم تا بیدار شد اذیت نشه و از خونه زدم بیرون.

امیدوار بودم بهرامی دست از سر کچلم برداشته باشه و دیگه گیر سه پیچ نده مردک چندش هیز!

بعد از نیم ساعت پیاده روی وارد ساندویچی شدم. طبق معمول شلوغ بود.

-بدو دختر بدو که کلی کار داریم .

با صدای بهرامی اخمی کردم و وارد اتاق شدم و بعد از عوض کردن لباسام رفتم و مشغول شدم.

با لذت به ادمایی که روی ساندویچشون سس خردل می‌زدن نگاه می‌کردم، آخ که من چقدر عاشق سس خردلم.

-غذارو زهر يارو کردی ولش کن دیگه.

با خنده سر چرخوندم و نگاهی به سارا انداختم.‌ خندون کنارم وایستاد.

-خب دختره‌ی اسکل اینطوری عین بز زل می‌زنی به طرف اون غذا از گلوش مگه پایین میره.

چپ چپ نگاهش کردم.

-کی داشت اونو نگاه می‌کرد آخه یاد بچگی هام افتادم منم بچگی هام وقتی مامانم ساندویچ درست می‌کرد ساندویچم پر از سس خردل می‌کردم.

تک خنده ای کرد: پس باید اسم تورو می‌ذاشتن ناز خردلی.

قهقهه زدم و مشتی به بازوش کوبیدم: آدم شو سارا.

آروم خندید و اشاره ای به تلویزیون کوچیکی که رو دیوار نصب شده بود کرد.

-اوف این ورزشکارا رو ببین عشق می‌کنن زندگیشون لوکس، دختر براشون ریخته.

نگاهم با کنجکاوی قفل هیکلشون شد و تو دلم گفتم با خودم. عجب هیکلی داره!

سارا با حسرت ا… هی کشید …

مطالب پر لایک
  • مطلبی وجود ندارد !
آخرین مطالب
درباره سایت
بهترین رمان های عاشقانه رو توی رمنو دانلود کن شماره های پشتیبانی: 09388810316 09012347883
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رُمِنو – دانلود رمان ایرانی و خارجی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.