رمان آرامش گمشده نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : 1098

خلاصه رمان : شهاب پسرجذاب وهمه چی تمومه،که در عالم رفاقت،محبور میشه به خواستگاری دختری بره که هیچ تمایلی به اون تیپ دخترها نداره..قراره شهاب اونو وابسته ش کنه و بعد از او جدا بشه تا انتقام رفیقش گرفته بشه، این اتفاق می افته ولی خیلی دیر… جایی نقشه شهاب لو میره که بدترین زمانِ ممکنه،سعید به خواسته ش میرسه ولی…
قسمتی از داستان رمان آرامش گمشده
پسره ی دیونه،آخه ا ین چه پیشنهادیه که به من میدی ،عه عه عه به من میگه برو اون دختره را عاشق خودت کن،آخه خوبه خودش می دونه من از چادری جماعت بی زارم حالا برم معشوقه م را از چادری ها انتخاب کنم وگرنه ا ین کارا خوراکمه .. سعید بی شعور برای انتقام گرفتن از یه دختر می خواد منو وارد یه بازی بی سر و ته کنه،رو ی رفاقتی که باهم داریم اینو ازم خواسته .. الانم که زنگ زده رو گوشیم – بله سعید – چی شد شهاب فکراتو کردی عروس خانوم؟ .. –
ببند دهنتو آخه من به تو چی بگم؟ – بگو چشم سعید جون تو جون بخواه – مرض .. – باشه بابا .. پاشو بیا پاتوق همیشگی ،تا حرفای آخرو بزنیم . یک ساعت دیگه اونجا میبینمت .. روبروی سعید نشستم .. فنجون قهوه را برمیدارم یه لب می زنم بهش،صدای سعید را می شنوم – ببین چی میگم بهت شهاب .. بابا ا ین چیزا که واسه تو مهم نیست تو فقط یجا وایسی همه دخترا عاشقت میشن.. حالا یکی دوماه با ا ین دختره بگرد بعدم بگو به درد هم نمی خوریم .. اون زخم بدی بهم
زده .. بابا من رفته بودم خواستگاری بعدچندماه راضی شده بودن دخترشونو بهم بدن اومدن از این خانوم که همکالاسی من بوده تو کلاس فیزیک تحقیق کردن اونم گفته باهمه دخترا ی کالس دوسته . می خندم بهش .. عصبی میشه و چون کارش گیره میگه خنده داره بی شعور؟ .. بلندتر میخندم …. سعید هم بالخره لبخند می زنه و میگه اون یه دختره لجبازو سرتقه .. چندبار تاحالا به من ضدحال زده .. ی ا توکالس ازم اشکال گرفته ای سرکنفراس هام بهم گیرداده .. می خوام پوزشو بزنم – خودت ازپسش برنمیای ؟ – منو می شناسه فایده نداره.
رمان موسم باران نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، پلیسی، هیجانی
تعداد صفحات : 1103

خلاصه رمان : داستان این دفعه داستان یه دزد کوچولوی مشهوری هست که نظر خیلیا هارو با مهارت دزدی و خلافکاری به خودش جلب کرده اما در این میان راز بزرگی وجود داره که این دزد کوچولو پسر نیست در واقع دختر خیلی خوشگله که خودشو شبیه پسر ها کرده و به دام یه گروهک خطرناک میوفته و سر دستع اون گروهک به رازش پی میبره…
قسمتی از داستان رمان موسم باران
خودم هم می دونستم کاری که دارم انجام میدم عبث و بیهوده ست. اما این دلم حرف حالیش نبود. تا پیداش نکنم آروم نمیشینه! بعد از اینکه چند دوری توی خیابونا و کوچه های اون منطقه زدم، به طرف آپارتمان خودم حرکت کردم. حوصله ی کسی رو نداشتم. باید کمی با خودم خلوت می کردم. اصلا سردر نمیاوردم با خودم چند چندم! دلم مونده بود پیش دختری که کیف قاپی می کرد! نمی دونم چه حسی بهش داشتم، باید یه بار دیگه میدیدمش تا
تکلیف دلم روشن میشد. به محض رسیدن به خونه، یک راست به اتاقم رفتم و روی تخت ولو شدم. حتی گوشیمو هم خاموش کردم تا کسی مزاحمم نشه. فکر کردن به حالی که داشتم تن و بدنمو می لرزوند!یعنی عاشق شده بودم؟!یعنی به همین راحتی به یه دختری که اصلا نمیشناختمش دل داده بودم؟! با روحیه ای که از خودم سراغ داشتم بعید میدونم حسم عشق و عاشقی باشه! اگه نیست پس چیه؟! اهل بازی با احساسات و آبروی دخترا هم که نبودم!
انقدر ذهنم آشفته بود که توی خونه هم طاقت نیاوردم و دوباره زدم به خیابونا. بلاتکلیف و سرگردان با موزیک ملایمی خیابون هارو دور دور می کردم. با دیدن زن ها و دخترهای رنگارنگی که کنار خیابون منتظر مشتری وایستاده بودن وسوسه شدم که دل پر آشوبم رو یه جوری آروم کنم، اما هرچقدر برای خودم دلیل و منطق آوردم که این کار هیچ عیبی نداره و بیشتر مواقع انجام میدم، نمیدونم چرا این دل وامونده راضی نمیشد! قبلا مشکلی نداشت ولی…
***
دیگه تقریبا نزدیکای غروب بود که رسیدیم تهران. خونه غرق در سکوت بود! اولش خیال کردم جانی نیست، ولی باریکه ی نوری که از لای د ِر باز اتاقش به بیرون میتابید نشون میداد که طبق قولی که داده بود مشغول درس خوندنه. بعد از دو هفته بالآخره از ش ّر گچ دستم خلاص شدم. نگین هم کم و بیش به خونه ام عادت کرده بود. هنوز برای باران دلتنگی و گاهی به شدت گریه میکرد، اما حضور جانی با اون شخصیت شاد و شوخش خیلی بهمون کمک کرد تا خودمون رو پیدا کنیم. هرچند بیتا از این موضوع اصلا خوشحال نبود و مدام برام پیغام و پسغام میفرستاد که میخواد با من حرف بزنه!
رمان پری زاده نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، تخیلی
تعداد صفحات : 1420

خلاصه رمان : مازر ، جنی که عاشق پریزاد میشه . نامزد دخترک رو میکشه و به جای اون باهاش ازدواج میکنه….
قسمتی از داستان رمان پری زاده
در حالی از فرط ترس و وحشت می لرزیدم ود سرمای هوا به پوست خیسم فشار بیشتری وارد می کرد با دیدن آشپزخونه خالی لبم رو محکم گزیدم. خواستم به اتاقم برگردم که ناگهان فردی جلوی راهم سبز شد.
هینی کشیدم و وحشتزده به عقب رفتم که نگاهم به چهره شیطنت بار فرهاد افتاد. نفس پر التهابم رو به سختی بیرون فرستادم و دستم رو روی قلبم که به شدت می کوبید گذاشتم. چشم غره ای بهش رفتم که نگاهش رو به بازو های برهنه ام داد و گفت: _چیه ترسیدی؟ بی توجه بهش وارد اتاقم شدم که دنبالم راه افتاد.
لباس هام رو از روی تخت برداشتم و در حالی که سعی داشتم ترسم رو پنهون کنم گفتم _مامان کجاست؟ به چهار چوب در تکیه زد و در حالی که با نگاه چندش آورش بدنم رو رصد می کرد تا حوله رو از روش بردارم جواب داد. _یه ساعت پیش رفت چند تا خرت و پرت برای شام شب بخره.
سری تکون دادم و گفتم: _خیله خب حالا برو بیرون درم پشت سرت ببند. بی حرف بهم خیره شد و حرکتی نکرد که پشت بهش لبه تخت نشستم و مشغول پوشیدن دامن شلواری سفید رنگم شدم. مکثی کردم و با فکری که توی ذهنم اومد عصبی و هیستریک توپیدم. _بار آخرت باشه وقتی میرم حموم میای سرک می کشی فرهاد! اون از اون برق کوفتی که قطعش کردی و نزدیک بود زمین بخورم.
اونم از این وقاحت و بی شرمی که سرتو عین چی میندازی پایینو میای تو حموم… همون طور که ترس و استرسم رو از تاریکی حموم و لمس اون دست های زمخت سر فرهاد خالی می کردم بی توجه به چهره مبهوتش فریاد میکشیدم.
این دفعه از این غلطا کنی ده تا روش میذارم تحویل بابات میدم تا با کمربندش خوب ادبت کنه! با لحن حق به جانبی گفت: _برق حموم؟ من اصل پامو توی اتاقت نذاشتم. چه برسه به این که… نیشخندی زدم و لباس زیر هام رو که پایین تخت افتاده
بودن برداشتم. با لحنی کنایه آمیز گفتم: _آهان پس عمه من اینارو مثل همیشه برداشته! وقتی جوابی نداد لباسم رو از روی حوله پوشیدم و در حینی که لباسم رو مرتب می کردم حوله رو از زیرش بیرون کشیدم.
رمان به رنگ یاقوت کبود نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، هیجانی
تعداد صفحات : 3093

خلاصه رمان : درباره دختری که یک مرد خیلی خشن و پولدار که رییسش هم هست عاشقش می شه و برای به دست اوردن روشا هر کاری می کنه ولی نمی دونه که بعد از به دست اوردنش روشا از شهاب متنفر میشه بعد از یک سال روشا حافظ شو از دست می ده و این فرصت خوبی واسهی شهاب تا دل روشا رو بدست بیاره. رمان فلش بک هست…
قسمتی از داستان رمان به رنگ یاقوت کبود
اشکان کلافه رو صورت ملتهبش دست کشید و نفس عمیق کشید
دلم میخواست تک تک ساک هایی که دستمه رو از پنجره پرت کنم بیرون
_الان وقت این حرفا نیست.من زودتر آوردمت بیرون که تا خودش و برسونه ویلا آروم بگیره.روشا وقتی اومد فقط آرومش کن همونجوری که هر زنی بلده شوهرش و آروم کنه میفهمی؟
شهاب به خاطر تو انقدر عصبی شده.انقدر که جفتک انداختی،انقدر که پسش زدی دیوونش کردی.
فریاد کشید و هر چی نارنجک تو چنته داشت خرج کرد
_قدر یه ارزن سیاست نداری!
به جای اینکه با دلش راه بیای برای آرامش خودت، فقط تحریکش کردی.
حاضره کل زندگیش و خرج تو کنه اونوقت توی احمق فقط میخوای عقده ی عقد اجباریتو سرش خالی کنی.
تو مجبوری روشا فهمیدی؟بالا بری پایین بیای جات تا آخر عمر خونه ی شهابه اونوقت حالا برو ببینم تا کجا جون لگد انداختن داری
بالاخره بغضم ترکید ولی نذاشتم صداش بلند شه.
هق هقم رو خفه کردم و فقط اجازه دادم سر ریز شه.
بدون مهلت میتازوند و حتی فرصت نفس تازه کردنم نمی داد.
نفس عمیق کشیدم و سعی کردم به خودم مسلط باشم.
تو این خیابون شلوغ و بنی اینهمه ماشین هیچ احمقی نمیتونه مزاحم یه دختر بشه.
سعی کردم قدم هام رو کاملا عادی بردارم و به پشت سرم نگاه نکنم؛ولی مگه میتونستم؟
دست های لرزونم رو باکلافگی و ترس توی کیف شلوغم بردم و آینه ی جیبیم رو از توش بیرون کشیدم.
با احتیاط از توی آینه پشت سرم رو نگاه کردم که قلبم از ترس مچاله شد و ضربان و کوبش قلبم به شکل سرسام آوری زیاد شد.
گردنبندم رو زیر شالم مخفی کردم.
تاریگ هوا مدام توی سرم جیغ میکشید که خیلی وقته بتون از خونم و شهر این ساعت ناامن تر از همیشس.
حتی تجسم اتفاق هایی که ممکنه بیوفته به پاهام قوت داد و یی اراده سرعت قدم هام رو تند ترکرد.
ولی صدای زیاد شدن دور موتور ماشین و نور چراغش که نزدیک شدنش رو بهم هشدار می داد دست و پام رو فلج میکرد گوشیم رو از توی کیفم چنگ زدم و شروع کردم به دویدن.
پس آدم های این شهر لعنتی کجان؟ چی کار باید بکنم؟جیغ بکشم؟بین اینهمه بوق و شلوغی کسی هست که بشنوه؟
اگر یک درصد شک داشتم و تمام حس و حال بدم رو پای بدبینی نوشته بودم با زیاد شدن سرعت ماشین و موازی اومدنش مطمئن شدم که اینهمه راه رو اتفاقی با من نیومده. با وحشت و تند تند شماره ی بابا روگرفتم وگوشی روکنار گوشم گذاشتم.
مغزم قفل شده بود.
با شنیدن صدای زنی که نداشتن اعتبارگوشیم رو یادآوری می کرد یادم افتاد که خیلی وقته گوشیم شارژ نداره و برای همینه که از سر شب نتوتستم با بابا تماس بگتم.
رمان آین کای نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : رومنس، بزرگسال، طنز، روانشناسی، جدید
تعداد صفحات : 814

خلاصه رمان : کای دیپ از احساسات خالیه
اون وقتی حساب و کتابهای مالی رو تا آخرین پنی بدست میاره خوشنود میشه، اما برای اون خبری از احساسات بزرگ و مهم نیست
اون فکر میکنه که نقصی داره
خانوادهش بهتر میدونن که اوتیسمِ اون بدین معنیه که احساسات رو به طریقهی متفاوتتری تجربه میکنه
همون موقع،ازمه ترن،دختر دورگهای که توی محلههای زاغهنشین شهر هوشیمین زندگی میکنه،احساس میکنه به جایی که هست تعلق نداره.وقتی فرصتی براش فراهم میشه که …
قسمتی از داستان رمان آین کای
به محض اینکه از جلوی ردیفی که کای حضور داشت رد شدن، کای ایستاد و کت و شلوار بدقواره ای که از کوآن بهش رسیده بود رو صاف و صوف کرد.
اگه قرار بر این بود که این کت و شلوار رو از خودش پر کنه پس باید بیشتر از حالت عادی رشد می کرد و بارفیکس های زیاد انجام می داد. هزاران بارفیکس. اون باید از امشب شروع می کرد.
وقتی نگاهش رو بالا آورد، به این کشف نائل شد که خانم ها و همه ی جمعیت در نزدیکی اون ایستادن. دی می یک دستش رو به سمت گونه ی کای دراز کرد؛ اما قبل از لمس پوست اون از حرکت ایستاد.
با چشم های پرابهتش صورت کای رو از نظر گذروند. فکر می کردم که شما دو تا خیلی با هم صمیمی هستید. برات اهمیتی نداره که اون رفته؟
قلبش از جا جهید و شروع به کوبیدن کرد، به قدری که سینه ش به درد بیاد. زمانی که برای حرف زدن تلاش کرد، هیچ چیز از دهنش بیرون نجست. گلوش ورم کرده بود.
البته که اون ها صمیمی بودن… مادر کای قبل از این که یک بازوی خواهرش رو بکشه اون رو سرزنش کرد. بیا، می ، بیا بریم. اون ها منتظر ما هستن.
با پاهای چسبیده به زمین، کای به نظاره ی ناپدید شدن اون ها از میون در ایستاد. به لحاظ منطقی می دونست که در اون مکان ایستاده، اما احساس می کرد داره سقوط می کنه، عمیق، عمیق، عمیق تر.
فکر می کردم که شما دو تا خیلی با هم صمیمی هستید.
از زمانی که معلم دبستان کای به والدینش اصرار کرده بود که اون رو پیش روانشناس ببرن، می دونست که تفاوتی داره.