رُمِنو – دانلود رمان ایرانی و خارجی
با رمنو هر رمان عاشقانه و رمان طنزی که بخوای رو میتونی پیدا کنی

دانلود رمان جمجمه های بی مغز به قلم سونیا منصوری با لینک مستقیم

رمان جمجمه های بی مغز نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی

تعداد صفحات : 1043

رمان جمجمه های بی مغز

خلاصه رمان : عاشقانه‌ای که به ثمر نمی رسه و بعد از عقد ، داماد عاشق دخترعموی عروس می‌شه. سروه دختر زیبایی که به خاطر مزاحمت های وقت و بی وقت مسعود جواب مثبت به شهابی می‌ده که ادعای عاشقی داره. اما با بلایی که مسعود سرش میاره ورق زندگیش بر می گرده.

 

قسمتی از داستان رمان جمجمه های بی مغز

زمستان اسفند هزار و سیصد و نودــ تهران تنهایی واژه ی تلخی است که تلخی اش نفس قطع میکند و چشمه ی اشکهایت را تا همیشه به جوشیدن وا میدارد.

هرچه بیشتر در فکر فرو میرفت و در دریای بیکسی اش بیشتر غرق میشد این واژه ی زهر مانند بیشتر در دهانش مزه میکرد. به راستی او تنها بود و این واقعیت هر بار هم چون پتکی بر سرش فرود میآمد. سرش را بهسمت آسمان گرفت و در حالی که به تمام روزهای تلخی ــ که در این شش سال گذشته گذرانده بود ــ فکر میکرد؛ اشکهایش بیاختیار روی گونه های برجستهاش جاری میشدند….

عزیز استکان را روی نعلبکی جلوی سروه گذاشت و وقتی او هم خیره ‌اش شد با چشم هایش به شکرپاش اشاره کرد. چایی شیرین کن با پنیر و گردو نون هم صبح مرتضی پسر زهره خانم رفت برای مادرش بگیره برای ما هم خرید. خدا خیرش بده من دیگه پا ندارم تا سر کوچه قدم بردارم. سروه

لبخند مهربانی روی لب‌هایش نشست. -همون که پسر بچه بود همیشه با توپش شیشه‌ی خونه های محله رو پایین می‌آورد عزیز خندیدو ابرویی بالا برد. -آره همون ولی انگار یادت رفته آوان هم پایه‌ی شیطنت هاش بود! شکر پاش را برداشت و مقداری در چایاش خالی کرد. اسم اون بیمعرفت رو نیار رفت

و پشت سرش رو هم نگاهی ننداخت. لبخندی روی لب‌‌های عزیز جان گرفت. ساعت هفت زنگ می‌زنم تاکسی. با شنیدن حرفی که عزیز زد قاشق کوچکی که برداشته بود تا شکر را در چایش حل کند میان زمین و هوا در دستش ماند ذهنش در حال حلاجی حرف های عزیز بود و ساعت هفت را بارها با

خود مرور کرد. تاکسی؟ چرا؟ عزیز لقمه‌ای به سمتش گرفت: مگه دیروز نگفتم شام مهمون خونه محمودیم؟ سروه با شنیدن نام عمو عصبی دندان‌هایش را روی هم فشردو قاشق را روی زمین انداخت. چندبار نفس عمیق کشید تا آرامشش را بازیابد و سپس صورتش را میان دست‌‌ هایش پنهان کرد …

دانلود رمان دو ماه و چند روز به قلم Min Sin با لینک مستقیم

رمان دو ماه و چند روز نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی

تعداد صفحات : 488

رمان دو ماه و چند روز

خلاصه رمان :  ذهنم می شمرد
حواست هست چی گفتم؟
من نمی شمردم
ذهنم می شمرد
از تعداد روزایی که بین من و تو ایستاده بود و تو نمی دیدی بگیر تا تعداد گالی زرد و سفید یاس که از زیر دستم در رفته بودن و هنوز شهد شیرین پرچم وسطشونو نچشیده بودم و خشک شده بودن و ریخته بودن .
من دلم تا ابد همون تخت یه نفره و دو تا بالش روی هم افتاده و پرتقاالی ریز و آبدار و ترش باغچه رو می خواست که چارزانو می نشستم رو تخت و پوستشو با ناخونام که می کندم ، چند تا ذره ی آبدار از پوستش می پاشید بیرون و هم چشممو می سوزوند و هم بوش تا عمق مشامم می نشست و وای از بوش …انقدر خواستنی بود که دلت می خواست ….

 

قسمتی از داستان رمان دو ماه و چند روز

خواستنی بود که دلت می خواست یه تیکه از پوستشو بگیری رو شعله ی ریز فندک و بسوزونی و بو کنی. من هیچ وقت نمی شمردم. نمی خواستم که بشمرم ولی ذهنم می شمرد و حساب کتاب می کرد ولی باز حرف حساب حالیش نمی شد که بهش می گفتم “لامصب اون چرتکه رو غلاف کن”!.

ریشه ی موهام از عرق نم داشت و خواب عصر به جای آنکه سرحالم بیاره، کرخت و سنگینم کرده بود. پتوی نازکی که روم کشیده شده بود، کلافه با پا عقب زدم. دوست نداشتم با پتو بخوابم. همین پتوی نازک حکم بختک را برام داشت.

اولاد صفت نداره . از دختر و پسر خودم چه خیری دیدم که از بچه هاشون ببینم ؟
با احتیاط پنجه ی دستشو گرفتم و سعی کردم نرم صحبت کنم.؟ تو بری من تنهایی چیکار کنم ؟
توام دو روز دیگه شوهر می کنی تنها نمی مونی. خدا از دهنت بشنوه کدوم خری میاد منو بگیره آخه بالاخره ابروهای تو هم رفتهش باز شد و با زحمت نشست. از خداشونم باشه پاشو برو آش بیار واسم . آبغو رمبریزی…

دانلود رمان در سایه جنون به قلم فاطمه یوسفی با لینک مستقیم

رمان در سایه جنون نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، معمایی، پلیسی

تعداد صفحات : 2496

رمان در سایه جنون

خلاصه رمان : نازنین دختری از خانواده‌ای معمولی که طی همکاری با پلیس وادار میشه تا به زندگی پارسا، پسری از خانواده‌ای ثروتمند و پر رمز و راز وارد بشه، غافل از اینکه تمام این اتفاقات هر چقدر برای نازنین حکم بازی داره برای پارسا جدیه تا جایی که….

 

قسمتی از داستان رمان در سایه جنون

با کلید در خانه را باز کردم و وارد شدم، چند قدم که جلوتر رفتم بوی قرمه سبزی در مشامم پیچید…زیر لب غریدم: -اه لعنت به این شانس، آخه قرمه ی سبزی هم شد غذا این ایرانیا چی دیدن تو این غذای سبز مسخره که دست از سرش بر نمیدارن؟! از حرصم به آشپزخانه چشم غرهای رفتم و در اتاقم را با شدت باز کردم… با صدای در، نیما دو متر به هوا پرید و دوباره سر تخت نشست… با وحشت گفت: -بابا دختر خوب یه اِهِنی یه اوهونی، در طویلست مگه اینطوری باز می کنی؟! چشم هایم از تعجب گرد شد. نیمااااا. ردیف دندان هایش را به نمایش گذاشت و قیافه اش را مظلوم کرد. -آجی گلم!!

کیفم را از همان جلوی در پرت کردم توی سرش که صدای آخ گفتنش بلند شد… سعی کردم جلوی خنده ام را بگیرم و با اخم و عصبانیت ساختگی توپیدم: کوفت، حقته، مگه تو خودت اتاق نداری که همش اینجا ولویی؟! برو سر درس و مشقت، مامان کجاست؟ -مشق چیه خواهر من؟ من یه سال پشت کنکور موندم که بهم بگن برو سر مشقت؟ چه می دونم خونه زری خانم، سبزی پاک می کنن! ای کاش ییک پیدا میشد و به مامان می گفت لااقل در طول روز دو ساعت در خانه خودش بماند… یک روز خانه زری خانم، روز بعد صغری خانم، روز دیگر کبری خانم! با تاسف جواب نیما را دادم: -چه افتخار هم

می کنه که یه سال پشت کنکور مونده، پاشو برو درست رو بخون، یعنی اگر امسال هم قبول نشیمن می دونم و تو! -آقاااا من اصلا نمی خوام قبول شم، من دوست دارم برم دانشکده افسری… با حرص و از میان دندان های چفت شده ام گفتم: -نیما هر غلطی می خوای بکن، فعلا پاشو برو از اتاق من بیرون می خوام لباسام رو عوض کنم… -وااای باز این ننه غرغرو اومد تو خونه این غرغر هاش شروع شد، خدایا این چه خواهریه نصیب من شده؟ دستش را گرفتم و از روی تخت به پایین کشاندمش… همانطور که به سمت بیرون هولش می دادم گفتم: -برو تو اتاق خودت و دیگه هم نبینم که اینجایی…

دانلود رمان همخونه استاد به قلم ناشناس با لینک مستقیم

رمان همخونه استاد نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، استاد دانشجویی، طنز

تعداد صفحات : 760

رمان همخونه استاد

خلاصه رمان : داستانمون درباره یه پسر کاملا مذهبیه که اسمش امیر حافظ و یه دختر به اسم ترمه که بی بند و بار و دختره آزادی هست زندگی این دوتا شخصیت داستان مقابل هم قرار میگیره و امیرحافظ و ترمه به عقد صوری هم درمیان و همخونه ی همدیگه میشن که کلی داستان بینشون پیش میاد که …

 

قسمتی از داستان رمان همخونه استاد

متحیر بهش خیره شدم و پرسیدم: خانواده به شما اطلاع داده بودن؟ به سمت ساختمون برگشت و گفت: بیاید اتاقتون رو نشونتون بدم به سمتش رفتمو بازوشو گرفتم سریع عکس العمل نشون داد و بازوشو عقب کشید و زیر لب زمزمه کرد: استغفرالله… بلند به این کاراش خندیدم چقدر مسخره بود

این آدم به سمت در برگشتم و گفتم: من تو این خونه نمیمونم میرم خوابگاه بگیرم. چند قدم بلند برداشت و خودش و بهم رسوند و سد راهم شد: باید اول به خانوادت خبر بدم بهشون بگم شما میخوای بری خوابگاه بعد می‌تونین هر جایی که بخواین برین. کلافه پامو به زمین کوبیدمو داد زدم: وای خدا

تقاص کدوم گناه رو دارم پس میدم اخه؟ خوب می‌‌دونستم اسم خوابگاه بیاد مامانم راضی میشه من دانشگاه نرم و برگردم خونه، وا رفته به سمت در رفتم که دوباره سعی کرد سد راهم بشه… از کنارش گذشتم و گفتم: چمدونم پشت دره جناب میرم اونو بیارم. ببخشیدی گفت و کنار رفت چمدون به

دست به زندان جدیدم وارد شدم و با اخم از کنار اخونده گذشتم. پشت سرم داشت میومد و من با خودم فکر می‌کردم پدر و مادرم چطور راضی شدن من توی این خونه‌ که این مردک هم توش زندگی می‌کنه بمونم؟ -میشه توضیح بدی اینجا چخبره؟ عمه‌ی مادرم کجاست؟ کلافه نفسشو بیرون داد …

دانلود رمان رنگ سال به قلم MooN با لینک مستقیم

رمان رنگ سال نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، کلکلی

تعداد صفحات : 1782

رمان رنگ سال

خلاصه رمان : تابان امیری که استعداد عجیب و خارق‌العاده‌ای تو طراحی لباس داره، طی اتفاقی پاش به بهترین برند طراحی کشور باز می‌شه بی خبر از رئیس بداخلاق و جدی که تو شرکت براش کمین کرده و از هر راهی برای بیرون کردنش استفاده می‌کنه اما تابان که سعی داره راز مهم زندگیش رو از همه پنهان کنه تو همین درگیری‌ها عاشق می‌شه و راز مهم زندگیش فاش می‌شه که اتفاقی می‌افته و مجبور به…

 

قسمتی از داستان رمان رنگ سال

با پیدا کردن هدف مورد نظرم جیغی از سر هیجان سر دادم و با خوشحالی زایدالوصفی دست به گشودن کاغذها کردم اما هر چه گشتم طرح های اصلی را نیافتم و تنها چیزی که چشمان متعجبم رصد می کرد یکسری طرح هایی که از قبل کشیده و یکسری برگه هایی با نوشته ای که هیچگونه سر از آن در نمی آوردم و در آن لحظه پی به این بردم که کاغذ طرح های من با برگه های آن شخص مذکور عوض شده و من درمانده تر از همیشه ناله ای سر دادم و روبه بهار کردم: _بدبخت شدم… و بهار که انگار با دیدن قیافه ی درهمم تا ته قضیه را گرفت دستش را به شدت به پیشانی کوبید بهار: د لعنتی زمانی که

داشتی این بی صحابارو جمع می کردی یه نگاه نکردی ببینی اینا مال خودتن یا اون فلک زده؟ بهار من چه غلطی کنم، اون طرحایی بود که بعد از این همه سال زحمت زدم اصلا همه اینا به کنار، من لعنتی خیلی از جزئیات رو یادم نمیاد الان چطور برم دقیقا شکل همون طرحارو بزنم؟ بهار با حالتی متفکر قیافه نالان و درمانده مرا می نگریست که ناگهان چشمش به ساعت طلایی رنگ رو به روی تخت خورد. بهار: فعلا بیا بریم شام بخوریم الان صدای بانو درمیاد بعدش اگر به نتیجه نرسیدیم با بردیا حرف میزنیم… روی تنها نیمکت خالی نشسته و غرق در فکر بودم، سه روز به قول بهار از آن روز شوم

میگذرد و من دست از پا درازتر راه حلی برای به دست آوردن طرح هایم نیافتم. تنها حسی که در این چند روز در من جاریست این است که دستی دستی کار پیدا کردن را به بخش نمیشه ی مغزم منتقل کنم. شبی که بالاخره آن طرح های هیجانی را قلم زدم، چقدر مطمئن بودم که اگر استاد تقی زاده نگاهی به آن ها بیاندازد میتواند برای به دست آوردن کار در یک شرکت دستم را بگیرد اما حالا چه؟ تمام آمال و آرزویم به باد هوا رفت. ای خدا لعنتت کند مردک مزخرف إد آن وقت زمان سر بردن به آن ماسماسک آخرین مدل بود؟… بهار: بگو چیشد؟ کنارم نشسته بود و من آنچنان غرق، که حتی متوجه نشستنش هم نشدم…

مطالب پر لایک
  • مطلبی وجود ندارد !
درباره سایت
بهترین رمان های عاشقانه رو توی رمنو دانلود کن شماره های پشتیبانی: 09388810316 09012347883
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رُمِنو – دانلود رمان ایرانی و خارجی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.