رمان سازی که صدایش تویی نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : ۶۲۱۹

خلاصه رمان : من آزادم، آزاد ابتکار. یکی از بهترین و مشهور ترین نوازنده هایی که دنیا به خودش دیده. بعد از اینکه سال ها تمام دنیا رو گشتم و با دخترهای مختلف رابطه داشتم، به ایران برگشتم. عشق برای من معنی نداره، زن ها هیچوقت جایی توی قلب من نداشتن. اما خبر نداشتم که قراره شیفته و شیدای چشم های سبز وحشی یه دختر بشم، دختری که از تمام مردها فراریه. خزان، دختری که قلب من رو برده، زندگیش پر از رازهای تاریکیه که من باید کشفشون کنم…
قسمتی از داستان رمان سازی که صدایش تویی
ذهنم آهسته آهسته آغاز به فهمیدن جملاتش کرده بود.
با هر کلامی که از دهانش خارج میشد همه چیز برایم روشن تر میشد و هر ثانیه بیشتر و بیشتر به هیولا صفت بودن برسام پی میبردم.
حق کاملا با آزاد بود. چطور خودم پی به این موضوع نبرده بودم؟ البته که برسام بدون دلیل و از روی سرگرمی اینکار را انجام نداده بود.
با شناختی که از او داشتم دیگر خوب می دانستم که او هرگز بدون برنامه ریزی و نقشه قبلی قدم از قدم برنمی داشت.
اینطوری نبود که ایده ی مسموم کردن نیلی در یک لحظه به ذهنش رسـیده باشـد. او از قبل این نقشه را چیده بود.
درســت از همان زمانی که از حضـور من و آزاد در این سفر با خبر شده بود.
نشسته بود و با خودش فکر کرده بود که چطور میتواند مرا وادار به ماندن در کنارش کند.
مرا می شناخت می دانست که یقینا برای دور ماندن از او به اجاره ی یک ویلای مستقل اصرار میکنم.
بنابراین تصميم گرفته بود که از تنها اهرم فشــاری که علیه من در دسـت داشت استفاده کند.نیلی! _خدایا… این مرد چجور آدمیه.
صدای ضعیف و لرزانم حتی به گوش های خودم هم غریبه آمد. نفس کشیدن برایم سخت شده بود.
احساس می کردم که دیوار های اطرافم از هر طرف درحال هجوم آوردن به سمتم هستند تا خفه ام کنند.
کلافه از جا بلند شدم و شروع به قدم برداشتن کردم.
رمان محکوم به اعتراف نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، معمایی، پلیسی
تعداد صفحات : ۳۵۳

خلاصه رمان : دختری به اسم رزا، که در سن پایین دچار یک خطا یک اشتباه یا حتی یک جرم می شود، جرمی که سنگین است، جرمی که او را با قانون و پلیس روبه رو می کند، جرمش بسیار وقیح و غیر قانونی است ولی خب،چاره چیست؟! او فقط ۱۷سال دارد، با تصورات منفی و غلط دخترانه اش ،که فکر می کنید می تواند از الان، آزاده باشد و برود دنبال کار، خیر تمام تفکراتش او را درون یک منجلابی می اندازد و گناهش هم سادگی و جهالت بچگانه اش است ، سرنوشت او را محکوم به اعتراف می کند…
قسمتی از داستان رمان محکوم به اعتراف
چادری رو به سمتم گرفتن زودی سرم کردم و باهاشون همراه شدم. قرار بود بریم دنبال اون آدم…
امروز مورد مشکوکی توی کوچه ای ما رخ داده و حالا داریم میریم اونجا.
بطول خانم داد می زد ومی گفت: بچمو بردند دخترمو بردند.
باورش سخت بود بطول خانم یک خانم خودخواه و بدی بود اینقدر به من وخانوادم زخم و زبان زد که آخر تموم اون حرف ها و زخم زبان ها به سرش اومد اینجاست که میگن خداوند عدالتشو به همه یک روز نشون می ده.
وارد خونه ای بطول خانم شدیم بطول خانم منو شناخت تعجب کرد.
بطول: تووو؟ تو پلیسی رزا؟ من: نه من پلیس نیستم. به سرگرد نگاه کردم که چشمامو بست و باز کرد یعنی نگران نباش…
بطول خانم نگران گفت: پس تو اینجا چیکار می کنی؟!
سرگرد جدی گفت: شما کاری بهشون نداشته باشید، فقط بهمون بگید چی شده!
با حرف سرگرد، بطول خانم ساکت شد، با نگاه مشکوکی نگاه سر و وضعم کرد که کلافه شدم…
ای وای این که دوباره دست از اینکارش برنداشته حتی تو این وضعیت معلوم نیست دوباره برای چه چیز و کاری می خواد بهم فخر بفروشه!
سرگرد: چه اتفاقی برای دخترتون افتاده؟ شوهرتون کجاست؟ شما تنها زندگی می کنید؟
بطول خانم ناراحت زمین و نگاه کرد وگفت: شوهرم دوسال مرده من هم یک دختر بیشتر نداشتم.
سرگرد: چه اتفاقی برای دخترتون افتاده؟
بطول: یک هفته پیش بود که مشکوک شدم به کار هاش به رفت و آمداش اون سیگار می کشید پارتی می رفت پارتی های شبونش داشت دیوانم میکرد دختر محجوب من از راه به در شده بود…
رمان وبال عشق نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، غمگین
تعداد صفحات : ۳۷

خلاصه رمان : سختی در عشق، جوهری بس زیبا است. وبال عاشقانه مانند رویای غم و درد عاشقانه است. عاشقانه هایی که پر از مشقت پر از غصه و پر از رنج های بی پایان است. من از وبال می گویم آری وبال! وبالی که محنت را در عشق گذاشت، وبالی که تیمار را بر درون قلب معشوق گذاشت، آری وبال عشق را می گویم. درد دارد، نادمی دارد و میراثی هم دارد، میراثی بس تجربه. میراثی بس پختگی. این است وبال عشق، این است درد عشق!
قسمتی از داستان رمان وبال عشق
عاشقی، عاشقی باز هم عاشقی، ولی چرا جنون؟! چرا؟
عشق را چه به نامم که وصف پر از حکمت آن عاجزم. این حس از کجا سرچشمه گرفت؟
دلدار کسی است که دلداری ات می دهد، رویا هدفی است که تو به آن بی توجهی، ارزو چیزی است که تو برای آن خیال بافی می کنی،
همه ی این ها و مواردی مشابه این وجود دارد، که نیاز به اراده و آگاهی دارد پس تا عمل نکنی، خبری از محقق شدن آن وجود ندارد…
وصال بشود نور خیر من من بشوم نور علی نور، که چه بشود، بشود عشقی پر احساس بر قلب عاشقم.
یار نیامد که باشد دوستی بس زیبا، ان یار که بود من ندیدم بسی زیبا.
عشق یک هدیه ای خداوند است گناهی ندارد ولی نگذار جنونت کند، لیلی ات کند…
اگر کار به رسوا کشیده شد آن وقت می شود که تو دیوانه وار عاشقی، دیوانه وار…
گفتی هر چه بگذرد حل می شود و التیام پیدا می کنند… ولی با گذشتن زمان فقط درد کشیدم و حسرت.
که حسرتش نتوانست دلتنگی ابدی ام را حفظ کند…
گل پیراهن من، ناامیدم. آغوش، گله ها و غرغر هایت، مانند نقطه ای عظیم بر سر من است.
شاعر باید باشی تا درد را بدانی، گاهی وقت ها طبیب نمی تواند، دردت را درمان شود، درد تو، دردی بی درمان است.
آه بی تاب شدن، عادت کم حوصله هایی است، که رخ مهتاب دارند. می دانی که اعترافم در هر غزلی آشکار است.
نیمه ای پنهان و نیمه ای گمشده خودت هستی، و رگ خون شناورت…
رمان آغاز یک معراج پرواز یک پرنده نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : ۴۳۵

خلاصه رمان : روایات زندگی شاید برای هر فردی جالب و دوست داشتنی نباشد، اما وقتی موضوع ریشهی حقیقت میگیرد داستان جالب میشود، فاطیما دختری که در اوج توان بخشی زندگیش تصویر منحصر به فردی درخود دارد اما با گذر زمان و سرنوشت الهی به کلیت زندگی او متحول میشود، چرا که بر این باورم صفحهی روزگار بر چشمی برهم زدن تغییر می یابد حتی برای فاطیما…
قسمتی از داستان رمان آغاز یک معراج پرواز یک پرنده
زمان عین برق و باد می گذشت و از اون روزی فیلمبرداری چند هفته ای گذشته بود،
و من بعد از تایم زیادی استراحت و بیکاری بالاخره امدم پیش آقای نیک پور دیشب باهاش هماهنگ کردم و اونم قبول کرد،
از این بابت خیلی خوشحال شدم که تونستم به پروژه بعدی دست پیدا کنم واقعا چی از این بهتر؟؟؟
یه خانواده خوب، زندگی روتین درست، کار مناسب واقعا باید شکرگذار این مرفه بودن باشم،
دفتر آقای نیک پور خیلی بزرگ تر از آقا احسان نبود ولی سبک خیلی متفاوتی داشت و این حسن سلیقه باعث جذابیت بیشتر شده بود؛
جدا از افکارم با چشمانی منتظر به اطرافم نگاه می کردم که آقای نیک پور بالاخره امد،
واقعا که فرد جذابی بود حتی در نگاه اول هر چند کوتاه، فرد زیبایی جلوه می کرد با دیدن هم دیگه ایشون مقابل من ایستاد و من هم به احترام از جام بلند شدم رو بهش با لبخند ملیحی گفتم:
من- خیلی وقته که منتظرتونم. آقای نیک پور- عرض ادب فاطیما خانم.
من- ببخشید من سلام کردن هم از خاطرم رفت. – انقدر معطل شدین.
لبخند مو عریض تر کردم و ادامه دادم: – نه خیلی. – پس بفرمایید.
به سمت اتاق کارش اشاره کرد، اول من جلو رفتم و اون پشت سر من نمی دونم چرا بی دلیل ازش کمی خوشم میومد و این حتی خودمم نگران می کرد،
بهتر به خودت بیایی فاطیما خودت و جمع کن تو دختر محکمی هستی...
رمان بوی نارنگی (جلد دوم) نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی
تعداد صفحات : ۲۲۰۳

خلاصه رمان : سامان پایدار برادر سارا که معرف حضورتون هست آقای جذاب، ورزشکار و به شدت غیرتی! البته گاهی هم بی اعصاب و در زمان خودش مهربون و شوخ که هر بار حضورش شوکی در رمان سد سکوت ایجاد کرد و جذابیتش امیررضا رو مجبور به چنین اعترافی کرد که: “سامان زیادی خوش قیافه و خوش استایل و البته خوش پوش نیست؟ شاید حضور کسی مثل او در زندگی سارا دلیل دیده نشدن من است! ” سامان خان اینجا بیشتر از سکوت کولاک میکنه و کم کم با…
قسمتی از داستان رمان بوی نارنگی
عصبانی بودم و حتی نمی توانستم بیشتر از چند قدم در اتاق راه بروم واقعا کسی که چند دقیقه قبل با او حرف زدم سارا بود؟!
این همه جسارت را از کجا آورده بود؟ حتی اجازه نداد کامل حرفم را بزنم!
از آن دختر همیشه نگران ساکت و آرام این مدل حرف زدن بعید بود آن هم با من که می دانستم از خشمم حساب میبرد!!
از صبح به خاطر رفتارهای پرهام که به در حمام چسبیده بود فیزیوتراپی که جلسات آخرش را می گذراندم و شایانی که تمام کارهای دفتر را روی هم تلنبار کرده بود عصبی بودم،
اما به همه بی توجهی کردم تا زمانی که با او تماس می گیرم حالم خراب نباشد عصبانی و کلافه نباشم تا تماما لذت شنیدن صدایش را ببرم،
اما باورم نمی شود خود او توان اینقدر عصبانی و کلافه کردنم را داشته باشد که دلم بخواهد فریاد کشیده و اگر می توانستم با مشت و لگد به جان تمام وسایل اتاقم بیافتم…
نمی شد که همینطوری ولش کنم! میشد؟ اصلا اگر دوباره کار پیدا کرده به فسخ این صیغه نیاز ندارد؟ اگر بخواهد دوباره!!
از چیزی که به ذهنم رسید مانند گلوله آتش شدم به سرعت از جایم برخاستم دوباره دست برده گوشی را برداشتم من باید او را ببینم!
باید یک چیزهایی را به او بفهمانم. کلافه شماره اش را گرفتم و تا لحظه آخر انتظار شنیدن صدایش که هنوز هم دلتنگ شنیدنش هستم را کشیدم…