رُمِنو – دانلود رمان ایرانی و خارجی
با رمنو هر رمان عاشقانه و رمان طنزی که بخوای رو میتونی پیدا کنی

دانلود رمان خزان به قلم فاطمه خانقلی با لینک مستقیم

رمان خزان نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه

تعداد صفحات : 1057

رمان خزان

خلاصه رمان : خزان بخاطر زن و مادر بودنش محکوم است به سوختن و ساختن، نادیده گرفتن خودش و سکوت در برابر ظلم های همسرش! فریبرز از مردانگی، فقط نشان دادن قدرت خود به خزان و اذیت و آزار او را یاد دارد، وخزانی که بهمراه پسر چهار ساله اش طاها هر صبح در خانه ی محبوس می‌شود تا دوباره فریبرز به خانه برگردد..

 

قسمتی از داستان رمان خزان

شام در نهایت سکوت صرف شد. خود را در خانه‌‌ی پدری شخصی اضافه حس می‌کردم. رفتارو نگاه‌هایشان جوریست که گویا من به کارهای بد متهم شده ام. ولی من در جست و جوی حق از زندگی و دنیای لعنتی خود هستم کی قرار بود این روزها پایان یابد؟ جانم که دیگر بر لبانم رسید یعنی روزی از راه می‌رسد که منو طاها در آرامش خاطر ساعت ها را سپری کنیم؟ امروز، به حد کافی نتوانستم به طاها توجه کنم کنارش نشستم بازم به خواب رفته بود؛ طبق عادت برای نوازش صورتش دست پیش بردم اما داغی پیشانی اش دل آشوبم را بی قرار تر کرد.

-طاهاجان تب داری مامان. تازه دلیل این همه خوابیدن را فهمیده بودم هیچ دارویی همراهم نداشتم و نگرانی من از این جهت بود که طاها سابقه تشنج داشت باید سریعا او را به بیمارستان منتقل می‌ کردم. -طاها جان، چشماتو باز کن عزیزم. _مامان حالم بده. حق داشتم که تشویش را به دلم راه دهم. از جای برخواسته و بیرون اتاق رفتم. پدر نگاهش خیره به نقطه ای بود و تسبیح چوبی دور دستش پیچ می‌خورد و مادر با دیدن چهره‌اش غم عالم به دلم سرازیر میشد. چاره‌‌ای جز شکستن سکوت خانه ندارم.

-طاها تب داره باید ببرمش بیمارستان. پوزخند صدادار خسرو در فضا پیچید: هیچی دیگه حالا باید بچه مردمم ببریم دکتر. _خسرو تو رحم تو وجودت داری؟ این بچه خواهر زادته ادم با دشمن خونی خودشم اینطور برخورد نمی‌کنه خودم می‌برمش. -پول داری؟! خانوم مستقل؟ -دکتر لازم نیست یه پاشوی کنی تبش میاد پائین. -آخه مامان طاها سابقه تشنج داره، باید ببرمش بیمارستان. پدر چشم از تلوزیون برداشت و گفت: معتل چی هستی خسرو، پاشو ماشینو راه بنداز با خواهرت برید بیمارستان. حرص و ناچاری در چهره خسرو بیداد می‌کرد اما در حضور پدر چاره ای جز اطاعت نداشت …

دانلود رمان رحم اجاره ای به قلم مریم کلانتری با لینک مستقیم

رمان رحم اجاره ای نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، اجباری، پلیسی

تعداد صفحات : 735

رمان رحم اجاره ای

خلاصه رمان : باران دختری که پدر مادرش رو توی تصادف از دست میده و مجبوره با عمو و زن عموی سنگ دلش زندگی کنه. عموش مال و اموال باران رو بالا میکشه و اون رو از خونه بیرون میکنه. باران به دوستش سارا پناه میبره و از طریق اون تو شرکت داداش سارا استخدام میشه. داداش سارا که اسمش امیر عاشق باران میشه و بالاخره باران و امیر بعد چند ماه دوستی، تصمیم میگیرند باهم ازدواج کنند که با ورود آرتان که شریک امیره زندگیه باران از این رو به این رو میشه! آرتان پسر مغرور و جذاب که رحم باران رو از عموش اجاره میکنه و باعث جدایی باران و امیر میشه اما…

 

قسمتی از داستان رمان رحم اجاره ای

یه روز سرد زمستون بود. هوا به شدت گرفته ابرا یه جوری تو خودشون بودن که انگار با ادم دعوا داشتن یا البته شاید من اینطوری فکر میکردم. قدم زنان از اون کوچه دور شدم کوچه ای با تمام خاطرات کودکیم. خونه ای که توش بزرگ شده بودم. تموم شخصیت های الانم تو همون خونه شکل گرفته بود. چطوری تونستن باهام اینکارو کنن من الان دیگه چیزی. واسه از دست دادن نداشتم. قدم به قدم این کوچه واسم خاطره بود انگار داشتم رو خاطراتم پا میذاشتم. باید میرفتم. باید خودمو قانع میکردم که دیگه از اون خاطرات فقط همین قدم زدن تو این کوچه واسم مونده.

درخت بید مجنون هم مثل من کمر خمیده تر از همیشه به نظر میرسید. به سر کوچه که رسیدم دست تکون دادم برا تاکسی، ایستاد سوار شدم همون موقع یه رعد برق زدو اسمون شروع کرد به باریدن سریع درو بستمو تو ماشین اروم گرفتم قطرات بارون که به شیشه میخورد انگار حالمو بهتر میکرد. بعد کلی حرف زدن راننده در مورد اب و هوا و از رییس جمهور امریکا بگیر تا مرغ یخ زده و پیاز و سیب زمینی بالاخره رسیدم خونه پول حساب کردمو سریع پیاده شدم.  هنوز بارون بند نیومده بود انگار ابرا قصد نداشتن از تکاپو بایستند. کلید انداختم رفتم تو از وقتی مستقل شدم حس بهتری داشتم. باران خیلی لجبازی تو چرا به حرف هیچکس گوش نمیدی ما قیم تو هستیم . اصلا مردم چی میگن پشت سرمون. باران : تو دلم خندیدم واقعا چرا اینقدر ادما دورو هستن همون موقع عمو از پله های طبقه بالا اومد پایین اخماش تو هم بود.  میدونستم حرفامونو شنیده.

باران چته تو چرا هوار میزنی. عمو هر چی به زنعمو میگم میخوام برم نمیزاره من با شما حرف زده بودم شما گفتین میتونین یه خونه اجاره کنیین که من برم توش زندگی کنم. عمو حمید: من هنوز قیم تو هستم به نظرت بهتر نیست نظر منو هم بخوای. عمو خواهش میکنم دوباره شروع نکنین خواهش میکنم من با شما حرف زده بودم با هم توافق کردیم یادتون رفته ؟ زن عمو: دختر چرا اینقدر زبون نفهمی. اصلا پول از کجا میاری. اینقدر بلدم برم کار کنم و خرج خودمو در بیارم بعدم توی این دنیای بزرگ یه لقمه نون پیدا میشه که من بخورم بعدم شما نگران من نیستین نگران آبروتونین نگران خودتونین اصلا به خاطر همین هم هست که میخوام از اینجا برم تا بیشتر از این آبروتونو نبرم …

دانلود رمان پرهون به قلم زهرا ارجمندنیا با لینک مستقیم

رمان پرهون نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه

تعداد صفحات : 2372

رمان پرهون

خلاصه رمان : پسر نابغه‌ی فامیل و مهندس رباتیک دانشگاه امیرکبیر بود. نور چشمی بزرگ‌ترها عاقل، جذاب، دوست‌داشتنی و متین. همه‌ی فامیل روی سرش قسم می‌خوردن و دخترها برای به دست آوردن توجهش، هرکاری می‌کردن. اون اما توی یک روز زمستونی سرد، وسط حیاط خونه‌ی پدربزرگم، درحالی که دوتا بچه اردک کوچولو توی بغلم بود، به چشمام زل زد و گفت از موهای فرفریم خوشش میاد. عاشقم شده بود. عاشق منی که سر به هوا ترین نوه ی فامیل بودم. کسی که همه به خاطر شیطنت‌هاش ازش دوری می‌کردن. تصمیمش عین بمب توی فامیل سروصدا به پا کرد…

 

قسمتی از داستان رمان پرهون

دختری که دست راست من ایستاده بود و با موبایلش مشغول فیلم‌ برداری بود، این را با صدایی بلندتر از معمول گفت؛ آن‌قدر بلند که حواس او را هم پرت کند و سرش را بچرخاند سمت ما و در نهایت، مسیر آمدن داوران. می‌توانستم قطره‌ی عرق نشسته روی پیشانی‌اش را ببینم وقتی که ربات را از روی میز برداشت، برد سمت حسام و هر دو سر در گوش همدیگر‌‌ مشغول حرف زدن شدند.

کلافه بودم، هم از جانب صداها و هم از جانب بوهای مختلف و فضایی که انگار داشت خفه‌ام می‌کرد. با فشار جمعیت کمی عقب آمدم و از میله‌های جداکننده فاصله گرفتم. مقنعه‌ی در آستانه‌ی سقوطم را برگرداندم سر جایش و آب‌معدنی‌ای که توی کیفم بود را بیرون آوردم.

دلش را نداشتم وقتی داورها قرار بود نتیجه‌ی کارشان را بسنجند، بمانم و ببینم و در نهایت بالا نیاورم از این میزان تنش و اضطراب. خودم را رساندم به دیواری که می‌شد به آن تکیه داد و بین رفت‌و‌آمد دانشجویان و مهمانان این تورنومنت، سر بطری را به لب‌هایم چسباندم و آب گرم‌شده‌اش را یک‌نفس سر کشیدم.

ــ امروز، اینجا، دانشگاه امیرکبیر، میزبان یکی از تورنومنت‌های مهم در عرصه‌ی هوش مصنوعی و رباتیک هستیم… صدای مردی در نزدیکی‌ام که داشت گزارش این موقعیت را با صدایی بلند می‌داد، حواسم را پرت کرد. می‌شناختمش، خبرنگاری با چهره‌ی آشنایی در صداوسیما بود و دوربین مقابلش نشان می‌داد برای گزارش از عملکرد تیم‌های دانشجویی این دوره در اینجا هستند.

دانلود رمان اتاق خوابهای خاموش به قلم مهرنوش صفایی با لینک مستقیم

رمان اتاق خوابهای خاموش نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه

تعداد صفحات : 349

رمان اتاق خوابهای خاموش

خلاصه رمان : حوری مقابل آیینه ایستاده بود و به خودش در آیینه نگاه می‌کرد. چهره‌اش زیر آن تاج با شکوه و آن تور زیبا، تجلی شکوهمندی از زیبایی و جوانی بود.

یک قدم رو به عقب برداشت و یکبار دیگر به خودش در آیینة قدی نگاه کرد. هنر دست آرایشگر ماهر، زیبایی صورتش را دو چندان کرده بود و آن لباس عروس خوش برش و خوش‌دوخت، هیکل تراشیده و ظریف و رعنایش را با ابهت تمام قاب گرفته بود.

 

قسمتی از داستان رمان اتاق خوابهای خاموش

بهادر مچاله شده بود توی راحتی که گوشة خانة حاج ایوب بود و ماتش برده بود به مانا که بوضوح شگفت زده و خوشحال بود و شادی کودکانه اش را با بالا و پایین پریدن و دست زدن و جیغ کشیدن های شادمانه اش نشان میداد. از وقتی مادرش رفته بود تا به حال، بهادر ندیده بود مانا اینقدر خوشحال باشد. نگار شادی و خوشحالی را هم با خودش از خانة آنها برده بود و حالا مانا… در این جمع و در این خانه، دوباره شاد ِ شاد بود. محمدعلی همانطور که کانال های ماهواره را بالا و پایین میکرد با سرخوشی گفت: -مانا از روی مبلها میافتی پایینها! از من گفتن بود! مانا با تُخسی خاصی گفت: -مانا نمی افته! تو میافتی! محمدعلی سرش را از سمت تلویزیون چرخاند سمت مانا و با لحن با نمکی جواب داد: -نه باااابااااا؟! تو رو خدا! حوری همچنانکه تند تند روی کاغذ و کارتابلی که زیر دستش بود چیزی میکشید زیرچشمی نگاهی به محمدعلی و مانا انداخت اما چیزی به هیچکدامشان نگفت.

محمدعلی دوباره زیرچشمی نگاهی به مانا انداخت و گفت: -میگم مانا نظرت چیه یه دونه از اون اسباببازی های بپر بپر که توی شهربازی بود واست بخریم بذاریم وسط حیاط هی روش بپری؟ میدونی کدوم رو میگم؟از اون که دورش توری داشت؟ روش هی میپریدی؟ اسمش چی بود؟ آهان… جامپینگ!…پینگگگگ….پینگگگ… پینگگگ! مانا به جای جواب گفت: -مانا میخواد فردا بره شهربازی! عمو فردا مانا رو ببره شهر بازی! محمدعلی ریسه رفت از خنده بعد سُر خورد سمت مانا و در حالیکه محکم بغلش میکرد و میچلاندش گفت: -نه باباااا؟ قربون چشمهای بادومیت! مانا بیتفاوت به حرف محمدعلی خودش را به زور از آغوش محمد علی بیرون کشید و در رفت سمت اتاق غذاخوری و رفت سراغ میزی که سکینه خانوم داشت برای شام تدارک میدید. بهادر باورش نمیشد میانة محمدعلی و مانا اینقدر خوب باشد. اصلا باورش نمیشد محمدعلی اینقدر بچه دوست باشد. این دیگر از کجای این آدم یبس و عبوس و اخمو در آمده بود.

حوری همچنانکه چشمش از دور به مانا بود رو به محمدعلی گفت: -محمدعلی!.. رفتی اون تاب رو خریدی هیچی بهت نگفتم. حالا نوبته جامپینگه؟ میخوای حیاط خونه رو بکنی شهر بازی؟ ول کن تو رو خدا! داری تربیت بچه رو خراب میکنی! محمد علی یک لنگه از ابروهایش را بالا داد و با حالت خاصی گفت: -حالا مگه چی میشه براش جامپینگ بخرم، خانوم ناظم؟ اصلا فرض کن کل حیاط رو براش بکنم شهربازی؟ چه مشکلی پیش میآد، میشه بگی؟ نکنه این هم باعث میشه اکوسیستم حرف زدنش به هم بریزه؟! یا شاید هم خارج از قوانین روانشناسی کودکه! حوری کلافه گفت: -محمدعلی، هر چیزی اندازه داره! کمش بده، زیادش هم بده! هر چیزی توی عالم تعادلش خوبه! حتی توجه و محبت به بچه! محمد علی پوزخند کجی زد و با طعنه گفت: -بررررو بابا! بگو حسودیم میشه! حوری سرش را با تأسف تکان تکان داد و در حالیکه کارتابل دستش را روی مبل میگذاشت، از جایش بلند شد و همزمان زیرلب گفت …

دانلود رمان غم و عشق به قلم ستاره صولتی با لینک مستقیم

رمان غم و عشق نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه

تعداد صفحات : 239

رمان غم و عشق

خلاصه رمان : رادا دختری از دیار درد وغم ، فرزندی نا خواسته… دختری که در اوج کودکی طعم تنهایی ودرد رو می چشه وبا پدر بزرگ ونا مادری پدرش زندگی میکنه …
رادا فاقد هر نوع احساس ودوست داشتنه دختری سرد وبی تفاوت دختری با حسرت کودکی … با ازدواج سارا خواهر رادا با پسری به نام بنیامین شایسته ، پای رادا نا خواسته به خانواده ی شایسته باز میشه واونجا طعم محبت و دوست داشته شدن رو می چشه ، با اومدن آوید شایسته پسر از فرنگ برگشته ی خاندان شایسته با همه ی شایعه ها ونقطه های مبهم در زندگیش همه ی معادلات رادا برای اینده اش یک باره از هم میپاشه و ..

 

قسمتی از داستان رمان غم و عشق

خداي من اين چه حرفيه آويد ميزنه من جونمو براش ميدم اون وقت جونش برام ارزش نداشته باشه -نمي دونم به احتمال زياد يه ماه ديگه … نه نه يعني درست سه هفته ي ديگه تهرانيم يه هفته زودتر ميايم تا اماده بشيم … -اهان … باشه … رادا ! -بله؟ -دلم برات تنگ شده ،مراقب خودت باش با حرف آويد قند توي دلم قند اب شد اگه اون دلش برام تنگ شده پس نمي فهميد من عاشق چه حسي داشتم سريع گفتم : -آويد …. -جانم ؟ لبخند پتو پهني روي لبم جا خوش كرد سريع گفتم : -منم همين طور خدافظ … منتظر جوابش نموندم وسريع قطع كردم ،سونيا لبخند مهربوني بهم زد وبا بدجنسي گفت : -قند چند ؟ -هان ؟ -دارم ميگم قند چند ؟ مثل اينكه توي اين گرونی، قند ارزونه كه توي دلت دارن كيلو كيلو قند اب مي كنن … لبخندم بيش تر شد كه سونيا با تشر گفت : -ببند نيشو، زشته توي خيابون … چه خوششم اومده … ريز خنديدم كه سونيا سرشو رو به اسمون بلند كرد وگفت : خدايا هر چي مريضه عاشقه شفا بده …- با پرويي گفتم : -الهي آمين… سونيا با خنده گفت : -روتو برم … هي … بعد سري با افسوس تكون داد وگفت : -بسوزه پدر عاشقي … دخترم دختراي قديم ،والا به خدا ….

**********

با سونيا و شكرانه مشغول اب دادن گلها بوديم كه منير جون با خنده به ما پيوست وظرف ميوه اي رو كه دردستش بود روي تخته توي حياط گذاشت وگفت : -واقعا خوشحالمون كردي شكرانه …. حالا چرا يه دفعه ؟ شكرانه لبخند شيريني به منير جون زد و كنار اون روي تخت نشست در حالي كه پاهاشو تاب ميداد نفس عميقي كشيد و گفت: -محمد براش كاری پيش اومد مجبور شد بره شيراز منم ديدم برم خونه ي مامان اينا تنهايي چي كار كنم ،حالام كه رادا اينجا اومده بود تصميم گرفتم بيام اينجا و سورپرايزتون كنم … منير جون ظرف ميوه روبه سمت شكرانه هل داد وگفت : -خوب كاری كردي … ميوه بخور … منير جون روبه من كه شيلنگ اب دستم بود و گلها رو اب مي دادم كرد و گفت : -مامانت ،تماس گرفته بود…. لبخند كجي زدم و گفتم : -نگيد كه دلش براي من تنگ شده بود ؟! شكرانه و سونيا خنديدند سونيا گفت : -نه بابا مامانت كه دلش تنگ نشده بوده ،سارا دلتنگت بوده .. با اين حرف منير جونم خنديد شكرانه با تمسخر گفت : -اوه ،حتما … فكر نكنم اونم عجوزه دلش براي خودشم تنگ بشه ….

منير جون سري با تاسف تكون داد وگفت : -حالا ميزاريد من حرف بزنم يا نه … سونيا با شيطنت كنار منير جون نشست و دستشو دور گردن منير جون حلقه كرد و گونشو بوسيدو گفت : -اين حرفا چيه عشقم … شما بفرماييد … منير جون با لبخند سري تكون داد وگفت : -زنگ زده بود گلايه ودادو بيداد مي گفت آراد از پيش پدرش اومده ورفته يه جاي ديگه كار مي كنه و كلا اخلاقش تغيير كرده ،پيگير كه شدن فهميدن عاشق دوست تو همين سونيا خانم شده … شكرانه با تعجب به ما نگاه كرد و گفت : -كارتون ساختس … زن عمو پدر هر دوتونو جلو چشمتون درمياره … با خونسردي گفتم: -حتما منتظر چنين روزي مي شم … منير جون با تاسف سري تكون داد وبا تشر گفت : -رادا …….. بعد هم رو به شكرانه ادامه داد .. -كجاي كاري دختر … زنگ زده بود براي همين مي گفت رادا بسمون نبود حالا دوستشم اضافه شده ،مثل اينك زنگ زدن خونه ي سونيا اينا … اين خانم خانمام نامردي نكرده وگفته نه ….

مطالب پر لایک
  • مطلبی وجود ندارد !
مطالب محبوب
  • مطلبی وجود ندارد !
آخرین مطالب
درباره سایت
بهترین رمان های عاشقانه رو توی رمنو دانلود کن شماره های پشتیبانی: 09388810316 09012347883
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رُمِنو – دانلود رمان ایرانی و خارجی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.