رمان افسونگر مسترد نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، خون بس، مذهبی، زناشویی
تعداد صفحات : 791

خلاصه رمان : ماهرو یک دختر مذهبی اما پر از شیطنت، تک دختر خانواده اعلایی ها دختری زیبا و لوند، یک شب قبل از اینکه به عقد پسری که دوسش داشت در بیاید با حضور یک مرد ناشناس در جشن خانوادگیشان، سرنوشتش دست خوش تغییر می شود.
او یک خونبس است، خونبهای یک دشمنی قدیمی که حالا دامن گیر این عزیز کرده می شود و اورا در مقابل مردی رنج دیده و خشمگین قرار می دهد.
شاهین احمدخان، کُرد زاده ای اصیل، تاجری جذاب و اسم و رسم دار که بعد از سالها برگشته تا عروسش را…
افسونگرِ مُستَرِد: افسونگر پس فرستاده شده… ساحری که پس زده شده.
قسمتی از داستان رمان افسونگر مسترد
پمادرم روی تخت نشسته بود و عمیقا توی فکر بود. بابا جان وضعیت مالی خوبی داشت و به قولی دستمان به دهان خودمان می رسید و حتی شاید کمی بیشتر، در این سال ها شاهد بودم که بیشتر از پول و مال و منال، به فکر شرف و آبروی کاری بود
پس کمی ناحقی بود بخواهم سر قضیه ای که درست و حسابی نمی دانستم چگونه است آبروی چند ساله را بر باد دهم.
به طرف کمد لباس هایم رفتم که مادرم حرص آلود لب زد: -اومدن این از خدا بی خبرها!
سری برای حرص خوردنش چپ و راست کردم و لبخند زدم. -شما برو مامان جان زشته دورت بگردم .منم الان لباسامو عوض میکنم میام.
به پیراهن گل گلی که دستم بود نگاه کرد و در حالی که داشت بلند میشد، تیکه انداخت. -حالا لازم نیست زیاد به خودت برسی!
آه کشیدم و سکوت کردم. بعد از رفتن مامان، لباس را پوشیدم و بعد از سر کردن روسری ام بیرون رفتم. بغضم را قورت دادم و سعی کردم ظاهر محکم و بیخیالم را حفظ کنم.
قبل از وارد شدن به پذیرایی چند نفس عمیق کشیدم. خواستگاری همیشه پر استرس است، حتی خواستگاری ایمانی که
سال ها همدیگر را می شناختیم هم استرس آور بود، ولی امشب جور دیگر سخت بود. امشب من با آدم هایی که نمیشناختم
رو به رو میشدم و جالب اینجا بود که حق انتخابی نداشتم! آه کشیدم و با اخم داخل شدم. بر خلاف تصورم زیاد کم نبودند.
با ورود من همه بلند شدند. با لبخند سلامی دادم و تعارف کردم بنشینند. اصلا نگاهشان نکرده بودم…
***
ساعت سه نصف شب بود و همه هنوز نشسته بودند. مادر نگین یک زن خونگرم بود و پدرش برخلاف اسماعیل خان بیسار شوخ و بامزه بود …
گویا با اسماعیل خان دو قلو بودند؛ دوقلوهایی به شدت ناهمسان موهایl را داخل روسری ام دادم که با صدای شاهین نگاهم به سویش برگشت
ماهرو پاشو برو تو اتاق لباساتو عوض کن چمدون و گذاشتم توی اتاقی که حیاطه.
مادر نگین که گویا اسمش کژال بود از جا بلند شد.
بیا بریم دخترم
لبخند ناخودآگاه بر لبانم نشست و از جایم برخاستم . شاهین اخم کرده سر چپ و راست کرد
-نگین- برو اون چایی ماهرو رو بیار من بخورم.
رمان هکر نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، معمایی، مرموز
تعداد صفحات : 2092

خلاصه رمان : دلارا مشتاق بازیگر سرشناسی که پس از سالها به ایران بازگشته تا دوباره نامش را بر سر زبان ها بیندازد، غافل از اینکه اینبار دست سرنوشت خوابهای دیگری برایش دیده؛ با ورود شخص مرموزی به زندگیاش تمام معادلاتش بهم میریزد و اعتبار و آبرویش به بازی گرفته میشود….اما او کیست؟! چه میخواهد؟! چه رازی در زندگی گذشته دلارا نهفته است؟!
قسمتی از داستان رمان هکر
کلید را در قفل چرخاند و وارد خانه شد در را نبست و بدون اینکه کفش هایش را از پایش بیرون بیاورد روی سرامیک ها قدم گذاشت و یکراست به سراغ مکان محبوبش رفت؛ برای طراحی این بار جمع و جور روزها وقت گذاشته بود و از بهترین طراح های اروپایی کمک گرفته بود… به نظر خودش
اینجا قلب خانهاش بود تنها جایی که این روزا آرامش میکرد بطری طلایی و گردن باریک نوشیدنی را از میان قفسه های پنج ضلعی بیرون کشید و بدون برداشتن لیوان مخصوصش روی مبل نشست… در که بسته شد برای لحظه ای سرش را بالا گرفت با دیدن رهام و اخم های در همش پوزخند گوشه
لبانش جا خوش کرد… در حال باز کردن سر پلمپ بطری لب زد: چیشد؟ مگه نگفتی دیگه تحمل کله شق بازیام رو نداری؟ چرا راهت رو نمیکشی و بری؟ اینطوری جفتمون خلاص میشیم. بعد از حرفش بطری را بالا برد و یک نفس شروع به سرکشیدن کرد و اگر سوزش گلویش مانع نمیشد میتوانست
تمام محتویاتش را یکباره به سمت معده اش روانه کند.. رهام از نگاه خیره اش به او دست برداشت در را بست و به سمتش آمد با لحن تمسخر آمیزی گفت:حرفه ای شدی دلی… دلی؟ همه او را دلی صدا میکردند رهام هم مثل همه شده بود؟ پس او برای چه کسی اهمیت داشت؟ پوزخندش عمق گرفت …
و آرام زمزمه کرد: -دلی… دلی… شروع به خندیدن کرد – دلی دیوونه، نه؟! رهام متعجب از رفتارهای ضد و نقیضش به سمتش خم شد و تلاش کرد تا بطری را از دستش بگیرد… _ اینو بده به من، چت شده؟ نخورده مستی!…
رمان روبن نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : 1524

خلاصه رمان : – ماه آذر برگ ریزون من یا شاید بهتره بگم صاعقهی که روی زندگیم جرقه دادی و تموم بدبختیهای زندگیم رو سوزوندی من تو رو با اون ماه آبان کوچولوم خوشبخت میکنم تو فقط به من تکیه کن و تنهام نذار آذرخش زیبای من.. الیان مردی سخت خشن اما عاشق دل در گرو آذر دختر رنج دیده و سختی کشیده ای دارد اما آذر معتقد هست که همیشه برای اطرافیانش بدشانسی میاره برای همین قصد در دوری از الیان داره که ….
قسمتی از داستان رمان روبن
کلون در به صدا درآمد چادر رنگی را بر سر انداخت و لخ لخ کنان خود را به در رساند و آن را گشود. طولی نکشید که پاهایش بر زمین میخ چشمانش از فرط تعجب گشوده این شانه های چهارشانهای که کمی خمیده شده بودند، این موهای کم پشت شده تارسفید این ریش های نامرتب و این گودی
صورت متعلق به او نبود اما قد رشیدش بوی عطرش طرز نگاهش همان بود. خوده خودش فردش، فرد شده بود یا فقط پیر؟ لبه چادر گلدارش را به دندان گرفت. با همه فشارهای متحمل شده بر جانش و کوبش ناجوان مردانه قلبش خود را کنترل کرد و با اخم ظریفی که روی پیشانی نشاند چشم به
زمین دوخت و با صدایی مانده در ته چاه گلو گفت: بفرمایید با کی کار دارید؟ جان کند تا همین چند جمله را توانست بیان کند. او سپید شده بود اما قعر چشمانش هنوز همان ابهتی را که رعشه برجان دخترک میانداخت داشت. همان چشمانی که زندگی را از او گرفت اصلانم اصلان شرف همانند همان روز
خود را معرفی کرد و او چه میدانست. از دختر خود ساخته قوی امروز که دگر ضعیف و ترسان دیروز اما او امان از روزگار دخترک را سیاه کرده بودند. نمیشناسم برای بستن در اقدام کرد که فرد با قراردادن پای خود مابین در مانع از بستن آن شد و او روزی روزگارش بود. اما به من گفتن یه خانوم …
وقتی آذرخش مرد اون وقت آوان ازش جدا میشه . دست به دور آذرخش و آوان حلقه کرد . همچون پیچکی به دور چوب آنها را به خود فشرد و لب زد: زود برگردید. توام باید کمکم کنی مامان بدون تو نمیتونم آوان رو ببرم می خوای چیکار کنی؟
آوان را روی زمین گذاشت جلوی پای او نشست و با مودت پرسید:
ی آی بازی کنیم؟ آوان به تایید سر بالا و پایین کرد و آذرخش بازهم او را مورد آماج پرسشهای خود قرار داد.
رمان مرثیه برف نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، انتقامی، خون بسی
تعداد صفحات : 2903

خلاصه رمان : ستاره دانشجو رشته ادبیات داستانی هست که برخلاف مخالفت های خانواده اش با یوسف یکی از همکلاسیهای شر و شیطونش نامزد میکنه ، چیزی از نامزدی شون نمیگذره، که برادر ستاره سهیل که با دختر عموش بیتا نامزد هستن ، ناخواسته به خاطره خیانت نامزدش اون رو به قتل می رسونه، بهنام برادره غیرتی و دیوونه بیتا و پسر عموی ستاره و سهیل که ستاره رو به خاطر چندین بار اشتباه که ازش دیده به چشم یه دختر خراب می بینه ، بعد از اون اتفاق با وجود اینکه خودش نامزد داره، شرط میذاره در عوض آزادی سهیل ، ستاره باید از نامزدش جدا بشه و پنج سال صیغه اون بمونه و…… این رمان بر اساس واقعیت نوشته شده
قسمتی از داستان رمان مرثیه برف
مشغول مرتب کردن اتاقم بودم که باز صدای دعوای مامان و سهیل بلند شد حدوده یکماهی بود خونه ما شده بود میدون جنگ، کلا آسایش از زندگیمون رخت بسته بود. مقصر اصلی این دعواها هم عمو و بابام بودن، که از بچگی سهیل و دختر عمو بیتا رو برای هم ناف برون کرده بودن، حالا که سهیل درس و سربازیش رو تموم کرده بود و توی بانک استخدام شده بود، خان عمو و آقاجون تصمیم گرفته بودن بقول خودشون این دوتا جوون و سر و سامون بدن بفرستن دنباله زندگیشون و اصلا هم براشون مهم نبود که این دوتا اصلا بهم علاقه ای ندارن و در سطح هم نیستن…
دلم میخواست همونجا سرم رو محکم از دست اون یوسف بیشعور بكوبونم به دیوار ، گوشی رو از تو جیبم کشیدم بیرون قبل از اینکه برم توی اتاق سایلنتش کرده بودم به خیال خام فکر میکردم قبل از رفتن بهم زنگ زده یا پیام داده اما وقتی دیدم نه از زنگ خبری هست و نه از پیام با حرص دوباره گوشی رو پرت کردم نه جهیم ، مامان که همه کارهام رو گرفته بود زیر ذره بین نگاهش گفت چرا نمیخوای باور کنی این پسره برای تو شوهر بشو نیست که نیست…
رمان عطش سرخ نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی
تعداد صفحات : 747

خلاصه رمان : نهال،دختر بی بند و بار و لاابالی ست که درگیر روابط با جنس مخالف و خوش گذرانی است. او دل در گرو بهزاد داره.مرد متعصب و سختگیری که همسر قبلیش رو بخاطر تعصبات خودش و بی قیدی همسرش طلاق داده، حال نهال ….
قسمتی از داستان رمان عطش سرخ
-خیلی خوش اومدین جناب مهندس. سر تکون داد و با کمال ادب تشکر کرد از نگهبان سوئیچ ماشینش رو به دستهای اون سپرد و در حالی که تک دکمه ی وسط کت خاکستری رنگش رو توام با هزار و یک پرستیژ میبست کفشهاش چرم مارک گرنسون سیاه رنگش رو روی تک پله ی مرمرین منتهی به عمارت ویلای بزرگ وارسته ها قرار داد و حدفاصل زمانی در اصلی تا ورودی داخلی رو مشغول شد به احوال پرسی با اندک جمعیتی که میشناخت.
پا گذاشت به سالن اصلی و به محض ورود و بی توجه به همهمه ای که به پا شده بود، خودش رو رسوند به میز پذیرایی و از میون نوشیدنیها آب آناناسی که شدیداً دوستش داشت رو انتخاب کرد. به گلو فرستادن جرعه ی اول همراه شد با سخنرانی نادرخان وارسته ای که در این لحظه در معرض دیدش نبود. خب خیلی مفتخرم که تو چنین روز عزیز و فرخنده ای در خدمت تمام شما همراهان همیشگیم هستم. گوشه ی لبش بالا پرید و به اونها شکلی شبیه به پوزخند فرستاد چهره جمع و کرد و لیوان رو به آهستگی میون انگشهاش چرخ داد تا محتویات داخلش به خوبی هم بخوره.
مفتخر چه روز مفتخر گندی. به ناچار گوش سپرد به ادامه صحبتهایی که در نظرش به جز چند جمله ی بی محتوا، هیچ پیام خاصی رو در بر نداشت. میدونید که من هر سال برای رفع خستگی دختر عزیزم با شروع تیرماه به مهمونی ترتیب میبینم اما…. گوشهاش تیز شد. جمله های نادرخان همیشه خالی بود از اما و اگرها. در اصل جمله هاش همیشه یک دست بود و تکراری.
مهمونی امروز به غیر از این که خانوادگی هست و جهت تفریح و احاله ی روحیه به تک فرزند عزیزم هست جنبه ی پرشور و هیجان انگیز دیگه ای هم داره و اون اینه که….
صدای زنگ تلفن که با وجود اون حجم از سر و صدا ابداً به گوشش نمی رسید اما ویبره ای که پوست دستش شدیداً حسش میکرد، حواسش رو به دو نیم تقسیم کرد و نیم اولی که بزرگتر بودر و لابه لای جمعیت و جایی نزدیک به صدای نادرخان باقی گذاشت. پژمان زنگ میزد. تماس رو وصل کرد و از خدا خواست که تنها دوستش امشب روی دور تند حرف زدن نیوفتاده باشه و به جای مقدمه چینی اصل مطلب رو واضح و روشن بیان کنه. بله پژمان؟ سلام چطوری؟ کجایی بهزاد؟ به داستانی شده باید باهات در میونش بذارم. میدونست که داستان امشبش هم شبیه به باقی داستانهای بی سر و تهش بازگو میشه و به خدا که بهزاد داشت که تمام حواسش رو بفرسته به سالن اصلی، هیچ چیز از اصل قضیه نمیفهمه اما. به ناچار و برای کوتاه کردن صحبت گفت: الان جایی ام ،پژمان مهمونی تموم شد میگم بیای پیشم فعلا. تماس رو قطع کرد …