رمان رولت روسی نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، هیجان انگیز
تعداد صفحات : 810

خلاصه رمان : تارا دختری که با نقشه دوستانش در دوران دانشجویی به خاطر فیلم مستهجنی که از او پخش می شود، از دانشگاه اخراج می شود. ده سال بعد تارا قوی تر از قبل برمی گردد تا تقاص آینده تباه شده اش را بگیرد..
قسمتی از داستان رمان رولت روسی
پارچه چرمی سادهاش برق میزند. بند افتادهاش را از روی شانه استخوانی ام بالا میبرم. زیاد هم نباید بدنم را در معرض نمایش بگذارم. اینطور مردها، کمی ماجراجویی دوست دارند. انقدر او را پاییده ام که سلیقه اش دستم است.
زن های بلوند را دوست ندارد. پوست زیادی برنزه باب میلش نیست. آرایش غلیظ زدهاش میکند.
آب دهانم را پایین میفرستم و دستم را روی قلبم میگذارم. همه فکرهایم را کردهام. دیگر از هیچ چیزی نمیترسم.
فقط هیجان زدهام. بعد از ده سال، اولین فشنگ را در خشاب گذاشته ام. قرار نیست پشیمان شوم یا بترسم یا به عقب
برگردم. وقتی میترسی یعنی چیزی برای از دست دادن داری اما من هیچ چیزی ندارم. همهی چیزی که داشتم را ده
سال پیش برای بازی و سرگرمی آدم های سنگدل و پستی مانند مهراد ماهر از دست دادم.
-نمیتونی ازش چشم برداری!
چشم از هردو یشان می گیرم. سرم را برمی گردانم و با پوزخندی می گویم:
-گذشت زمان بهش ساخته!
دست دور بازویم میاندازد و چشمکی میزند :
– نه که به تو نساخته. اگه تمام شب اینجا وایسی و نگاش کنی به هیچ جا نمیرسی .
-عاشق چیه این آدم بودم؟
– توی هفده سالگی؟ دنبال رویا…مثل اکثر دخترای نوجوون…نگاش کن تارا! کیه که عاشقش نشه؟ قدرت و جذابیت و
استایل خفن…خوشرو! فانی…تا حالا ندیدم درحال خنده و شوخی نباشه. حق داشتی عاشقش باشی. حالا یالا! راه
بیفت…قرار نیست وایسی اینجا باز از اول عاشقش بشی.
دنبالش کشیده میشوم. البته که منتظر یک هل کوچک بودم. به یک “تو میتونی” غیر مستقیم واقعا احتیاج داشتم. به
نزدیکیشان رسیدهایم که شبنم صدای ظریف و خواستنیاش را بالا میبرد:
-مهراد ببین کی اینجاست!
بهراد با بی میلی نگاه پر ولع و خیره اش را از همراه دل فریبش میگیرد. بازویم را از میان دست های لاغر شبنم بیرون میکشم. آماده ام…حالا دیگر نیازی به هل دادن نیست. ده سال است که تمرین میکنم. من آماده ام! باید باشم.
درست رو به رویشان می ایستیم. زن جوان با نگاه بی تفاوتی سرتاپایمان را بررسی میکند. تمام عرض احترامش، لبخند کوچکی است که گوشه لبهای ماتیک خوردهاش را کج میکند.
مهراد دستش را داخل جیبش میزند و اول سر و ظاهر شبنم را بررسی میکند و مردمک های آبی و خوشرنگش با آن حاشیه های تیره، روی صورت من ثابت میماند. انگار قصد دارد بفهمد، منظور شبنم از حرفش چه بوده. البته که مرا بخاطر ندارد. اصلا و ابدا توقع نداشتم به یادم بیاورد. حتی با وجود تمام تراژدی هایی که پیش آمد، همه چیز را فراموش کرده است.
دست دیگرش را از کمر زن همراهش جدا میکند و آنرا جلو میآورد :
– شبنم جان…چطوری؟
شبنم دست دراز شده مهراد را میفشارد و بعد مرا جلوتر هول میدهد :
– قربونت عزیزم. مهراد جان ایشون تارا هستن…فکر کنم بشناسی …
مهراد چشمهای آبی رنگش را ریز میکند و لبش را با حالتی سوالی جلو میدهد:
– اوووم…فکر نکنم.
مهم نیست. خودم کمک میکنم یادت بیاید! پیشقدم میشوم و دستم را جلو میبرم:
– تعجبی نداره. خیلی سال میگذره.
با همان گیجی و خیرگی دستش را دور انگشتانم میپیچد و فشار آرامی به دستم وارد میکند :
– شرمنده. من حافظم زیاد خوب نیست …
رمان فتنه گر نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، معمایی
تعداد صفحات : 2490

خلاصه رمان : نازگل و مادرش طناز با اختلاف سنی چهارده سال به همراه بی بی زندگی می کنند…
طناز برای اینکه سالن آرایشگاهش رو بزرگتر کنه باید نقل مکان کنه که در این جابه جایی با مردی برخورد می کنه که زیادی آشناست…
قسمتی از داستان رمان فتنه گر
نازگل و مادرش طناز با اختلاف سنی چهارده سال به همراه بی بی زندگی می کنند… طناز برای اینکه سالن آرایشگاهش رو بزرگتر کنه باید نقل مکان کنه که در این جابه جایی با مردی برخورد می کنه که زیادی آشناست…
رو به روی باشگاه ایستاده بود و به ورود و خروج مردان و پسرانی که برای ورزش می آمدند، نگاه می کرد …
توجهی به نگاه های هیز و متعجبشان نداشت. فکرش درگیر سیاوش بود.
از گیتی و حاج سالار سراغش را گرفته بود که آنها با تعجب و خوشحالی هم شماره سیاوش را داده بودند هم آدرس باشگاه را …
تلفن همراهش را بالا آورد و روی شماره سیاوش استپ کرد تا خواست تماس بگیرد که صدای آشنایی شنید:
_نازگل خانوم شما اینجا چیکار می کنین…؟
نازگل به کیسان نگاه کرد… اخم داشت و صورتش سرخ بود …
مگر بودن او چه مشکلی داشت که او اینگونه اخم کرده بود…؟
سلام- با سیاوش کار دارم ….
کیسان خون خونش را می خورد …
این دختر با این سر و وضع اینجا جلوی باشگاه مردانه چه می کرد؟
نگاهی به عقب کرد و با دیدن نگاه مشکوک و متعجب مردانی که از کنارشان رد می شدند،
ذکری زیر لب زمزمه کرد و گفت: مگه: سیاوش تلفن نداشت که بهش زنگ بزنین؟ اصلا اومدن شما به اینجا کار درستی نیست…
نازگل حالش خوب نبود و کیسان داشت او را مواخذه می کرد …
آقا
دخترک چشم بست تا کمی آرام تر شود: ببینین آقا كيسان من ابایی ندارم که اومدنم اینجا درسته یا نه؟
من فقط باید سیاوش رو ببینم و اگه شما اجازه بدین می خوام برم داخل …
رگ گردن کیسان باد کرد …
رمان تو را در بازوان خویش خواهم دید نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی
تعداد صفحات : 2867

خلاصه رمان : دختر قصه ما لوا در خانواده ای مذهبی و سنتی بزرگ شده است.
او به صورت مخفیانه با پسری به اسم اهورا رابطه داره اما هر چی میگذره بیشتر متوجه انتخاب اشتباهش میشود.
پس تصمیم میگیره این رابطه را تمام کند ، اما با واکنش عجیب اهورا مواجه میشود.
لوا با دردسر های بزرگی مواجه میشود که در این مسیر تنها کسی که حاضر به کمکش شد ، پسر عمویش بود.
پسری که در کل خانواده ، بدنام است و همه اورا از خانواده طرد کردهاند اما آیا راستین همان آدمی است که خانواده فکر میکنند؟ …
قسمتی از داستان رمان تو را در بازوان خویش خواهم دید
صبح که از خواب بیدار شد، شروع به جمع کردن وسایلش کرد. کلاسی نداشت اما به لطف دروغی که گفت، ناچار بود از خانه بیرون بزند. با سالومه هماهنگ کرده بود و فقط لباس مهمانی را مرتب تا کرد و در کیف گذاشت. _مامان من سوییچت و میبرم ! از داخل اتاق خوابشان جیغ زد: _باز گیر دادی به ماشین من؟ بی خیال شانه بالا انداخت. -میتونید برام ماشین بخرید! مادرش از اتاق بیرون آمد و شاکی جوابش را داد. _قرار بود دانشگاه دولتی قبول که شدی، بابات برات بخره ولی تو نه کارشناسیت و دولتی قبول شدی، نه ارشد! اه مامان ول کن تو هم، صبح تا شب خودمو با درس خفه کنم که
دولتی قبول بشم؟ مگه اون جا چه خبره؟ همون استادای دولتی، واسه آزادم درس میدن دیگه! فقط فرقش پول شهریه س… کفشش را پا کرد و همراه با چشمکی، ادامه داد: که خب حیفه پولای بابا کپک بزنه! افشان، اخطار گونه نامش را صدا زد. _لوا ! _بله؟ خب مگه دروغ می گم؟ یه ماشین بخره دیگه… این همه پول می خواد چیکار؟ در را پشت سرش محکم بست و گفت: -خیلی پررویی! دور خودش چرخید و رو به سالومه پرسید: _خوشگل شدم؟ سالومه ابرویی بالا انداخت. _بهت میآد ولی به نظرم خیلی مالیدیا… می خوای یه کم کمش کنم؟ با سرخوشی باز هم دور خودش چرخید. باد زیر لباسش
میزد و آن را به پرواز در می آورد. خیره ی تصویرش در آینه شد. چهره اش در حالت عادی هم خوب بود ولی با کمی آرایش، از این رو به آن رو میشد چه برسد به حالا که حسابی به خودش رسیده بود! -نه، اهورا آرایش غلیظ دوست داره. شانه بالا انداخت و ادکلن را به سمتش گرفت. _یعنی غیرتی نمیشه تو رو بقیه هم اینطوری ببینن؟ بالاخره از تصویرش در آینه، دل کند. _اولا که اهورا آدم روشن فکریه، مثل مردای عهد دقیانوس فکر نمی کنه، بعدشم همچین میگی انگار لخت دارم میرم. لباسم که خوبه تا روی بازومه، فقط یکم آرایشم زیاده که خوشگل ترم کرده! اهرم ادکلن را چند بار روی سر و صورتش فشار داد و…
رمان سایه ی تردید نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی
تعداد صفحات : 2682

خلاصه رمان : دختری از تبار زیبایی و پاکی در گیر رسومات قدیمی خاندانشان شده و مجبور به ازدواج با فردی میشود که حتی در رویاهایش نیز جرئت ندارد اورا وارد کند پسری سرد خشک و خشن خیانت کردن مادر را به چشم دیده ایا او روانی سالم دارد ؟پاسخ الناز به این سوال یک نه بزرگ است و او مجبور به زندگی با مردی است که حتی به خواهر الناز نیز شک دارد باید دید الناز تاب و توان حوا گونه خواهد داشت تا سیب سرخی در کام حسام شود و روح آلوده اورا از شکاکی هایش برهاند ؟…
قسمتی از داستان رمان سایه ی تردید
کوله ام را همان دم در رها کرده و با سلامی به مامان که روی مبل پذیرایی نشسته بود مستقیم به سمت آشپزخانه رفتم.
-اول لباسات رو عوض کن یک آبی به دست و صورتت بزن بعد غذا بخور. در حالی که بشقابم را از برنج و قورمه سبزی پر می کردم نگاهی به مامان که جلوی ورودی آشپزخانه ایستاده بود کردم.
-خیلی گرسنمه مامان گیر نده. گفته و پشت میز غذاخوری نشستم و با عجله مشغول خوردن شدم. مامان سری به تاسف برایم تکان داده و از یخچال شیشه ی زیتون را در آورد و در کاسه ای برایم ریخت. قدردان نگاهش کردم و دانه ای زیتون به دهانم گذاشتم.
-بابا کجاست؟
-اومد ناهار خورد دوباره برگشت شرکت جلسه داشت.
با دهان پر اوهومی گفته و دوباره پرسیدم:
-الینا کجاست سر وصداش نمیاد؟
-صبحی حوصله اش سر رفته بود بردمش خونه ی الهام با پریا بازی کنه دیگه همونجا موند.
شب بابات میره دنبالش میارتش. آخرین قاشق از غذایم را در دهان گذاشته و از جا بلند شدم و راه خروج از آشپزخانه را در پیش گرفتم.
-دستت درد نکنه خیلی خوشمزه بود. گفته و با برداشتن کوله ام به سمت اتاقم به راه افتادم.
بعد از عوض کردن لباس هایم خودم را روی تخت رها کرده و به ثانیه نکشید که پلک های خسته ام روی هم افتاده و خواب چشمانم را ربود.
-آجی… آجی… مامان میگه پاشو شب خوابت نمیبره. یک چشمم را باز کرده و خیره ی الینایی شدم که با شیطنت روی تختم بالا و پایین می پرید. خواهر کوچولویی که…
رمان رد پای سایه نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی
تعداد صفحات : 1204

خلاصه رمان : سه خاندان بزرگ…
خاندان زند، خاندان راد، خاندان شاهی…
سه خاندان که بخاطر اتفاقات تلخ گذشته از هم کینه دارند و هیچ احدی خبری از این تنفر ندارد…!
زندگی یک دختر و دو پسر خانزاده…
دلدادگی سه خانزاده که به طرز عاشقانه و غمگینی به هم گره میخورد…!
عشقی افلاطونی که از کینه و تنفر شکل میگیرد اما سایهی تلخش بر روی زندگی یک کودک بیگناه تاثیر میگذارد…
رمانی کاملاً بر اساس واقعیت…
قسمتی از داستان رمان رد پای سایه
تو یه کوچه ی بن بست پیچیدم که دیگه صدای ماشین رو نشنیدم و حس کردم کسی پشتمه! برگشتم عقب و با دیدنش حس کردم قلبم ایستاد! عقب عقب رفتم که راه تموم شد و چسبیدم به دیوار. وای خدا بدبخت شدم! دیگه داشت اشکم در میومد. پسره چشم هاش برقی زد و گفت: -به به عجب جیگری پیدا کردم، چرا تنهایی؟ بیا شب و باهم باشیم موش کوچولو خوش میگذره. با ترس گفتم: -گمشو چی میخوای از جونم؟ ولم کن.
بهم نزدیک تر شد که بوی گند دهنش حالم رو بهم زد، گیج بود! بیشتر به دیوار چسبیدم که دستش رو روی سینه م گذاشت که جیغی زدم. اون هم خودش رو بهم نزدیکتر کرد که یه دفعه از پشت کسی از یقه ش چسبید و به عقب کشیدش و با خشم گفت: -مرتیکه ی آشغال با ناموس مردم چه غلطی داری میکنی؟ با ترس هینی گفتم و خودم رو به دیوار چسبوندم و بهشون خیره شدم. همون پسری بود که همیشه جلوی مدرسهم بهم خیره میشد!
جوری داشت بهش کتک میزد که پسره واقعاً دیگه شل و پل شد. با نفس نفس گفتم: -کشتیش ولش کن! با این حرفم مشتی که داشت روی صورت پسره روونه میشد، تو هوا موند. با خشم ولش کرد و لگدی بهش زد. – برو گمشو مرتیکه عوضی. پسره به سختی با صورت خونی بلند شد و تلو تلوخوران از کوچه خارج شد. سریع خودم رو جمع و جور کردم و سرم رو پایین انداخت الآن باید چی می گفتم؟ تشکر می کردم یا می گفتم چرا من هرجا میرم توام پیدات میشه؟