رمان خیمه شب بازی نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، مافیایی
تعداد صفحات : ۸۲۴

خلاصه رمان : دختری به نام ترسا که دنبال خواهر گم شدش هست که تو این بین با مردی باهوش اشنا میشه که ضریب هوشیش از همه بالاتر هست و تو زندان هایی به امینت بالا زندانیه ولی به راحتی از زندان همش فرار می کنه و دوباره خودش را لو می ده و اینگونه می خواد که گروه پلیس را احمق جلوه بده، اسمش سردینه و به ترسا کمک می کنه که خواهرش را از باند لولیتا نجات بده…
قسمتی از داستان رمان خیمه شب بازی
اورا به یتیم خانه برگرداندم و مثل همیشه وارد آن ساختمان بزرگ و ترسناک نشدم همیشه دم ورودی منتظرش می ایستادم.
الیسا دوست نداشت که به آن جا بروم. می گفت دوست ندارد دلم از دیدن رفتارشان با او بشکند.
دلم که هیچ… غرورم می شکست اگر خواهرم را با آن لباس ها و تبعیض ها می دیدم.
سر ساعت همیشگی او را به پروشگاه برگردانده و راه خانه را در پیش گرفتم.
شب خوبی بود و تا هفته ی دیگر که دوباره الیسا را ببینم باید خوب کار می کردم و شرایط برگرداندنش را فراهم می کردم.
امکان نداشت آن حجم ظرافت و زیبایی را در آن خانه ی وحشت تنها می گذاشتم!
طی سه روز گذشته به مزون می رفتم و با آرایش و پوشیدن پیراهن های شب و لباس های عروس و زبان ریختن پول خیلی خوبی به دست آورده بودم.
پنلوپه پورسانت قابل توجه با هر بار فروش لباس هایش می داد و حسابی دست و دل بازی خرج می کرد. و می دانستم که می داند محتاجم نه برای خودم، برای خواهرم.
در گاراژ را باز کردم و پاهایم عجیب درد می کردند. با هر قدم صدای تیک تیک استخوان هایم را می شنیدم.
اما وجودم با همه خستگی لبریز از حس زیبایی بود. که تنها خودم دلیلش را می دانستم.
نسیم خنکی از لابه لای تار و پود گسسته و خسته ی وجودم می گذشت و مرا غرق لذتی می کرد که فقط خدا می داند چه قدر شیرین و ملس است.
رمان تو را در گوش خدا آرزو کردم نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، معمایی
تعداد صفحات : 3298

خلاصه رمان : غزال دختر یه تاجر معروف به اسم همایون رادمنشه که به خاطر مشکل پدرش و درگیری اون با پدر نامزدش، مجبور میشه مدتی همخونهی خسروملکنیا بشه. مرد جذاب و مرموزی که مادرش بهخاطر اتفاقات گذشته قراره دمار از روزگار غزال دربیاره و این بین خسرو خان.
قسمتی از داستان رمان تو را در گوش خدا آرزو کردم
چشم هایش بگیرم و از شیشه ی جلو به خیابانی بدوزم
که سیاهی شب، روشنی دقایق پیشش را به یغما برده.
حوصله ی حرف زدن ندارم.
باید همه ی انرژیام را برای چانه زدن با همایون ذخیره کنم و برای این کار و حل کردن ماجرا فقط تا فردا فرصت باقی مانده.
خسرو خان، من باید برم خونه. حرکت نرم ماشین جوابش به خواسته ام است و چند ثانیه ی بعد، وقتی در لاین سرعت میراند، لحن محکم و جدیاش در گوشم مینشیند: نمیتونی!
با تعجب به طرفش سر میچرخانم. آنقدر صورتش عادی و بیتفاوت است، که انگار از سیاه شدن آسمان و رسیدن شب حرف میزند. همین اندازه بدیهی و تکراری! گیج میپرسم:
منظورتون چیه؟ چرا نمیتونم؟ بدون این که نگاهم کند، جواب میدهد: چون همایون گفته. همایون گفته؟ آن هم به خسرو؟
کسی که از وقتی یادم است، هیچ وقت آبشان با هم در یک جوب نمیرفت و شک ندارم تا آخر عمرش هم نخواهد رفت. پس … الان کجا دارید منو میبرید؟
به راحتی جواب میدهد: خونه ی من. داد بلند و کشیده ام، نگاه جدی شده اش را به طرف چی من می چرخاند. اخم هایش جوری در هم گره خورده اند..
که انگار او ساده ترین حرف ممکن را زده و من به بی ادبانه ترین حالت جوابش را داده ام. نیاز داری دوباره تکرار کنم؟
رمان لیلیان نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، هیجانی
تعداد صفحات : 2245

خلاصه رمان : از یک تصادف شروع شد با دو مرگ با یک تولد
با تفاوت ها دو نفر از دو دنیای کاملا متفاوت لیلیان مربی ک با مرگ ناگهانی نامزدش مجبور به ازدواج با سید علیرضا مردی مذهبی و جدی میشود سید علیرضایی ک اوهم زنش را از دست داده و یک فرزند متولد شده روی دست دارد…
قسمتی از داستان رمان لیلیان
کاش صداها را هم نشنوم. کاش گوش هایم هم مثل پلک هایم سنگین بشوند. کاش صدای نفس های سنگین سید علیرضا را تشخیص ندهم…
و از ته دل آرزو میکنم روی دستهای لُهراسب جان بدهم. اما نه، من لیلیانم و جانم ثابت کرده که جان سختتر از این حرف هاست و محکومم به زندگی.
مادر گریه میکند و لُهراسب سوزن سرم را در دستم فرو میکند.
پدر میگوید: لعیاجان، مهمون ها بیرونن، بیا بریم زشته. لهراسب بالا سرشه.
صدای غریبه ی مردی که حالا گویا محرم ترینِ من است میآید: حاج آقا ابوذر، اجازه ی مرخصی می فرمایید؟
میان آن نیمه هوشیاری لعنتی حسرتش را میخورم. خوشا به حالش که راه گریز دارد.
پدر خطاب قرارش میدهد: صاحب اختیارید سید، اما مهمون توی خونه هست…
سید سکوت کرده و پدر، لهراسب را هشدارگونه صدا میزند.
بااجازهی آرامی میگوید و میرود و او که میرود، انگار راه تنفس من کمی بازتر میشود…
و حالا میتوانم کمی فقط کمی تحت تاثیر آرامبخشی که برادرم در سرم ریخته قرار بگیرم و به خواب روم.
صدا هایشان، مدت هاست که کابوس خواب و بیداریام شده.
رمان دیواری به ضخامت سکوت نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، انتقامی، مافیایی
تعداد صفحات : ۲۰۰۳

خلاصه رمان : شهرزاد ملکان مربی باشگاهی که زندگی نسبتا آروم و معمولیای داره. وقتی زندگی آرومش دستخوش تغییرات میشه که پسر بزرگترین سرمایه دار ایران عاشقش میشه! یه پسر تخس بی کله که رسماً هیچکس براش مهم نیست جز شهرزاد…
قسمتی از داستان رمان دیواری به ضخامت سکوت
پیش رفتم و روی صندلی نشستم که دو کاغذ از کشوی میزش بیرون کشید و به سمتم گرفت! “-روی قرارداد ها اسم نوشته شده قرارداد خودتون رو با دقت بخونید و امضاش کنید.
لطف کنید کاغذ خانم رحمانی رو هم به دستشون برسونید… حق و حقوق فرقی نمیکنه اما برای نظم باشگاه لازم هست که قرارداد جدیدی امضا بشه”!
و با توضیح کاملی که داد جای هیچ سوالی باقی نگذاشت! “-من تا پایان وقت اداری باشگاه هستم اگر میتونید قرارداد خودتون رو همراه با قرارداد خانم رحمانی تا قبل از پایان وقت اداری برای من بیارید.”
چشمی گفتم و بعد از تشکر به سالن باشگاه بازگشتم! زمان به سرعت برق و باد گذشت… حاضر شدم و با قراردادهای امضا شده توسط خودم و ساره به سمت دفترش راه افتادم!
یاد اسمش افتادم… کامران پرنیان؟ کام…؟ کام…؟ کامیار! فکر کنم کامیار پرنیان بود! ضربه ای به در زدم و با صدای “بفرمائید” وارد اتاق شدم…
“به محض باز کردن در، کامیار پرنیان را دیدم؛ بلاتکلیف و سردرگم در اتاق میچرخید. با وارد شدنم، لحظه ای ایستاد.
همان طور که به قدم های کلافه اش در اتاق ادامه می داد، گفت: “سلام خانم ملکان… بفرمایید بشینید خواهش میکنم”
زیر لب سلامی گفتم و روی اولین صندلی چرم مشکی رنگ نزدیک به در، نشستم. پووف کش داری کشید و با پشت دست، عرق های نداشته اش را از روی پیشانی زدود و خود را روی صندلی رو به من، انداخت.
نفس گرفت و لب باز کرد: “خب.. برگه ها رو آوردید؟” “-بله… بفرمایید” برگه ها را گرفت و نخوانده، روی میز وسط اتاق گذاشت.
رمان آرتیست نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : ۲۸۶۰

خلاصه رمان : آذر دخت که دانشجوی رشتهی تئاتر است به عقد مهدی در می آید. آنها با وجود دو خانواده سنتی، در دوران عقد با مشکلاتی روبرو میشوند.اما موضوع به اینجا ختم نمیشود. یونا بازیگر مطرح سینما و پسر امیرخسرو جم، کارگردان موفق، برای یک دوره اجرای افتخاری تئاتر به دانشکدهای که آذر دخت مشغول تحصیل هست میرود و…
قسمتی از داستان رمان آرتیست
حسین به خواست آقا ابراهیم مشغول پذیرایی شد. آذر دخت نگاهی چرخاند و تنها مبل خالی، درست روبه روی مهدی بود. نشست و پا روی پا انداخت و آقا ابراهیم چشم غره رفت و حرص خورد.
پسر مقابلش، با پوستی سفید، مانند مادرش و موها و ابروهای پرپشت و مشکی مثل پدرش، از نظر اندام و ظاهر، مقبول بود.
تا جایی که می دانست، پسرهای حاج قدرت آرام بودند. البته به قول ساناز، گاهی حسین جوش می آورد.
اما آنطور که فهمیده بود، مهدی ولد خلف خانواده اش محسوب میشد.
حسین کسب و کاری برای خودش راه انداخته بود و دو سه سالی میشد که در مغازه ی لوازم التحریری که اجاره کرده بود، مشغول بود.
اما مهدی کنار پدرش در هایپر مارکت مانده بود. علاوه بر این ها، حاج قدرت کار بساز و بفروش ساختمان هم می کرد. اوضاع مالیشان هم خوب بود. دستشان به دهانشان میرسید.
این مراسم خواستگاری، برای آذردخت بیشتر جنبه ی سرگرم کننده داشت. خواستگارهای قبلی اش را می راند و برای آمدنشان به خانه مخالفت می کرد.
اما مدتی قبل که مهدی او را در خیابان دیده بود، مقابلش ایستاده و گفته بود که یک فرصت به او بدهد. آذر دخت گفته بود عاشق تئاتر است.