رُمِنو – دانلود رمان ایرانی و خارجی
با رمنو هر رمان عاشقانه و رمان طنزی که بخوای رو میتونی پیدا کنی

دانلود رمان جوزا (دو جلدی) به قلم میم بهارلویی با لینک مستقیم

رمان جوزا (دو جلدی) نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه

تعداد صفحات : ۸۴۳

خلاصه رمان : برای بار چندم، نگاهم توی سالن نیمه تاریک برای زدن رد حاجی فتحی و آدم‌هایش چرخید، اما انگار همه‌ی افراد حاضر در جلسه شکل و شمایل یک جور داشتند! از اینجا که نشسته بودم، فقط یک مشت پسِ سر معلوم بود و بس! کلافه بودم و صدای تیز شهردار جدید منطقه، مثل دارکوب روی مغزم منقار می‌کوبید! …

قسمتی از داستان رمان جوزا

زنگ واحد دو را زدم و نگاهم روی در و دیوار پر از خط وخش راهرو گشت! دیوارها کثیف بود و راه پله ها پر از خاک!

مثل همیشه هیاهوی همسایه ها ساختمان را برداشته بود و تمام ساختمان بوی سیرداغ و پیازداغ می‌داد!

این آپارتمان قدیمی اطراف راه آهن، با تمام شلوغی و سر و صداهایش با تمام بالا پایین شدن‌ها و خوب و بدی‌هایش برایم پر بود از خاطرات دلچسب!

خاطرات دوران دانشجویی و لیسانس… دوران خامی و اوج جوانی و رویاپردازی…

در هجده سالگی که قدم به این خانه گذاشتم برایم بهترین جای دنیا بود!

جایی که قرار بود برای اولین بار طعم استقلال را بچشم دور از چشم‌های کنترل گر رشید و مامان…

مهم نبود که از خانه ی بزرگ پدری آمده بودم در این آلونک، مهم این بود که بچه دانشجویی بودم در شهر غریب که باید خودم، خودم را می‌کشیدم بالا…

در روی پاشنه چرخید و چهره‌ی شاداب سوگند میان قاب در نشست.

-به به لیلی بیا ببین کی اومده؟!… این کیک دیگه چیه؟

صدای فرناز را با کمی فاصله شنیدم که پرسید “خورشیده؟!” مطمئنم او بیشتر از همه چشم انتظار آمدنم بود!

نیم ساعت بعد هر چهار نفر نشسته بودیم پشت میز قدیمی و از مد افتاده‌ی آشپزخانه و حین خوردن کیک تولد فرناز، از هر دری حرف می‌زدیم.

-دختر عموم رفته چشماشو عمل کرده که کشیده و روباهی بشه بلانسبت بلانسبت مثل گوه شده!

صدای اعتراض فرناز بلند شد: لیلی، داریم کیک میخوریم‌ها! حالمونو به هم نزن!

لیلی که بین هر چهار نفرمان معروف بود به بی خیالی با خنده گفت: گفتم شبیهش شده، نگفتم خورده… غلط کردم، غلط کردم…

نگاهم رفت سمت صورت فرناز رنگش کدر شده و کم مانده بود بالا بیاورد …

دانلود رمان بیراهه به قلم لیلی تکمیلی با لینک مستقیم

رمان بیراهه نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه

تعداد صفحات : ۱۲۴۶

خلاصه رمان : هوای گرم و شرجی بندرگاه نفس را تنگ می‌کرد و بر پوست های آفتاب سوخته و عریان آدمیان داغ می‌نشاند. صیادان در گروه های چندنفری سوار بر بلم دل خلیج را شکافته و تورهای خود را به درون آب می‌افکندند. پسر جوان خسته و ناامید بر شن های ساحل نشسته و زانوانش را بغل گرفته و به رقص قایق ها در تلاطم امواج می‌نگریست …

قسمتی از داستان رمان بیراهه

مسیر طولانی و زجرآور بود حتی توقف در بعضی مکان ها برای رفع خستگی هم چاره ساز نبود.

آصف حس می‌کرد کمرش از وسط دارد نصف می شود.

مسافرت از بعد از ظهر آغاز شده و حالا که نیمه شب بود همچنان ادامه داشت. مسافران همگی به خواب رفته و هیچ کس التفاتی به دیگری نداشت.

آصف نیز دربرابر خرناس های خفیف جلال کم کم چشمانش سنگین شد و حس شیرین خواب در برش گرفت،

نفهمید چقدر گذشت که ناگهان حس کرد کسی رویش خم شده، چشمانش را نیمه باز کرد و همان دخترکی را دید که با نگاه شیفته اش از ابتدای سفر او را همراهی می‌کرد.

دختر چشمانش را مستانه به او دوخت و با لحنی اغواگرانه نجوا کرد: دنیا مال توئه…

ناگهان آصف وحشتزده از خواب پرید و نگاهی اطرافش انداخت هنوز جلال خروپف می‌کرد و دختری که در کابوس خواب و بیداری اش دیده بود، کنار نامزدش به خواب رفته و موهایش دور گردنش پیچیده بود….

خودش را به خاطر این اتفاق نمی‌بخشید، حس می‌کرد چیزی درونش می‌لنگد چیزی که قادر به توضیحش نبود، یک حس خفته که ناخودآگاه داشت بیدار میشد، چرا باید چنین چیزی می‌دید؟

کی به این دختر فکر کرده بود جز همان لحظاتی که نگاه تحسین آمیزش را دیده و جز بی اعتنایی واکنش دیگری نداشت؟

چه طور ممکن است حتى لحظه ای احساساتش در برابر این دختر نفرت انگیز به غلیان افتاده.

آصف چشمانش را مالید و بار دیگر سعی کرد بخوابد، این بار به سختی خوابید.

خیلی سخت تر از قبل چرا که می‌ترسید باز هم کابوس دخترک به سراغش بیاید …

دانلود رمان هوادار حوا به قلم فاطمه زارعی با لینک مستقیم

رمان هوادار حوا نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه

تعداد صفحات : ۸۹۲

خلاصه رمان : درباره دختری نازپروده است ‌که نقاش ماهری هم هست و کارگاه خودش رو داره و بعد مدتی تصمیم گرفته واسه اولین‌ بار نمایشگاه برپا کنه و تابلوهاشو بفروشه ک تو نمایشگاه سر یک تابلو بین دو مرد گیر می‌کنه و …

قسمتی از داستان رمان هوادار حوا

داخل خانه‌ی مادربزرگ یک حال و هوای خوبی بود انگار آنجا را برای یک خواب آرام، یک گپ صمیمی و یک حال خوب ساخته بودند.

یک بوی آشنایی داشت، به همین خاطر حتی با چشم های نیمه باز و مغز نیمه فعال هم حال آن فضای دلنشین را درک می‌کردم.

توی اتاق خواب رفتیم سپهر در کمد دیواری را باز کرد و برایم رختخواب پهن کرد.

بدون فکر کردن به چیزهای اضافه در آغوش گرم رختخواب به آن خواب عمیق در ماشین ادامه دادم.

صدای خروس بی محل من را از دنیای خواب نجات داد.

خورشید نورش را به داخل اتاق می‌تاباند و نور نارنجی رنگ قشنگی فضای کوچک اتاق را لبریز از خودش کرده بود.

رختخوابم را جمع کردم و دستی روی آن پتو که ملحفه‌ی آبی و طرح عروس و داماد داشت کشیدم.

همیشه از بچگی این پتو را دوست داشتم، انگار از خودش یک خنکی نازل می‌کرد که من آن خنکی را دوست داشتم.

سپهر حتى نصفه شب هم حواسش به علایق من بود و آن پتو را روی من انداخته بود.

از اتاق بیرون رفتم، صدای سپهر و عزیزجون از داخل ایوان شنیده می‌شد.

وارد ایوان شدم سفره‌ی صبحانه توی ایوان پهن شده بود.

چهره‌ی عزیزجون وقتی جواب سلام را داد با لبخند پهن و دلنشینی که مخصوص به خودش بود دوست داشتنی تر از همیشه شده بود.

آنقدر با خدا بود که انگار در چشم هایش نور دویده بود و برقی با رنگ میشی نگاهش عجین شده بود.

مثل همیشه وقتی سر سفره نشستم شروع کرد محتویات سفره را یکی یکی نام ببرد و از خواصش بگوید تا به قول خودش من بخورم و جون بگیرم.

با اینکه نوه‌ی اصلی او نبودم ولی مثل یک مادربزرگ واقعی برای قوت تن من نگران بود …

دانلود رمان عیان به قلم آذر اول با لینک مستقیم

رمان عیان نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، معمایی

تعداد صفحات : ۱۶۱۸

خلاصه رمان : -جلوی شوهر قبلیت هم غذای شور گذاشتی که در رفت!؟ بغضم را به سختی قورت می‌دهم. -ب..ببخشید مگه شوره؟ ها‌تف در جواب قاشق را محکم روی میز می‌کوبد. نیشخند ریزی می‌زند: نه شیرینه… من مرض دارم می گم شوره …

قسمتی از داستان رمان عیان

دستان خیسم را با حوله خشک می‌کنم.

شانه ام به چهارچوب در می‌چسبد و نگاهم به صورت مردی که آرام نفس می‌کشد.

هاتف من را نمی‌بیند. منی که با دنیایی درد تنهایی را زندگی می‌کنم.

آهسته جلو می‌روم نگاهم را به بازوهای ورزیده اش می‌دوزم من حتى جرئت نمی‌کنم که آغوش مردانه اش را آرزو کنم.

یک قدم نزدیک تر می‌شوم. دل بی صاحبم بی قراری می‌کند.

نگاهم در صورت مردانه اش می‌چرخد. کمتر کسی بود که آوازه مردانگی هاتف را نشنیده باشد.

هر چند که دشمن کم نداشت و من که انگار بزرگ ترین دشمن هاتف بودم.

هاتف از کسی که فکرش را هم نمی‌کرد نامردی دیده بود. روا نبود که با من مردانگی کند!

ولی او هاتف بود… هاتفی که من مثل بت می‌پرستیدمش!

و من بودم که این بلا را بر سرش آوردم!

حالا که قناری در قفس بود، هاتف هر چه می‌خواست بر سرش می‌آورد.

با صدای زنگ در از جا می‌پرم، هاتف از میان چشمان نیمه بازش نگاهم می‌کند.

-زنگ زدن؟!

من فقط سر تکان می‌دهم. دستگیره را پایین می‌کشم.

مرجان از شتاب قدم‌هایش کم می‌کند و نگاهی به موتور هاتف می‌اندازد.

در را نیمه باز می‌گذارم.

– هاتف خونه‌س سها؟

دستانم به سینه ام می‌چسبد.

-بیدارش کردی تنت می‌خاره، ها؟

آب دهانش را قورت می‌دهد.

-نه بخدا… اصن فک نمی‌کردم خونه باشه سرکار نیس مگه؟ دعوا کرده، سها؟

پشت هاتف را خالی نمی‌کنم: نخیرم… چرا دعوا کنه!

مرجان لبخند مضحکی می‌زند.

-همینجوری الکی… شوهر ذليل بدبخت!

می‌گوید و ریز می‌خندد و من به این فکر می‌کنم که او هنوز چشمش دنبال هاتف است یا به قناری حسادت می‌کند.

صدای هاتف را از پشت سر می‌شنوم …

دانلود رمان آنتریک به قلم سارنا آزاد‌رهی با لینک مستقیم

رمان آنتریک نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی

تعداد صفحات : ۱۸۵۱

خلاصه رمان: -کثافت چطور تونستی؟! من دختر خوبی بودم… تو گفتی حواست بهم هست… تو… تو منو بدبخت کردی… حالا جواب بابامو چی بدم آشغال؟! بی توجه به من و گریه هام از روی تخت بلند شد. همونطور از اتاق بیرون رفت و طولی نکشید که برگشت…

قسمتی از داستان رمان آنتریک

با صدای ویبره‌ی موبایل نگاه کردم و کیفم که نمی‌دونم کی افتاده بود پایین ماشین رو برداشتم.

مامان بود. لبم رو گاز گرفتم. چی باید می‌گفتم؟!

نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم با انرژی تر باشم: جان مامان؟!

-….

من حالم خوبه دورت بگردم. اومدم خونه‌ی ستایش اینا.

نیشگونی از رون پام گرفتم بابت دوباره دروغ گفتنم. لعنت به من.

صدای جیغ جیغ مامان بلند شد.

-تو بیخود کردی دختر با اون وضع و رفتی خونه‌ی مردم که چی بشه؟ همین الان میام دنبالت نهال فهمیدی؟!

هول شدم: نه نه فردا یه امتحان سخت دارم اگه ستایش کمکم نکنه این ترم تجدید میشم و بابا نمی‌ذاره برم‌. مامان خواهش می‌کنم ‌یه امشبو خونشون بمونم.

واقعا هم قصدم همین بود.

اگه آرمین دست از سرم برمی‌داشت می‌رفتم خونه‌ی ستایش اینا تا یکم رو به راه بشم.

در که باز شد فوری سمت آرمین برگشتم و دستمو روی بینیم گذاشتم تا صداش بلند نشه.

سر تکون داد و پلاستیک داروهام رو روی پام گذاشت.

نفس راحتی کشیدم و بعد کمی حرف زدن مامانو راضی کردم که برم خونه‌ی ستایش اینا.

تلفن رو که قطع کردم آرمین با کنایه گفت: همینه. انقدر بهت گیردادن که تو با دروغ گفتن خودت و قانع کردی و یه رابطه رو با من شروع کردی.

نگاهش کردم: حق نداری راجب خونوادم اینطوری حرف بزنی. حماقت های احمقانه من ربطی به مامان و بابام نداره آرمین!

ماشین و روشن کرد و به حالت تمسخر گفت: هرچی تو بگی سوگلیم!

تنم مور مور شد.

با دست به بازوش زدم: به من لقبی که به صد نفر قبل دادی نگو.

متاسف سرتکون داد: چقدر احمقی. ندیدی ژیلا داشت خودشو می‌کشت؟!

منظورشو نفهمیدم که ادامه داد.

_هیچ کس تا حالا سوگولی آرمین ماجد نبوده جوجه. تو اولین نفری!

مطالب پر لایک
  • مطلبی وجود ندارد !
مطالب محبوب
  • مطلبی وجود ندارد !
آخرین مطالب
درباره سایت
بهترین رمان های عاشقانه رو توی رمنو دانلود کن شماره های پشتیبانی: 09388810316 09012347883
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رُمِنو – دانلود رمان ایرانی و خارجی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.