رمان عطش مبارزه نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : علمی_تخیلی، ماجراجویی، مهیج، سیاسی
تعداد صفحات : 499

خلاصه رمان : پانم، که آمریکای شمالی پساآخرالزمانی آن را شکل داده، کشوری است با یک منطقه ی حکومتی ثروتمند و دوازده بخش فقرزده. در ابتدای تاریخ این کشور، شورشی به رهبری بخش سیزدهم علیه منطقه ی حکومتی باعث ویرانی های فراوان و البته شکل گیری رویدادی سالانه به نام «عطش مبارزه» شد. منطقه ی حکومتی به منظور مجازات شورشیان و همچنین یادآوری قدرت و شکوه خود ، تمام بخش ها را مجبور به شرکت دادن یک پسر و یک دختر 12 تا 18 ساله از طریق یک سیستم قرعه کشی در این مسابقات کرد. این افراد که به نوعی «پیشکش» به حکومت هستند، به صورت سالانه انتخاب و مجبور می شوند تا سر حد مرگ با یکدیگر بجنگند و فقط یک نفر از این مسابقات جان سالم به در خواهد برد
قسمتی از داستان رمان عطش مبارزه
به آرنجم تکیه می دهم. روشنایی اتاق آن قدر هست که بتوانم ببینمشان. خواهر کوچکم، پریم، به پهلو خوابیده خود را در آغوش مادرم جمع کرده، و گونه هایشان به یکدیگر چسبیده است. مادرم در خواب جوان تر به نظر می رسد، هنوز خسته و نگران است اما خیلی شکست خورده و از پاافتاده نیست. چهره ی پریم به تازگی شبنم صبحگاهی است، و مانند اسمش به زیبایی گل پامچال است. یک زمانی مادرم نیز بسیار زیبا بود. یا این طور می گفتند … بعد از شام به اتاق نشیمن رفتیم تا امتیاز هایی که در تلویزیون نمایش داده می شوند را ببینیم.
***
لباس مشکل دیگری به وجود می آورد . مدام دور کفش هایم می پیچید و خب البته من به سمت بالا جمعش می کردم . آن وقت افی مثل یک شاهین به من حمله کرد و در حالی که روی دستانم می زد فریاد کشید : ” نه ، بالای قوزک پا نه ! ” . . درست لبخند زدن در مورد بیشتر لبخند زدن است . افی من را مجبور کرد صد تا اصطلاح پیش پا افتاده را بگویم در حالی که با یک لبخند شروع می شود یا در حال لبخند زدن هستم یا با یک لبخند حرفم را تام می کنم .
رمان یکلیا و تنهائی او نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : اجتماعی
تعداد صفحات : 154

خلاصه رمان : اولین بار که یکلیا رو خوندم ۱۳ سال پیش بود و با اینکه اغلب کتابا رو بعد چند ماه فراموش میکنم و صرفا عکس جلدشونو یادم میمونه، هنوز تصویرسازیای که ادبیات خوب این رمان برام زنده کرد، مثل یه سری نقاشی رنگ روغن بسیار خیالانگیز، توی ذهنم میدرخشه. یکلیا، روایت بسیار شاعرانه و سوررئالی از طرد شدن داره که به فرد اجازه میده تا بدون سنگینی سایهی عرف، مهمترین سوالات درونیش منجمله ماهیت خیر و شر رو مرور و بازتعریف کنه. این نسخهی جدیدی که ازش منتشر شده خوانایی خوبی داره و چاپش به سال ۵۱ برمیگرده. باتوجه به محتواش هم بعید میدونم دوباره تو ایران چاپ شده باشه. رمان کوتاهی بهحساب میاد.
قسمتی از داستان رمان یکلیا و تنهائی او
مرد پیر برای اولینبار در چشمان یَکُلیا، که روی علفزار خوابیده بود و با دقت به او مینگریست، نگاه کرد. شعاع زرد و درخشندهٔ چشمانش درون یَکُلیا نفود کرد. او گفت:
-میگفتی؛ زمانیکه از آغوش او مانند مِهی که از دامن کوهسار به طرف دشت سرازیر شود، جدا میشدی سودای تنهایی به گوشههای گمشده و خاموش صحرا میکشاندَت. تو از این تنهایی چه میخواستی؟ میخواستی به عشقت عظمت و نشاط بدهی؟ آه یَکُلیا! مگر عشق تو عظمت نداشت. مگر مردم اسرائیل بهخاطر عظمت و شیرینی عشقت جامع بر تنت ندریدند؟ اقرار کن یَکُلیا! نه مثل زمانیکه در مقابل پدرت اقرار میکردی. اعتراف کن که تو تنها بودهای.
پیرمرد نگاهش را به همان نقطهٔ اول دوخت و ادامه داد:
-یَکُلیا… آه یَکُلیا! راست بگو!… چه توقع عظیمی!… با وجود این راست بگو و آنوقت در راه تاریک روحت به خانهٔ غم خواهیم رسید و از آن چون حصاری بند برمیداریم. یَکُلیا قدری روی علفزارها خود را بهطرف او کشاند و همانطور که مصرّانه و با احتیاط به او مینگریست، گفت:
-آری خودم هم میخواهم صادق باشم، این آرزو مثل آبی که سراسر دشت را فرابگیرد، به روح من دست مییافت اما فقط هماکنون است که میتوانم به آن جان بدهم. میخواهم راست بگویم، داستانی را که ترس و شرم بر آن کفن پیچیده است، با تو و شب ابانه حکایت کنم. آه، ای مرد چوپان. گوش کن که من، با تمام ذرات وجودم، که صادقانه از آن من نیستند، او را، کوشَی چوپان را میطلبیدم. نمیدانم تنها بودم یا نه.
اما در وجود او شیرینی یا لذتی بود که روح ناکام مرا سیراب میکرد. وقتی در او میپیچیدم، وقتیکه به گردنش آویزان میشدم، دیگر در این جهان بزرگ چیزی غیر از او برایم باقی نمیماند. اگر میگفت پدرم را بکشم، در جام او زهر میریختم. گوش میکنی؟ دختر اَمصیا پادشاه اسرائیل چه میگوید؟ از آتشی که خدا بر ذبایح خیمهٔ اجتماع فرود آورد واهمه نداشتم.»
رمان اجبار زیبا نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، خونبس، ازدواج اجباری
تعداد صفحات : 496

خلاصه رمان : اجبار زیبا روایتگر زندگی دو جوان به اسم نفس پویا و فرهاد رادفر ازدواج اولشون بهم میخوره و نفس دوباره به عنوان دختر خونبس با فرهادوازدواج میکنه سه ماه بعد جدا میشن و پنج سال بعد با وجود یه دختر که ثمره ی ازدواج قبلیشون بوده و فرهاد اطلاعی از وجودش نداشت ازدواج میکنن…
قسمتی از داستان رمان اجبار زیبا
بدون خداحافظی قطع کرد و مصمم کرد برای برگشت به ایران و دوباره یادآوری زخمـی کـه بر روح رنجور و عاشقم خورد.
فرهاد: باورم نمیشد گیسو رفت اونی که من براش هر کاری کردم. یاد اون روزی افتادم که سر بابا داد زدم که من این دختر رو برای ادمه ی تنفس لازم دارم باصدای شکستن آینه ی اتاق و دستای خون آلودم و درد عمیق روی قلبم و روحم تصمیم خودم رو گرفتم دیگه نباید بهش فکر کنم درسته قرار بود مال من بشه اما هیچ علاقه ای بهم نداشت شاید بخاطر پول بود اما هیچ وقت حرفهاد عاشقانه اش از ذهنم نمیره. ای تک نوازنده گیتار جسم خسته ام، ای ناب ترین ملودی آهنگ زندگی ام، ریتم نفسهایت باید موسیقی متن زندگانی ام باشد. لعنت به هرچی گیتار، لعنت به موسیقی که گیسو رو سر راه من قرار داد، لعنت به روزی که من استاد بودم و اون شاگرد.
چهار ماه از اون روزی که به خودم قول دادم گذشته بود. چهار ماه از روزی که گیتارم رو شکستم میگذشت. بابا بهم گفت که منتظر شراکت باش چون نصف سهام شرکتی رو خریده بود و قرار بود من شریک طرف بشم. نفس: وقتی وارد سالن فرودگاه شدم همهمه ی مردم روحیه ام رو عوض کرد. رسیدم به پشت شیشه خاطرات، شهاب توی ذهنم اومد نگاهم رو چرخوندم و نیما رو دیدم مثل همیشه خوش تیپ و خوش برخورد، شلوار سفید یخی و تی شرت مشکی و کت مشکی، بالبخند منتظرم بود. بهش رسیدم تو آغوش کشیدم و بوسه ای روی پیشونیم نشوندم. توی راه بودیم که دستگاه پخش رو خاموش کرد و گفت: _نفس -جانم سهام به شرکتی رو خریدم باید شراکتی راه اندازیش کنی. -اما نیما، اما و اگر نداره خانومی درست رو تموم کردی باید منتظر کار باشی فردا صبح روز کاریت شروع میشه.
رمان خناس پرست نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، جنایی، انتقامی
تعداد صفحات : 1089

خلاصه رمان : در جهان قصهها، شیاطین عاشق نمیشوند. سرخیِ عشق در سیاهی مطلق جایی ندارد؛ پس حق عاشقی را در دل دفع میکنند.
“تو” یکتنه معادلات جهان را برهم ریختی.
تو… همانی که در ذهن آدمیان گشودی. گرچه من پلیدم، اما تو خود خناسی و من… در درگاه تو فرشتهام. فرشتهای که گیاه عشقِ خناس را در دل میکارد. فرشتهای که عروسِ تک خناس جهان میشود. در یک جمله، من برای خدایم بندگی نکردم اما، تو را… خناس را… با تمام وجود پرستیدم.
آری! من خناس پرستم.
قسمتی از داستان رمان خناس پرست
روبهروی ساختمون توقف کردم. ماشین رو پارک کردم و از توی آینه، خودم رو دید زدم. انقدری توی چشم بودم که حواسش رو پرت کنم و اونقدری مدرک داشتم که اذیتش کنم… وارد سالن شدم، هوا خنک بود. سمت آسانسور رفتم و دکمهی طبقهی دهم رو فشردم. با باز شدن در، سمت اتاقی که جلسه توش بود رفتم. همون اتاقی که پندار رو تهدید کرده بودم ! با زدن یه تقه، در رو باز کردم. هنوز چند نفری نیومده بودن. سلام دادن؛ متقابلاً جوابشون رو دادم و درست روبهروی دانیار نشستم.
با اومدن بقیه، از جاش بلند شد. نگاه اکثر خانومها روش بود بود.
یه بلوز خاکستری پوشیده بود که آستینهاش تا آرنج تا زده شده بود. بی پروا، کتش رو روی صندلی انداخت و پشت تریبون ایستاد. نگاهش رو همه چرخ میخورد، جز من… -ضمن خوشآمدگویی باید بگم که امروز برای بستن قراردادِ جلسهی پیش که نصفه باقی موند، دوباره دور همیم. جوری حرف میزد که آدم دوست داشت فقط نگاهش کنه و هیچی نگه… با زنگ خوردن گوشیم، حواسم پرت شد. سرم رو بلند کردم. اخمی بهم کرد و توپید: -قوانین اینجا رو نمیدونی؟ دکمهی پاور گوشیم رو فشردم و برعکس روی میز گذاشتمش. -ادامه بدین
***
و واقعاً کی میدونست این مرد خشن توی جلسه، همون دانیاری بود که تو زدن حرفهای عاشقانه حریف نداشت؟ صداش مثل همیشه بود. بدون ملایمت و جدی. –نظراتتونو میخوام بشنوم. بعد کمی گپ زدن، اومد سر جاش نشست. از جام بلند شدم و سمت تریبون رفتم. تعجب توی نگاهشون بهم استرس میداد و اخم روی صورت دانیار، کلاً متفاوت بود! صدام رو صاف کردم و خیلی رسا شروع کردم: –خواستم چند دقیقه وقتتونو بگیرم. من بلد نیستم مثل بقیه مقدمه چینی کنم پس صاف میرم سر اصل مطلب! با نگاهی خنثی، پوزخندی زد. –صنعت لوازم بهداشتی چندین ساله بین ایالتهای مختلف بوده و هرکشوری با توجه به سلیقهی مردم اینا رو تولید میکنه و میفروشه.
توی کشور ماهم این اتفاق جا افتاده و مثل قانون شده و پایه اصلی مواد رو مادهی اولیه و یکسانی تشکیل داده. مکث کردم. دانیار انگار میدونست میخواستم چی بگم که نگاهش، کمی لرزید. ادامه دادم: –فرض کنید یه شرکت بدون در نظر گرفتن طرف قرداد و رضایت مشتری، مادهی اولیه تولید لوازم بهداشتی رو تغییر بده و از مادهی جایگزین استفاده کنه! صداشون بالا رفت و شروع کردن به اعتراض کردن. دانیار خونسرد نگاهش رو بهم دوخت و سرش رو چند بار تکون داد. ورقهای رو که دستم بود بالا بردم و صدام رو بالا بردم. –مدرک دارم ! فقط میخوام بدونم شما با شرکت کارمن رینجر قرارداد میبندین؟ سمت میز رفتم و ورقه رو جلوی مدیر شرکت ایتالو گذاشتم. –تو این ورقه، همهی اسانسهای استفاده شده با ضریبشون هست. از متخصصتون بخواین براتون شرح بدن. اگه تو این کار وارد نیستن، خودم براتون میگم.
رمان روماتیسم نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : درام، رازآلود، معمایی
تعداد صفحات : 1156

خلاصه رمان : آذرِ فروزش، دختری که بزرگ ترین دغدغه زندگیش خیس نشدن زیر بارونه!
تو یه شبِ نحس، شاهد به قتل رسیدن دخترعموش که براش شبیه یه خواهر بوده میشه.
هیچکس حرف های آذر رو باور نمیکنه و مجبور میشه که به ناحق و با انگ دیوونگی، سه سال تموم رو توی آسایشگاه روانی بگذرونه.
حالا بعد از سه سال، درست زمانی که فکر میکنه همه چیز تموم شده و دیگه میتونه یه نفس راحت بکشه، پیامای عجیب و مرموزی براش ارسال میشن که فرستندشون حتی از ریزترین جزئیات زندگی آذر هم خبر داره!
قسمتی از داستان رمان روماتیسم
روسری آبی رنگم را از هم باز می کنم و بوی مواد شوینده در بینیام می پیچد. بادی که می وزد گردن نمناک شده از گرمایم را خنک میکند و تارموهایم را حرکت میدهد. به خنده های دیوانه وار زنی که به دور خودش میچرخید نگاه میکنم. موهای بهم ریختهاش جلوی دیدش را میگیرد و دست هایش را به سمت بالا میبرد. _ماهی ها تو آسمونن. یکی از زن های پرسنل سعی میکند آرامش کند و او بی توجه فقط میخندد. _خودت ببین اونا. پرستار توجه نمیکند؛ اما من اشارهی دستش را دنبال میکنم و به آسمان نگاه میکنم. هواپیمای در حال گذر باعث میشود تا تلخ خند بزنم. زن کم کم غیر قابل کنترل میشود و چند پرستار بازویش را میگیرند تا او را به اتاقش ببرند. یکی از مراقب ها با دیدنم به سمتم قدم بر میدارد و با اخم به روسری ام خیره میشود.
_گردنت رو بپوشون ببینم. با پوزخند از جایم بلند میشوم. بی توجه به گفتهاش، به چشم های طوسی رنگش نگاه میکنم و بعد روسریام را به عقب هل میدهم. روسری به دور گردنم میافتد و تار موهای سرکشم از وزش باد به رقص در میآیند. عصبانیت در چهرهاش مینشیند و قبل از آنکه چیزی بگوید خانم فروغی از پشت سرش با قدم های بلند نزدیکمان میشود. _یاسی جان طبقهی اول کارت دارن. بی تفاوت دوباره سر جایم مینشینم. نگاه عصبیاش را از من میگیرد و کاری را که فروغی گفته بود انجام میدهد. هم زمان با چرخش نگاهم در محوطه، نشستن فروغی را درست در کنارم احساس میکنم. _فردا مرخص میشی. چند نفر وارد محوطه میشوند و برانکاردی را سریع هل میدهند. به مرد بیهوشی که بر رویش دراز کشیده بود نگاه میکنم. مگر بیهوش نبود؟ پس چرا دست و پایش راهم بسته بودند؟ _شنیدی چی گفتم آذر؟ اخم محوی میکنم؛ مرخص میشوم؟ شاید گفتن آزاد میشوی جمله درست تری بود.
***
سرم را به سمتش میچرخانم و نگاهم را خیره به چشم هایش میدوزم. چشم های تیرهاش را از نگاهم میدزدد و به روبرویش نگاه میکند. _وضعیت خانوادت اصلا خوب نیست. باهاشون مدارا کن اونا دشمنت نیستن هرکاری میکنن به خاطر خودته. کلافه از نگاه سنگینم از جایش بلند میشود. _اینطوری نگاهم نکن. بی توجه به موهای رهایم من هم از جایم بلند میشوم. هواخوری تمام شده بود و باید به سلولم باز میگشتم؛ سلولی که نامش را گذاشته بودند اتاق! به جیغ و دادهایی که برخی از بیماران بخاطر مقاومت از رفتن به اتاقشان راه انداخته بودند گوش میسپارم و آرام قدم بر میدارم.