رمان میرآباد نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی
تعداد صفحات : ۵۳۱۵

خلاصه رمان : قصهی ما از اونجا شروع میشه که یک خبر، یک اتفاق و یک مورد گزارش شده به ادارهی پلیس ما رو قراره تا میرآباد ببره… میراباد، قصهی الههای هست که همیشه ارزوهایش هم مثل خودش ساده هستند.
قسمتی از داستان رمان میرآباد
به بهانه دوش و برداشتن وسیله رفته بود شهر…
در مسیر برگشت از خانه شان سمت گاوداری بود وقتی راشین در پاسخ پیامش نوشته بود: “امشب نه… خودم فردا میگم کی بیای.”
با این جواب راشین که جز مخالف صد در صد شیرین برای شک به دلش افتاده که شاید شیرین امشب مهمانشان هست.
یا اصلا شاید راشین دارد زمان میخرد تا شیرین را از دستش دور کند.
با حالی دگرگون وقتی داشت سمت میرآباد می رفت سر ماشین کج کرد سمت همان کوچه…
همان خانه و همان دری که بسته بود. نگاه به ساعت و گوشی دلش خواست برای شیرین تایپ کند خواب هستی یا بیدار؟
اما باز خودش را مجاب کرد شیرین را باید ارام ارام به سمتش کشاند.
خلوتی کوچه را با نور چراغ های تیر برق نگاه کرد و با شنیدن صدای ماشینی از سر کوچه چراغ هایش را هم خاموش کرد.
ماشین عباس بود که دم در نگه داشت… اخم کرد وقتی که متوجه شد کنارش یک زن هم نشسته است.
چشم ریز کرد و با دیدن مرد پیاده شده خیالش اسوده شد.
روی این عباس و پسر دایی بعد ان سرگرد حساسیت پیدا کرده بود.
مخصوصا که شیرین را اکثر مواقع کنار عباس دیده بود.
با تصور نگرانی هایش دست روی قلبش گذاشت وقتی ماشین را برده بودند خانه و در را هم بسته بودند…
دوباره راهی شد تا برسد جایی که پدر و مادرش حتم داشتند انجا سرش به کار گرم هست و کمتر دنبال خواندن و نجات کسی که نیاز دارد می رود.
راه میرآباد را با فکری درگیر شیرین در پیش گرفت …
رمان ناشناس آشنا نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : معمایی، هیجانی، تخیلی، کمی طنز
تعداد صفحات : ۱۰۳۵

خلاصه رمان : درمورد زندگی سه قلو هایی هست که با آدمای عادی تفاوت های خیلی زیادی دارن، اونا وقتی نوزاد بودن از دنیای خودشون دور میشن چون هیچکس قبولشون نداشته! این سه تا بچه قدرت های فرا طبیعی دارن مخصوصا قل اول! این رمان روایت زندگی دونفرشونه حالا چرا؟ چون خواهرشون طی یک اتفاقات گم میشه، باید بخونین تا متوجه بشین چی میگم…
قسمتی از داستان رمان ناشناس آشنا
/هلنا/ از اون روزی که ساواش بهم گفت آیکان مرده حالم خوب نبود یه جورایی شوکه بودم آخه چطوری مرده بود؟
از خودمم تعجب بودم مگه من ازش بدم نمیومد؟ مگه منو عرفان نمی خواستیم بکشیمش؟ پس چرا الان براش ناراحتم؟
چرا بهش فکر میکنم دلم یه جوری میشه؟ و هزاران سوال بی جواب…
با شنیدن صدای در نگاهم به سمت در کشیده شد آلینا بود بازم غذا آورده بود مثل دفعه های قبل که میاورد و دوساعت بعد دست نخورده میبرد.
غذا نمی خوردم یعنی دلم نمی خواست بخورم تمام بدنم کبود بود و درد میکرد و این شاهکار کتکهای اون نگهباناست می خواستم هرچه زودتر بمیرم.
من که کسی رو ندارم و اسچی زنده بمونم؟ خانوادم که فکر میکنن مردم شوهرم که مرده عرفان هم میگه دروغ میگی.
هیچکس برام نمونده بود تنها بودم خیلی تنها….
الینا: هلنا پاشو یه چیزی بخور تو این مدت شدی پوست استخون. من: میخوام بمیرم. الینا: چرا؟
پوزخندی زدم: من هیچکسی رو ندارم نه خانواده ای نه دوستی، این طرف همش کتک می خورم اگه بمیرم بابات هم خوشحال میشه.
دستم رو گرفت: ناراحت نباش بابام خیلی ناراحته چون عمو آیکان فوت شده من نمی دونستم اون روز گفت من حالم بد شد بخاطر قلبم تو CCU بستری بودم امروز مرخص شدم اومدم پیشت…
رمان خاک خون آلود نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، مافیایی، خارجی
تعداد صفحات : ۹۳۹

خلاصه رمان : دوست پسرم به من خیانت کرد، اونم نه فقط با یک دختر،با ده ها دختر، اون هم روی کانتر آشپزخونه ی من. من با گرفتن پول هاش ازش انتقام گرفتم و فرار کردم، ولی نمی دونستم که اون و پدرش بزرگ ترین خلافکارهای انگلیس هستن. اون منو پیدا کرد ولی منو نکشت، بلکه بهم دست درازی کرد، نه فقط اون، بلکه پدرش هر روز به سراغم میومد و اذیتم می کرد. به عنوان مجازات کاری کردم پدرش به زندان بیفته، حالا اون اومده و تنها هدفش اینه که منو آزار بده و وقتی نابودم کرد منو بکشه.
قسمتی از داستان رمان خاک خون آلود
نیت سه روز نیامد و ترس و وحشت همنشین من شده.
لطف اروین به اندازه عطسه کردن با چشم باز غیر ممکن است. از لحاظ اصولی این نقشه شکست خورده بود.
او به اندازه ی یک دیوار آجری دلرحم است و به اندازه ی همان دیوار سلول مغزی دارد. حق با گادفریست. زمان با ارزش است.
فعلا تنها کاری که برای سپری شدن روزهایم می کردم هیچی بود.
کتابی که برایم آورده بود هزاران بار خوانده بودم. توپ ضد استرسم هم پاره شده و بیشتر شبیه دانه های برف خرد شده بنظر می رسید.
در راه کندن قاب چوبی پنجره هیچ ناخنی برایم نمانده آینده ی من به لطف نیست بستگی داشت و حتی اگر زیر ظاهر خشن اینک روح دلسوزانه ای هم وجود داشته باشد نشان نمیداد، او قبل از هر چیزی یک مرد بود.
یک مرد که ثابت کرد دقیقا مثل بقیه است. او می گرفت و میرفت.
اگر نیت سر عقل نمیامد عقلم را از دست می دادم. بعد چه اتفاقی می افتاد؟
با دستان خالی به اروین حمله می کردم و سعی می کردم فرار کنم. میتوانستم او را بکشم.
ولی حداقل این آن ها نیستند که مرا می کشند. همانطور که زانوانم را روی سینه ام بغل کردم نالیدم. “بیا نیت … بیا پیش من”
نه، نیت شبیه مردان دیگر نمی گرفت، چون او بغیر از اینکه می گرفت می داد.
نیت به من چیزی را داده بود که تقریبا حسش را فراموش کرده بودم. او به من امید داد.
رمان غثیان نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : ۲۱۰۴

خلاصه رمان : مدتها بعد از غیبتت که اسمی از تو به میان آمد دنبال واژهای گشتم تا حالم را توصیف کنم… هیچ کلمهای نتوانست چون غَثَیان حال آشوبم را به تصویر بکشد.باشنیدن اسمت غَثَیان کردم.تمام خاطراتمان را.. تمام نگاههای عاشقانه ای که میانمان رد و بدل شده بود. توصیف حال من، توصیف دل آشوبههایم بعد از بازگشتت وقتی دیگر عاشقانه هایت به من تعلق نداشت فقط یک کلمه بود. “غَثَیان” غَثَیان در لغت بمعنی آشوب و شوریدگی دل است که منجر به حال بد شود.
قسمتی از داستان رمان غثیان
دیوان فروغ را در آغوشم گرفته بودم، نگاهم روی ابیات شعر می چرخید و حواسم در دنیای دیگر اسیر شده بود.
انگشتانم را روی کلمات شعر کشیدم و به این فکر کردم که برای فرار کردن از فکرهای مزاحمم به چه چیز اشتباهی پناه برده بودم؛ دیوان شعر!
چیزی که وقتی اسمش به میان می آمد بلافاصله یاد البرز می افتادم. با غم شعر فروغ را نجوا کردم؛
ای مرا با شور شعر آمیخته، این همه آتش به شعرم ریخته، چون تب عشقم چنین افروختی، لاجرم شعرم به آتش سوختی.
روی تختم دراز کشیدم و کتاب را کنار گذاشتم.
از شرکت زود گریخته و به خانه پناه آورده بودم تا سرم را با اهالی خانه گرم کنم،
اما انگار فراموش کرده بودم که من صاحب یک خانواده ی عادی نبودم؛
آیدین حوصله نداشت، بابا خواب بود و مامان خیلی سریع شامی سبک خورده و بعد از خوردن قرصهایش از همان عصر خودش را در اتاق زندانی کرده بود.
دلم نیامده بود خاله مهناز را کنار خودم نگه دارم؛ خودم از او خواسته بودم استراحت کند.
حالا با وجودم در خانه نه تنها فکر و ذهنم مشغول نشده بود که بلکه آنقدر تایم خالی داشتم که فقط و فقط میتوانستم به البرز عمو پرویز و تمام اتفاقات از سر گذرانده بیاندیشم.
سر جایم غلت زدم. اگر از اوضاع خانه باخبر بودم حتما امشب خودم را مهمان سیامک می کردم.
سیامک دوست خوبی بود و فیلم دیدن کنار او که میتوانست تک تک حرکات هنرپیشه های یک اثر را تجزیه و تحلیل کند برای من جذابیت زیادی داشت …
پوزخندی زدم و با خودم واگویه کردم: دنبال سیامکی چون بعضی از حرکاتش تورو یاد البرز میندازه بدبخت!
رمان منفصل نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : ۱۲۳۳

خلاصه رمان : گلمیس افخمی بعد از هشت سال برگشته تا انتقام گذشته رو از آراسپ بگیره. همه چیز طبق نقشه اون پیش میره، اما اومدن یه نفر تموم معادلات ذهنی گلمیس رو بهم میریزه. کسی که داره تلاش میکنه تا گلمیس رو از آراسپ دور کنه…
قسمتی از داستان رمان منفصل
ساعت نزدیک چهار صبح بود بی حوصله در تراس نشسته بودم.
ندیم همراه پدر و مادرش به تهران رفته بود و من در شمال خودم را خانه نشین کرده بودم.
برخلاف اصرار ندیم به تهران نرفتم، حتی با اینکه میگفت بیا ولی در خانه پدر و مادرم یا خانه سابق خودمان بمان، اما باز هم مخالف بودم.
اگر به تهران میرفتم نمیتوانستم بگذارم تنهایی به مهمانی برود، آن وقت چه میشد؟
میشدم همسر مردی که نگاهش به فرنوش است، میشدم زنی که فقط روی کاغذ همسر ندیم است،
میشدم لقلقه دهان بقیه، میشدم سیبل پوزخندها و پچ پچ های بقیه،
من طاقت نداشتم بمانم و ببینم ندیم به فرنوش نگاه میکند.
ترجیح دادم در شمال بمانم، خودم را در تراس حبس هوایی کنم.
هوایی که عطر ندیم را داشت نفس بکشم، از سر دلتنگی اتاقش را بارها و بارها متر کنم، اما جایی باشم که حس خوب حضور ندیم را دارد.
عادت کرده بودم در تراس بنشینم و چوب ها را در جای مخصوصی که روی تراس قرار داشت بریزم و سوختنشان را نگاه کنم.
باران به تازگی قطع شده بود و هوا سوز برف داشت. لباس به تازگی شده بود و هوا سوز برف داشت.
لباس گرم به تن داشتم و یک پتو دورم پیچیده بودم و داشتم با میله درون دستم چوب های در حال سوختن را زیر و رو می کردم.
من هم داشتم میسوختم، از اینکه میدانستم چند ساعتی است مهمانی شروع شده و بند بند وجودم پیش ندیم مانده بود.
بغض داشتم، به سختی جلوی ریزش اشک هایم را میگرفتم و دلم میخواست باور کنم فرنوش در زندگی ندیم جایی ندارد