رُمِنو – دانلود رمان ایرانی و خارجی
با رمنو هر رمان عاشقانه و رمان طنزی که بخوای رو میتونی پیدا کنی

دانلود رها به قلم سهیلا ترابی با لینک مستقیم

رمان رها نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، خانوادگی

تعداد صفحات : 866

رمان رها

خلاصه رمان : بی حوصله داخل کیفم دنبال کلید می گشتم، احساس ضعف عجیبی از صبح به جانم چنگ انداخته بود. سرم گیج می رفت و نمی توانستم به اطراف توجه داشته باشم. تا این ساعت از عصر هم به زور توانسته بودم سر پا بیاستم. این ضعف را به روزه ای که گرفته بودم ربط می دادم.

 

قسمتی از داستان رمان رها

بی حوصله داخل کیفم دنبال کلید می گشتم احساس ضعف عجیبی از صبح به جانم چنگ انداخته بود. سرم گیج می رفت و نمی توانستم به اطراف توجه داشته باشم تا این ساعت از عصر هم به زور توانسته بودم سر پا بیاستم. این ضعف را به روزه ای که گرفته بودم ربط می دادم. بلاخره کلید را پیدا کردم ک داخل قفل در انداختم، کلید را چرخاندم. سرگیجه ای که گرفتم باعث شد روی زمین بیافتم. صدای قدم هایی را شنیدم که به طرفم می آمد. نامم را با پسوند خانم از زبان مردی شنیدم ولی ضعفم جسمانی ام آنقدری بود که نتوانم جواب دهم. پلک هایم روی هم افتاد. با همان حس ضعف چشمانم را باز کردم، نور لامپ چشمانم را زد. دوباره چشم هایم را بستم، خواستم دست راستم را روی چشم هایم بزارم ولی با حس سوزش آن باعث شد به دستم نگاه کنم. به سرمی که آویزان شده بود رو نگاه کردم. حدس زدم همان مردی که صدایم زد من را به بیمارستان رسانده باشد. احساس ضعف و سرگیجه باعث شده بود هیچ چیز از اطرافم را درک نکنم و متوجه نشوم که آن مرد چه کسی بود و چطور من را به بیمارستان رسانده است. لبم را گاز گرفتم، همان لحظه در اتاق باز و پرستار واردشد. همزمان که به طرف سرم رفت ، با لبخند مشغول حرف زدن شد.
– سلام ، مثل این که خیلی خسته بودی که دو ساعته خوابیدی، سرمت هم تموم شده بزار درش بیارم
همزمان که سرم را درمی آورد پرسیدم مرخص می شم ؟-
– بزار دکتربیاد ؛ ولی فکر کنم باید یه آزمایش بدی
همراه با لبخندی ادامه داد
– فکر کنم به یه چیزایی مشکوکی
با پوزخندی که روی لبم بود گفتم
!نکنه یه روزه گرفتن باعث بشه بمیرم؟-
– دختر زبونتو گاز بگیر ، فکر کنم داری مادر می شی ، همراهتم ،بیرونه فکر کنم همسرته، یه چند لحظه صبر کن برم صداش بزنم.
دکترم خبر کنم بیاد
پرستار از اتاق بیرون رفت و من در بهت حرفی که زد ماندم
چشم هایم از اشک پر و خالی شد.

دانلود سراب به قلم زهرا علیزاده با لینک مستقیم

رمان سراب نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه

تعداد صفحات : 1810

رمان سراب

خلاصه رمان : عشق رادین به مریم، دختری چادری و مذهبی، به خاطر ناکامی کودکی هاش اتفاق افتاده.. راز رادین رو برادرش یاشار که همیشه هوای مریم رو داشته و برخلاف رادین، یه شخصیت آرام و متشخص هست، فاش میکنه و…
سراب اولین رمان مجازی منه اما در کمال تعجب از زمان انتشارش همیشه مورد لطف بوده و هر ماه تعدادی از دوستان درموردش بهم پیام میدن.
خوندن این داستان خالی از لطف نیست.

 

قسمتی از داستان رمان سراب

قطره های باران به شیشه ضربه می زد و بخار روی شیشه می نشست .. قطره ها که از تن شیشه فرو می ریختند تمام گرد و غبار آن را می شستند ولی بخار هنوز پابرجا بود.. با چشم ابرهای تیره را دنبال کردم؛ فنجان را به سمت دهان بردم داغی قهوه لبم را سوزاند ولی بی اعتنا نوشیدم داغی از لبم به سمت معده ام راه گرفت و من بی توجه به این سوختن دوباره نوشیدم.. زندگی من داغ تر از این قهوه است آنقدر داغ که دیگر سوختنی را حس نمیکنم و من چقدر محتاج مسکنی قوی هستم تا به وجود پرآشوبم تزریق شود، آرامش و رخوتی به تمام تنم ببخشد و مغزم را به قدری بی حس کند که از این بی حسی لذت ببرم. کاش چنین مسکنی وجود داشت.
دستم را روی شیشه بخار گرفته گذاشتم دوباره انگار چیزی در درونم حرکت کرد و من باز هم غرق در آن حس عجیب چشمانم را بستم گویا چیزی در وجودم شکل میگرفت که از توصیف آن عاجز بودم.. نمیدانم چرا این روزها تمام حواسم به دنبال واژه ای عمیق به نام مادر است، نمیدانم چرا گوش هایم آوای مادر را طور دیگری می شنوند..
هجوم این حس نا آشنا در درونم ذهنم را به سمتی کشاند که هر روز کبوتر جلد بامش شده؛ صدایش در گوشم نشست « منِ دیوونه هنوز هم دوستت دارم» صداها منعکس شدند، پررنگ تر شدند واژه ها چرخ خوردند و نامفهوم شدند و در میان تمام واژه های مبهم و تار کلمه ای خودش را به رخ کشید و در ذهنم بالا و پایین شد: «خیانت»
چشمانم را سریع گشودم تاثیر این واژه تا چشمانم کشیده شد و ماحصل آن قطره اشکی به زلالی باران بود که روی گونه ام راه یافت. نفسم را لرزان بیرون فرستاده و به آسمان خیره شدم در حالی که پنجه هایم با تمام توان در حال فشار آوردن به تنِ فنجان قهوه نیم خورده یِ سرد شده ام بود.
استاد تازه از کلاس خارج شده بود .. مشغول جمع کردن وسایلم بودم که دستی روی شانه ام نشست سر بلند کردم، نسیم با لبخند گفت
– جزوه ات رو میدی عکس بگیرم؟ من نتونستم بنویسم
سر تکان داده و دفترم را به دستش سپردم، با موبایل گران قیمت خوش دستش که قاب صورتی با نمکی داشت مشغول عکس انداختن شد و من نگاهش میکردم .. سنگینی نگاهی سرم را ناخودآگاه به سمت چپ کشاند وقتی نگاهش را غافلگیر کردم سریع سر به زیر انداخت و با برداشتن کیف قهوه ای رنگش از کلاس خارج شد.
نسیم دفتر را به دستم داد و تشکر کرد؛ با هم از در کلاس خارج شدیم .. نسیم با شیطنت ابروهای کوتاه رنگ شده اش را بالا انداخت.
– آقای هاشمی داشت نگاهت میکرد!
من نیز ابرو بالا انداختم
– نگاه کرده خیره که نشده، لابد یه لحظه نگاهش بهمون افتاده
خندید
– نگاهش بهمون نبود فقط داشت به تو نگاه میکرد چندبار هم وقتی داشته تو رو دید میزده دیدمش
من هم خندیدم
– تو که ماشاءال.. حواست به همه چی و همه جا هست ولی این بار فکر کنم توهم زدی
– باشه، از ما گفتن و از تو نشنیدن
از دانشکده که خارج شدیم به سمتم چرخید و گفت:
– دارم میرم بوفه یه چیزی بخورم بیا بریم
– نه ممنون، میل ندارم
دستم را گرفت و کشید
– تو بیا مهمون من!
– نه عزیزم ممنون کار دارم باید برم
پوف عمیقی کشید و در حالی که موهایش را زیر مقنعه می فرستاد گفت
– خیلی خب پس من برم
لبخند زدم
– خداحافظ

دانلود رمان مروارید به قلم نازنین محمد حسینی با لینک مستقیم

رمان مروارید نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، هیجانی

تعداد صفحات : 1935

رمان مروارید

خلاصه رمان : بُرهان زرگر، ته تغاری حاج آقا زرگر بزرگ راسته‌ی طلافروش‌های بازار بزرگ تهران، پسری از یه خانواده‌ی سنتی و مذهبی که بجز خواهر و مادرش با هیچ جنس مونثی هم صحبت نمیشه و چشماش هیچ زنی رو نمی‌بینه! رسواییش وقتیه که اونو توی بدترین موقعیت با زنی می‌بینن! برهان چشم پاک حالا باید برای رهایی، با دختری ازدواج کنه که…
و مروارید دختر هجده ساله‌ای که برای رسیدن به آرزوهاش از پرورشگاه که تمام این سال‌های زندگیش رو اونجا گذرونده میاد بیرون و به دنبال زندگی جدید میره! همون روز اول بعد از تجربه‌ی اولین هیجان، با برهان روبرو میشه و موقعیت بدشون توی اون انبار باعث میشه تا حرف‌های زیادی پشتشون دربیاد. حاج آقا زرگر پدر برهان اونا رو‌ مجبور می‌کنه تا با هم ازدواج کنن و این دقیقا چیزیه که مروارید می‌خواد..

 

قسمتی از داستان رمان مروارید

بُرهان زرگر، ته تغاري حاج آقا زرگر بزرگ راستهي طلا فروشهاي بازار بزرگ تهران، پسري از یه خونوادهی سنتی و مذهبیه که بجز خواهر و مادرش با هیچ جنس مونثی هم صحبت نمیشه و چشماش هیچ زنی رو نمیبینه! رسواییش وقتیه که اونو توي بدترین موقعیت با زنی میبینن! برهان چشم پاك حالا باید براي رهایی از این با دختري ازدواج کنه که…

مروارید دختر هجده سالهاي که براي رسیدن به آرزوهاش از پرورشگاه که تمام این سالهاي زندگیش رو توي اونجا گذرونده میاد بیرون و به دنبال زندگی جدید میره! همون روز اول بعد از تجربهي اولین هیجان، با برهان روبرو میشه و موقعیت بدشون توي اون انبار باعث میشه تا حرفهاي زیادي پشتشون دربیاد.
حاج اقا زرگر پدر برهان اونا رو مجبور میکنه تا با هم ازدواج کنن و این دقیقا چیزیه که مروارید میخواد…

-پسر حاج آقا زرگر؟ جدي میگین؟ با این دختره؟

کل حجره داراي بازار زرگرا از حجره هاشون اومده بودن بیرون و داشتن به رسوایی اینا که همون لحظه فهمیدم فامیلیشون زرگره نگاه می کردن. مرد ها به ریش هاشون دست می کشیدن و هرکسی هم که در حال گذر بود چند لحظه می ایستاد تا از
داستان با خبر بشه. بعضیا زل میزدن و نگاه میکردن بعضیا هم زیر چشمی نگاهشون قفل میشد سمت حجره..

چرخ ها از وسط رد میشدن و با دیالوگهاي ثابت میخواستن مردم از جلوي راه برن کنار…
توي اون شلوغی بازار من چادر سیاهی رو که اصلا بلد هم نبودم سرش کنم بین دندونام گرفته بودم و هر چند دقیقه یه بار که به دندونم فشار می آورد جابجاش می کردم و روي سرم جلو میکشیدم. باید سکوت اختیار میکردم. اونجا اصلا موقعیت حرف
زدن من نبود. نیم ساعت قبل حسابی بلبل زبونی کرده بودم ولی الان فقط مظلوم نمایی جواب بود!

-بسم االله الرحمن الرحیم… چی شده کسبه اینطور اومدید وسط بازار؟

-حاجی خبر نداري پسرت چه رسوایی اي به بار آورده؟
منو با انگشت نشون میداد و منم به ظاهر چادرم رو بیشتر روي سرم مرتب می کردم. دیگه یه طوري شده
بود که هیچی از صورتم معلوم نبود.

-ای بابا جان اینجا چیکار میکنی؟سرم رو بالا کشیدم که چشمام با دوتا چشم سیاه با نفوذ گره خورد. مهربونی از همون لبخندي که توي چشماش میدیدم قابل فهم بود.

دانلود رمان طلا به قلم خاطره خزائی با لینک مستقیم

رمان طلا نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه

تعداد صفحات : 2409

رمان طلا

خلاصه رمان : طلا دکتر معروف و پولداری که دلش گیر لات محل پایین شهری میشه… مردی با غیرت و پهلوون که حساسیتش زبون زد همه اس و سرکشی های طلا…

قسمتی از داستان رمان طلا

هق هقم بند نمی آمد، انگار که بند بند وجودم را به صلابه کشیده بودند،هوایی پیدا نمیکردم برای نفس کشیدن،به گمانم این درد جدایی است. نامه را روبروی آینه ی ورودی گذاشتم،چمدانی را که با خون و دل جمع کردم را به دست گرفتم و با زخمی عمیق در سینه ام که خونریزی اش دردی بود که به جانم می ریخت،راهی جایی شدم کهدلداری در آن نبود.

اصلا من توان این جدایی را داشتم؟میتوانستم بدون او زندگی کنم؟دوباره روزی او را می دیدم؟آغوشش را طعم بوسه هایش را دوباره حس میکردم؟

بار دیگر نگاهی به خانه انداختم، خانه ای با تمام عشق و علاقه ام تمام وسایل آن را انتخاب کرده بودم.
چقدر روزهای خوب دور شدند…

ماشین دم در آماده بود که من را به دیار غربتبرساند. ماشین که حرکت کرد دیگر راهی تا جنون نداشتم، سعی میکردم خودم را پرت کنم به روزهای خوب گذشته.

این وقت شب معمولا درمانگاه خلوت بودو من از فرصت استفاده میکردم و چند برگی کتاب میخواندم.

دوره کارورزی ام را در یکی از درمانگاه های پایین شهر تهران می گذراندم (مناطق محروم) . اکثرا هم شیفت شب را انتخاب میکردم چون آدم شبزندهداری بودم ،عاشق تاریکی شب و سکوتش بودم. روی تخت پاویون دراز کشیده و مشغول مطالعه بودم که صدای دادو قال از بیرون اتاق به گوشم خورد.

نگاهی به ساعت انداختم سه و نیم نصف شب بود . کفش هایم را پا زدم و بیرون رفتم، یکهو نگهبان درمانگاه مش صفر را دیدم که به سمتم می دوید.
– چی شده مش صفر

+دکتر یه بنده خدایی رو آوردن حالش بده تیر خورده به بازوش چند تا چاقو خورده پشتش حالش خیلی بده

-خیلی خب کجاست الن

+بردیمش اتاق شما

-زنگ زدن پلیس؟

+نمیدونم وال وضعیت طرف خیلی خرابه اول به اون برس بعد زنگ میزنیم پلیس باشه من و مش صفر رفتیم به سمت اتاق،به در اتاق که رسیدم دو مرد درشت هیکل زشت را دیدم با لباسهای عجیب و غریب و شلوارهای شیش جیب، بدون توجه به آنها خواستم وارد اتاقم شوم که دستی روی دستگیره ی در نشست ،یکی از همان دو مرد بود

دانلود رمان رولت روسی به قلم یاسمین منصوری با لینک مستقیم

رمان رولت روسی نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، هیجان انگیز

تعداد صفحات : 810

رمان رولت روسی

خلاصه رمان : تارا دختری که با نقشه دوستانش در دوران دانشجویی به خاطر فیلم مستهجنی که از او پخش می شود، از دانشگاه اخراج می شود. ده سال بعد تارا قوی تر از قبل برمی گردد تا تقاص آینده تباه شده اش را بگیرد..

 

قسمتی از داستان رمان رولت روسی

پارچه چرمی سادهاش برق میزند. بند افتادهاش را از روی شانه استخوانی ام بالا میبرم. زیاد هم نباید بدنم را در معرض نمایش بگذارم. اینطور مردها، کمی ماجراجویی دوست دارند. انقدر او را پاییده ام که سلیقه اش دستم است.
زن های بلوند را دوست ندارد. پوست زیادی برنزه باب میلش نیست. آرایش غلیظ زدهاش میکند.
آب دهانم را پایین میفرستم و دستم را روی قلبم میگذارم. همه فکرهایم را کردهام. دیگر از هیچ چیزی نمیترسم.
فقط هیجان زدهام. بعد از ده سال، اولین فشنگ را در خشاب گذاشته ام. قرار نیست پشیمان شوم یا بترسم یا به عقب
برگردم. وقتی میترسی یعنی چیزی برای از دست دادن داری اما من هیچ چیزی ندارم. همهی چیزی که داشتم را ده
سال پیش برای بازی و سرگرمی آدم های سنگدل و پستی مانند مهراد ماهر از دست دادم.
-نمیتونی ازش چشم برداری!
چشم از هردو یشان می گیرم. سرم را برمی گردانم و با پوزخندی می گویم:
-گذشت زمان بهش ساخته!
دست دور بازویم میاندازد و چشمکی میزند :
– نه که به تو نساخته. اگه تمام شب اینجا وایسی و نگاش کنی به هیچ جا نمیرسی .
-عاشق چیه این آدم بودم؟
– توی هفده سالگی؟ دنبال رویا…مثل اکثر دخترای نوجوون…نگاش کن تارا! کیه که عاشقش نشه؟ قدرت و جذابیت و
استایل خفن…خوشرو! فانی…تا حالا ندیدم درحال خنده و شوخی نباشه. حق داشتی عاشقش باشی. حالا یالا! راه
بیفت…قرار نیست وایسی اینجا باز از اول عاشقش بشی.
دنبالش کشیده میشوم. البته که منتظر یک هل کوچک بودم. به یک “تو میتونی” غیر مستقیم واقعا احتیاج داشتم. به
نزدیکیشان رسیدهایم که شبنم صدای ظریف و خواستنیاش را بالا میبرد:
-مهراد ببین کی اینجاست!
بهراد با بی میلی نگاه پر ولع و خیره اش را از همراه دل فریبش میگیرد. بازویم را از میان دست های لاغر شبنم بیرون میکشم. آماده ام…حالا دیگر نیازی به هل دادن نیست. ده سال است که تمرین میکنم. من آماده ام! باید باشم.
درست رو به رویشان می ایستیم. زن جوان با نگاه بی تفاوتی سرتاپایمان را بررسی میکند. تمام عرض احترامش، لبخند کوچکی است که گوشه لبهای ماتیک خوردهاش را کج میکند.
مهراد دستش را داخل جیبش میزند و اول سر و ظاهر شبنم را بررسی میکند و مردمک های آبی و خوشرنگش با آن حاشیه های تیره، روی صورت من ثابت میماند. انگار قصد دارد بفهمد، منظور شبنم از حرفش چه بوده. البته که مرا بخاطر ندارد. اصلا و ابدا توقع نداشتم به یادم بیاورد. حتی با وجود تمام تراژدی هایی که پیش آمد، همه چیز را فراموش کرده است.
دست دیگرش را از کمر زن همراهش جدا میکند و آنرا جلو میآورد :
– شبنم جان…چطوری؟
شبنم دست دراز شده مهراد را میفشارد و بعد مرا جلوتر هول میدهد :
– قربونت عزیزم. مهراد جان ایشون تارا هستن…فکر کنم بشناسی …
مهراد چشمهای آبی رنگش را ریز میکند و لبش را با حالتی سوالی جلو میدهد:
– اوووم…فکر نکنم.
مهم نیست. خودم کمک میکنم یادت بیاید! پیشقدم میشوم و دستم را جلو میبرم:
– تعجبی نداره. خیلی سال میگذره.
با همان گیجی و خیرگی دستش را دور انگشتانم میپیچد و فشار آرامی به دستم وارد میکند :
– شرمنده. من حافظم زیاد خوب نیست …

مطالب پر لایک
  • مطلبی وجود ندارد !
درباره سایت
بهترین رمان های عاشقانه رو توی رمنو دانلود کن شماره های پشتیبانی: 09388810316 09012347883
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رُمِنو – دانلود رمان ایرانی و خارجی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.