رُمِنو – دانلود رمان ایرانی و خارجی
با رمنو هر رمان عاشقانه و رمان طنزی که بخوای رو میتونی پیدا کنی

دانلود رمان تاریکترین وسوسه به قلم دنیل لوری با لینک مستقیم

رمان تاریکترین وسوسه نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه

تعداد صفحات : 1987

رمان تاریکترین وسوسه جلد سوم

خلاصه رمان : زمانی یک پیشگو به میلا گفته بود، مردی را پیدا خواهد کرد که نفسش را بند می آورد. و از گفتن اینکه این دقیقا وقتی خواهد بود که او برای زندگیش در حال فرار است، خودداری نموده بود. میلا همیشه کاری که از او انتظار می رفت را انجام داده بود، لباس مناسب می پوشید، با پسران مثبت و درسخوان قرار می گذاشت و سوال نمی پرسید. نه در مورد غیبت های پدرش یا در مورد اصرار پدرش مبنی براینکه میلا پایش را در زادگاهش، روسیه نگذارد. میلا خسته از قوانین و سوالات بی پایان، همان کاری را می کند که همیشه آرزویش را داشت. با هواپیما به مسکو می‌رود. هرگز فکرش را نمی کرد که در راه شیفته و جذب مردی شود. مردی با ثروتی غیر قابل توضیح. با تتوهایی روی دست ها و رازهایی در چشم هایش. اما طولی نمی کشد که نوازشش به چنگی خشن تبدیل می شود که فریادهای او را خفه می کند.

 

قسمتی از داستان رمان تاریکترین وسوسه

میلا
ریه هایم از دویدن منفجر شد
کفش های پاشنه بلندم را روی علف ها انداختم و پابرهنه
از روی چمن های اصلاح شده مان گذشتم و تا وقتی از
خاکریز صخره ای بالا رفتم و احساس نکردم که امواج سرد
بر روی پنجه پا و لبه لباس شبم ضربه می زند، توقف نکردم.
در حالی که عرق روی پوستم زیر ماه درخشان برق می زد،
نفس نفس می زدم.
باد ملایمی موهای بلندم را برهم زد،
درختان نخل و استین های گشاد توریم را خش خش به
صدا درآورد،
اما بهشت مانند کمربند دیور لباسم مرا مقید می کرد.
۵ مایل دویدن کافی نبودکه احساس ناخوشایندی که درونم
گسترش می یافت را متوقف کند_ هرچند، مثل همیشه دریا مرا به عقب نگه داشته بود.اشیاق شدیدی داشتم تا گردن بند را از گردنم جدا کنم، لباسم را مثل خواهرهای ناتنی سیندرلا تکه پاره کنم، اما با این کار ظاهرم، که برای مدت طولانی حفظش کرده بودم، تخریب مس شد و مطمئن نبودم که چه در زیر آن قرار دارد. پس به جای این کار ناخن های فرنچ شده ام را کف دستم فرو کردم.

دانلود رمان حرارت تنت به قلم کوثر شاهینی فر با لینک مستقیم

رمان حرارت تنت نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، همخونه ای

تعداد صفحات : 506

رمان حرارت تنت

خلاصه رمان : همزمان با فرارِ نهان از یک ازدواج اجباری، عروس مسیح نیز که قبل از ازدواجشون باردار شده، در شب عروسی فرار میکنه. در یک شرایط خاص و بالاجبار این دو مجبور به ازدواج باهم میشند. یه رمان همخونه ای جذاب که با وجود سه تا رفیق و فامیلِ مسیح جذابتر هم میشه!

 

قسمتی از داستان رمان حرارت تنت

نفس نفس می زنم. توجهش سمت دیوار جلب میشه و یه قدم جلو میاد … ترسیده تر ، هر دو دستم رو جلوی دهنم میذارم و تکیه م رو به دیوار میزنم ..
چسبیدن رژ لبم به کف دستم رو حس میکنم … کمر لختم سردی دیوار سنگی سفید رنگ رو لمس میکنه و بدتر لرز میکنم …
من این لباس عروس رو حتی ندیده بودم و آسو انتخابش کرده بود … آسو ؟ نگرانشم و اشک از گوشه ی چشمم سُر میخوره …
دلنگرون باز از گوشه ی دیوار نگاه میکنم و میبینمشون … یکی از نوچه ها به سمت اون یکی برمیگرده و داد میزنه: کاظم برو اونور ، توله سگ در بره شبمون صبح نرسیده ریقه رحمت باس سر بکشیم !
دلم براشون میسوزه… اونام مامور شدن و معذور اما من نمی تونم … نمیشه … نمیشه که برگردم و عروس این مجلس باشم … صدای جیغ و سوت میاد … برمیگردم !
یه ماشین عروس شاسی بلند سفید رنگ که پشت سرش یه ماشین کوپه ی قرمز رنگ و چند تا پسرن … این ساختمون به جز ما چند تا مراسم دیگه هم داره … گریه م گرفته … مامان گفته بود باید جای آبرومندانه باشه و مردکه بی شرف هم بی چون و چرا قبول کرده بود … بینیم رو بالا میکشم و وقت نیست برای آبغوره گرفتن …. آسو گفته بود تورج پشت ساختمون منتظر منه ، گفته بود شناسنامه رو توی باغچه ی شمالی ساختمون پشت شمشادا قایم کرده و با تورج برم بردارم …… تورج ؟ خدایا من نگرانه تورجم هستم!
باز لبه های دامن پفی و توریم رو که روش با دانتل های شیکی درست شده رو میگیرم و باز راه میرم … پاهام توی این کفشای پاشنه بلندم اذیتم میکنه … نمیشه راحت راه برم … اما میدوم … آروم تر …
می دوم و کمی کلاه شنلم رو پایین تر میگیرم … تور بلندم بین زمین و آسمون معلق میشه و من فقط می خوام برم… می خوام از این مراسم لعنتی شونه خالی کنم … به کسی می خورم ، کلاه شنلم سُر می خوره و می افته … ته دلم خالی میشه … قبلا بهم تذکر داده بود که اگه باز بخوام فرار کنم چه بلایی سرم میاره … دو دستم روی سینه ی کسیه که بهش خوردم و اونم برای نیفتادنم با دو دستش آرنج هر دو دستم رو میگیره و من می ترسم … عرق از تیره ی کمرم راه میگیره و سر بلند میکنم ..

دانلود رمان آلاس به قلم مهرناز صالحی با لینک مستقیم

رمان آلاس نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، درام، هیجانی

تعداد صفحات : 670

رمان آلاس

خلاصه رمان : زندگی از وقتی شروع شد که قرار شد همه چی تموم شه! وقتی که دختر قصمون تو جنگ ناعادلانه‌ای قرار گرفت؛ جنگی که قصد داشت از جنس عشق باشه یه عشق عمیق به پسری از جنس غرور؛ ولی همه چی بهم ریخت! مثل یه شعله طلایی آتیش! همون‌قدر زیبا و سوزان! آتیشی که یه باره تبدیل به خاکستر شد و زندگی دختر و پسر داستانمون رو متحول کرد! رمان آلاس روایت دختر و پسری رو داره که دل‌هاشون فرسخ‌ها از هم فاصله داره؛ اما یه اتفاق یه تلنگر یه آتیش سوزی، یه فرار از زندگی جفتشون رو عوض می‌کنه…

 

قسمتی از داستان رمان آلاس

توی آشپزخونه مشغول مرتب کردن بودم که با شنیدن اسمم توسط بابh دست ازکار کشیدم و به سمتش برگشتم.
_ جانم بابایی؟!
لبخند مهربونی نثارم کرد.
_ قربونت برم دختر بابا، میز رو بچین که کارن الان میاد.
با پوزخندی که بیارداه رو لبهام نقش بسته بود لبهام رو کج کردم.
_ هه! کارن امشب میاد پیشمون؟
از آشپزخونه خارج شد و در همون حال گفت:
_ اره باباجان، زنگ زد گفت مییاد.
چشمهام رو توی کاسه چرخوندم و با بی میلی گفتم:
_ چشم الان میچینم
مشغول چیدن میز بودم که صدای بلند آیفون به گوش رسید. با طمانینه شال صورتی رنگم رو از روی صندلی برداشتم و روی موهای بلندم انداختم. منتظر به کانتر تکیه دادم که بعد از چند لحظهی کوتاه بابا به همراه کارن وارد خونه شدن. به سمتشون قدم برداشتم، با لبخند سلامی کردم که فقط به تکون دادن سرش اکتفا کرد و بدون کوچیک ترین توجهای به من وارد آشپزخونه شد. دوباره پوزخندی رو لبهام نقش بست همیشه همین بود هیچوقت بلد نبود سلام کنه. راستش هیچوقت بلد نبود با من خوب برخورد کنه و من به خوبی میدونستم این اخلاقش از کجا نشات میگیره! از پشت محو تماشاش شدم، قد بلندش با اون هیکل ورزیدهاش هماهنگی جالبی داشت؛ ولی یه نمه اخلاق نداشت هرچی خوش قیافه بود در عوض بد عنق بود و نمیشد با یه من عسل خوردش! سری تکون دادم تا افکار بهم ریختهام رو سامون بدم، به سمت میز غذا رفتم و بعد از نشستن شروع کردم کشیدن شام که کارن بی هوا گفت:
_ اومدم ازتون خدافظی کنم قراره فردا با دوستهام برم شمال.
بابا همونجور که مشغول غذا خوردن شد گفت:
_ مگه تو دو هفته قبل شمال نبودی؟! باز چرا میری؟!
شونهای بالا انداخت و با بیخیالی گفت:5
_ اون سری واسه فیلم برداری لب دریا مجبور بودم برم؛ اما این سری دعوت یکی از بچههام.
بابا نگاهی به کارن انداخت و گفت:
_پس تَرگلم با خودت ببر.
با تعجب به بابا نگاهی انداختم که کارن با چشمهای گرد شده نیم نگاهی نثارم کرد و دوباره سمت بابا برگشت.
_ شوخی میکنید دیگه؟!
بابا با جدیت اخمی کرد.
_ نه! مگه من باتو شوخی دارم، حوصلهاش تو خونه سر رفته با خودت میبریش!
کارن قاشق رو تو ظرف پرت کرد و با عصبانیت گفت:
_ حرفش هم نزنید لطفاً!
نگاه تحقیر آمیزی حوالم کرد و با انزجار صورتش برگردوند. حرصم در اومد و با خشم پیش دستی غذاهم رو برداشتم تا توی سینک بذارمش. از سرجام بلند شدم که صدای ناهنجار کشیده شدن صندلی توی آشپزخونه پیچید بدون توجه بهشون به سمت سینک راه افتادم. که ناگهان به دلیل خیسی زمین سُر و محکم با باسن به زمین خوردم.

دانلود رها به قلم سهیلا ترابی با لینک مستقیم

رمان رها نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، خانوادگی

تعداد صفحات : 866

رمان رها

خلاصه رمان : بی حوصله داخل کیفم دنبال کلید می گشتم، احساس ضعف عجیبی از صبح به جانم چنگ انداخته بود. سرم گیج می رفت و نمی توانستم به اطراف توجه داشته باشم. تا این ساعت از عصر هم به زور توانسته بودم سر پا بیاستم. این ضعف را به روزه ای که گرفته بودم ربط می دادم.

 

قسمتی از داستان رمان رها

بی حوصله داخل کیفم دنبال کلید می گشتم احساس ضعف عجیبی از صبح به جانم چنگ انداخته بود. سرم گیج می رفت و نمی توانستم به اطراف توجه داشته باشم تا این ساعت از عصر هم به زور توانسته بودم سر پا بیاستم. این ضعف را به روزه ای که گرفته بودم ربط می دادم. بلاخره کلید را پیدا کردم ک داخل قفل در انداختم، کلید را چرخاندم. سرگیجه ای که گرفتم باعث شد روی زمین بیافتم. صدای قدم هایی را شنیدم که به طرفم می آمد. نامم را با پسوند خانم از زبان مردی شنیدم ولی ضعفم جسمانی ام آنقدری بود که نتوانم جواب دهم. پلک هایم روی هم افتاد. با همان حس ضعف چشمانم را باز کردم، نور لامپ چشمانم را زد. دوباره چشم هایم را بستم، خواستم دست راستم را روی چشم هایم بزارم ولی با حس سوزش آن باعث شد به دستم نگاه کنم. به سرمی که آویزان شده بود رو نگاه کردم. حدس زدم همان مردی که صدایم زد من را به بیمارستان رسانده باشد. احساس ضعف و سرگیجه باعث شده بود هیچ چیز از اطرافم را درک نکنم و متوجه نشوم که آن مرد چه کسی بود و چطور من را به بیمارستان رسانده است. لبم را گاز گرفتم، همان لحظه در اتاق باز و پرستار واردشد. همزمان که به طرف سرم رفت ، با لبخند مشغول حرف زدن شد.
– سلام ، مثل این که خیلی خسته بودی که دو ساعته خوابیدی، سرمت هم تموم شده بزار درش بیارم
همزمان که سرم را درمی آورد پرسیدم مرخص می شم ؟-
– بزار دکتربیاد ؛ ولی فکر کنم باید یه آزمایش بدی
همراه با لبخندی ادامه داد
– فکر کنم به یه چیزایی مشکوکی
با پوزخندی که روی لبم بود گفتم
!نکنه یه روزه گرفتن باعث بشه بمیرم؟-
– دختر زبونتو گاز بگیر ، فکر کنم داری مادر می شی ، همراهتم ،بیرونه فکر کنم همسرته، یه چند لحظه صبر کن برم صداش بزنم.
دکترم خبر کنم بیاد
پرستار از اتاق بیرون رفت و من در بهت حرفی که زد ماندم
چشم هایم از اشک پر و خالی شد.

دانلود رمان ساتی به قلم فاطمه عبدی با لینک مستقیم

رمان ساتی نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه

تعداد صفحات : 301

رمان ساتی

خلاصه رمان : دختری به اسم گندم که شوهرش مرده و قراره طبق رسم ساتی اون رو هم زنده زنده قبر کنن .خان روستا که برادر شوهرش میشه عاشقانه دوسش داره برای نجات جونش جلوی این رسم می ایسته و در عوض باهاش ازدواج می کنه همه چی خوب پیش میره تا این که…

 

قسمتی از داستان رمان ساتی

بدنم از ترس زیاد منقبض کرده بودم؛ جوری که نمی تونستن روی قبر دراز کشم کنند. خانوم بزرگ جلو اومد با اسای دستش فشاری به قفسه سینه م وارد کرده و مجبورم کرد؛ دراز بکشم. همین که اومدن سنگ قبر رو روم بذارن با صدای داد فرهان همه از حرکت ایستادن.

_صبر کنید.

ترسیده و با هر سختی بود از اون چاله وحشتناک بلند شدم جمعیت با تعجب بهش نگاه می کردن خانوم بزرگ اخم غلیظی کرد و گفت:

چیشده خان.

_کسی حق نداره این دختر و گور کنه.

خانوم بزرگ با خشم گفت:

یعنی چی مرد؟ میخوای پا بذاری رو رسم چندین و چند ساله مون.

_من گفتم میخوام پا بذارم رو رسمتون؟

ابرویی بالا انداخت نگاهی به فرهان کرد،از استرس قلبم تند میزد یعنی خان از رابطه ما خبر داشت؟

_پس چی؟

با صدای خانوم بزرگ رشته افکارم پاره شد.

_یکی از قانون این مراسم اینه کسی که کنار شوهرش قبر می کنن زن باشه اما این دختر هنوز زن نشده. صدای هین کشیدن زنا خش انداخت به حال بدم.
***
فلش بک”

با ترس توی خودم جمع شدم ویهان کلافه نزدیکم شد جیغ خفه ای کشیدم. دستشو روی دهنم گذاشت و گفت:
هیس آروم باش ، آروم کاریت ندارم گندم بهم نگاه کن.

چشم های نمدارم رو دوختم به چشم های سیاه و پر جذبش با همون جدیت ادامه داد:

دستم رو از روی دهنت بر می دارم فقط قول بده جیغ نکشی باشه؟! سری تکون دادم که خوبه ای گفت دستش رو از روی دهنم برداشت با بغض چنگی به بازوش زدم.

مطالب پر لایک
  • مطلبی وجود ندارد !
درباره سایت
بهترین رمان های عاشقانه رو توی رمنو دانلود کن شماره های پشتیبانی: 09388810316 09012347883
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رُمِنو – دانلود رمان ایرانی و خارجی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.