رُمِنو – دانلود رمان ایرانی و خارجی
با رمنو هر رمان عاشقانه و رمان طنزی که بخوای رو میتونی پیدا کنی

دانلود رمان پگاسوس به قلم ماهور ابوالفتحی با لینک مستقیم

رمان پگاسوس نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه

تعداد صفحات : ۱۵۵۰

خلاصه رمان : مدوسا… همه فقط میدونن که مدوسا یه خائنِ اغواگر بود، زن زیبایی که نتونست پاک بمونه. اما میدونستی در حقیقت مدوسا بخاطر خیانتِ قول پاک موندنش به آتنا تنبیه نشد. اون تنبیه شد چون توی معبد پاکِ آتنا بهش دست درازی شد؟

قسمتی از داستان رمان پگاسوس

خشم شاید تنها چیزیه جز نفرت که توی چشمش میجوشه..

_داشتم فکر می کردم شاید آدم شدی شاید بهم اهمیت میدی، شاید… -عرفانه!

_شاید فقط اون به اشتباه بود، شاید اون به کابوس بود، شاید هیچ وقت… _عرفانه!

_اتفاق نیوفتاده هیچ وقت اینجوری نشده، اینقدر زندگیمون به گند و گوه… _عرفانه!

از داد من حرف تو دهنش میمونه و کوتاه نمیاد؛ خودش رو جلو می کشه مشتش روری سینه ام میکوبه و تقریبا جیغ میزنه:

_حالم ازت بهم میخوره ازت متنفرم! یه آشغالی، نه حیف آشغال!

مشتش رو توی دستم میگیرم و همونجور که مجبورش می کنم عقب عقب بره فشار دستم رو بیشتر می کنم:

_الان می خوای چیکار کنی؟ از این خونه بری؟ قبلا این رو امتحان کردی نه؟ همه اش یه شکست بود!

بغضش می شکنه و سعی می کنه دستش رو از توی دستم در بیاره. – کثافت…

دستش رو با مکث اما پر قدرت ول می کنم که به عقب تلو تلو می خوره.

اشک از گوشه ی چشمش به سرعت پایین می ریزه و صورتش به سرخی می زنه:

_نه یه شکست نبود، هیچ وقت نبود! فقط بهم نشون داد به هر بی همه چیز و کثافتی نباید اعتماد کنم.

به یقه و گردنش اشاره می کنم: در عوض بری دنبال کارای بد؟

دست هاش رو کنار بدنش مشت میکنه، لب هاش رو روی هم فشار میده و بدون جواب دادن سمت در اتاق میره…

دانلود رمان آنارشی به قلم س_رهی با لینک مستقیم

رمان آنارشی نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه

تعداد صفحات : ۲۷۴۹

خلاصه رمان : لعیا شهرام دختری آرام برای شناخت جهانگیر مرشد مردی عجیب و مرموز بهش نزدیک میشه… دقیقا بعد از پذیرفتن نامزدی با پسر خاله‌اش صدرا شهرام، ترسیده برای نجات خودش مجبور میشه پای سفره‌ی عقد جهان بشینه! همه چیز زندگی لعیا، جهان و صدرا و تمام اطرافیانشون بهم میریزه که انگار سامان پذیر نیست! رازهایی از زندگی جهان و عمارت مخوف فرخ نایب فاش میشه که…

قسمتی از داستان رمان آنارشی

دستم را به دیوار گرفته تا پشت در اتاق جهانگیر رفتم. با اینکه دلم می خواست به خانه بروم. نه خانه ی خودم.. خانه ی نیما..

همه چیز را بهم ریخته حرف بزنم و برای همیشه بروم تا جهانگیر و فرخ را با هم از پا در بیاورم اما حتى نای راه رفتن نداشتم‌.

جانی ندارم باید برای خواب وارد اتاقش شوم نه اینکه کار سخت و سنگینی انجام داده باشم…

نه اینکه تنم به جور افتاده باشد… نه فقط دلم شکست دل وامانده ای که انتظاری داشت که نباید… از کسی که نباید…

وقتی صدای فریادهای فرخ برای آزار و نشان دادن جهانگیر نایب به من بلند شد چشم هایم منتظر روی در می چرخید اما او که تازه رفته بود نیامد…

نیامد و دلم را در تنهایی سوزاند وقتی فرخ با لبخند فریاد میزد تا بدانم تمام است و فقط میتوانم برای نجات هم مسیر او باشم.

هر چقدر هم بی مروت بود اما اینجا امن ترین جا در این به قول خودش طویله هست.

در را آرام باز کردم برهنه و دمر غرق خواب روی تخت دیدمش.

بی صدا وارد شدم نگاه چرخانده پتو و بالشتی گوشه‌ی اتاق دیدم! مال من بود؟

حالا وضعیت دلم بدتر از وقتیست که از دور می دیدمش و هیچ نسبتی نداشتیم…

انگار واقعا هیچ چیزم برایش مهم نیست که از اتفاق ها عصبانی یا آشفته شود می خواست دور باشم تا آرامش داشته باشد…

حتى شب ها را برخلاف قبل برای خواب یا آزارم به خانه ام نیامد…

حتی یک بار هم تماس نگرفت تا از کجا بودنم با خبر شود…

دانلود رمان فراسوی خیال چشمانت به قلم میسنا.میم با لینک مستقیم

رمان فراسوی خیال چشمانت نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه

تعداد صفحات : ۲۷۶۵

خلاصه رمان : هوراد معروف ترین جراح مغز و اعصاب آمریکاکسی‌که معروفیتش توی ایران زبونزد همه هست و بیمارستان های زیادی زیر نظر خودش و بیمارستان خصوصیش هست کسی که همه ازخداشونه یه گوشه نظر ازین دکتر مغرور و به شدت اخمومون داشته باشن همین که پاش توی بیمارستانش توی ایران میذاره توی اولین برخوردش عاشق پرستارش میشه و برای بدست آوردنش از بیماری مادرش سواستفاده میکنه و…

قسمتی از داستان رمان فراسوی خیال چشمانت

“هوراد” عصبی و کلافه بودم داشت توی تب میسوخت اصلا نمیدونم چجوری به بچه ها خبر دادم و آوردمش بیمارستان.

وقتی فربد رو دیدم دوس داشتم بزنم لهش کنم چقد بهش گفتم اذیتش نکن بدتر می کرد و برف میزد تو سر و صورتش.

اونقد عجله کردیم که به نزدیکترین درمانگاه پیش خونمون بردیمش.

خودم توی بغل گرفتمش و بردم گذاشتمش روی برانکارد.

توی اتاق تزریقات بدیش این بود که فقط نورا نبود خیلیای دیگه هم بودن و نمیذاشتن کنارش بمونم که مثلا بقیه معذب میشدن.

کلافه بودم واسه همین…

براشون گفتم تب داره و چیکار کنن که تبش بیاد پایین و سرم براش وصل کردن.

دم در وایساده بودم و دستام توی موهام بود خیره به زمین بودم که چنتا دختر جیغ زدن و بدو اومدن سمتم.

اهورا و فربد که دیدن دارن جمع میشن دورم و می دونستن تو این شرایط میزنم یه بلای سر یکی میارم خودشون رو محافظ من کردن که کسی بم نزدیک نشه.

تکیه دادم به دیوار و با اخمای وحشتناک به دخترایی نگاه می کردم که به هر نحوی و حرفی می خواستن بهم نزدیک بشن.

دیگه این چیزا برام عادی بود ولی من تموم ذهنم تموم حواسم تموم قلبم پیش کسی بود که الان توی همین اتاق زیر سرم…

دانلود رمان بالی برای سقوط به قلم moon با لینک مستقیم

رمان بالی برای سقوط نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه

تعداد صفحات : ۲۲۶۷

خلاصه رمان : همه چیز به یک تغییر نیاز دارد؛ تغییری از جنس لمس شدنی! تغییری که هم خودت و هم زندگی‌ات را شامل می‌شود. گاهی لازم است برای این تغییر دل به کارِ به نظر اشتباهی ببندی، در حالی که همان کار پایان رؤیای تو می‌شود. به سان “بالی برای سقوط” اما… گاهی اوقات سقوط، سبب بالا رفتن می‌شود. می‌گویی: خیر! پس بنشین و نگاه کن که چرخه‌ی روزگار، چه ها که نمی‌کند.

قسمتی از داستان رمان بالی برای سقوط

– آوینا؟… محدثه صد بار گفتم این کاکتوس کوفتی رو ببر پایین تا این بچه من و خودش و بدبخت نکرد!

لم داده روی مبل شانه ای بالا انداخت که حرصی دوباره صدایش زدم.

-آوینا خاله اون کاکتوس به غلط کردن افتاد بکش بیرون از اون.

با جیغ کف گیر درون دستم را به سمتش پرت کردم.

_بیشعور این چیزا چیه که یاد بچه میدی؟

– تو چته جلو بچه وحشی میشی اینکارا مال کساییه که محل زندگیشون تو جنگل و حیاط وحشه نکن بچه یاد میگیره.

با چشم غره به نگاه کردنش ادامه دادم که با خنده ی دندان نمایی از جا برخاست و به سمت آوینا رفت.

محدثه از آوینا هم بچه تر بود!

-بيا خاله… بیا بریم این سمت الان مامان وحشیت میآد میخورتمون.

لبخندم را جهت پررو نشدنش قورت دادم و خودم را مشغول ادامه آشپزی کردم.

– مگه مامان من خلسه (خرسه) که آدم بخوله!

دورت بگردمی نصیبش کردم که محدثه کفری پوفی کرد.

_از همون اول از بچه های زبون دراز زورم می گرفت… خاله این زبونت و از کی به ارث بردی؟

البته اونکه بدون شک میرسه به مامان وحشیت!

آوینا اخم کرده مشتی به سمت محدثه پرتاب کرد که ناتوان پقی زیر خنده زدم.

هاج و واج دخترکم را نگاه می کرد: به مومونی نگو وحشی!

دستانش را به حالت خنده داری بالا گرفته بود و من از شدت خنده روی صندلی نشستم.

– چشم… چشم… ماشاالله مادر و دختر از رو هم فتوکپی شدن!

_خوردیش؟ نوش جونت عزیزم!

با صورت کج شده بلند شد و روی مبل نشست: حالا ببینم جرئت داری بگی م م یا نه!

آوینا پا تند کرد و سریع خودش را درون بغلم انداخت و با زبانی بیرون آمده جیغ کشید.

– م م. – تف به شرفت بیاد بشر! بوس محکمی از گونه اش گرفتم…

دانلود رمان تاریک ترین بوسه (جلد دوم از مجموعه تاریک ترین) به قلم جنا شوالتر با لینک مستقیم

رمان تاریک ترین بوسه (جلد دوم از مجموعه تاریک ترین) نسخه کامل رایگان

موضوع رمان : عاشقانه، خارجی

تعداد صفحات : ۸۷۷

خلاصه رمان : اون به عنوان تاریک ترین جنگجو شناخته شده بود. ماالک هامیت، مِریا. پادشاه مردگان. بیشتر از همه اینا بود، چون اون ارباب دنیای زیرین بود. مدت ها پیش جعبه پاندورا رو باز کرده بود، جعبه قدرتمندی که از استخوانای یه الهه ساخته شده بود و گروهی از شیاطین رو روی زمین رها کرد. به عنوان تنبیه، اون و جنگجوهایی که بهش کمک کرده بودن مجبور شدن اون شیاطین رو درونشون نگه دارن…

قسمتی از داستان رمان تاریک ترین بوسه

این روزا همه خدایان رو نادیده می گرفتن و اونارو به عنوان اسطوره و افسانه نوشتن.

البته این انقدری که بقیه رو آزار می داد آنیا رو نمی داد. ناشناس بودنشو دوست داشت.

بالاخره با شکم بهم پیچ خورده جواب داد: ” اعضای خانواده شونو قربونی کردن. ”

اوه، چقدر ازشون متنفر بود. یکی دیگه از دلایلی که خوشحال بود این بود که روزهای قدیم، خب، گذشته بودن.”

بیشتر افراد بی گناه انتخاب شدن… اونا گلوشونو بریدن و شاهد خونریزی اونا بودن.

رنگ لوسین پرید: “این چیزیه که در اینجا انتظار میره دقیقا چیکار باید کرد؟ ”

“نه همیشه. گاهی اوقات خونی که آزادانه توسط یه نیازمند تقدیم می‌شه بیشتر از کشتن شخص دیگه ای یه قربونیه و می تونه حقه رو انجام بده.

اما هیچ کس نمی خواست اونو در نظر بگیره.

اینجوری مجبور بودن به خودشون صدمه بزنن و بیشتر مردم ترجیح میدن یکی از عزیزانشونو سقط کنن و اینو یه عل نجیبانه بدونن.

” لوسین یکم رنگ و رو گرفت خنجری از چکمه اش بیرون کشید، وقتی فلز روی چرم لغزید‌ سوت کشید”.

آنیا عقب رفت، کف دستاشو بالا و بیرون آورد: ” چی، الان به فدا کردن من فکر میکنی؟ “

مطالب پر لایک
  • مطلبی وجود ندارد !
مطالب محبوب
  • مطلبی وجود ندارد !
آخرین مطالب
درباره سایت
بهترین رمان های عاشقانه رو توی رمنو دانلود کن شماره های پشتیبانی: 09388810316 09012347883
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رُمِنو – دانلود رمان ایرانی و خارجی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.