رمان افگار (جلد اول) نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : ۴۱۹۸

خلاصه رمان : عاشق بودند؛ هردویشان….! جانایی که آبان را همچون بت می٬پرستید و آبانی که جانا …حکم جانش را داشت… عشقی نفرین شده که در شب عروسی شان جانا را روانه زندان و آبان را روانه بیمارستان کرد… افگار داستان دختری زخم خورده که تازه از زندان آزاد شده به دنبال عشق از دست رفته اش،دوباره پا در عمارت مجد ها میزاره و مردی که سال هاست فراموشی گرفته و دیگر هیچ نشانی از آن آبان قدمی عاشق ندارد…
قسمتی از داستان رمان افگار
نمی دانست چه قدر در همان حالت چمباتمه زده خیره به حیاط خزان زده مانده بود که با خوردن ضربه های آرامی به در، از خلسه در آمد.
آنقدر دلش پر بود که حتی نگاهش از مقابل گرفته نشد،
دوست نداشت هیچ کس را ببیند، دیگر دلش نمی خواست با هیچ کدام از اهالی این عمارت حرف بزند.
لحظه ای با خود فکر کرد به راستی او برای افراد این خانه چه اهمیتی داشت؟
آبانی که او را به چشم یک مهمان و مخل آسایش می دید.
خاتونی که او را به چشم یک کلید طلایی برای درمان پسرش ميديد…
وحتى مهین به او به چشم شفا دهنده آبان نگاه می کرد.
پوزخندی زد، واقعا به خاطر آبان قرار بود همچین از خود گذشتگی کند؟
که از خودش بگذرد تا او به خودش بیاید؟ خوش به حال آبان.
تقه ای دیگر و این بار صدای محتاط خاتون هم همراهش بود: جانا..؟ میتونم بیام داخل؟
فکش با شنیدن صدای خاتون قفل و پوست صورتش به خاطر رد جامانده از اشک های خشک شده اش کشیده شد.
وقتی جوابی از جانب جانا نشنید، اخم روی صورتش نشست.
دستش را روی دستگیره گذاشت و قبل از آنکه وارد شود، دوباره در زد: جانا باید با هم حرف بزنیم.
دستگیره را چرخانده و غافلگیر شده از قفل بودن در مکثی کرد.
اوضاع بدتر از آن بود که او فکر می کرد.
در سال های زندگی اش کم پیش آمده بود تا بابت چیزی آنقدر احساس پشیمانی داشته باشد.
با تمام حس تاسفی که داشت سعی کرد احساساتش را کنترل کند …
رمان مرواریدی در صدف نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، معمایی، مذهبی
تعداد صفحات : ۲۵۹۵

خلاصه رمان : پارسا نیک نام، بازپرس سابق دادگستری، مردی که در برهه ای از زندگی پر تلاطمش به خواست و در واقع خواهش پدرش (حسین نیک نام) اجبارا و موقت به ازدواج با دختر آشنای قدیمی شان تن می دهد. ازدواجی که تبعات زیادی در پی آن است و…
قسمتی از داستان رمان مرواریدی در صدف
با پیچیدن عطر تن و نفس های دخترک در صورتش دچار رخونی شد که تا کنون تجربه اش نکرده بود.
رخوتی که او را به هیچ رساندن همان چند سانتی متر سوق می داد.
اما عقلش در پس حسی که دچارش شده بود شروع به آلارم زدن کرد.
آلارمی که هشدار می داد فاصله را زیاد کرده و به دور ترین نقطه از مروارید پناه ببرد.
در دوراهی گیج کننده ای گیر افتاده و راه پس و پیش نداشت.
نمی دانست چند لحظه و یا دقیقه در همان فاصله و بی حرکت مانده بود،
اما با حرکتی که به تن خشک شده اش داد کمی پیش تر رفت تا بتواند اهرم پایین صندلی مروارید را به سمت بالا بکشد و حالت راحت تری به صندلی دهد.
تنش مماس تن دخترک شده بود و اگر کسی از بیرون آن ها را می دید، احتمال می داد او دخترک را در آغوش گرفته است.
نفس تند شده اش را حبس کرد و دستش به اهرم نرسیده صدای زنگ تلفنش به مانند ناقوس مرگ در فضا پیچید.
چشمان مروارید اتوماتیک وار از هم گشوده شد و سر او عقب رفت و نگاهشان در فاصله بسیار نزدیک قفل یکدیگر شد.
دخترک ناخواسته به سرش فاصله بیشتری داد تا جایی که به شیشه چسباند و هین بلندی کشید.
تسلیم وار دستانش را بالا برد و گفت: نترس، نترس چیزی نیست.
کلافه به سر جای خود برگشت و بلافاصله صدای زنگ گوشی اش را در نطفه خفه کرد و بدون توجه به تماس گیرنده دوباره به سمت مروارید چرخید …
رمان هشت متری نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، اجتماعی
تعداد صفحات : ۲۸۶۴

خلاصه رمان : داستان، با ورودِ خانوادهای جدید به محله آغاز میشود؛ خانوادهای که دنیایی از تفاوتها و تضادها را با خود به هشتمتری آوردهاند. “ایمان امیری”، یکی از تازه واردین است که آیدا از همان برخوردِ اول، برچسب “بیاعصاب” رویش میزند؛ پسری که نیامده، زندگی اعضای محله و خصوصاً خانوادهی آیدا را به چالش میکشد و درگیر و دار این برخوردها، ماجراهایی پیش میآیند که آیدا را بدجوری به زندگیِ “بیاعصاب” گره میزنند…
قسمتی از داستان رمان هشت متری
دو-سه ساعت خواب بی وقفه و بی دردسر، از من آیدای دیگری ساخته بود؛ پرانرژی بودم و پُرایده، شاد، و البته توی عالم دیگر!
خواب عجیبی دیده بودم؛ یا بهتر است بگویم خواب شیرین عجیبی دیده بودم و نکته ی عجیبتر ماجرا،
آنجا بود که بی اعصاب به خواب هایم هم راه پیدا کرده بود!
هوا داشت رو به تاریکی می رفت ایلناز هنوز برنگشته بود و بابا برای نماز مغرب به مسجد رفته بود.
مامان داشت به مخاطب تلفنی اش که نمی دانستم کیست، یک بند می گفت “عزیز اولاسان.
غلام توی کوچه عربده می کشید و به بچه ها می گفت بازی را تمام کنند و بروند به خانه هایشان تا او بتواند کپه ی مرگش را بگذارد که صبح باید برود دنبال یک لقمه نان حلال!
و من، وسط تمام این روزمرگی های تکراری داشتم ظرف ها را آب می کشیدم و کم مانده بود که رقصم بگیرد!
هنوز هم پی نبرده بودم که چه چیزی آنطور شاد کرده بود مرا!
در زندگی صدبار خوب خوابیده بودم صدها بار گوجه بادمجان خوشمزه خورده بودم!
و در کل تمام خوشی های آن روز را بارها و بارها تجربه کرده بودم.
اما جنس شادی آن روزم فرق داشت با شادی های همیشگی؛ جنسی که برایم ناشناخته بود!
رمان انتقام خشن نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، انتقامی
تعداد صفحات : ۲۴۲۹

خلاصه رمان : داستان درباره شایان هستش که فکر میکنه مانیسا که دوستش داشته و باهاش بوده بهش خیانت کرده و با دوستش رفته و ازدواج کرده. و الان که شوهر دختری که دوستش داشته مرده برگشته تا از دختره بخاطر اینکه بازیش داده انتقام بگیره و …
قسمتی از داستان رمان انتقام خشن
دلم برای خانوادم تنگ شده بود و می دونستم همین که رسیدم کلی سوال و جواب پیچ در پیچ ازم می پرسه.
باید خودم و برای همه ی سوالاتش آماده می کردم.
اولین سوالشم مطمئنا این بود که ماه عسلمون چرا نزدیک دو ماه طول کشید؟
و باید جوابام و با شایان هماهنگ می کردم.
نمی دونستم دلیل این که از شایان نمیخوام طلاقم بده چیه!؟ چون دوسش دارم؟
یا چون این همه دردسر و عذاب کشیدم و زخم زبون شنیدم، کنار شایان حداقلش اینه که کمتر اذیت میشم؟
یا دلیلم قضاوت های مردم که بهم بگن چه دختر بدبخت و نحصی هستم که اون شوهرم مثلا مرد و این شوهرم طلاقم داد؟؟
پشت تمام سوالام به بوق ممتد بود چون خودمم جوابشون و نمی دونستم و نمی خواستم بهشون فکر کنم!
شاید حق با شایان بود حامله شدن من اشتباه و حماقت محض!
وقتی که مهراد در کمینمون نشسته! وقتی که نازنین هنوز زن شایان! و وقتی که همه چیز لنگ میزنه!
و دلیل اصلی اینه که شایان هنوز من و نبخشیده!
خسته تر از این حرفام که بشینم گریه و زاری راه بندازم و بازم به خدا گلایه و شکایت کنم.
ارزوهای من از همون هجده سالگی یه شبه دود شد و به هوا رفت.
و الان من یه دختر بیست و چهارسالم و شایان یه مرد سی و دو ساله!
هیچکدوم جوونی نکردیم لذت نبردیم و زندگیمون با درد و مرض و کوفت و زهرمار گذشت.
من دختریم که میترسم از آینده وحشت دارم،
با اینکه جایی که هستم هنوزم بدبختم اما اینجا رو ترجیح میدم به آینده ی بدون شایان!
رمان ژنرال نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : ۷۹۴

خلاصه رمان: ژنرال! لوتیترین مردی که دنیا به خودش دیده! محمدرضا جلیلی صاحب این لقب دهن پر کنه! مردی که تا به حال پیشقدم در ورود به هیچ رابطهای نشده… کسی که تو روابطش خط قرمزی نداره، هیچ دختری براش مهم نیست و فقط به لذت خودش فکر میکنه تا اینکه یه خانم تخس و لجباز نظرشو جلب میکنه… زنی که روحیاتش خیلی به محمدرضا نزدیکه، مثل خودش یه جنگجوئه، یه مغرور پر ادعا! آقای ژنرال خشن ما هیچ وقت فکرش رو هم نمیکرد که تو دستای این خانم مثل موم نرم بشه!
قسمتی از داستان رمان ژنرال
شب شد و نرگس خانم طبق قولی که داده بود با نغمه تماس گرفت. _بله؟
_سلام عزیز دلم، خوبی نغمه جان؟
نغمه از شنیدن صدای پر مهر نرگس خانم لبخند بر لبش نشست.
_سلام نرگس خانم، ممنون شما خوبین؟ وجيهه جان خوبه؟
-همه خوبیم عزیزم حلما چطوره مادر؟
نغمه نگاه به حلما انداخت که اسباب بازی هایش را وسط هال پهن کرده بود.
_حلما هم خوبه خدا رو شکر دست بوسه. _سلامت باشه الهی.
چند ثانیه سکوت برقرار شد، حتی نرگس خانم هم نمی دانست این مسئله را چطور با او در میان بگذارد.
_نغمه جان. نغمه فوری پاسخ داد.
_جانم نرگس خانم، بفرمایین.
_جونت سلامت عزیزم، بعد از احوالپرسی می خواستم یه چیز دیگه هم بگم بهت.
نغمه فکرش به هرجایی رفت.. در دلش رخت میشستند انگار…
_گوشم با شماست.
_میخواستم بگم انشالله ما کی بیایم خدمتت با دخترا؟!
نغمه با حواس پرتی گفت: اینجا خونهی خودتونه هر موقع دوست داشتید تشریف بیارید قدمتون سر چشم.
نرگس خانم لبخند زد: نه دیگه این دفعه مهمونی اومدن خشک و خالی نیست که.
نغمه گیج شده بود. _ناهار یا شام بیاید من از خدامه نرگس خانم.
نرگس خانم ملیح خندید. دختر تو کلا از مرحله پرتی ها.
_آخه… نمیدونم به خدا چی رو میگید. ولی خب باز قدمتون سر چشم منه.
_قربون چشمات دخترم، منظورم برای امر خیره… این بار با گل و شیرینی خدمت برسیم واسه محمدرضا.
چیزی در دل نغمه فرو ریخت و حس آشوبی پایان ناپذیر در وجودش شعله کشید.
خواستگاری؟ از او؟ برای رضا ژنرال؟
به جرأت میتوانست بگوید رؤیای تمام دختران محله بود …